عصر ایران؛ علی منتظری* - دکتر قاسم قصیر از کارشناسان لبنانی و عضو انجمن بینالمللی کارشناسان و تحلیلگران سیاسی این کشور به شمار می رود و از پژوهشگرانی است که از نخستین روزهای حضور ایران در لبنان پس از پیروزی انقلاب اسلامی به دلیل روابط کاری و مطالعاتی با سفارت ایران در بیروت در چگونگی تحولات کشورمان با لبنان حضور داشته است.
قاسم قصیر نویسنده و کارشناس سیاسی لبنانی متخصص در جنبشهای اسلامی است. دارای مدرک کارشناسی ارشد در مطالعات اسلامی ـ مسیحی از دانشگاه قدیس یوسف بیروت است و رساله دکترای خود را درباره خشونت دینیِ تکفیری ارائه کرده است. او در بسیاری از روزنامهها، مجلات و وب سایتهای لبنانی و عربی از جمله روزنامه النهار، السفیر، المستقبل، الحیات، الشرق الاوسط، العرب قطر، مجله الامان و مجله النور الجدید به عنوان کارشناس سیاسی ، تحلیل ها و مقالات زیادی به رشته تحریر در آورده است.از او کتابی در باره گفتمان سیاسی و فکری حزب الله در فاصله سال های 1982 تا 2016 منتشر شده است.
او فرزند محیط شیعیِ حامی حزبالله است و در نخستین لحظات آغاز مقاومت حزب علیه اسرائیل، به این مقاومت پیوست. چهل سال را در میان حلقههای نزدیک به حزب گذرانده است ، رهبران آن را میشناسد و خانواده او به هسته تاریخی حزب الله تعلق دارد .
قاسم قصیر در سالهای اخیر نقش «سفیر» فرهنگی و رسانهای حزبالله را ایفاء کرده است. نزدیکی او به رهبران حزب و محیط پیرامون آن، اطلاعاتی را که برای ارائه تحلیل درباره حزب، بر اساس یک رویداد یا یک سخنرانی، نیاز دارد ، در اختیارش قرار داده است. این تحلیلها به دلیل متانت و آرامشی که قاسم قصیر از آن برخوردار است، ویژگی خاصی دارند و همین امر به او اجازه داده است حتی در رسانههایی که با حزب الله مخالف هستند نیز بنویسد. این ویژگیای است که به ندرت در میان دیگر نویسندگان لبنانی دیده میشود.
افزون بر این، قصیر در دو زمینه دینی و دنیوی فردی پرتلاش است: رساله دکترا درباره حزب الله، تخصص در جنبشهای اسلامی معاصر، راهاندازی و احیای تریبونهای گفتگو ، در کنار آشنایی عمیق با دین و پایبندی به آن از وی چهره ای خاص و قابل احترام در میان کارشناسان سیاسی لبنانی ساخته است.
وی این بررسی تاریخی را به درخواست مترجم به رشته تحریر درآورده است و از آنجایی که مترجم در بخشی از این روایت های تاریخی حضور داشته است ، بر تطبیق بخش های مهمی از آن با تاریخ روابط لبنان و ایران و چگونگی تشکیل حزب الله شهادت می دهد. وی به گونه ای این نوشتار را تنظیم کرده است که هر فصل از فصول آن را می توان مبنایی جدید بر روایت های تاریخی از روابط ایران و لبنان و تولد حزب الله قرار داد.
این متن تحلیلی – تاریخی مفصل برگرفته از گفتوگوی تفصیلی دکتر قاسم قصیر با برنامه تلویزیونی لبنانی فضای مجازی «روایت دوم» است (که در اردیبهشت 1405 پخش شده است) که در آن درباره نقش ایران در لبنان، روابط لبنان و ایران پیش از انقلاب امام خمینی(رحمة الله عليه)، تولد حزب الله و ماهیت رابطه حزب و ایران بر پایه تجربه شخصی و اطلاعات قابل توجه تاریخی سخن گفته است. از این رو، محتوای آن را میتوان سندی فکری و تاریخی دانست که توسط پژوهشگری همراه و ناظر بر تحولات تدوین شده و میتواند به بازخوانی گذشته، فهم بهتر حال و ترسیم چشم اندازهای آینده در منطقهای که همواره در حال ساختن تاریخ است، کمک کند. این گفتگوی تلویزیونی اینترنتی به درخواست مترجم به صورت مکتوب و مفصل تر و دقیق تر درآمده است و لذا تفاوت هایی با اصل گفتگوی قاسم قصیر(از حیث تشریح و توضیحات عناوین بحث) با برنامه «روایت دوم» دارد.
ممکن است برخی کارشناسان در چنین شرایط دشواری بر این باور باشند که پرداختن به موضوعات فکری یا تاریخی در اولویت نیست، زیرا مردم درگیر جنگ و پیامدهای آن هستند. با این حال، این موضوع از اهمیت فراوانی برخوردار است و لازم است برای روشن شدن واقعیتها و تبیین درست مسائل، به آن پرداخته شود و مبنایی جدید برای نقد وبررسی روایت های تاریخی روابط ایران ولبنان قرار گیرد.
حدود چهار یا پنج ماه پیش، هنگامی که بحث درباره روابط دیپلماتیک میان لبنان و ایران مطرح شد و برخی از مخالفین سیاسی ایران در لبنان خواستار قطع این روابط شدند، به یاد دارم که «مؤسسه مطالعات بینالمللی» در بیروت نشستی درباره روابط ایران و لبنان برگزار کرد. در این نشست، افرادی همچون دکتر عدنان منصور،سفیر اسبق لبنان در ایران و وزیر پیشین امور خارجه لبنان، یعقوب الصراف، وزیر پیشین، دکتر دلال عباس و شماری دیگر از شخصیتهای سیاسی و دانشگاهی لبنان حضور داشتند.
امید ما این بود که در آن نشست به پیشینه تاریخی این روابط پرداخته شود. در آنجا سخنان یعقوب الصراف توجه مرا جلب کرد. وی در سخنرانی خود، تاریخ روابط ایران و لبنان را حتی به دوران حضور ایرانیان باستان در این منطقه و روزگار بختالنصر نسبت داد و تأکید کرد که نقش ایران در لبنان پدیدهای جدید نیست، بلکه حضوری است که ریشه در هزاران سال تاریخ دارد و روابط میان این سرزمینها و ملتها ماهیتی عمیقاً تاریخی دارد.
اگر بخواهیم از دوره دولت صفوی آغاز کنیم ( که از اهمیت ویژهای برخوردار است ) باید یادآور شویم که دولت صفوی در مقطعی از تاریخ خود، عمدتاً دارای جمعیتی سنی مذهب بود. همچنین گفته میشود که فرمانروایان این دولت دارای پیوندها و ریشههایی در قلمرو عثمانی بودند. در پی اختلافات سیاسی و نظامی با حکومت عثمانی، از آن جدا شدند و دولت صفوی را بنیان نهادند.
برای ایجاد تمایز مذهبی و عقیدتی از دولت عثمانی و نیز بهره برداری سیاسی از این تفاوت، صفویان به تدریج ساختار مذهبی حکومت خود را دگرگون کردند و دولت صفوی را از یک حکومت با اکثریت سنی به حکومتی با اکثریت شیعه تبدیل نمودند.
و برای تقویت این بُعد اعتقادی و تاریخی، صفویان از شماری از علمای شیعه که در مناطق مختلف، به ویژه در جبل عامل و منطقه بقاع لبنان ، با شرایط دشوار و فشارهای مذهبی و سیاسی رو به رو بودند، بهره گرفتند.به همین دلیل، تعدادی از علمای جبل عامل به قلمرو دولت صفوی مهاجرت کردند و نقش بسیار مهمی در گسترش مکتب اهل البیت(ع) و نیز در شکلگیری دستاوردهای علمی برجسته ای ایفا کردند که آثار برخی از آنها تا امروز نیز باقی مانده است.
یکی از مشهورترین این شخصیتها شیخ بهاءالدین عاملی بود. گفته میشود که ریشه خانوادگی او ممکن است به بعلبک در منطقه بقاع باز گردد، هرچند به طور معمول به جبل عامل در جنوب لبنان منسوب میشود. به نظر من شایسته است پژوهشی مستقل درباره او انجام شود؛ زیرا وی تنها یک فقیه نبود، بلکه دانشمند، مهندس و اندیشمندی برجسته بود که تأثیر عمیقی بر تاریخ علمی و فرهنگی ایران و جهان اسلام گذاشت.
تا امروز در شهر اصفهان مسجدی به نام مسجد شیخ بهایی وجود دارد که گفته میشود در طراحی آن ویژگیهای مهندسی خاصی به کار رفته است؛ از جمله اینکه صدای اذان بدون استفاده از بلندگو در سراسر مسجد شنیده میشود. همچنین طرحهایی در زمینه انتقال و گرم سازی آب به او نسبت داده شده و اختراعات و نوآوریهای متعددی به نام او ثبت شده است که شرح آنها مجالی گستردهتر میطلبد.
صفویان همچنین از محقق کرکی، یکی از برجسته ترین علمای شیعه، برای گسترش و تثبیت فقه شیعه بهره بردند. این بخش از تاریخ اهمیت فراوانی دارد، زیرا نشان میدهد علمای جبل عامل در شکلگیری دولت صفوی و تقویت تشیع نقشی اساسی ایفا کردند. تأثیر آنان تنها به ایران محدود نماند، بلکه از طریق همین عالمان، آموزههای تشیع به سرزمینهایی همچون هند، اندونزی، پاکستان و افغانستان نیز راه یافت. از این رو نباید تصور کرد که تشیع صرفاً به ایران یا برخی کشورهای عربی محدود بوده است؛ بلکه با یک پیشینه تاریخی گسترده و شبکهای وسیع از تأثیرات فرهنگی و مذهبی رو به رو هستیم.
( مترجم : از جمله علمای بزرگ شیعه که در منطقه جبل عامل لبنان به دنیا آمدند می توان از شهید اول و شهید ثانی یاد کرد. شهید اول متولد روستای جزین در جنوب لبنان است. محمد بن جمال الدین مکی عاملی(۷۳۴-۷۸۶ق ) مشهور به شهید اول از فقیهانشیعهدر قرن هشتم قمریاست. وی شاگرد فخرالمحققینبود و افرادی چون فاضل مقدادنزد او شاگردی کردند.
شهید اول در «فقه مذاهب چهارگانه اهل سنت»متبحر بود و به کشورهای مختلف اسلامی سفر کرد و از بزرگانی اجازه اجتهادو نیز اجازه روایتدریافت نمود. وی صاحب کتاب فقهی معروف اللمعة الدمشقیةاست. او به دست مخالفان شیعه و پس از یکسال اسارت در قلعه شام به شهادترسید.
زینالدین بن علی بن احمد عاملی جُبَعی( ۱۳شوال ۹۱۱ هجری قمری- ۱۵ رمضان ۹۶۵ یا ۹۶۶ هجری قمری) ، معروف به شهید ثانی، از علما و دانشمندان برجسته شیعی و از افراد سرشناس در علم فقه شیعهاست.
زینالدین شهید ثانی در روز ۱۳شوالسال ۹۱۱هجری قمری، برابر ۲۷اسفند۸۸۴، در دهکدهٔ جُبَع (یا جباع) جبل عامللبنان، در یک خاندان اهل فقه، به دنیا آمد و در ۹۶۶قمری، برابر ۹۳۸ خورشیدی، در سفر مکهبه امر سلطان سلیمان یکمبازداشت شد و بعد از ۴۰ روز کشته شدهاست. )
بسیاری از علمای جبل عامل نه تنها در دوران صفوی، بلکه حتی در دوره حکومت پهلوی ( چه در زمان رضاشاه و چه در دوران محمدرضا شاه ) به ایران رفت و آمد داشتند و این روند تا پیروزی انقلاب اسلامی ایران ادامه یافت. شمار زیادی از علما در ایران تحصیل کردند یا از ایران به لبنان آمدند. بنابراین تأثیرگذاری میان دو جامعه یک سویه نبود؛ همانگونه که لبنانیها بر ایران اثر گذاشتند، ایران نیز بر جامعه لبنان تأثیرگذار بود.
