مرتضی کلیلی
هفت صبح
دیروز ساعت 7 و 19 دقیقه صبح بود؛ درحالی که روی زمین دراز کشیده بودم و اخبار جنگ در لارک را پیگیری میکردم؛ برای چند ثانیه زیرم خالی شد و تکانهای شدیدی خوردم. بله؛ زلزله ۳.۸ ریشتری در پردیس شرق تهران رخ داد... خب از قضا همین هم مصادف شد با زلزله مهیب بوئینزهرا در 10 شهریور سال 1341 و در برگی از تاریخ این شماره، آن روز وحشتناک را مرور کردیم.
بوئینزهرا یکی از شهرهای تاریخی و مهم استان قزوین در جنوب دشت قزوین قرار دارد؛ در فاصله ۵۰ کیلومتری از مرکز استان و با مساحتی حدود ۵۵۲۶ کیلومتر مربع. شهری که روی گسل ایپک، یکی از گسلهای قدرتمند البرز مرکزی قرار دارد. تا سال ۱۴۰۲، جمعیتش حدود 123هزار نفر برآورد شده بود. شهری که ترکیبی از اقوام ترک آذربایجانی و تات را در خود جا داده.
زبان غالب مردم شهر هم ترکی آذربایجانی با گویش خاص قزوینی است. این شهر اصلا نامش با زلزله گره خورده؛ وقتی اسمش شنیده میشود، همه یاد زلزله میافتند! خب به شخصه زلزله ۳۱ مرداد سال ۱۳۸۱ را به خاطر دارم. زلزله بوئینزهرا که با نام آوج هم آن زمان معروف شد. زلزلهای به بزرگی 6.5 ریشتر که دستکم ۲9۱ کشته و ۱۵۰۰ زخمی برجای گذاشت. این زلزله ۲۰پسلرزه هم در پی داشت. یا زلزله ۱۶ فروردین ۱۲۹۲ با حدود 1200 کشته.
عقربههای ساعت حدود ۱۱ شامگاه را نشان میداد؛ 11 شب که آن موقع مثل امروز نبود اکثر مردم بیدار و مشغول شبنشینی و شبگردی باشند؛ وقتی که همه خواب بودند؛ زمینلرزه 7.2 ریشتری شهرستان بوئینزهرا را لرزاند و موجب مرگ حدود ۲۰هزار نفر شد. زلزلهای بنیانکن که خیلی از آثار و مکانهای قدیمی و تاریخی بویینزهرا مثل قلعه باستانی رودک را با خاک یکسان کرد.
فردای آن روز روزنامهها از کشته و زخمی شدن هزاران نفر خبر دادند. روزنامه اطلاعات نوشت: «زلزله دیشب چند هزار نفر را مقتول و مجروح کرد.» خبرنگار اعزامی این روزنامه از محل حادثه گزارش داد: «من اکنون شاهد مهیبترین و فجیعترین حادثه هستم. کشتهشدگان و مجروحان آنقدر زیادند که گویی اینجا بمب انداختهاند!» همین روزنامه در شماره 12 شهریور خود نوشت: «در بسیاری از دهات مجروحان هنوز در زیر آفتاب و بیپناه هستند و صدای ضجه از هر طرف به گوش میرسید.»
در روزهای بعد از این فاجعه، کمکها خارجی به تدریج وارد ایران شد. محمدرضا پهلوی هم به همراه شمس پهلوی که آن زمان رئیس جمعیت شیر و خورشید سرخ ایران بود، از مناطق زلزلهزده و خرابهها بازدید کردند.
حتی 21 شهریور ماه 1342 یک سال بعد از این فاجعه، ملکه جولیانا، پرنس برنارد و شاهزاده بئاتریکس عالیترین مقامات سلطنتی هلند از ویرانههای بوئینزهرا دیدن کردند.
ابعاد خرابیها گسترده و فجیع بود؛ همین امدادرسانی را کند کرده بود؛ حسین شاهحسینی، عضو شورای مرکزی جبهه ملی آن زمان گفته بود مردم به «جمعیت شیر و خورشید» و حکومت اعتماد نداشتند؛ برای همین از جبهه ملی ایران که برای کمک دست به کار شد، بگذریم؛ بسیاری از هنرمندان هم دست به کار شدند. باقی ماجرا را میدانید دیگر؛ در این میان یک شخصیت مردمی بیش از همه تلاش کرد؛ او کسی نبود جز غلامرضا تختی.
وقتی خبر زلزله قزوین به تهران میرسد، تختی چند نفر از دوستانش را جمع و یک وانت تهیه میکند تا کمکهای مردمی را جمعآوری کنند. خودش هم یک سینی بزرگ در دست میگیرد و از سر خیابان عباسآباد راه میافتد. روایت است که در چهارراه جمهوری، وقتی تختی مشغول جمعآوری کمکهای مردمی بود، پیرزنی رهگذر چادرش را به تختی داد و گفت: «من فقط همین چادر را دارم...» یکی از روزنامهها نوشت: «پیرزنی بعد از 60سال به خاطر تختی و برای کمک به زلزلهزدگان کشف حجاب کرد!»