صفحه نخست

عصرايران دو

فیلم

پادکست

ورزشی

بین الملل

فرهنگ و هنر

علم و دانش

گوناگون

صفحات داخلی

کد خبر ۱۱۹۲۰۲۱
تاریخ انتشار: ۱۰:۵۳ - ۲۵ شهريور ۱۴۰۵ - 16 September 2026

25 شهریور 1320/ فرمول فروغی برای حفظ ایران یا سلطنت خاندان پهلوی؟

فروغی در دفتر خاطرات ننوشت و راز را به کسی نگفت جز برادرش: بدان! که هر کاری می‌خواهم بکنم به خاطر استقلال ایران است. مردم ایران، امشب به من احتیاج دارند. یک عمر زندگی ما را تأمین کردند و امشب شبی است که باید برای ایران کاری کنم.
عصر ایران؛ مهرداد خدیر- امروز 25 شهریور 1405 خورشیدی هشتادو پنجمین سال‌گرد استعفای رضاشاه و واگذاری سلطنت به محمدرضا ولیعهد 22 ساله در گرماگرم حضور نیروهای شوروی و انگلیس در خاک ایران برای کمک رسانی به قوای روس در مقابل آلمان نازی است؛ ایران آن روز مصداق آش نخورده و دهان سوخته شده بود. تا قبل از آن در جنگ اروپایی نه سر پیاز بود نه ته پیاز ولی ناگهان در وسط معرکه قرار گرفت با این بهانه که رضاشاه به خواست روس و انگلیس برای اخراج چند صد کارشناس آلمانی اعتنا نکرده و کم مانده بود به ایران به چشم متحد هیتلر بنگرند و خاک آن را به توبره بکشند.
 
شوروی به رضاشاه اخطار کرده بود اگر به تهران برسند و او همچنان بر تخت نشسته باشند پوست او را زنده زنده خواهند کند و این نه یک تهدید لفظی که عزمی جدی بود. آن قدر که رضاشاه بساط را برچید و در آیین سوگند ولیعهد در مجلس سورای ملی هم شرکت نکرد. تدبیری که محمد علی فروغی اندیشیده بود نه برای استمرار سلطنت پهلوی و انتقال قدرت از پدر به پسر که برای حفظ تمامیت ارضی و یک‌پارچگی سرزمینی ایران چندان که بعدتر از بی طرفی هم خارج شدیم و به متفقین پیوستیم و اگر این تدبیر نبود چه بسا مانند دیگر متحدین آلمان دوپاره می شدیم.
 
در تاریخ رسمی البته ساده‌سازی شده و در ذهن همه القا کرده‌اند که فروغی فراماسونر و نوکر انگلستان بود و به خواست آنان سلطنت پهلوی را نجات داد تا در مقابل فشار شوروی حکومت ایران جمهوری نشود یا به دست کمونیست‌ها نیفتد.
 
فروغی اما هر چه بود و این که به تعبیر احمد کسروی یهودزاده بود یا نه و ماسون بود یا نه اما در 25 شهریور 1320 به این می اندیشید که حکومت ایران فرونپاشد و استقلال ایران دست خوش تهدید نشود و با این نگاه ظلم رضاشاه در حق خود و خانواده و چند سال خانه نشینی را فراموش کرد و به داد رضاشاه رسید که دست به دامان او شده بود.
 
دفتر خاطرات او از سوم تا بیست و پنجم شهریور 1320 سفید است و نمی دانیم با انگلیسی ها هماهنگ کرده بود یا نه ولی اقدام او چنان بود که برخی دچار سوء ظن شدند که نکند می خواهد اعلام جمهوری کند ولی با آن حال زار و نزار به دنبال این نبود و از این رو 25 شهریور 1320 نه روز شاهِ پدر است که به چشم می دید ارتش او توان مقاومت ندارد و راهی جز خروج پیش رو نمی دید و نه شاهِ پسر که در حیات پدر باید بر تخت می نشست؛ در کشوری که روس و انگلیس زمام آن را در دست داشتند. بلکه روز فروغی است که با فرمولی هم رضاشاه و هم شوروی و هم انگلستان را قانع کرد که اوضاع بر وفق مراد آنان خواهد شد.
 