بر پایه برخی روایتهای تاریخی، در تأسیس نخستین حسینیهها در منطقه نبطیه، یکی از بازرگانان ایرانی نقش داشته است. همچنین گفته میشود که او در ترویج برخی آیینهای عاشورایی، از جمله مراسم «تطبیر یا قمه زنی بر سر»، در منطقه جبل عامل سهم داشته است.
( مترجم : از جمله علمایی که ذکر نام او در این روایت تاریخی ضروری است آیت الله شیخ محسن قوچانی غروی( 1303 – 1379 هجری شمسی) است. ایشان از اولین روحانیون ایرانی در نجف اشرف بودند که پس از تبعید امام خمینی به عراق در شهریور سال 1344 ، طی یک سخنرانی انقلابی و مشهور ورود امام به نجف اشرف را خیرمقدم گفتند. وی در سال 1966 میلادی به دعوت مردم بخش قماطیه از توابع بیروت با موافقت مرحوم آیت الله العظمی خویی به لبنان مهاجرت کردند و به دلیل رابطه بسیار نزدیک با دفتر و بیت امام خمینی در نجف و روابط خویشاوندی بسیار نزدیک با امام موسی صدر و بیت شرف الدین در صور، ارتباطات گسترده ای با نیروهای انقلابی ایرانی در لبنان داشتند. روابط بسیار نزدیک وی با ایت الله مصطفی خمینی و بیت شریف امام، قماطیه را به یکی از مکان های اصلی تردد نیروهای انقلابی در لبنان تبدیل کرد. وی در سال 1379 در بیروت از دنیا رفتند و سپس به ایران منتقل و در بهشت معصومه قم به خاک سپرده شدند و از سال 1991 فرزند بزرگ ایشان حجت الاسلام و المسلمین دکتر شیخ مهدی غروی جانشین ایشان در قماطیه شدند که همچنان در منطقه قماطیه حضور دارند. شخصیت هایی مانند شهید دکتر مصطفی چمران ، مرحوم سید علی اکبر محتشمی پور ، یادگار امام حاج سید احمد خمینی ، و اعضای بیت امام از جمله همسر امام خمینی و بسیاری از دیگر چهره های ماندگار انقلابی مقیم لبنان در سایه فعالیت های دینی و فرهنگی آیت الله شیخ محسن قوچانی غروی ، با ایشان در ارتباط بودند. )
در کنار این پیوندهای مذهبی و فرهنگی، بعد اقتصادی روابط نیز اهمیت فراوانی داشت. شمار زیادی از بازرگانان ایرانی به لبنان مهاجرت کردند، در این کشور سکونت گزیدند و بعدها تابعیت لبنانی دریافت کردند. از جمله میتوان به خانوادههایمکتبی، کریم سمسارزاده، طباطبایی و غرویاشاره کرد؛ خانوادههایی با ریشه ایرانی که به بخشی از جامعه لبنان تبدیل شدند و در عرصه اقتصادی نقش قابل توجهی ایفا کردند.
بنابراین، با مجموعهای از روابط تاریخی، اقتصادی و فرهنگی عمیق میان ایران و لبنان رو به رو هستیم؛ روابطی که بر پایه تبادل فکری و تمدنی شکل گرفته و قدمت آن به دورهای بازمیگردد که لبنان هنوز بخشی از سرزمین شام به شمار میرفت و سپس در قالب «دولت لبنان بزرگ» که در سال ۱۹۲۰ تأسیس شد، ادامه یافت.
با ورود به دوره حکومت محمدرضا شاه پهلوی، مشاهده میکنیم که روابط ایران و لبنان روابطی جدی، گسترده و دارای ابعاد گوناگون بود، اما در عین حال ماهیت آن با نوع روابطی که امروز میان ایران و لبنان برقرار است، تفاوتی اساسی داشت. روابط حکومت شاه با لبنان در آن دوران عمدتاً در دو مسیر اصلی دنبال میشد:
مسیر نخست:ارتباط با جامعه شیعی لبنان از طریق امام سید موسی صدر؛ به گونهای که شاه در آن مقطع تلاش میکرد نقش حامی شیعیان یا حتی رهبر معنوی شیعیان لبنان را ایفاء کند.
مسیر دوم:برقراری روابط نزدیک با جریانهای راستگرای لبنان، به ویژه حزب کتائب و حزب ملیگرایان آزاد، با هدف مقابله با موج ناسیونالیسم عربی که در آن زمان به رهبری جمال عبدالناصر در منطقه گسترش یافته بود.
در همین چارچوب، سازمان اطلاعات و امنیت ایران(ساواک) نقش فعالی در لبنان ایفاء میکرد و در همکاری با نهادهای امنیتی و برخی نیروهای سیاسی لبنان، به تبادل اطلاعات، نظارت بر فعالیت گروههای کمونیستی و چپ گرا و همچنین رصد مخالفان حکومت ایران که در لبنان حضور داشتند، میپرداخت.
از باب انصاف و بهرهگیری از اسناد تاریخی، باید به پژوهش یکی از مهندسان و محققان لبنانی اشاره کرد (دکتر خالد الحاج ) که رساله دکترای خود را به تاریخ روابط ایران و لبنان اختصاص داده است. وی در کتابی که بر اساس این پژوهش منتشر کرده، اسناد رسمی متعددی را درباره نقش ایران در لبنان در دوران رضاشاه و محمدرضا شاه پهلوی منتشر کرده است. این اسناد نشان میدهد که ساواک در آن دوره حضور و نفوذ قابل توجهی در لبنان داشت و با شماری از سیاستمداران، روحانیون و چهرههای رسانهای لبنانی روابط نزدیکی برقرار کرده بود. همچنین سفارت ایران در بیروت در آن زمان از مهمترین نمایندگیهای فعال دیپلماتیک ایران در سراسر منطقه به شمار میرفت.
تاریخ روابط سیاسی دو کشور ( جدا از پیوندهای مذهبی میان علماء و مراکز دینی ) نشان میدهد که حکومت رسمی ایران به رهبری شاه با شخصیتهای برجسته سیاسی لبنان ارتباطات گستردهای داشت که در رأس آنان کمیل شمعون ( رییس جمهور اسبق لبنان در سال 1952 ) قرار داشت.
زمانی که کمیل شمعون تصمیم گرفت لبنان را به پیمان بغداد ملحق کند ( اقدامی که یکی از عوامل اصلی بروز بحران و انقلاب سال ۱۹۵۸ لبنان به شمار میرفت ) ایرانِ دوران شاه یکی از اعضای اصلی این پیمان بود؛ پیمانی که عراق و ترکیه نیز در آن حضور داشتند و تحت حمایت بریتانیا و ایالات متحده قرار داشت.
کمیل شمعون تلاش میکرد لبنان را نیز به این پیمان وارد کند، اما این سیاست با مخالفت شدید جریان ناصری در لبنان رو به رو شد؛ جریانی که در آن زمان با سیاستهای ایران، آمریکا و بریتانیا در منطقه مقابله میکرد. همین مسئله شکاف سیاسی عمیقی در داخل لبنان ایجاد کرد.
بر اساس اسناد و اطلاعات منتشرشده در کتاب دکتر خالد الحاج، حکومت شاه شبکهای بسیار گسترده از روابط را با رهبران سیاسی لبنان ایجاد کرده بود. بسیاری از سیاستمداران لبنانی به طور منظم به ایران سفر میکردند و در مراسم و مناسبتهای رسمی حکومت ایران شرکت میکردند. همچنین تعداد زیادی بورس تحصیلی برای دانشجویان لبنانی در نظر گرفته شده بود تا در دانشگاههای ایران به تحصیل بپردازند.
نکته جالب آنکه خلیل الخلیل آخرین سفیر لبنان در تهران در دوران حکومت شاه بود. او آخرین نماینده دیپلماتیک لبنان در ایران پیش از سقوط نظام پهلوی به شمار میرفت؛ رخدادی که پس از آن، مناسبات دو کشور وارد مرحلهای کاملاً جدید شد و معادلات پیشین بهطور اساسی تغییر کرد.
نقش سازمان اطلاعات و امنیت ایران ( ساواک ) در لبنان بسیار مهم و در عین حال حساس بود. ایستگاه اطلاعاتی ایران در بیروت بهعنوان یکی از مراکز اصلی فعالیتهای اطلاعاتی شناخته میشد و وظیفه آن تنها محدود به رصد تحولات لبنان نبود، بلکه نظارت بر فعالیت مخالفان ایرانی که به لبنان پناه آورده بودند نیز در دستور کار آن قرار داشت. این مخالفان غالباً با برخی سازمانهای فلسطینی و نیز با امام موسی صدر ارتباط و همکاری داشتند.
امام موسی صدر هنگامی که در آغاز دهه ۱۹۶۰ میلادی به لبنان آمد، بنا بر برخی روایتها به درخواست سیدعبدالحسین شرفالدین و برای جانشینی وی در شهر صور به این کشور دعوت شد. برخی پژوهشگران نیز معتقدند که در آن زمان، حکومت ایران با حضور او در لبنان مخالفتی نداشت و حتی به نوعی از این اقدام استقبال میکرد؛ زیرا تصور میکرد که امام موسی صدر میتواند در برابر نفوذ روزافزون جریانهای کمونیستی و چپگرا در میان شیعیان و جامعه لبنان نقش بازدارنده ایفا کند.
برخی محافل حکومتی ایران انتظار داشتند که او به جریانهای راست گرای لبنان ( که در آن زمان در تقابل با نیروهای چپ «و جنبش ملی فلسطین» قرار داشتند) نزدیک شود و بخشی از این پروژه سیاسی را تشکیل دهد.
اما آنچه رخ داد با این تصور تفاوت داشت. امام موسی صدر به صراحت از جنبش الفتح (جنبش آزادیبخش فلسطین) و آرمان فلسطین حمایت کرد. هرچند بعدها میان او و برخی گروههای چپگرای (فلسطینی و لبنانی ) بر سر مسائل دیگر اختلافاتی پدید آمد، اما هرگز حاضر نشد به بخشی از جبهه مخالف انقلاب(جنبش ملی فلسطین) تبدیل شود.
همکاری گسترده او با جنبش الفتح و رهبران فلسطینی از موضوعات شناخته شده تاریخ معاصر لبنان است. از جمله، سخنرانی مشهور و تاریخی امام موسی صدر در تالار یونسکو در بیروت که خطاب به یاسر عرفات ـ مشهور به ابوعمار ـ گفت:
« ای ابوعمار، من با همین عمامه خود از شما حمایت خواهم کرد؛ با عمامه ام ».
همچنین جمله مشهور دیگری از او نقل شده است:
« شرافت قدس نمیپذیرد که جز به دست مؤمنان آزاد شود ».
این موضعگیری او موجب نارضایتی حکومت شاه و مقامات رسمی ایران شد؛ به ویژه آنکه امام موسی صدر ارتباطات نزدیک و محرمانهای با رهبران مخالف حکومت پهلوی در خارج از کشور داشت و در لبنان با آنان در تماس بود و زمینه فعالیت و حمایت از آنان را فراهم میکرد.
یکی از نزدیک ترین همکاران او مصطفی چمران بود که بعدها پس از پیروزی انقلاب اسلامی به نخستین وزیر دفاع جمهوری اسلامی ایران تبدیل شد. افزون بر این، امام موسی صدر با برخی چهرههای برجسته مخالف حکومت شاه، از جمله صادق قطبزاده و دیگر فعالان انقلابی ارتباط داشت؛ موضوعی که بنا به گفته نویسنده، در خاطرات مرحوم آیت الله اکبر هاشمی رفسنجانی نیز مورد اشاره قرار گرفته است.
نویسنده در ادامه به پژوهشگری اشاره میکند که مجموعهای گسترده درباره نقش امام موسی صدر در حمایت از مخالفان حکومت شاه و آموزش آنان در لبنان منتشر کرده است؛ هرچند نام وی را به بخشهای بعدی بحث موکول میکند.
از دیگر نمونههای این حمایت، برگزاری مراسم بزرگداشت با شکوه برای دکترعلی شریعتی در بیروت بود. این مراسم که پس از درگذشت شریعتی برگزار شد، بازتاب گستردهای یافت و خشم حکومت شاه و ساواک را برانگیخت. به گفته نویسنده، پس از آن ساواک گزارشها و ارزیابیهای متعددی علیه امام موسی صدر تهیه کرد و تلاش نمود با تحریک برخی محافل و شخصیتهای لبنانی، دامنه فشارها علیه او را افزایش دهد.
