عصر ایران؛ علی بهاری - بهتازگی کتاب «آیا چیز خوبی هم درباره مردان وجود دارد؟» نوشته روی بامستیر*، روانشناس اجتماعی آمریکایی را مطالعه کردم. این کتاب از سلسلهکتابهای نقد فمینیسم است که چند سال پیش انتشارات معارف منتشر کرد. ترجمه کتاب را آقای امیر حافظیخواه انجام داده که البته خالی از اشکال نیست. گزارش زیر، حاصل این مطالعه است:
بامستیر با پرسشی تحریکآمیز شروع میکند: آیا واقعاً چیز خوبی درباره مردان وجود دارد؟ او اشاره میکند که امروزه گفتن هر نکته مثبتی درباره مردان تابو شده، در حالی که برتری زنان در زمینههای مختلف به راحتی بیان میشود.
نظریه اصلی او این است که تفاوتهای جنسیتی ریشه در موازنهها دارد؛ اگر یک جنس در چیزی برتر است، احتمالاً در چیز دیگری ضعف دارد. اما هدف کتاب فراتر از این است که بفهمد مردان در چه کاری خوباند؛ هدف اصلی این است که بفهمد «مردان به چه کاری میآیند».
او توضیح میدهد که فرهنگها از مردان برای کارهای خاصی بهرهکشی میکنند، چون آنها را برای آن کارها مفیدتر از زنان مییابند. او سه تبیین برای سلطه تاریخی مردان بر فرهنگ ارائه میدهد: ۱) برتری طبیعی مردان (نظریه قدیمی)، ۲) توطئه مردان برای سرکوب زنان (نظریه فمینیستی) و ۳) نظریه خودش که بر تفاوتهای انگیزشی و نحوه شکلگیری فرهنگ از روابط مردانه تأکید دارد.
بامستیر تأکید میکند که کتابش علیه زنان یا به نفع مردان نیست، بلکه به دنبال درک این است که نظام فرهنگی چگونه از هر دو جنس بهرهکشی میکند. او از نگاه جنگی به روابط جنسیتی انتقاد میکند و معتقد است مردان و زنان بیشتر همکارند تا دشمن.
او همچنین به فمینیسم مدرن اشاره میکند و آن را جنبشی آرمانگرایانه میداند که بهمرور به جریانی متعصب و ضد مرد بدل شد. بامستیر برای ادامه بحث، شخصیتی به نام «فمینیست خیالی» معرفی میکند که نماینده کلیشههای رایج فمینیستی درباره مردان است؛ کلیشههایی که او با آنها مخالف است.
در بخش مهمی از فصل، بامستیر به این نکته کلیدی اشاره میکند که اگر فقط به رأس جامعه نگاه کنیم، مردان را در قدرت میبینیم، اما اگر به ته جامعه نگاه کنیم، مردان را در زندانها، میان بیخانمانها و آمار مرگومیر شغلی و جنگی نیز غالب میبینیم. بنابراین، نتیجهگیری سادهاندیشانه مبنی بر اینکه جامعه به نفع مردان طراحی شده، نادرست است. مردان هم در قلهاند و هم در قعر، و این نشان میدهد که جامعه از مردان به شکلی متفاوت و اغلب با هزینههای سنگینتر استفاده میکند.
بامستیر انگاره برتری عمومی یک جنس بر جنس دیگر را از منظر تکاملی رد میکند. تفاوتهای پایدار میان مردان و زنان را باید موازنههایی دانست که برای پاسخگویی به نیازهای متفاوت محیطی شکل گرفتهاند. برای نمونه، مراقبت از نوزاد به توجه، لطافت و حساسیت عاطفی نیاز دارد، در حالی که نبرد مستلزم تحرک، خطرپذیری، ارعاب و تحمل خطر است. این تفاوتها نشاندهنده سازگاریهای متفاوت با وظایف متفاوتاند.
او همچنین به روایتهای گزینشی رسانهای درباره برتری زنان در حوزههایی مانند سرمایهگذاری، کار گروهی و آموزش انتقاد میکند. از آنجا که مردان تمایل بیشتری به حضور در دو کرانه افراطی طیف دارند، یک داده اجتماعی میتواند بدون توجه به این مسئله به شکل گمراهکنندهای تفسیر شود. بنابراین پرسش مناسب، نه «کدام جنس برتر است»، بلکه «هر جنس چگونه و در چه حوزهای مشارکت میکند» است.