85 سال قبل در چنین روزی روس‌ها به تهران نزدیک شده بودند. رضا‌شاه شب قبل تا صبح نخوابیده بود و سراسیمه قدم می‌زد. البته عادت و علاقه غریبی داشت به قدم زدن و ایستادن به جای نشستن. حتی هنگامی که بزرگان فرهنگ را دعوت می‌کرد از تاریخ و ادبیات برای او بگویند، راه می‌رفت و می شنید تا جبران نخواندن‌های او باشد.
 
شبی که به گفتۀ محمود فروغی در گفت‌و‌گو با حبیب لاجوردی- تاریخ شفاهی هاروارد- در رادیو بی‌بی‌سی توصیف «شاه بادمجان‌فروش» هم برای رضاشاه به کار رفت؛ طعنه‌ای به خاطر تصرف املاک با زور.
 
در سال‌های آخر عطش خرید و تصرف املاک چنان به جان رضاشاه افتاده بود که  این پرسش پدید آمد زمین‌های کشاورزی کشت بادمجان و کدو به چه کار پادشاه می‌آید اگر خود را مالک تمام سرزمین می‌داند؟ راز آن اما در این بود که خود را از ابتدا اساساً پادشاه - به مفهوم کلاسیک و ناصرالدین‌شاهی آن - نمی‌دانست و با آداب شاهی هم بیگانه بود؛ نه تاج بر سر می‌گذاشت، نه حرم‌سرا داشت. نه جامۀ نظامی از تن به در می‌کرد.  گویی دیگران ابتدا خان بودند و بعد شاه شدند و او می‌خواست از شاهی به خانی برسد!
 
از روس‌ها اما عمیقا می‌ترسید و این ترس را به فرزند خود نیز منتقل کرده بود. ترسی که در عمق جان محمد رضا نشست و هر اتفاقی را به کمونیست‌ها نسبت می‌داد. 
 
با این حال وقتی شنید قرار نیست انگلیسی‌ها در مقابل روس‌ها از او حمایت کنند به فرمول محمد علی فروغی فکر کرد و پذیرفت که راهکار او هم می‌تواند جان او را نجات دهد و هم دودمان سلطنت پهلوی را بر باد نمی‌دهد و هم تماميت ارضی ايران را حفظ می‌كند.
 
فرمولی که قاعدتا تأییدیۀ بریتانیا را هم داشت و خاطر رضاشاه را آسوده می‌کرد.

فروغی هیچ‌گاه نگفت و ننوشت که به انگلیسی‌ها چه گفت و چه شنید و اشاره شد که دفتر خاطرات او در روزهای سوم تا 25 شهریور 1320 سفید است در حالی که مرد نوشتن بود و پاکیزه و سرراست و نیکو هم می‌نوشت؛ بسیار. چندان که نامۀ او به فرزندش می تواند جایی در کتاب های درسی داشته باشد؛ هم از حیث نثر و هم معنی و هم فارسی شسته ورُفتۀ آن و راستی که چه رجالی داشتیم و به چه قحط سالی دچار آمده‌ایم!

در اتاق پذیرایی خانه و در دیدار فروغی با رضاشاه شخص سومی حاضر نبود و دیگران در آن خانه تنها دو جمله از رضا‌شاه شنیدند. 

یکی هنگام ورود که گفت: مبل و اثاثیۀ خانه همان است که در دوران سردار سپهی من بود (هفده هجده سال قبل) و فروغی هم پاسخ داد برای رفع نیاز کافی است. یک جمله هم آنچه موقع خروج گفت و قولی که به قید قسم گرفت.

فروغی هم به کسی نگفت جز آن که به برادرش ابوالحسن خان گفته بود: بدان! که هر کاری می‌خواهم بکنم به خاطر استقلال ایران است: «مردم ایران، امشب به من احتیاج دارند. یک عمر زندگی ما را تأمین کردند و امشب شبی است که باید برای ایران کاری کنم.»

این نوشته به قصد تأکید بر همین است: او می خواست برای ایران، کاری کند.

فروغی به نجات ایران از اشغال می‌اندیشید ولو به بهای یاری کسی که او را 6 سال خانه نشین‌ و دچار عسرت کرده بود به گونه‌ای که لباس مندرس او در روزی که به مجلس رفت توی ذوق می‌زد. 