برخی گزارشها و اسناد تاریخی ( که به گفته نویسنده همچنان نیازمند بررسی و راستیآزمایی بیشتر هستند ) نشان میدهند که با افزایش نفوذ و جایگاه امام موسی صدر و پس از تأسیس مجلس اعلای اسلامی شیعیان لبنان در سال ۱۹۶۹، حکومت ایران در دوران شاه، با همکاری برخی شخصیتهای سیاسی و مذهبی لبنان، درصدد ایجاد و تقویت یک رهبری شیعی جایگزین برآمد تا در برابر نفوذ روزافزون امام موسی صدر قرار گیرد.
بر اساس برخی روایتها، در همین چارچوب از سید حسن شیرازی حمایت شد تا بهعنوان رقیبی برای رهبری امام موسی صدر مطرح شود.
نویسنده معتقد است که نفوذ ایرانِ دوران شاه در لبنان بسیار گسترده بود و حوزههای مالی، امنیتی، سیاسی، آموزشی و رسانهای را در بر میگرفت. به گفته او، حکومت شاه در برخی مقاطع با اختصاص منابع مالی قابل توجه، از نیروهای راستگرای لبنان، از جمله حزب کتائب و همچنین کمیل شمعون حمایت میکرد.
همچنین در برخی روایتهای تاریخی آمده است که بخشی از تجهیزات و تسلیحاتی که اسرائیل در جنگهای خود با سوریه و مصر به غنیمت گرفته بود، با تسهیل و حمایت مالی حکومت شاه به دست برخی گروههای راستگرای لبنانی رسیده است. البته این موضوع نیز از جمله مسائلی است که در حوزه پژوهش تاریخی قرار دارد و درباره جزئیات آن دیدگاهها و روایتهای متفاوتی وجود دارد.
نویسنده در ادامه به نکتهای اشاره میکند که آن را یکی از مهمترین تناقضهای تاریخی آن دوره میداند. به اعتقاد او، مسئله روابط شیعیان لبنان با ایران هرگز صرفاً یک موضوع مذهبی، قومی، فرقهای یا دینی نبوده، بلکه بیش از هر چیز به انتخابهای سیاسی مربوط میشده است.
به همین دلیل، در دوران حکومت شاه ( با وجود آنکه حکومت ایران بهطور رسمی حکومتی شیعی محسوب میشد ) بخش بزرگی از شیعیان لبنان از سیاستهای تهران حمایت نمیکردند و حتی در مواردی با آن مخالفت داشتند.
از نگاه نویسنده، علت اصلی این موضع آن بود که حکومت شاه بهعنوان متحد ایالات متحده و اسرائیل شناخته میشد و همچنین عضوی از پیمان بغداد بود؛ پیمانی که از دید جریانهای ناصری و نیروهای ملیگرای عرب، در برابر جنبشهای استقلال طلبانه و ضد استعماری منطقه قرار داشت.
در نتیجه، بسیاری از شیعیان لبنان در آن دوره خود را به جمال عبدالناصر، آرمان فلسطین، جریان ناسیونالیسم عربی و حتی برخی نیروهای چپگرا نزدیک تر میدانستند تا به حکومت شاه در ایران.
نویسنده درادامه این بخش نتیجه میگیرد که پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، این معادله تغییر کرد؛ زیرا از نگاه بخش مهمی از شیعیان لبنان، امام خمینی پرچم حمایت از فلسطین و مقابله با آمریکا و اسرائیل را برافراشت و همین امر موجب شد که بخش قابل توجهی از آنان به انقلاب اسلامی و رهبری جدید ایران گرایش پیدا کنند.
حلقههای ارتباطی و پلهای ارتباطی تا پیروزی انقلاب ۱۹۷۹ ایران
در این میان، شماری از شخصیتها و رهبران لبنانی نقش واسطه و حلقه ارتباطی میان نیروهای انقلابی ایران و جریانهای سیاسی منطقه را ایفاء کردند. از برجستهترین این افراد میتوان به سید هانی فحص و سید محمدحسن امین اشاره کرد. به گفته نویسنده، این دو شخصیت از مهمترین پلهای ارتباطی میان جنبش ملی فلسطین، سازمانهای فلسطینی و امام خمینی در دوران اقامت ایشان در نجف بودند. نویسنده تأکید میکند که صرف نظر از مواضع کنونی برخی اعضای خانواده یا نزدیکان این شخصیتها درباره روابط ایران و لبنان، واقعیتهای تاریخی باید بر اساس اسناد و وقایع همان دوره مورد بررسی قرار گیرد.
بر پایه مطالبی که در کتاب شیخ محمدعلی حاج درباره خاطرات سید محمدحسن امین آمده است، هنگامی که حکومت عراق تصمیم گرفت امام خمینی را از این کشور اخراج کند، یاسر عرفات از طریق سید محمدحسن امین پیامی برای ایشان فرستاد و آمادگی سازمان آزادیبخش فلسطین را برای میزبانی و حمایت از امام خمینی در لبنان اعلام کرد.
اما به دلیل شرایط پیچیده سیاسی و امنیتی لبنان در آن زمان، این پیشنهاد عملی نشد و در نهایت امام خمینی ابتدا رهسپار کویت شد و سپس به نوفل لوشاتو در فرانسه رفت.
در آن سالها، لبنان همچنین محل فعالیت شماری از کادرهای برجسته مخالف حکومت شاه بود که در اردوگاههای جنبش الفتح و دیگر سازمانهای فلسطینی حضور داشتند. از جمله این افراد میتوان به مصطفی چمران، جلالالدین فارسی و محمدصالح حسینی اشاره کرد.
محمدصالح حسینی که بعدها ترور شد، به گفته نویسنده به «مهندس روابط ایران و فلسطین» شهرت داشت؛ زیرا نقش مهمی در ایجاد و توسعه ارتباط میان جنبش الفتح و امام خمینی(رحمة الله عليه) ایفاء میکرد.
افزون بر این، پیش از تشکیل حزبالله و حتی پیش از ظهور جریان اسلام گرای کنونی در لبنان، تعدادی از روحانیون و فعالان سیاسی ایرانی در این کشور حضور داشتند و در عرصههای رسانهای و سیاسی فعالیت میکردند. آنان در مناطقی مانند برج البراجنه و سایر نقاط لبنان مراکز و دفاتری داشتند. از جمله این افراد میتوان به سید صادق موسوی، که در انتقال پیامها میان ایران و لبنان نقش فعالی داشت، سید عیسی طباطبایی که در منطقه بلادالریحان فعالیت میکرد، و همچنین دکتر محمد صادقی تهرانی که به تدریس اشتغال داشت، اشاره کرد.
جنبش امل و هیئت تاریخی لبنان در سفر به تهران در سال ۱۹۷۹
نویسنده در ادامه به موضوعی اشاره میکند که از نگاه او در روایتهای سیاسی امروز کمتر مورد توجه قرار میگیرد. به اعتقاد وی، برخی تلاش میکنند میان جنبش امل و حزبالله در موضوع روابط با ایران فاصلهای کامل ترسیم کنند، اما واقعیت تاریخی نشان میدهد که جنبش امل و به ویژه امام موسی صدر نقش اصلی و تعیین کنندهای در شکل گیری روابط میان شیعیان لبنان و رهبری انقلاب اسلامی ایران ایفا کردهاند.
امام موسی صدر در سال ۱۹۷۸ طی سفر به لیبی ناپدید شد و سرنوشت او تا امروز در هالهای از ابهام باقی مانده است. پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران در سال ۱۹۷۹، نخستین هیئت بزرگ رسمی و مردمی لبنان برای تبریک این پیروزی راهی ایران شد.
ریاست این هیئت را شیخ محمدمهدی شمسالدین بر عهده داشت. این هیئت متشکل از حدود ۲۰۰ شخصیت لبنانی بود که در میان آنان رهبران جنبش امل، روحانیان، روشنفکران، فعالان فرهنگی و همچنین شخصیتهایی از جریانهای چپ و دیگر نیروهای سیاسی لبنان حضور داشتند.
هدف این سفر، دیدار با امام خمینی و تبریک پیروزی انقلاب اسلامی بود؛ سفری که از نگاه نویسنده نقطه عطفی در آغاز مرحله جدید روابط میان جمهوری اسلامی ایران و بخش مهمی از نیروهای سیاسی و مردمی لبنان به شمار میرفت.
من (نویسنده) این مرور کلی از نقش ایران پیش از انقلاب را مطرح کردم، زیرا در آن دوران نیز تحولات مربوط به ایران را از طریق مطبوعات و منابع خبری دنبال میکردیم. هرچند خود را مورخ به معنای آکادمیک و تخصصی کلمه نمیدانم، اما این دادهها و اطلاعات را برای نشان دادن میزان نفوذ و تأثیرگذاری ایران در لبنان ذکر کردم؛ بهویژه با توجه به اسناد و مدارک ساواک که پس از سقوط حکومت شاه منتشر شد و ابعاد مختلف این نقش را آشکار ساخت.
نکته اصلی که میخواهم بر آن تأکید کنم این است که امروز همواره این گزاره را میشنویم که: «لبنان عرصه اجرای پروژههای ایران است و ایران از لبنان بهعنوان یک میدان نفوذ استفاده میکند.» بازگشت به این پیشینه تاریخی برای آن است که نشان دهیم حتی در دورهای که ایرانِ شاه متحد آمریکا و اسرائیل بود نیز لبنان به نوعی عرصه فعالیت و نفوذ ایران محسوب میشد؛ با این تفاوت که آن زمان این نقش در چارچوب مقابله با جریان ناسیونالیسم عربی و نفوذ جمال عبدالناصر تعریف میشد.
باید پذیرفت ( فارغ از اینکه این وضعیت را درست بدانیم یا نادرست ) که لبنان از زمان شکلگیری خود، چه پیش از استقلال و چه پس از آن، همواره میدان رقابت و کشمکش قدرتهای منطقهای و بینالمللی بوده است.
این وضعیت ریشهای تاریخی دارد؛ از دوران ممالیک گرفته تا دوره عثمانی، سپس دوران نفوذ فرانسه و بریتانیا و در ادامه تا تحولات عصر جدید. لبنان همواره در نقطه تلاقی منافع و رقابتهای قدرتهای مختلف قرار داشته است.
از این منظر، ایران نیز در نهایت یکی از قدرتهای مهم منطقهای به شمار میرود؛ همانگونه که ترکیه، مصر، سوریه و عربستان سعودی در دورههای مختلف نقشهای مؤثری در لبنان ایفا کردهاند.
به گفته نویسنده، حتی قطر با وجود وسعت جغرافیایی محدود خود، توانسته است در برخی مقاطع تأثیر قابل توجهی بر معادلات لبنان بگذارد. همچنین لیبی و عراق نیز در دورههای مختلف در صحنه لبنان حضور فعال داشتهاند و هر یک به شکلی در تحولات سیاسی این کشور نقشآفرینی کردهاند.
بنابراین، از نگاه نویسنده، مسئله حضور و نفوذ ایران در لبنان پدیدهای است که باید در چارچوب گستردهتر رقابتهای منطقهای فهمیده شود. او تأکید میکند که هدفش دفاع از ایرانِ دوران شاه یا ایرانِ امروز نیست، بلکه صرفاً توصیف یک واقعیت تاریخی است.
ایران کشوری بزرگ، دارای منابع عظیم نفتی، توان مالی قابل توجه و ظرفیتهای سیاسی و امنیتی گسترده است و همین عوامل به آن امکان میدهد که در محیط پیرامونی خود تأثیرگذار باشد. لبنان نیز یکی از صحنههایی بوده که در آن نقشها و پروژههای گوناگون منطقهای و بینالمللی با یکدیگر تلاقی کردهاند.
همانگونه که لبنان در مقاطعی شاهد نفوذ و حضور جریان ناصری، نقشآفرینی سوریه، فعالیتهای گسترده لیبی و صرف منابع مالی کلان از سوی آن کشور بوده است، بعدها نیز شاهد حضور و تأثیرگذاری عربستان سعودی، امارات متحده عربی، قطر، ترکیه و دیگر بازیگران منطقهای بوده است.
