عصر ایران؛ امیر صدرا صیام- نشستن نشان درجه یک هنر بر سینهٔ علیرضا داوودنژاد، بیش از آنکه صرفاً تقدیر از یک کارنامه سینمایی باشد، فرصتی است برای بازخوانی نسبت سینمای او با زندگی؛ نسبتی که شاید بتوان آن را یکی از صمیمانهترین و در عین حال پیچیدهترین پیوندها میان زیست شخصی و آفرینش هنری در سینمای ایران دانست.
داوودنژاد از آن دسته فیلمسازانی نیست که زندگی را صرفاً به عنوان ماده خام فیلمهایش انتخاب کرده باشد؛ او اساساً سینما را شیوهای برای زیستن، تجربه کردن و فهمیدن زندگی دانسته است.
در سینمای او، مرز میان واقعیت و فیلم، میان خانه و لوکیشن، میان اعضای خانواده و بازیگران و میان تجربه شخصی و روایت داستانی، آنقدر سیال میشود که گویی دوربین نه مقابل زندگی که درون آن قرار گرفته است.
سینمای داوودنژاد را اگر بخواهیم در یک مفهوم خلاصه کنیم، شاید «زندگیزیستگی» دقیقترین تعبیر باشد.
زندگی در فیلمهای او چیزی تزیینی، بیرونی یا صرفاً موضوعی برای روایت نیست؛ زندگی خودِ روایت است.
از روابط خانوادگی و مناسبات عاطفی تا بحرانهای اقتصادی، اعتیاد، مهاجرت، عشق، جدایی، پیری و فرسودگی، همه چیز در فیلمهای او از تجربه زیسته میآید.
به همین دلیل حتی وقتی فیلمهایش قصهگو هستند، نوعی حس مستندوارگی در آنها وجود دارد؛ گویی فیلمساز پیش از آنکه بخواهد داستانی را تعریف کند، میخواهد چیزی از زندگی را ثبت کند که در حال از دست رفتن است.
این ویژگی را میتوان در دورههای مختلف فیلمسازی او دنبال کرد. داوودنژاد در هر دوره، به شکلی متفاوت به جامعه و انسان ایرانی نزدیک شده، اما یک عنصر ثابت باقی مانده است: کنجْکاوی نسبت به زندگی روزمره.
او به آدمهایی علاقه دارد که در حاشیه روایتهای رسمی ایستادهاند؛ آدمهایی معمولی با بحرانهایی بسیار واقعی.
از همین منظر، سینمای او را میتوان نوعی مردمنگاری عاطفی دانست؛ ثبت آدمهایی که در میان فشارهای اجتماعی و اقتصادی، همچنان عشق میورزند، میجنگند، اشتباه میکنند، فرو میریزند و دوباره ادامه میدهند.
اما داوودنژاد فقط «عضو خانواده سینما» نیست؛ او بخشی از یک «خانواده سینمایی» است. این دو تعبیر تفاوت مهمی با یکدیگر دارند.
عضو خانواده سینما بودن، موقعیتی حرفهای است؛ اما خانواده سینمایی بودن، نوعی شیوه زیست است. در خانواده داوودنژاد، سینما نه شغل یک نفر که تجربه مشترک چند نسل است.
از زندهیاد علیرضا داوودنژاد تا اعضای خانوادهاش که در برابر و پشت دوربین حضور داشتهاند، سینما به امری خانوادگی تبدیل شده؛ چیزی شبیه زبان مادری. به همین دلیل است که در آثار او حضور اعضای خانواده صرفاً یک انتخاب تولیدی یا حتی یک تمهید سینمایی نیست؛ بخشی از منطق زیباشناختی فیلمهاست.
این «خانوادگی بودن» البته به معنای سینمایی شدن زندگی نیست، بلکه برعکس، به معنای زندگی کردن سینماست. خانواده برای داوودنژاد هم موضوع فیلم است، هم فضای تولید فیلم و هم بخشی از فرآیند کشف حقیقت.
در چنین شرایطی، بازیگر دیگر صرفاً بازیگر نیست؛ گاهی خودش است، یا نسخهای تغییرشکلیافته از خودش. خانه نیز فقط لوکیشن نیست؛ امتداد زندگی است. همین جاست که سینمای داوودنژاد به تجربهای متفاوت بدل میشود: فیلم به جای آنکه زندگی را بازسازی کند، اجازه میدهد زندگی وارد فیلم شود.
شاید به همین دلیل، برخی از آثار او را نتوان صرفاً با معیارهای متعارف سینمای حرفهای سنجید. سینمای داوودنژاد گاه عمداً از پرداختهای کلاسیک فاصله میگیرد تا به چیزی دست پیدا کند که برای او مهمتر است: حقیقت عاطفی آدمها.
او به جای اینکه همیشه به دنبال میزانسنهای چشمْگیر یا روایتهای پیچیده باشد، به لحظههایی اعتماد میکند که ممکن است در نگاه اول ساده به نظر برسند؛ یک گفتوگوی خانوادگی، یک سکوت، یک مشاجره، یک نگاه یا حتی حضور انسانی خسته در قاب. این سادگی، در واقع حاصل حذف زندگی نیست؛ نتیجه نزدیک شدن بیش از اندازه به آن است.
از این منظر، نشان درجه یک هنر را میتوان نه فقط پاداش سالها فیلمسازی، که ادای احترام به نوعی نگرش به سینما دانست؛ نگرشی که سینما را از زندگی جدا نمیکند.
داوودنژاد در تمام این سالها نشان داده میتوان با دوربین به سراغ زندگی رفت، بیآنکه زندگی را قربانی دوربین کرد. میتوان از خانواده فیلم ساخت، بیآنکه خانواده را به یک «سوژه» تقلیل داد. میتوان از رنج اجتماعی گفت، بیآنکه آدمها را به نشانههای اجتماعی تبدیل کرد.
سینمای علیرضا داوودنژاد، در نهایت، سینمای فاصله نگرفتن است: فاصله نگرفتن از آدمها، از خانواده، از جامعه و از خود زندگی. شاید راز ماندگاری او نیز همین باشد. او در مقام فیلمساز، ناظر زندگی نیست؛ یکی از ساکنان آن است. و چه بسا به همین دلیل، وقتی از سینمای او حرف میزنیم، در واقع از بخشی از تاریخ اجتماعی و عاطفی چند دهه ایران سخن میگوییم؛ تاریخی که نه در کتابها، که در چهره آدمها، در خانهها، در مناسبات خانوادگی و در قاب دوربین او ثبت شده است.
نشان درجه یک هنر، در این معنا، بیش از یک عنوان افتخاری است: تأییدی است بر جایگاه فیلمسازی که سینما را نه بیرون از زندگی، بلکه در نزدیکترین فاصله با آن جستوجو کرده است؛ فیلمسازی که برای او سینما یک حرفه بود، اما پیش از آن، یک زندگی بود.