راز حمایت بریتانیا از این فرمول هم این بود که پس از فروپاشی امپراتوری عثمانی و انقلاب روسیه و سقوط تزارها و روی کار آمدن شوروی کمونیستی تجزيۀ ايران از دستور كار خارج شده بود و ترجيح می‌دادند با يك دولت مركزی و مقتدر سر و كار داشته باشند؛ دست گم موقت تا بعد چارۀ دیگری بیندیشند. 

یکی از دلایل بدگمانی محمد رضاشاه به نظامیان ارشد همچون تیسمار رزم آرا یا زاهدی این بود که احساس می کرد به ناچار به او تن داده اند و به دنبال گزینۀ دیگری هستند و به همین خاطر نگران کودتا بود و با این نگاه شاه را عامل حذف رزم آرا در سال های بعد می دانند یا دیدیم که زاهدی کودتاچی را هم به اروپا فرستاد و بعدتر به شوهر خواهر نظامی خود هم اعتماد نداشت.

فرمول فروغی این بود: رضا شاه ایران را ترک می‌کند تا روس‌ها که در راه تهران بودند از برچیدن اساس سلطنت و دستگیری رضاشاه به اتهام بی‌توجهی به اخراج کارشناسان آلمانی منصرف شوند و با منتفی شدن انقراض سلطنت پهلوی پسر 22 ساله و خجول به جای پدر بر تخت بنشیند. 

شاه جوان را البته کسی چندان جدی نمی‌گرفت و انگار تنها برای دوران گذار گزینۀ مناسبی به نظر می‌رسید.

رضا‌شاه شبانه از کاخ سعدآباد به کاخ مرمر آمد. همسر و فرزندان را پیشاپیش به اصفهان فرستاده و تنها محمدرضا در تهران - در دربار - بود.

هیچ بدرقه‌ای هم در کار نبود. زمان به زیان او در گذر بود. می‌ترسید روس‌ها برسند و چنانچه تهدید کرده‌ بودند در تهران حمام خون به راه اندازند یا پوست او را هم بکَنند.

انگلیسی‌ها اما به قوای روس پیغام فرستادند :«شاه که دارد داوطلبانه می‌رود. دیگر از کی می‌خواهید انتقام بگیرید؟!»

در کاخ مرمر تنها محمد علی فروغی نخست‌وزیر و شکوه‌الملک حاضر بودند. کاروان شاه را 6 اتومبیل تشکیل می‌داد. خود او سوار اولی شد. سه اتومبیل هم به اثاثیه اختصاص یافت و دو اتومبیل نیز اسکورت می‌کردند.

آخرین گفت‌و‌گوهای رضا شاه با فروغی و قبل از سوار شدن یک بار درخانه او اتفاق افتاد و یک بار روز 25 شهریور در دربار. در خانه قولی بود که دوباره گرفت و در دربار یک توصیه که بر آن تأکید داشت.

قولی که از فروغی گرفت این بود: محمد‌رضا، شاه شود و نقشه دیگری در کار نباشد. 

بعد با اشاره به نوۀ فروغی - که آن موقع دختر بچه‌ای پنج‌شش ساله و نزد پدربزرگ بسیار عزیز بود و داشت جامۀ او را مرتب می‌کرد- گفت: به جان او قسم بخورید و فروغی دو بار گفت: به جان نیکی، به جان نیکی. 

رضاشاه این قسم را که شنید آسوده خاطر شد و در اتومبیل نشست و رفت. اصرار او ناشی از این نگرانی بود که انگلیسی‌ها یا فروغی او را فریب داده باشند و نه تنها محمدرضای جوان بر تخت سلطنت ننشیند که روس‌ها تهران را اشغال و ولیعهد را دستگیر کنند یا فروغی اعلام جمهوری کند و خود رییس جمهوری شود. (خود رضاشاه نیز در ابتدا سودای جمهوری و ریاست بر آن را داشت و پادشاهی و آداب و رسوم آن را دوست نمی‌داشت و نمی‌خواست در ادامۀ شاهان قاجار توصیف شود و اگر با مخالفت روحانیون رو به رو نمی شد می‌خواست اعلام جمهوری کند. در آن موقع در ذهن روحانیون جمهوریت هیچ نسبتی با دیانت نداشت و الگوی او هم مصطفی کمال پاشا یا آتاتورک در ترکیه بود).