از این منظر، نویسنده لبنان را کشوری میداند که در طول تاریخ معاصر خود به یکی از مهمترین میدانهای رقابت و تعامل قدرتهای منطقهای و بینالمللی تبدیل شده است؛ وضعیتی که به اعتقاد او محدود به یک کشور یا یک دوره خاص نبوده و بخشی از ساختار سیاسی و ژئوپلیتیکی لبنان را تشکیل داده است.
از همین رو، همان گونه که عدنان منصور(سفیر اسبق لبنان در ایران) بارها تأکید کرده است، مشکل اصلی نه ایران است و نه هیچ کشور خارجی دیگر؛ بلکه ریشه مسئله را باید در ساختار داخلی لبنان جست و جو کرد. به اعتقاد او، این ترکیب پیچیده، شکننده و چندپاره جامعه و نظام سیاسی لبنان است که همواره زمینه پیوند و اتکای گروههای داخلی به بازیگران خارجی را فراهم کرده است؛ وضعیتی که هم در دوران حکومت شاه در ایران وجود داشت و هم در دورههای بعدی ادامه یافت.
در مورد رابطه شیعیان لبنان با ایران و همچنین نقش نمادین حضور امام موسی صدر و همکاری او با برخی شخصیتهای ایرانی مانند مصطفی چمران نیز نویسنده بر این باور است که هدف اصلی از این همکاریها، ایجاد نفوذ ایران در لبنان به معنای وابستگی سیاسی نبود؛ بلکه بخشی از تلاش امام موسی صدر برای تقویت جایگاه اجتماعی، سیاسی و فرهنگی شیعیان لبنان و تثبیت حقوق آنان در ساختار کشور به شمار میرفت.
دلیل این امر آن بود که شیعیان لبنان در آن دوران با مشکلات گستردهای در زمینههای آموزشی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی مواجه بودند.
نویسنده در ادامه تأکید میکند که باید با صراحت پذیرفت ـ و این تنها یک برداشت شخصی نیست، بلکه در بسیاری از مطالعات و اسناد تاریخی نیز مورد اشاره قرار گرفته است ـ که «محرومیت شیعیان» یکی از عوامل اساسی بحرانها و تنشهای سیاسی لبنان در دهههای گذشته بود.
این محرومیت تنها به مناطق شیعه نشین محدود نمیشد. در حومه جنوبی بیروت، جنوب لبنان و منطقه بقاع، شیعیان با مشکلات گسترده توسعهای و اقتصادی رو به رو بودند. در عین حال، مناطق سنینشینی مانند عکار نیز از محرومیت و کمبود امکانات رنج میبردند. حتی در میان مسیحیان مارونی نیز بخشهایی از روستاها و مناطق دورافتاده از توسعه و امکانات دولتی بیبهره بودند.
به باور نویسنده، ساختار قدرت در لبنان در عمل در اختیار گروههای محدودی از نخبگان سیاسی و اقتصادی قرار داشت؛ ائتلافی از اقلیتهای با نفوذ در میان مارونیها، شیعیان، اهل سنت و گاه برخی چهرههای دروزی که اداره کشور را در دست داشتند، در حالی که بخش بزرگی از مردم در جوامع مختلف مذهبی خود را از دسترسی برابر به قدرت و امکانات محروم میدیدند.
در جامعه دروزی نیز شکافهایی میان حامیان و مخالفان ساختار حاکم وجود داشت. در میان اهل سنت نیز بسیاری از نیروهای سیاسی معتقد بودند که نظام سیاسی لبنان در حق آنان عدالت را رعایت نمیکند.
به همین دلیل، و در نتیجه احساس گسترده بیعدالتی و نبود توازن در ساختار سیاسی لبنان، در دهه ۱۹۷۰ ائتلافی میان بخشی از رهبران اهل سنت و سازمان آزادیبخش فلسطین و دیگر گروههای فلسطینی شکل گرفت. نویسنده تأکید میکند که همه این تحولات پیش از پیروزی انقلاب اسلامی ایران رخ داده بود و ارتباطی با سیاستهای جمهوری اسلامی نداشت.
به اعتقاد او، وضعیت شیعیان نیز در همان بستر تاریخی قابل فهم است. از همین رو، امام موسی صدر به همکاری با فعالان و رهبران ایرانی مخالف حکومت شاه روی آورد؛ افرادی که از پیش نیز با سازمانهای فلسطینی فعال در لبنان ارتباط داشتند. این همکاریها بیشتر در چارچوب مبارزه برای بهبود وضعیت اجتماعی و سیاسی شیعیان لبنان و نیز حمایت از جریانهای مقاومت منطقهای تعریف میشد.
در این چارچوب، نویسنده معتقد است که پیش از حضور سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در لبنان و پیش از شکل گیری ساختارهای سازمان یافته بعدی، نوعی پیوند فکری، اعتقادی و سیاسی میان بخشی از نیروهای شیعی لبنان و جریان انقلاب اسلامی ایران در حال شکلگیری بود.
این پیوند بیش از آنکه ماهیتی نظامی داشته باشد، بر اشتراکات فکری، دینی و سیاسی استوار بود؛ اشتراکاتی که از طریق ارتباط میان روحانیون، روشنفکران دینی، فعالان سیاسی و نیروهای مخالف حکومت شاه در ایران و لبنان شکل گرفته و به تدریج زمینههای روابط گستردهتر سالهای بعد را فراهم کرد.
لبنان از نظر تاریخی صحنهای بوده است که در آن نقشهای منطقهای و بینالمللی با یکدیگر تلاقی کردهاند؛ همانگونه که نقش ناصری(جنبش ناصریست ها) را پشت سر گذاشت، سپس نقش سوریه را در مراحل بعد تجربه کرد، و نقش لیبی را که در دورهای مبالغ هنگفتی هزینه کرد، و نقش عربستان، نقش امارات در امروز، نقش قطر و نقش ترکیه. یعنی موضوع غیرعادی نیست. اما متأسفانه، همانطور که وزیر سابق دکتر عدنان منصور همیشه میگوید، مشکل در ایران نیست، بلکه مشکل در داخل لبنان است؛ زیرا این ساختار داخلی لبنان است که همواره در پی برقراری ارتباط با خارج بوده است، و این همان چیزی است که ما چه در دوران شاه و چه در مراحل بعدی درباره آن صحبت میکنیم.
و اکنون، وقتی از رابطه با ایرانِ انقلاب صحبت میکنیم، این رابطه در ابتدا بر این اساس شکل نگرفت که «ما میخواهیم نفوذ ایران را در لبنان وارد کنیم»؛ بر اساس بررسیهای من از دوران سید موسی صدر، امام صدر از برخی شخصیتهای ایرانی مخالف استفاده میکرد، زیرا آنان بخش حیاتی از نبرد تاریخی او بودند، بهویژه دکتر مصطفی چمران که دست راست او و یار نزدیکش بود؛ زیرا او با تمام توان در پی حمایت از حضور شیعیان و تثبیت آن در لبنان بود، چرا که شیعیان در آن زمان از نظر آموزشی، فرهنگی و سیاسی در وضعیت بسیار دشواری قرار داشتند. بنابراین، سید موسی صدر از برخی رهبران ایرانی حاضر در لبنان که با سازمانهای فلسطینی همکاری داشتند استفاده کرد، و این امر موجب شد نقش ایران در لبنان دوباره بازگشته و گسترش یابد. در ادامه بحث، به تفصیل درباره رابطه با حزبالله و چگونگی شکلگیری آن خواهیم پرداخت؛ زیرا رابطه با حزبالله به معنای دقیق کلمه در سال ۱۹۸۲ آغاز نشد، زمانی که (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی) به بعلبک و لبنان آمد، نه؛ بلکه پیش از آن، روابطی با ابعاد ایمانی، فکری و دینی عمیق وجود داشت که پس از پیروزی انقلاب شکل روشن تری به خود گرفت، هرچند ریشههای آن پیش از پیروزی انقلاب و از طریق ارتباط بسیاری از علمای دینی لبنان با رهبری مخالف ایران در خارج آغاز شده بود.
مسئله خلأ رهبری پس از غیبت امام موسی صدر در سال ۱۹۷۸
در لبنان یک جریان وابسته به اندیشه های امام خمینی وجود داشت، اما این جریان زیر سایه جنبش امل و زیر سایه سازمانهای فلسطینی فعالیت میکرد و توسط برخی علمای دینی نمایندگی میشد که تصاویر امام خمینی، کتابها و فقه او را منتشر میکردند. اما پیش از آن، لازم است به نقشه مرجعیت غالب آن زمان اشاره شود؛ جایی که یک مرجعیت بسیار بزرگ در میان شیعیان وجود داشت که آیت الله العظمی سید ابوالقاسم خویی آن را نمایندگی میکرد که مرجع دینی اعلا محسوب میشد، و یک مرجعیت دوم نیز در عراق وجود داشت که توسط حزب الدعوه اسلامی در عراق حمایت میشد و آن امام شهید سید محمدباقر صدر بود. این دو، برجستهترین مراجع بودند، در حالی که مرجعیت امام خمینی هنوز پیش از سال ۱۹۷۸ در لبنان به معنای گسترده مردمی و سیاسی گسترش نیافته بود.
با ربوده شدن امام سید موسی صدر، جریان دینی مرتبط با انقلاب اسلامی به شکل گستردهتری ظاهر شد، اما این جریان مستقل نبود و همانطور که اشاره کردم، تحت چتر سازمانهای فلسطینی یا در دل جنبش امل، یا در آغازهای «اتحادیه دانشجویان مسلمان» و «کمیتههای اسلامی» فعالیت میکرد؛ جایی که این گروهها شروع به صحبت درباره اندیشه امام خمینی کردند.
حادثه ربوده شدن امام موسی صدر در اوت ۱۹۷۸ ضربهای شدید و تکاندهنده بود، زیرا مردم در نهایت به شدت نیازمند رهبریای هستند که به آن تکیه کنند و به سویش پناه ببرند. درست است که در لبنان رهبران دینی برجستهای وجود داشتند که نقشهای فکری، فرهنگی و مجلس داری مهمی ایفا میکردند؛ مانند امام شیخ محمد مهدی شمسالدین، مرجع دینی بزرگ امام سید محمدحسین فضلالله، شیخ عبدالأمیر قبلان در دارالافتاء جعفری و در شورای عالی اسلامی شیعی، و جناب شیخ علی کورانی که نقش مشخصی داشت، افزون بر شماری از علمای بزرگ که فضای فکری و دینی را تغذیه میکردند؛ مانند شیخ محمد جواد مغنیه، شیخ عبدالله نعمه و شیخ خلیل یاسین. این نامهای بزرگ را یاد میکنم که نقشهای فرهنگی، فکری و دینی شناختهشدهای داشتند، اما در میان آنان شخصیت سیاسی و جنبشی برجستهای که صحنه را مانند امام سید موسی صدر پر کند وجود نداشت؛ شخصیتی که بهطور منحصر به فرد میان بُعد دینی، اجتماعی و سیاسی جمع کرده بود.
ربوده شدن امام موسی صدر در لیبی در سال ۱۹۷۸ در را به طور گسترده گشود و این طایفه را وادار کرد به دنبال رهبری و نماد جایگزین بگردد. در همان زمان، حرکت مردمی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی در داخل ایران علیه نظام شاه روز به روز در حال گسترش و اوجگیری بود. و ما در آن دوره (و من آن زمان در فضای «اتحادیه دانشجویان مسلمان» و «کمیتههای اسلامی» فعال بودم) به تدریج از سال ۱۹۷۸ بیشتر درباره انقلاب و شخصیت امام خمینی میشنیدیم.
اگرچه امام خمینی از سال ۱۹۶۳ انقلاب تاریخی خود را در ایران آغاز کرده بود و هزاران شهید و شهروند در آن مسیر جان باخته بودند و پس از آن به ترکیه و سپس به نجف عراق تبعید شد؛ جایی که سالها در آن به پایه گذاری و پیگیری انقلاب پرداخت، اما نام او در فضای عمومی و جوانان لبنان تا پیش از آن دوره بسیار محدود بود. در سالهای ۱۹۷۷ و ۱۹۷۸، هم زمان با ربوده شدن امام صدر و خروج گسترده مردم لبنان در راهپیماییهای بزرگ به سوی دمشق برای مطالبه افشای سرنوشت او در نشست سران عرب، شماری از کادرها و گروههای ایرانی مخالف که در بیروت حضور داشتند دریافتند که لحظه سیاسی و روانی برای حرکت مناسب شده است.