در این فصل، بحث از «توانایی» به «انگیزه» منتقل میشود. از دید بامستیر، بخش مهمی از تفاوتهای مشاهدهشده میان مردان و زنان ناشی از تفاوت در خواستهها، انتخابها و میزان تمایل آنان به پیگیری اهداف خاص است، نه تفاوت چشمگیر در صلاحیت و شایستگی.
موسیقی جاز نمونهای از این استدلال است. زنان در اجرا، بهویژه خوانندگی و نوازندگی پیانو، حضور گستردهای داشتهاند؛ اما مردان در نوازندگی سازهای مختلف، آهنگسازی و نوآوری حضور پررنگتری نشان دادهاند. این الگو به معنای فقدان توانایی موسیقایی یا خلاقیت در زنان نیست، بلکه میتواند نشاندهنده گرایش بیشتر مردان به شکلهای رقابتی، پرتنش و پرخطر فعالیت خلاقانه باشد. از نظر نویسنده، تفاوتهای جنسیتی به احتمال زیاد در درجه نخست ریشه در انگیزهها دارند و همین تفاوت در تمایلات است که فرهنگ را قادر میسازد از زنان و مردان به شیوههای متفاوت بهره بگیرد.
بامستیر بر یک واقعیت جمعیتشناختی و تکاملی تأکید میکند: جمعیت انسان امروزی از تباری سرچشمه میگیرد که در آن تعداد زنانی که موفق به تولیدمثل شدهاند، تقریباً دو برابر مردان بوده است. به بیان دیگر، در بخش بزرگی از تاریخ بشر، شمار بیشتری از زنان نسبت به مردان فرزند داشتهاند.
پیامد این عدم توازن آن بوده است که اقلیتی از مردان با زنان متعددی تولیدمثل کردهاند، در حالی که شمار زیادی از مردان هیچ نسلی از خود بر جای نگذاشتهاند. بامستیر این مسئله را یکی از نادیدهگرفتهشدهترین واقعیتها درباره تفاوتهای زن و مرد میداند. از نظر او، این وضعیت به توضیح تنوع بیشتر مردان، شدت رقابت میان آنان و گرایش بیشتر آنان به رقابت بر سر منزلت، خطرپذیری و موفقیت کمک میکند.
بامستیر گزاره رایج «زنان اجتماعیتر از مردان هستند» را دقیقتر میکند. او میپذیرد که زنان در تعاملات مستقیم و میانفردی عموماً دلپذیرتر و دوستداشتنیترند و روابط نزدیک برای بهزیستی آنان و دیگران اهمیت بیشتری دارد. اما پرسش اصلی از نظر او میزان اجتماعی بودن نیست، بلکه تفاوت در الگوی جامعهپذیری است.
او دو شکل اجتماعی بودن را از هم متمایز میکند: نخست، روابط صمیمی، متقابل و عاطفی که بر پیوندهای نزدیک، حمایت عاطفی و مراقبت استوار است و زنان در آن گرایش بیشتری دارند؛ دوم، شبکههای وسیع، گروههای بزرگ و سازمانهای جمعی که به سلسلهمراتب، هماهنگی در مقیاس بزرگ، رقابت و پروژههای جمعی نیاز دارند و مردان گرایش بیشتری به آن نشان میدهند. بنابراین مردان غیراجتماعی نیستند، بلکه الگوی اجتماعی بودن آنان بیشتر به ساخت، حفظ و رقابت در واحدهای اجتماعی بزرگتر جهت یافته است.
بامستیر فرهنگ را صرفاً مجموعهای از آداب و رسوم یا نظامی سرکوبگر نمیداند، بلکه آن را راهبردی برای بقا و تولیدمثل انسان معرفی میکند. فرهنگ از طریق ایجاد نظامهای اجتماعی، انباشت اطلاعات در نسلهای مختلف و بهویژه تقسیم کار و تخصصگرایی، توانایی جمعی انسان را بسیار فراتر از مجموع تواناییهای افراد افزایش میدهد.
در این میان، شبکههای بزرگ و پیوندهای گسترده امکان گردش اطلاعات، کالاها و مهارتها را فراهم میکنند. اما فرهنگ تنها توانمندیهای انسان را افزایش نمیدهد؛ بهعنوان یک نظام کلان، افراد را برای تحقق اهداف خود به کار میگیرد. بقا و غلبه یک فرهنگ در رقابت با فرهنگهای دیگر، به فداکاری، انضباط، خطرپذیری و پذیرش نقشهای پرهزینه نیاز دارد.