ذكاء‌الملك اما دوباره تأکید کرد نه انگلیس‌ها صحنه و تهران را به روس‌ها خواهند سپرد و نه او خیانت خواهد کرد. بیمار است و نه به ریاست جمهوری که به پایان عمر می‌اندیشد. توصیه رضا‌شاه هم جالب بود: «به هر قیمت مجلس را نگاه دارید و گرنه تهران هرج و مرج می‌شود».

انگار تازه رضا شاه دریافته بود پارلمان می‌تواند چه نقش بی‌بدیلی داشته باشد. او که امثال سید حسن مدرس و دکتر محمد مصدق را ادامه نمایندگی بازداشته و یکی را به تبعید فرستاده و همان جا جان او را هم ستانده و دیگری را به حبس انداخته و مجلس را با دخالت‌های گسترده از اعتبار و نفوذ انداخته بود تازه می‌فهمید که مجلس می‌تواند چه جایگاه یگانه‌ای داشته باشد و چیست و قوام مُلک تنها به شاه نیست.

هم قول را گرفت و هم آخرین توصیه را گفت و رفت. روس‌ها داشتند می آمدند و رضا شاه داشت می‌رفت . هنوز از استعفای او کسی خبر نداشت. استعفایی با دست‌خط فروغی و امضای رضاشاه.

وقتی رضا‌شاه رفت فروغی وارد دربار شد و تا محمد‌رضای جوان را دید تبریک گفت. 

تازه دیگران دریافتند قصه چیست و به ولیعهد دیروز که ناگاه در وسط معرکه می‌خواست شاه شود خبر داد فردا – 26 شهریور- در مجلس شورای ملی سوگند یاد می‌کنید ولی بعد صلاح ندیدند تا فردا صبر کنند و همان روز جلسه فوق‌العاده تشکیل شد. فروغی ناخوش احوال بود و کار امروز را به فردا نمی‌انداخت.

روس‌ها در راه بودند و از قشونی که رضاشاه طی 20 سال وزارت جنگ و رییس‌الوزرایی و سلطنت تقویت و تجهیز کرده بود هیچ کاری برنیامد. چه، طی سه روز – 3 تا 6 شهریور- فروپاشیدند و مردم هم تنها تماشا می‌کردند و شگفت‌آور‌تر این که سربازان سربازخانه‌ها را تخلیه کردند و رفتند.

این نکته هم اهمیت دارد که هر چند رضا‌شاه روز سوم شهریور 1320 تظاهر می‌کرد از حمله روس‌ها غافل‌گیر شده اما اتفاقا مرد سیاست و جنگ بود و پیش‌بینی کرده بود کما این که در تیرماه دستور داده بود در شمال و در نقاطی مین‌گذاری شود تا روس‌ها نتوانند وارد شوند و مین‌هایی هم کاشتند. هرچند خیلی زود دریافت این کار تنها آنها را جری‌تر می‌کند و مقاومتی هم در داخل درنمی گیرد.

صبح 25 شهریور 1320 رضا‌شاه از تهران به سمت اصفهان حرکت کرد تا بعد از توقف در اصفهان و خلاص شدن از دست روس‌ها به کرمان و بندرعباس برود تا از آنجا با کشتی او را به هند منتقل کنند و در این پروسه سه بار تحقیر شد:

بار اول هنگامی که او را در اصفهان نگاه داشتند و از او خواستند املاک خود را مصالحه کند. همان املاکی که منشأ بخشی از نارضایتی‌ها شده بود. 

قوام‌الملک شیرازی و دکتر محمد سجادی به اصفهان رفتند و املاک به نام محمدرضا شد. [شاه جوان البته اندک زمانی بعد املاک را به اموال عمومی بازگرداند چون می‌دانست هم روز واقعه به کار نمی‌آید و هم او را ادامه دهنده راه پدر در تملک املاک نشان می‌دهد. 12 سال بعد هم که از کشور گریخت مال چندانی با خود نتوانست ببرد و معلوم است که طی 12 سال اول که هنوز دیکتاتور نشده بود مالی نیندوخته بود و ثروت‌اندوزی مربوط به بعد از کودتای 28 مرداد 1332 است. در سال های 27 و 28 هم بانک عمران ماموريت يافت تا بخش باقی‌مانده از املاک نيز به زارعين بازگردانده شود].