این گروهها شروع به انتشار تصاویر امام خمینی هم زمان با اوج گیری انقلاب در ایران کردند و بحث نوارهای کاست و سخنرانیهای ضبط شدهای که امام خمینی از تبعید برای داخل ایران میفرستاد، بیشتر شد. همچنین خبر شهادت فرزند امام خمینی، سید مصطفی خمینی (که آن زمان گفته میشد ساواک او را با سم یا به شکلی خاص به شهادت رسانده) بازتاب گستردهای پیدا کرد و به تدریج میان مردم دست به دست میشد.
در بیروت شخصیتهای برجستهای مانند جناب سید هانی فحص، سید محمد حسن الأمین و شهید محمد صالح الحسینی حضور داشتند، و همچنین جلالالدین الفارسی و سید صادق الموسوی فعالیت خود را در زمینه نشر و توزیع آغاز کرده بودند. به نظر من، یک کار تقریباً منظم و با برنامه ریزی دقیق برای معرفی شخصیت امام خمینی در جریان بود، زیرا بسیاری از مردم عادی و جوانان در لبنان شناخت دقیقی از او نداشتند.
از نشانههای این فعالیت، اقدام سید هانی فحص در ترجمه و گردآوری کتابی درباره «جهاد» بود که حول دیدگاهها و اندیشههای امام خمینی شکل گرفته بود، و نیز گنجاندن کتابهای دیگری از سخنرانیهای امام خمینی که بر موضوع فلسطین، مقاومت در برابر اسرائیل و حمایت از انقلاب فلسطین تمرکز داشت(مانند کتاب: با خمینی به قدس نزدیکتریم) در این دوره (۱۹۷۸)، معرفی گسترده امام خمینی به طور جدی آغاز شد و ما نیز بهعنوان جوانان کم کم درباره او شنیدیم و تحت تأثیر قرار گرفتیم؛ هرچند علمای دینی لبنان به دلیل تحصیل و حضور در نجف اشرف و ارتباط مستقیم با او، او را به خوبی میشناختند، اما نسل جوان در حال ظهور در لبنان تازه در سالهای ۱۹۷۸ و ۱۹۷۹ با او آشنا شد و با دقت به جزئیات انقلاب گوش میداد.
نگرانیها و جدل داخلی در فضای اسلامی شیعی لبنان
در محیط اسلامی شیعی لبنان یک بحث جدی و اساسی درباره افق انقلاب اسلامی در حال شکل گیری در ایران وجود داشت؛ اینکه آیا این انقلاب واقعاً به پیروزی علما و تشکیل دولت آنان منجر خواهد شد؟ یا اینکه نیروهای چپ و کمونیستِ گسترده در ایران در نهایت این انقلاب را «تصاحب» کرده و در جهت منافع خود به کار خواهند گرفت، همانگونه که در تجربههای تاریخی گذشته رخ داده بود؟
هم زمان، کارزارهای رسانهای و سیاسی علیه انقلاب اسلامی ایران جریان داشت که در آن تلاش میشد این تصور القا شود که این تحرکات توسط کمونیستها هدایت میشود، و این پرسش مطرح میگردید: آیا علما و فقها اساساً توان اداره یک کشور بزرگ مانند ایران و رساندن آن به ساحل امن را در صورت پیروزی دارند؟
در حافظه سیاسی نیز تجربههای تلخی وجود داشت؛ در انقلاب محمد مصدق، یک کودتای آمریکایی به رهبری سازمان اطلاعاتی(سازمان سیا) ، آن انقلاب را سرنگون کرد، و فضای چپ در منطقه بسیار قوی بود. در عراق نیز علما و فقها در «انقلاب ۱۹۲۰» علیه اشغال انگلیس شرکت کردند، اما بعدها کنار زده شدند و نقش سیاسی آنان عملاً مصادره شد.
این بحثها باعث شده بود که مردم و جوانان در حالت انتظار، ترس و پرسش قرار بگیرند: این انقلاب به کجا خواهد انجامید؟ بهویژه اینکه امام خمینی در مرحله بسیج و حرکت، از مشارکت و گردآوری همه نیروهای مخالف سیاسی استفاده کرد؛ از جمله نیروهای چپ، ملیگراها و سازمانهای مسلحی مانند «مجاهدین خلق»، «فداییان خلق» و حزب کمونیستی «توده». به همین دلیل، تصاویر امام بهطور گسترده منتشر میشد، اما تصویر مسیر آینده تحولات در تهران همچنان در آن روزهای نخست مبهم و نامشخص بود.
و از باب مستند سازی و امانت علمی و نیز یادآوری دوباره شخصیتهایی که این دوره تاریخی را ثبت کردهاند، مایلم اشاره کنم که برادر شیخ علی جابر (که پژوهشگر و مورخی است و با جناب شیخ علی جابر که از همراهان سید حسن نصرالله در دبیرخانه کل حزبالله بود تفاوت دارد) همان کسی است که تاریخ مفصل و مستند امام سید موسی صدر و رابطه او با ایران را نوشته و یک موسوعه تاریخی بسیار مهم منتشر کرده است که با دقت بالا در پیگیری اسناد و آرشیوها برجسته شده است. خواستم نام او را اینجا ذکر کنم تا پژوهشگران و علاقهمندان بتوانند از آثار او بهره ببرند.
اما درباره ما بهعنوان جوانان و تجربه شخصیام؛ من در آغاز مسیرم در فضای (چپگرا) فعالیت داشتم، و سپس بهصورت فکری و عملی به فضای (اسلامی) منتقل شدم و با برادران در «اتحادیه دانشجویان مسلمان» و «کمیتههای اسلامی» آشنا شدم و در فاصله حدود سالهای ۱۹۷۷ تا ۱۹۷۸ به عضوی فعال در این نسل اسلامی نوظهور تبدیل شدم.
بعدها، ارتباط ما با اندیشهها و ادبیات «حزب الدعوة الاسلامیة در عراق» عمیقتر شد؛ حزبی که در آن دوره یکی از مهمترین و قدرتمندترین احزاب و جریانهای اسلامیِ کنشگر به شمار میرفت. همزمان تحت تأثیر آثار و جریانهای اسلامی دیگر نیز بودیم؛ با اشتیاق کتابهای متفکران «اخوان المسلمین» را میخواندیم، مانند سید قطب و برادرش محمد قطب، همچنین آثار شیخ ابوالاعلی مودودی و ادبیات «حزب التحریر(حزب آزدیبخش)». این عنوانها و کتابها در واقع هسته اصلی برنامههای فکری و آموزشی ما در حلقههای تشکیلاتی را تشکیل میدادند.
پیروزی ۱۹۷۹ و فروپاشی تردیدها: شهادت تاریخی شیخ راغب حرب
در لحظهای که تردیدها فرو ریخت و حرکت عظیم مردمی در ایران آغاز شد و بین سالهای ۱۹۷۸ تا ۱۹۷۹ به سرعت گسترش یافت، یک جهش فکری و آگاهی بزرگ رخ داد. من به خوبی دو کتاب را به یاد دارم که ستونهای اصلی آموزش ما بودند؛ کتاب اول اثر متفکر استاد محمد قطب (برادر سید قطب) با عنوان «شبهات حول الإسلام» بود، کتابی محوری که در آن به دیدگاههای سکولار و چپ پاسخ میداد و نشان میداد که اسلام دین عقب مانده نیست، بلکه برای زندگی معاصر صالح است و حقوق کامل زن را تضمین میکند؛ ما آن را اندیشه ای جدی در حلقههای خود مطالعه میکردیم. کتاب دوم درباره «معالجه حالت یأس» و ناتوانی جریانهای اسلامی یا علما در پیروزی و تغییر نظامهای ستمگر بود که نوشته یکی از نویسندگان برجسته عراقی بود.
با آغاز خیزش مردمی در ایران و پیروزی تاریخی آن در سال ۱۹۷۹، و بازگشت باشکوه امام خمینی به تهران، همه افکار و معادلات تغییر کرد و ما بهعنوان جوانان اسلامی روزهایی بسیار زیبا، سرشار از امید و عزت را تجربه کردیم.
در اینجا یک حادثه و شهادت تاریخی بسیار گویا و عمیق را یاد میکنم: ما در یک حلقه درسی بودیم و در کنار ما شیخ راغب حرب (شهید بزرگوار رحمهالله) حضور داشت. او کتاب محمد قطب «شبهات حول الإسلام» را در میان ما دید. با لبخند همیشگیاش به ما نگاه کرد و جملهای طلایی گفت که هنوز آن را به یاد دارم و واقعیت نیز آن را تأیید میکند. گفت:
«ای برادران، این کتاب دیگر اهمیت و ضرورت خود را از دست داده است (دیگر نیازی به تدریس آن نیست)؛ زیرا همه شبهاتی که علیه اسلام مطرح میشد، عملاً توسط انقلاب اسلامی ایران در صحنه واقعیت رد و از میان برداشته شده است! این انقلاب ثابت کرد که اسلام، اسلامی انقلابی و پویا است که توان مقابله با ظلم و استبداد را دارد و میتواند یک حرکت عظیم مردمی و تودهای ایجاد کند. همچنین ثابت کرد که نقش زن در آن مرکزی، روشن و بسیار پیشرفته است، و نقش علما و فقها نقش رهبری و شجاعانه بوده است؛ و اسلام اکنون یک چشمانداز تمدنی کاملاً جدید به جهان ارائه میدهد».
مسئله دوم و مهم تر که پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۱۹۷۹ برای ما به همراه آورد، این بود که «فکر یأس» و بیفایده بودن یا ناکارآمدی حرکت دینی و اسلامی را بهطور کامل در هم شکست و نابود کرد. بسیاری از احزاب و جنبشهای اسلامی در جهان عرب و اسلام دهها سال فعالیت کرده بودند، اما نتوانسته بودند به قدرت برسند یا حتی یک نظام طاغوتی را سرنگون کنند. انقلاب اسلامی آمد تا امید را بازتعریف کند و برهان قاطع ارائه دهد که مبارزه مردمی با پشتوانه دینی اسلامی میتواند ناممکن را ممکن کند و سرسختترین نظامها را سرنگون سازد.
اثر فلسفی جهانی انقلاب اسلامی، توازنهای منطقهای و جدل تولد حزبالله میان پیروزی ۱۹۷۹ و اشغال ۱۹۸۲
پیروزی انقلاب اسلامی در تهران تنها یک رویداد سیاسی گذرا نبود، بلکه در لبنان و سراسر منطقه به عنوان یک پیروزی تعیین کننده علیه امپریالیسم جهانی تلقی شد و امید بزرگی به ملتها و نیروهای فلسطینی و جریانهای انقلابی در لبنان و منطقه بخشید.
این پیروزی نه تنها به داخل لبنان یا جهان عرب امید داد، بلکه اثر آن به سطح جهانی نیز گسترش یافت؛ جایی که برخی اندیشمندان و فیلسوفان جهانی آن را بازتعریف نقش دین در عصر مدرن دانستند و ثابت کرد که دین میتواند عامل محرک و الهام بخش ملتها باشد و در نتیجه، نظریه مارکسیستی مشهور که میگوید «دین افیون تودههاست» را به چالش کشید.
این پیروزی به صورت عملی نشان داد که دین یک حالت عقب مانده نیست، برخلاف آنچه برخی جریانهای عربی تبلیغ میکردند؛ و نیز نشان داد که دین زنان را از میدان مبارزه کنار نمیزند، برخلاف برخی دیدگاههای غربی و سکولار؛ و همچنین دین صرفاً مجموعهای از مناسک محدود در مساجد نیست که از واقعیت زندگی و اداره جامعه جدا باشد. بنابراین، پیروزی انقلاب برای ما بهعنوان جوانان ، امید بزرگی ایجاد کرد و مسیر زندگی ما را بهطور کامل تغییر داد.