پرسش اصلی این فصل این است که چرا در جوامع شناختهشده بشری، مردان از نظر تاریخی منزلت اجتماعی بالاتری داشته یا کنترل بیشتری بر نهادها داشتهاند. بامستیر دو تبیین سنتی را رد میکند: نخست، فرودستی ذاتی زنان، و دوم، توطئه آگاهانه مردان برای سرکوب زنان.
تبیین او بر تفاوت میان دو حوزه استوار است. حوزه زنانه بیشتر حول روابط یکبهیک، صمیمیت، مراقبت مستقیم و پرورش نسل شکل گرفته است؛ حوزه مردانه بیشتر با شبکههای بزرگ، روابط کمارتباطتر، رقابت، خطرپذیری و آزمونوخطا پیوند داشته است.
از نظر بامستیر ، بخش بزرگی از فرهنگ کلان، شامل ثروت، علم، فناوری، نهادهای حکومتی، تجارت و شبکههای قدرت، از حوزه مردانه پدید آمده است؛ زیرا گروههای بزرگ و رقابتی بستر مناسبی برای تخصصگرایی، انباشت نهادی و آزمون ایدهها فراهم میکردند. از آنجا که این نهادها منابع و قدرت کلان را تولید و کنترل میکردند، منزلت اجتماعی بالاتری نیز به آنها تعلق گرفت و این شکاف منزلتی به نابرابری پایدار جنسیتی انجامید. با این حال، این وضعیت خود یک موازنه پرهزینه بود: پیشرفت نهادی با رقابت فرساینده، شکست و مصرفپذیری جان مردان همراه شد.
بامستیر در این فصل به سویه مخرب پیشرفت فرهنگی میپردازد. صنعتی شدن، رشد اقتصادی، جنگاوری و قدرت ملی همواره به کار پرخطر و قربانی شدن افراد نیاز داشتهاند و جوامع در طول تاریخ این خطرات را بهطور نامتناسب بر دوش مردان گذاشتهاند.
مردان به جنگ فرستاده شدهاند، مشاغل پرخطر به آنان واگذار شده و سهم عمدهای از آسیبها و تلفات شغلی را متحمل شدهاند. بنابراین منزلت بالاتر مردان در رأس هرم اجتماعی، با مصرفپذیری آنان در پایین هرم تناقض ندارد. برخی مردان به قدرت و پاداش اجتماعی میرسند، در حالی که بسیاری دیگر بهعنوان نیروی کار یا سربازانی جایگزینپذیر و صرفاً به دلیل ارزش ابزاریشان به کار گرفته میشوند.
از نظر بامستیر، برخلاف زنانگی که بیشتر امری طبیعی و مفروض تلقی میشود، مردانگی پدیدهای مشروط و اکتسابی است. فرمان «مرد باش» در واقع چالشی برای اثبات شجاعت، مسئولیتپذیری، شایستگی و توانایی تحمل سختی است. از این رو، جایگاه اجتماعی مردان همواره در معرض شکست و از دست رفتن قرار دارد.
آنچه گاه «منیت مردانه» نامیده میشود، میتواند بازتاب نیاز مرد به حفظ هویتی اجتماعی و شکننده باشد. از دست دادن منزلت برای مرد میتواند به معنای از دست دادن احترام، منابع و ـ از منظر تکاملی ـ فرصت تولیدمثل باشد. جوامع نیز با پیوند دادن هویت مردانه به مشارکت مولد، مردان را به تولید بیش از مصرف تشویق میکنند. این امر آنان را برای نهادها، دولتها و خانوادهها سودمند میکند، اما ارزش اجتماعی آنان را به عملکرد و کاراییشان مشروط میسازد.
بامستیر استدلال میکند که فرهنگ از تمایلات جنسی مردان برای هدایت آنان به رفتارهای دارای ارزش اجتماعی بهره میگیرد. نهاد ازدواج و هنجارهای جنسی، میل مردانه را به سوی کار، کسب ثروت و منزلت، تأمین نیازهای زن و فرزندان و پذیرش تعهدات بلندمدت سوق میدهند.
از این منظر، دسترسی جنسی، تأیید عاطفی و تشکیل خانواده به مشوقهایی تبدیل میشوند که نیروی کار و رفتار مردان را جهت میدهند. نویسنده همچنین این دیدگاه را که مقررات جنسی صرفاً توطئهای مردانه برای کنترل زنان است، رد میکند و آن را نوعی استثمار ساختاری میداند که زنان نیز در بازتولید هنجارهای آن مشارکت دارند.