تحقیر دوم هنگامی بود که چمدان‌های او را تفتیش کردند تا مبادا جواهرات سلطنتی را با خود برده باشد و شایعاتی درباره محتوای آنها درگرفت. آن چنان كه چهره‌اش گواهی می‌داد هیچ‌گاه چنین احساس تحقیر نکرده بود حتی در ایام تنگ‌دستی جوانی و قزاقی.

تحقیر سوم اما هنگامی بود که دریافت قرار نیست به هند بروند.  البته ابتدا قول شیلی هم داده شده بود!

هم هند، مستعمره بریتانیا بود و هم آفریقای جنوبی و به جای هند او را به جزیره موریس بردند و نهایت کاری که پادشاه جدید ایران بعدتر توانست انجام دهد انتقال پدر به ژوهانسبورگ بود و نه تنها نتوانست او را به کشور بازگرداند که انتقال پیکر بی‌جان او هم سال‌ها بعد انجام پذیرفت. هر چند كه همواره اين شايعه شنيده می‌شد كه انتقال جسد صوری بوده و بعدها احتمالا آورده شد. جسد رضا‌شاه آن قدر معما شد که در سال 1357 هم باز شایعه درگرفت که به خارج منتقل شده و چند سال قبل هم دوباره به خاطر ماجرای مومیایی بحث جسد تازه شد.

می توان 25 شهريور را روز جِستن رضاشاه از دست روس‌ها دانست ولو همان روز فروغی به شاه تبریک گفته باشد و در عین این که یادآور آغاز دوران محمد رضا بود از پایان متفاوت و استعفای اجباری و تبعید پدر او نیز حکایت می‌کرد.

آغازین روز شاهی او را اما باید 26 شهریور دانست. انتقال سلطنت، سیمای ایران را از یک کشور اشغال شده و فاقد حکومت به دولتی تغییر داد که با تدبیر فروغی از بی‌طرفی هم خارج شد و پل پیروزی لقب گرفت و همانی شد که روزولت در تلگراف خود به رضاشاه خواسته بود. همکاری برای مقابله با هیتلر. وقتی انگلستان و اتحاد شوروی با تمام اختلافات متحد شده بودند ایران چرا سیاست خود را تغییر ندهد؟

این اشاره هم خالی از لطف نیست که نام‌گذاری میدانی در تهران به نام 25 شهریور نشان می‌داد جنبۀ شیرین ماجرا برای محمد رضا‌شاه می‌چربیده بوده تا خروج تحقیر آمیز پدر از کشور و گرنه چرا باید روزی را یادآوری کند که پدر ناچار از ترک کشور و در واقع تبعید شد؟

با پیروزی انقلاب ضد سلطنتی نام این میدان به «رضایی‌ها» تغییر کرد تا یادآور 4 عضو يك خانواده از سازمان مجاهدین خلق باشد که در رژیم شاه کشته شده بودند. نام جدید اما تنها 30 ماه دوام آورد چرا که وقتی این سازمان رو‌ در‌ روی جمهوری اسلامی قرار گرفت و منافقین خوانده شد و در پی آن نیز حادثه 7 تیر 60 رقم خورد نام میدان هم به 7 تیر تغییر یافت (هم‌چنان كه نام بيمارستان قلب مهدی رضايی دو ماه بعد به شهيد رجايی. همان بيمارستانی كه امام خمینی در سربرگ آن حكم رياست جمهوری ابوالحسن بنی‌صدر را امضا كرد.) 

در 1405 خورشیدی اگرچه نه میدانی به نام 25 شهریور است و نه جایی به نام فروغی اما از این روز نمی‌توان یاد نکرد زیرا 85 سال قبل را فرایاد می‌آورد که شاه ایران آشفته و سراسیمه چاره‌ای جز ترک کشور ندید. 

هر چه زمان گذشته البته دیگر فروغی در مظان اتهام نمی‌نشیند چرا که ابتکار او ولو با صورت انتقال سلطنت از پدر به پسر استقلال ایران را تضمین کرد و از زیر چکمۀ روس‌ها که تا قزوین آمده بودند بیرون آورد.

ارسال به تلگرام