تعامل فرهنگی و رسانهای عربی
تأثیرپذیری تنها به ما جوانان محدود نمیشد؛ برای مثال در لبنان، روزنامه «السفیر» از نظر پوشش و توجه به انقلاب اسلامی ایران، عملاً به نوعی روزنامه انقلاب محسوب میشد. با وجود اینکه مرحوم استاد طلال سلمان میگوید در آغاز، روابط مستقیم و گستردهای با علمای دینی ایران وجود نداشت، اما بعدها آنان با آنها آشنا شدند، به ایران سفر کردند و در فعالیتها مشارکت نمودند. نویسندگان و روزنامه نگاران روزنامه السفیر به ایران و پاریس سفر کردند و با امام خمینی در نوفل لوشاتو دیدار کردند؛ از جمله آنان استاد باسم السبع و دیگران بودند.
در سطح جهان عرب نیز، از نویسنده و اندیشمند برجسته عرب، استاد محمد حسنین هیکل یاد میکنیم که به ایران سفر کرد و با امام خمینی دیدار داشت و کتاب مشهور خود «مدافع آیتالله» را منتشر نمود. مهمترین و برجستهترین پرسشی که هیکل از امام خمینی مطرح کرد این بود:
«ای امام، اگر امروز پیروز شوید و نظام شاه را سرنگون کنید، آیا شما کادرها، مهندسان و شخصیتهایی را در اختیار دارید که بتوانند اداره ساختارهای دولت را بر عهده بگیرند؟» هیکل بر این باور بود که «مدافع آیتالله» در سرنگونی نظام طاغوت موفق شده است، اما نبرد واقعی نه در سقوط نظام، بلکه در اداره کشور پس از آن است. و ما بر اساس آنچه در مطالعات و کتابهای آن دوره خواندهایم، میگویم که یک قمار و محاسبه آمریکایی و غربی وجود داشت که بر این فرض استوار بود: اگر امام خمینی موفق به سرنگونی شاه شود، ایرانیان با بحران مدیریت رو به رو خواهند شد و در نتیجه، همان نیروهای آمریکایی و غربی که طی دههها برای آنها تربیت و آمادهسازی شدهاند، دوباره بازگشته و کنترل ساختارهای دولت را در قالب «گروهی مدنی جدید و مدرن و مرتبط با آمریکا» در دست خواهند گرفت؛ در حالی که امام خمینی صرفاً به نقش دینی و وعظی بسنده خواهد کرد و در نظام سیاسی دخالت نخواهد نمود. اما امام خمینی کاملاً بر خلاف این تصور عمل کرد؛ او پایههای دولت را بنا نهاد، قانون اساسی را تدوین کرد و همهپرسیهای عمومی را سازماندهی نمود.
جغرافیای توازن منطقهای (از کمپ دیوید تا تهران و فلسطین)
پیروزی انقلاب اسلامی برای ما به عنوان جوانانی مسلمان، مذهبی، چپگرا یا مبارز، یک پشتوانه عظیم روانی و سیاسی ایجاد کرد و به ما قدرت و اعتماد به نفس بخشید که میتوانیم تغییر ایجاد کنیم و با واقعیت موجود مقابله نماییم؛ به ویژه اینکه این پیروزی در یک مقطع تاریخی بسیار حساس (پس از ناپدید شدن و ربوده شدن امام سید موسی صدر) رخ داد؛ ، و بلافاصله پس از امضای «توافقنامه کمپ دیوید» میان مصر و اسرائیل شکل گرفت.
توافق نامه کمپ دیوید موجب خروج و کنار رفتن مصر (به عنوان کشور بزرگ و محوری عربی) از درگیری با دشمن اسرائیلی شد و این امر خلأ عظیمی در توازن قوا به سود اشغالگری ایجاد کرد. در همین لحظه تاریک، ایران به عنوان یک کشور بزرگ در منطقه ظهور کرد و معادلات را دگرگون ساخت و خروج کامل خود از وابستگی به آمریکا و اسرائیل را اعلام نمود و شعار مشهور «امروز تهران و فردا فلسطین» را سر داد. حکومت انقلابی جدید سفارت اسرائیل در تهران را تعطیل کرد و امکانات آن را برای تأسیس سفارت دولت فلسطین در اختیار قرار داد. نخستین شخصیت برجسته بینالمللی که امام خمینی در تهران از او استقبال کرد، رئیس سازمان آزادیبخش فلسطین، یاسر عرفات (ابو عمار) بود که در رأس یک هیئت عالیرتبه فلسطینی وارد شد...
جدلِ تولد: آیا حزبالله به دلیل اشغال ایجاد شد یا انقلاب؟
باید تأکید کرد که دوره میان پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۱۹۷۹ و وقوع اشغال اسرائیل در سال ۱۹۸۲، یک خلأ سیاسی نبود؛ بلکه در این بازه، جریان اسلامی به عنوان حركتی فعالی در لبنان رشد و گسترش یافت. این جریان تحت نامهای مختلفی فعالیت میکرد، مانند «اللجان الإسلامیة(کمیته های اسلامی)»، «اتحاد دانشجویان مسلمان»، «کمیتههای عمل اسلامی»، یا «کمیتههای حمایت از انقلاب اسلامی در ایران». افزون بر این، در داخل جنبش امل نیز جوانان مذهبیای حضور داشتند که معتقد بودند رابطه این جنبش با ایران باید رابطهای قوی و ارگانیک باشد.
این جریان و وضعیت مرتبط با جمهوری اسلامی نوپا همچنین در درون جنبش فتح و سایر سازمانهای فلسطینی نیز در حال گسترش بود. در فاصله سالهای ۱۹۷۹ تا ۱۹۸۲، نشستهای متعدد و همایشهای هماهنگی پیوسته برگزار میشد؛ بنابراین رابطه با ایران ناگهانی و در لحظه اشغال بیروت در سال ۱۹۸۲ شکل نگرفت، بلکه از قبل و از مسیرهای فلسطینی، کمیتههای عمل اسلامی و همچنین «مجمع علمای بقاع» شکل گرفته و بهتدریج تثبیت شده بود.
شاهدی بر عمق این رابطه و ریشهدار بودن آن در آن دوره مقدماتی (۱۹۷۹–۱۹۸۲) این است که هیئتی بزرگ از جنبش امل و گروههایی از جوانان لبنانی به ایران رفتند و عملاً در کنار ایران در جنگ علیه رژیم عراق مشارکت کردند.
افزون بر این، گروهی از علمای لبنانی که در حوزه علمیه نجف تحصیل میکردند، به دلیل شرایط امنیتی دشوار و فشارها مجبور به ترک عراق شدند؛ ابتدا به لبنان رفتند و سپس به ایران مهاجرت کردند. از برجستهترین این افراد میتوان به شیخ علی کورانی و سید عباس موسوی و همچنین شماری دیگر از علما اشاره کرد. به نظر من، دوره ۱۹۷۹ تا ۱۹۸۲ را میتوان «مرحله مقدماتی و بنیانی» برای شکلگیری یک بستر اسلامی دانست که بهصورت فکری و ساختاری با ایران همگرایی پیدا کرد.
لحظه انفجار ۱۹۸۲ و گزینههای نظامی جوانان مذهبی
با وقوع اشغال (جنوب لبنان تا بیروت) توسط اسرائیل در سال ۱۹۸۲، جوانان مسلمان و مذهبی در چندین جبهه و مسیر پراکنده بودند؛ بخشی از آنان در صفوف جنبش امل حضور داشتند و با شجاعت به ویژه در نبرد مشهور خلده و همچنین در دانشکده علوم در برابر نیروهای اشغالگر جنگیدند. این افراد تجربه نظامی پیشین داشتند و پیش تر نیز در جنوب لبنان و در دوران امام موسی صدر در مقاومت مشارکت کرده بودند. همین نیروها بعدها دچار تقسیم شدند؛ بخشی از آنان «جنبش امل اسلامی» به رهبری سید حسین الموسوی را تشکیل دادند، و بخشی دیگر مستقیماً به هسته اصلی شکل گیری «حزبالله» پیوستند.
بخش دوم نیز از طریق گروههای اسلامی یاد شده فعالیت نظامی و امنیتی خود را ادامه داد؛ از جمله «اللجان الإسلامیة»، «اتحاد دانشجویان» و «کمیتههای حمایت از انقلاب». این گروهها سلاح به دست گرفتند و به سازماندهی مقاومت امنیتی و نظامی علیه نیروهای اشغالگر پرداختند.
بخش سوم نیز از درون جنبش فلسطینی فتح فعالیت میکرد؛ در میان آنان گروههای جوانان لبنانی مذهبی قرار داشتند که در خط مقدم این جریان بودند، از جمله حاج عماد مغنیه و گروههایی از یاران جوان او که در ساختار نظامی و امنیتی جنبش فتح حضور داشتند.
هنگامی که اشغال اسرائیل گسترش یافت و نیروهای گسترده ارتش صهیونیستی آن ــ که تعدادشان حدود ۱۰۰ تا ۱۵۰ هزار سرباز برآورد میشد ــ ظرف تنها شش تا هفت روز به بیروت و اطراف آن رسیدند، یک بحث تند و سرنوشت ساز میان این جوانان شکل گرفت: آیا ما واقعاً توان مقابله با این ارتش سازمان یافته بزرگ صهیونیستی و اشغالگر را داریم یا نه؟ و تصمیم نهایی و شجاعانه این بود: «باید حتی با ناخنهای خود با این اشغالگری بجنگیم و مقاومت کنیم».
اکثریت این جوانان پیش از اشغال، ارتباطات عمیقی با انقلاب اسلامی داشتند؛ دلیل سازمانی این امر آن بود که بخش بزرگی از آنان از اعضا و کادرهای «حزب الدعوه اسلامی» (شاخه لبنان) بودند.
در درون حزب الدعوه نیز یک بحث فکری و سیاسی عمیق و سرنوشتساز در جریان بود؛ در آن زمان رهبری حزب در لبنان بر عهده شیخ علی کورانی بود، و در ایران نیز چهرههای برجسته فقهی مانند آیتالله سید کاظم حائری و آیتالله سید محمود هاشمی شاهرودی (و دیگران) حضور داشتند. در داخل حزب الدعوه، دیدگاهها به دو جریان تقسیم شد:
جریان اول (پیوستن به دولت):
گروهی به رهبری شیخ علی کورانی و برخی کادرهای اصلی معتقد بودند:
«با توجه به اینکه انقلاب اسلامی در ایران به پیروزی رسیده و دولت اسلامی تشکیل شده است، تکلیف شرعی و سازمانی ما به عنوان یک حرکت اسلامی این است که مستقیماً به این دولت و تحت رهبری ولی فقیه، امام خمینی، بپیوندیم؛ و دیگر دلیلی برای ادامه فعالیت در قالب یک حزب مستقل به نام حزب الدعوه وجود ندارد».
بر همین اساس، این افراد از حزب جدا شدند و به ساختن ساختار جدید مشغول شدند.
جریان دوم (حفظ حزب الدعوه):
گروه دیگری در حزب بر این باور بودند : « ما پیروزی انقلاب اسلامی ایران را تأیید و حمایت میکنیم و در کنار آن هستیم، اما ضروری است که ساختار و هویت حزب الدعوه به عنوان یک حزب مستقل حفظ شود؛ زیرا ما مأموریتهای فکری، سیاسی و سازمانی دیگری در عرصههای مختلف داریم که باید ادامه یابد».
از دل این فرایند پیچیده سازمانی و فکری، و تحت شعار تجمیع توانها برای مقاومت در برابر اشغال، نخستین پایههای شکل گیری یک وضعیت مردمی و نظامی گذاشته شد که بعدها با نامهای مختلفی شناخته شد: «ابتکار لبنانی مقاومت»، شکل گیری «کمیته نُه نفره»، و روندی که در نهایت به صدور «نامه سر گشاده» در سال ۱۹۸۵ انجامید.
ندای پایانی صدر و تصمیم مقاومت مستقل با دست خالی
نمیتوان انگیزه روحی و سازمانی این جوانان را درک کرد مگر با یادآوری شعار مشهور و تاریخیای که مرجع شهید آیتالله سید محمدباقر صدر پیش از شهادتش در عراق مطرح کرد؛ آن جمله پرطنین که گفت:
«در امام خمینی ذوب شوید، همانگونه که او در اسلام ذوب شده است».