فصل پایانی پیامدهای چارچوب نظری کتاب را برای آینده مناسبات جنسیتی بررسی میکند. بامستیر پارادایم مردان و زنان بهعنوان دشمنان طبیعی یکدیگر را رد میکند و بر مکمل بودن آنها تأکید میگذارد. تفاوتهای جنسیتی وجود دارند، اما این تفاوتها میتوانند کارکردهای متفاوت و منافع متقابل داشته باشند.
از نظر او، هیچیک از دو جنس برتری جهانشمول بر دیگری ندارد و تفاوتهای جنسیتی با موازنه همراهاند. مردان در جنگ و کارهای جانفرسا هزینههای سنگینی پرداختهاند و زنان در حوزههایی مانند آموزش و قدرت نهادی رسمی محرومیتهایی را تجربه کردهاند. بنابراین، ادعای کلی درباره اینکه کدام جنس در سراسر تاریخ وضعیت مطلوبتری داشته، گمراهکننده است.
هسته اصلی استدلال بامستیر این است که مناسبات جنسیتی را نمیتوان صرفاً با مفهوم «برتری» یا «ستم یکجانبه» توضیح داد. تفاوتهای زن و مرد حاصل موازنههایی هستند که در فرایند تکامل و در تعامل با نیازهای فرهنگی شکل گرفتهاند.
مردان به دلیل برخی انگیزهها و گرایشهای بیشتر به رقابت، خطرپذیری، منزلتطلبی و فعالیت در شبکههای بزرگ، نقش مهمی در ساخت نهادهای کلان، ثروت، فناوری و قدرت ایفا کردهاند؛ اما همین نقش آنان را در معرض خطر، شکست و مصرفپذیری بیشتری قرار داده است.
از سوی دیگر، زنان در حوزه روابط صمیمی، مراقبت و پرورش نسل نقش برجستهتری داشتهاند؛ حوزهای که برای بقای فردی و تداوم نسل ضروری بوده است، اما الزاماً همان منزلت سیاسی حوزه مردانه را ایجاد نکرده است.
بنابراین، از منظر بامستیر، نابرابری تاریخی میان زنان و مردان نه صرفاً نتیجه فرودستی ذاتی زنان است و نه محصول توطئه آگاهانه مردان. این نابرابری تا حد زیادی از تقسیم کار، تفاوت در انگیزهها و نحوه بهرهگیری فرهنگ از ظرفیتهای متفاوت دو جنس پدید آمده است.
در این نظام، امتیاز و استثمار از یکدیگر جدا نیستند: مردان ممکن است از منزلت و قدرت بیشتری برخوردار شوند، اما همزمان با فشار برای اثبات کارآمدی، رقابت شدید و خطر مصرفپذیری روبهرو باشند؛ زنان نیز ممکن است از امنیت و پیوندهای عاطفی بیشتری برخوردار باشند، اما از برخی منابع قدرت و منزلت نهادی محروم بمانند.
در نهایت، کتاب میکوشد نشان دهد که مردان و زنان را بهتر است نه دو گروه متخاصم، بلکه دو گروه مکمل دانست که فرهنگ برای بقا و توسعه خود از ظرفیتهای متفاوت آنها بهره گرفته است.
----------------------------------------
* روی اف. بامایستر Roy Baumeister (زادهٔ: ۱۶ می ۱۹۵۳/ ۷۳ ساله)، استاد دانشگاه فلوریدا میباشد. تخصص او روانشناسی اجتماعی بوده و با کارهایش در موضوعات خود، رد اجتماعی، وابستگی، روابط جنسی، خودکنترلی، خودباوری، رفتارهای خودشکنانه، انگیزش، پرخاشگری، آگاهی و ارادهٔ آزاد، شناخته شدهاست. بامایستر پانصد اثر پژوهشی داشته و به عنوان نویسنده، همکار نویسنده یا ویراستار در تألیف ۳۰ کتاب مشارکت داشتهاست.
وی مدرک دکترایش را در سال ۱۹۷۸ از دپارتمان روانشناسی دانشگاه پرینستون اخذ نمودهاست. پس از آن، قبل از رفتن به فلوریدا، برای دو دهه در دانشگاه کیس وسترن رزرو به تدریس مشغول گردید. او همکار هر دو انجمن روانشناسی اجتماعی و شخصیت و انجمن علم روانشناسی میباشد. بامستر در سال ۲۰۰۳ به عنوان یکی از پرارجاعترین پژوهشگران آی اس آی شناخته شد. او عضو بنیاد ذهن زوریخ است.