این پیام، یک تکان عمیق وجدانی و روحی ایجاد کرد و در پی آن، شمار زیادی از جوانان در لبنان به جریان انقلابی جدید پیوستند. این جوانان مذهبی که در «اللجان الإسلامیة»(کمیته های اسلامی) فعال بودند، برخی در صفوف «جنبش فتح»، برخی در دیگر سازمانهای فلسطینی و نیز در گروههای چپگرا و مبارز حضور داشتند، تصمیمی قاطع برای جنگ و رویارویی گرفتند؛ نکته تاریخی مهم این است که این تصمیم، پیش از هرگونه دستور رسمی یا راهنمایی از سوی ایران اتخاذ شد.
اشغال لبنان توسط اسرائیل آغاز شد و نیروهای ارتش اشغالگر تا محاصره کامل بیروت پیشروی کردند؛ محاصرهای که دو ماه کامل ادامه یافت. در این دوره (از ژوئن ۱۹۸۲)، نیروهای اسرائیلی تا خلده، اطراف بیروت، دانشکده علوم و منطقه مسیحی نشین اشرفیه(در شرق بیروت) پیشروی کردند.
این جوانان در قلب میدان نبرد باقی ماندند؛ بخشی در بقاع مستقر بودند و بخشی نیز بعدها به ایران رفتند. اما اصل ماجرا این بود که آنان تصمیم گرفتند فوراً مقاومت کنند و منتظر هیچ کس نمانند. بنابراین عملیات مقاومت را با امکانات بسیار ساده و ابتدایی آغاز کردند، تحت نامهایی مانند «اللجان الإسلامیة»، «کمیتههای عمل اسلامی» و «اتحاد دانشجویان مسلمان».
در همین روند، برخی امکانات تسلیحاتی و مالی محدود نیز از سازمانهای فلسطینی که به دلیل فشار و محاصره در حال عقب نشینی بودند، به دست آمد. این جوانان آن سلاحها را جمعآوری کرده و در جنوب و بیروت مخفی کردند تا به دست نیروهای اسرائیلی نیفتد.
کنفرانس حمایت از مستضعفین در تهران و بازگشت علما
هم زمان با این اشغال، شماری از علمای برجسته لبنانی در ایران حضور داشتند و در «کنفرانس حمایت از مستضعفین» که به مناسبت سالروز ولادت امام مهدی (عج) برگزار شده بود، شرکت کرده بودند. از جمله حاضران میتوان به سید محمدحسین فضلالله، شیخ سعید شعبان، شیخ راغب حرب و دیگر علما اشاره کرد.
به محض شنیدن خبر محاصره و اشغال، این علما تصمیم فوری به بازگشت گرفتند و اعلام کردند: «ما به لبنان بازمیگردیم و در برابر اشغال اسرائیل مقاومت میکنیم.» و واقعاً نیز شیخ راغب حرب، سید محمدحسین فضلالله و شماری دیگر از علمای لبنان با همین هدف بازگشتند.
با وجود اینکه برخی صداها و جریانهای واقع گرای بد بین در لبنان معتقد بودند «ما توان مقابله با این ارتش عظیم را نداریم»، اما این جوانان، با پشتوانه روحی همین علما و بازگشت آنان، بر مقاومت اصرار ورزیدند و در همان ساعات اولیه، بدون انتظار برای هیچ تصمیم رسمی یا ارتباط مستقیم با تهران، وارد عمل مسلحانه شدند.
شهادتی از داخل سفارت ایران در بیروت و تولد تاریخی «کمیته نُه نفره»
در آن لحظات دشوار، به خوبی به یاد دارم که من کارمند سفارت جمهوری اسلامی ایران در بیروت بودم و تحولات را ساعت به ساعت دنبال میکردیم. در همان زمان، رئیسجمهور لبنان، الیاس سركیس، پیام رسمیای خطاب به کشورهای عربی و اسلامی ارسال کرد و از آنان برای کمک به لبنان در برابر اشغال درخواست حمایت نمود و آنچه بعدها به «هیئت نجات ملی» معروف شد را تشکیل داد.
در این مقطع، ایران این لحظه سیاسی را مناسب برای ورود و حمایت بر اساس درخواست رسمی لبنان ارزیابی کرد. هم زمان، هیئتی از نمایندگان گروههای جوانان مذهبی و مبارز (شامل «اللجان الإسلامیة» و جنبش امل) به ایران سفر کردند تا ساز و کارهای مقابله و مقاومت را هماهنگ کنند. این هیئت، آنچه را در تاریخ به نام «کمیته نُه نفره» شناخته میشود شکل داد؛بنیانگذاری کمیتهای که در آن سه رکن اساسی ادغام شد.
این کمیته متشکل از نه تن از رهبران، در تهران با امام خمینی دیدار کردند و صراحتاً گفتند: «ما میخواهیم با اسرائیل مقاومت کنیم و از شما حمایت و برکت میخواهیم.» امام خمینی نیز با قاطعیت پاسخ داد: «باید اقدام کنید» و با صدور فتوای خود درباره مقاومت، حمایت فقهی و شرعی کامل را به آنان اعطا کرد.
وتوی راهبردی امام خمینی و اردوگاههای زبدانی و جنتا
در درون رهبری ایران، بحثی جدی و طولانی درباره نحوه حمایت از این جوانان لبنانی شکل گرفت. یک دیدگاه در ایران پیشنهاد میکرد که ارتش و نیروهای نظامی گسترده ایرانی به طور مستقیم به لبنان اعزام شوند تا در جبهه با اسرائیل بجنگند. اما امام خمینی و فرماندهان راهبردی در تهران این دیدگاه را به دو دلیل رد کردند:
اول: ایران خود درگیر یک جنگ دفاعی سنگین و گسترده با رژیم بعث عراق بود.
دوم: نبودِ یک مسیر تدارکاتی مستقیم و جغرافیایی میان ایران و لبنان، زیرا عراق و سوریه(و ترکیه) میان این دو کشور قرار داشتند.
بر این اساس، امام خمینی به جای اعزام ارتش، تصمیم گرفت گروههایی تخصصی از «سپاه پاسداران انقلاب اسلامی» اعزام شوند؛ مأموریت این نیروها انتقال تجربه، آموزش نظامی و تربیت عقیدتی به جوانان لبنانی بود. در این چارچوب، هماهنگی راهبردی کامل با رئیس جمهور وقت سوریه، حافظ اسد، انجام شد.
در نتیجه، نیروهای سپاه پاسداران که به لبنان اعزام شده بودند به دو مرکز اصلی منتقل و مستقر شدند:
اردوگاه زبدانی:
این اردوگاه در خاک سوریه بهعنوان مرکز اصلی آموزش و تربیت کادرهای لبنانی ایجاد شد اردوگاه نظامی که پیش از آن مرکز آموزش نظامی پشاهنگان حزب بعث سوریه بود و از امکانات آموزش نظامی کاملی برخوردار بود.
اردوگاه جنتا (در بقاع/بعلبک):
این اردوگاه که در گذشته متعلق به جنبش امل و محل آموزش از دوران امام موسی صدر بود، پس از انشعابها در اختیار «جنبش امل اسلامی» به رهبری سید حسین الموسوی قرار گرفت و سپس به مربیان سپاه پاسداران انقلاب ایران سپرده شد تا یکی از بزرگ ترین روندهای آموزش و آمادهسازی نظامی جوانان در آن آغاز شود.
مرحله «جنگ خاموش» بدون نام (۱۹۸۲–۱۹۸۴) و عملیات احمد قصیر
باید تأکید کنم که تصمیم اصلی برای مقاومت، تصمیمی کاملاً لبنانی بود؛ و در آغاز، ایران بر تمام جزئیات اشراف مستقیم نداشت، بلکه بعدها رابطهای عضوی و راهبردی میان تهران و این تشکل نوپا شکل گرفت؛ تشکلی که در مرحله «زایش» قرار داشت و هنوز نام یا ساختار نهایی و تثبیتشدهای نداشت.
در این دوره، عملیات نظامی علیه نیروهای اشغالگر اسرائیلی در بیروت، خلده، دانشکده علوم و عمق جنوب آغاز شد، بدون اینکه هیچ عنوان رسمی اعلام شود. در آن زمان نه اصطلاح «مقاومت اسلامی» استفاده میشد و نه نام «حزبالله»؛ بلکه این فعالیتها تحت عنوان کلی «جوانان مذهبی در حال دفاع از سرزمین خود» انجام میگرفت. این مرحله «جنگ خاموش» به مدت دو سال کامل، از ۱۹۸۲ تا ۱۹۸۴ ادامه داشت. (برخی أوقات از نام سازمان جهاد اسلامی استفاده می شد).
در همین دوره بنیانگذاری، بزرگ ترین عملیاتهای استشهادی و نظامی انجام شد؛ در رأس آن عملیات تاریخی شهید احمد قصیر قرار دارد (انفجار مقر فرمانده نظامی اسرائیل در صور در سال ۱۹۸۲). این عملیات با برنامهریزی و نظارت چهرههای استراتژیک مهمی انجام شد؛ از جمله شهید حاج عماد مغنیه، فرمانده ابو الفضل الکَرَکی، و دیگر فرماندهانی که در آمادهسازی لجستیکی و میدانی نقش داشتند؛ و همه این اقدامات بدون اعلام هویت رسمی سازمانی گروههای اجراکننده صورت گرفت.
جدل سازمانی بزرگ: «حزب» بسته یا «امت» باز؟
در طول این دو سال فعالیت نظامی (۱۹۸۲–۱۹۸۴)، بحث داخلی شدیدی درباره شکل نهایی ساختار این جریان شکل گرفت. دو دیدگاه اصلی در برابر هم قرار داشت:
دیدگاه اول (ساختارهای سازمانی و شوراها):
این دیدگاه بر ایجاد یک تشکیلات منسجم، ساختارمند، بسته و دارای سلسله مراتب روشن تأکید داشت؛ مدلی که بعدها به ساختار «حزب» معروف شد.
دیدگاه دوم (امت حزبالله):
این دیدگاه معتقد بود نباید وضعیت اسلامی در قالب یک حزب محدود و بسته محصور شود؛ بلکه باید در قالب مفهومی گستردهتر و بازتر به نام «امت حزبالله» باقی بماند، بهگونهای که همه افراد در آن مشارکت داشته باشند و رهبری آن در دست مرجعیت دینی و علمای دین باشد.
در این دوره، علمای دین نقش بسیار پررنگی در رهبری اجتماعی و بسیج مردمی ایفا میکردند؛ از جمله از طریق نهادهایی مانند «مجمع علمای مسلمان در بیروت»، «مجمع علمای جبل عامل» و «مجمع علمای بقاع».
این مناظره مفصل که دو سال کامل ادامه یافت، بعدها با دقت در آثار شیخ نعیم قاسم در کتاب مشهور «حزبالله» ثبت و مستند شد، و همچنین دکتر حسن فضلالله در نوشتههای خود به آن اشاره کرده است؛ و راوی این متن نیز در برخی آثار خود به آن پرداخته است.
در نهایت، تصمیم به یک فرمول ترکیبی و مصالحهآمیز منتهی شد: تأسیس یک ساختار سازمانی با نام «حزبالله»، همراه با این تأکید کامل که این تشکل به یک حزب عقیدتی بسته به معنای سختگیرانه مارکسیستی یا لنینیستیِ نظامهای سازمانی بسته تبدیل نشود؛ بلکه حزبی باز باشد که بیانگر آرمانهای «امت حزبالله» باشد. بر همین اساس، بیانیهها و تصمیمها نیز با همین تعبیر گسترده و غیرمحدود صادر میشدند.
شهادت شیخ راغب حرب و اعلام «رسالت باز» در سال ۱۹۸۵
در این دوره، روند امور همچنان در چارچوبهای عمومی اسلامی و نهادهای مختلف پیش میرفت. در این میان، مرجع فقید سید محمد حسین فضلالله ترجیح میداد از اصطلاح «وضعیت اسلامی در لبنان» به عنوان یک عنوان کلی برای توصیف این حرکت استفاده کند. بحثها، مطالعات، تشکیل کمیتهها و شوراها به مدت حدود دو سال و نیم ادامه داشت، بدون آنکه هویت علنی این جریان به طور نهایی مشخص شود.
تا اینکه حادثه شهادت شیخ راغب حرب در فوریه ۱۹۸۴ (ترور او توسط نیروهای اشغالگر اسرائیلی) رخ داد؛ این حادثه به یک نقطه عطف تعیینکننده تبدیل شد و فشار نهایی را برای پایان دادن به بحثهای سازمانی، تثبیت نام «حزبالله» و تشکیل شورای رهبری رسمی در حزب الله ایجاد کرد.
در ۱۶ فوریه ۱۹۸۵ (یعنی در نخستین سالگرد شهادت شیخ راغب حرب، و پس از دو سال و نیم مبارزه مسلحانه، فعالیتهای مردمی و اعتصابات گسترده علیه «توافق ۱۷ مه» که توسط سه تجمع علمایی رهبری میشد)، یک کنفرانس مطبوعاتی تاریخی در حسینیه الشیاح برگزار شد که در آن «رسالت باز حزبالله» به جهان اعلام گردید.
در این مراسم، عضو شورای وقت، نماینده پیشین سید ابراهیم امینالسید، مأمور شد تا این متن را قرائت کند و به عنوان نخستین سخنگوی رسمی حزبالله در عرصه عمومی معرفی شود.
بدون تردید، مرجع فقید امام سید محمدحسین فضلالله مهمترین و اثرگذارترین عالم در حمایت و هدایت این وضعیت بود. مسجد او در «بئر العبد» به عنوان مرکز اصلی و محور فکری بسیاری از تحرکات، نشستها و اعتصابات علیه توافق ۱۷ مه شناخته میشد؛ تا جایی که برخی محافل خارجی، سرویسهای اطلاعاتی و رسانهها او را «راهنمای معنوی حزبالله» یا «مرشد جریانهای اصولگرا» توصیف میکردند. با این حال، با وجود نقش فکری و پدرانه او در حمایت از این جریان، هیچ نقش سازمانی در ساختار داخلی حزب نداشت.
در روزهایی که جوانان عملیاتهای استشهادی و ضربتی را بدون افشای هویت خود انجام میدادند، فضای ابهام امنیتی حاکم بود. به یاد دارم که استاد باسم السبع (که آن زمان سردبیر روزنامه السفیر بود و بعدها نماینده پارلمان شد) مقالهای قابل توجه در السفیر با عنوان «اشباح» منتشر کرد؛ در آن مقاله، او درباره هویت این جوانان ناشناس پرسش میکرد که چگونه به تجهیزات و نیروهای اشغالگر ضربه میزنند و سپس مانند «اشباح» ناپدید میشوند.
در پاسخ به این مقاله، حاج محمود قماطی و حاج محمد رعد و دیگر جوانان، واکنشی رسمی از خود نشان دادند و در قالب مقالهای که در نخستین شمارههای روزنامه نوپای «العهد» منتشر شد، پاسخ دادند. عنوان این پاسخ «پاسخ اشباح» بود. سپس استاد باسم السبع نیز این پاسخ را در روزنامه «السفیر» بازنشر کرد.
این دوره، از نخستین مقاطعی بود که هنوز هیچکس به طور دقیق نمی دانست این جوانان چه کسانی هستند؛ در حالی که دستگاههای اطلاعاتی لبنان و سرویسهای امنیتی خارجی، هم زمان موج گستردهای از بازداشتها را در بیروت آغاز کرده بودند که شمار زیادی از چهرهها و کادرهای این جریان را در بر میگرفت.
حملات بازداشتهای اطلاعاتی و توزیع جغرافیای علمایی (بیروت، بقاع، جنوب)
زمانی که دستگاههای اطلاعاتی خارجی و همچنین اطلاعات لبنان، حملات گسترده بازداشت را در بیروت برای تعقیب خط نوپای مقاومت آغاز کردند، مجموعهای از بازداشتها انجام شد که شمار زیادی از چهرهها و کادرهای فعال را دربر گرفت. در میان بازداشت شدگان در آن زمان، جناب شیخ نعیم قاسم نیز همراه با گروهی از جوانان، که تعدادشان حدود ۳۰ تا ۴۰ نفر برآورد میشد، قرار داشت.
در آن مرحله، نهادهای امنیتی شناخت دقیقی از هویت این جوانان یا ماهیت چارچوب سازمانی که آنان را گرد هم میآورد نداشتند؛ بلکه تصور میکردند که سید محمدحسین فضلالله چهره محوری و محرک اصلی آنان است. در همین دوره، گفتمان و فعالیتها به تدریج از حزب الدعوه و از کمیتههای اسلامی همزمان با برجسته شدن نقش «تجمع علمای بقاع» و گسترش آن ، جدا شد،
در بقاع: حضور شیخ صبحي الطفیلی، سید عباس الموسوی، و سید ابراهیم امین السید برجسته شد؛ کسی که پیش از انتقال بعدی به بیروت، در بقاع مستقر بود، در حالی که سید حسن نصرالله هنوز به بیروت منتقل نشده بود و در بقاع حضور داشت.
در بیروت: از برجستهترین چهرههای فعال و محوری، شیخ زُهیر کَنج بود.
در جنوب: روند مقاومت و فعالیتهای بسیج گرایانه را شخصیتهای برجسته علمی و دینی رهبری کردند؛ در صدر آنان شیخ راغب حرب، شیخ عفیف النابلسي، شیخ محسن عطوی و شیخ عبد المنعم قبیسی و سید محمد الغروی قرار داشتند.
این مبارزه مستمر و سرسختانه علیه دشمن اسرائیلی ( چه از طریق خطبههای نماز جمعه و بسیج عمومی و چه از طریق درگیریهای مستقیم مسلحانه در میدان ) در نهایت به شهادت شیخ راغب حرب انجامید؛ کسی که یکی از برجستهترین نمادهای این جریان محسوب میشد. البته نباید نقش مقاومت «جنبش امل»، عملیات فعال «جبهه مقاومت ملی لبنان» و همچنین احزاب چپ را نیز از نظر دور داشت.
جدل رقابت بر سر رهبری خیابان و منشور «جنبش محرومان»
باید پذیرفت که جنبش «أمل» پیش از شکل گیری حزبالله، تقریباً تنها بستر و چارچوبی بود که وضعیت دینی و متدین در درون طایفه را زیر چتر خود گرد میآورد. زمانی که امام سید موسی صدر این جنبش را تأسیس کرد، نگاه فکری بسیار گستردهای داشت؛ او با حکمت تلاش کرد که جنبش امل یک حرکت اسلامی به معنای ایدئولوژیک یا عقیدتی بسته نباشد، بلکه آن را «جنبش ایمانی» مینامید. از این رو، درون جنبش امل، افراد سکولار و غیرمتدین در کنار افراد متدین حضور داشتند. حتی شخصیتهایی با گرایشهای چپ شناخته شده، بخش جداییناپذیری از حلقه نزدیک به امام صدر و رهبری جنبش بودند؛ مانند استاد عبد الهادی محفوظ، وکیل احمد اسماعیل و شخصیتهای دیگری که بعدها به اعضای رهبری اجرایی جنبش امل تبدیل شدند.
حتی در «شورای عالی اسلامی شیعه»، زمانی که نخستین انتخابات هیئت اجرایی برگزار شد، استاد محسن دلول (که چهرهای شناخته شده با گرایش چپ بود) به عنوان عضو انتخاب شد، زیرا جریان چپ در آن زمان در محیط شیعی بسیار گسترده بود. امام صدر میخواست به این جنبش هویت ایمانی و ملی بدهد؛ بنابراین منشور جنبش را تدوین کرد و نخستین فراخوان تاریخی خود را با نام «جنبش محرومان» صادر کرد، پیش از آنکه نام «أمل» برای آن تثبیت شود.
پیروزی انقلاب اسلامی ایران و انشعاب تاسیسی سال ۱۹۸۲
با پیروزی انقلاب اسلامی ایران در سال ۱۹۷۹، «کمیتههای اسلامی» و «کمیتههای انقلاب» در محلهها، مناطق و انجمنها شروع به شکلگیری و فعالیت کردند. این وضعیت به تدریج از ساختار کلی جنبش امل متمایز شد، هرچند جریان دینی درون امل همچنان بسیار قوی باقی ماند. نقطه عطف تعیینکننده در سال ۱۹۸۲ رخ داد؛ زمانی که رئیس جنبش، استاد نبیه بری، اعلام کرد در «هیئت نجات ملی» که توسط رئیسجمهور الیاس سركیس تشکیل شده بود مشارکت میکند؛ اقدامی که با مخالفت شدید عقیدتی از سوی جناح متدین داخل جنبش مواجه شد.
در نتیجه این مخالفت (و با حمایت صریح ایران) انشعاب بزرگی رخ داد؛ گروه بزرگی از کادرها و جوانان به رهبری سید حسین الموسوی جدا شدند و «جنبش أمل اسلامی» را تأسیس کردند.
این افراد جداشده، بلافاصله به «کمیتههای اسلامی» و «تجمع علمای بقاع» پیوستند تا در کنار هم، پایههای مستحکم تأسیس حزبالله را شکل دهند. بنابراین میتوان به صورت عینی گفت که بخش قابل توجه و مهمی از حزبالله اساساً از درون ساختار جنبش أمل منشعب شد.
پس از آن، به تدریج اختلافات میان دو طرف آشکار و تشدید شد؛ این اختلافات ناشی از تفاوت در مرجعیتهای سیاسی و عقیدتی بود. جنبش أمل به رهبری استاد نبیه بری، ارتباطی نزدیک و راهبردی با سوریه داشت (البته باید اشاره کرد که روابط آن با ایران نیز خوب بود و هیچ اختلافی با تهران وجود نداشت)، در حالی که حزبالله با حمایت و نظارت مستقیم ایران رشد و توسعه پیدا میکرد. این وضعیت نوعی تمایز ایجاد کرد که ریشه در تفاوت رویکردهای سیاسی میان دمشق و تهران در برخی پروندهها داشت؛ از جمله موضع نسبت به قطعنامه بینالمللی ۴۲۵ و همچنین درباره نیروهای موقت سازمان ملل (یونیفیل) که در جنوب لبنان فعالیت می کردند.
در سطح عقیدتی و فقهی نیز تفاوت بنیادینی شکل گرفت:
این اختلاف عقیدتی و سیاسی بهتدریج شکل گرفت و عمیقتر شد، تا آنکه متأسفانه در مقطعی به درگیری نظامی آشکار و دردناکی بر سر در دست گرفتن رهبری صحنه شیعی انجامید؛ درگیریای که با وجود شدت خساراتش، چندان طولانی نشد.
جنگ اردوگاهها و موضع جمهوری اسلامی ایران
تمایز و اختلاف، به وضوح در نحوه برخورد با «جنگ اردوگاهها» آشکار شد. دیدگاه محیط حزبالله و جریان اسلامی نزدیک به آن این بود که نباید هیچ گونه درگیری نظامی یا مواجههای با اردوگاههای فلسطینی صورت گیرد. هرچند در حوادث شهرک (مغدوشه)، بخشی از جوانان حزبالله به دلیل نگرانی از امنیت جنوب پس از رسیدن گروههای فلسطینی به مغدوشه و احتمال بازگشت و گسترش مجدد آنان در درگیریها شرکت کردند، ؛ اما موضع رسمی جمهوری اسلامی ایران (و در آن زمان من کارمند سفارت ایران در بیروت بودم و این جزئیات را از نزدیک دنبال میکردم) قاطعانه این بود که ما هیچ منفعتی در ورود به درگیری و تخریب اردوگاههای فلسطینی نداریم.
ایران با تمام توان خود برای پایان دادن به این درگیری تلاش کرد؛ و با همکاری «تجمع علمای بقاع» و تعدادی از شخصیتهای برجسته دینی، هیئتهایی از علما تشکیل شد که به صورت میدانی وارد خطوط درگیری شدند تا آتش درگیری را خاموش کنند. یک هیئت علمایی وارد اردوگاه برج البراجنه در بیروت شد و هیئت دیگری وارد اردوگاه الرشیدیه در جنوب شد، و هدف اصلی جلوگیری از خونریزی فلسطینی و لبنانی بود.
بعدها به یاد دارم که رئیس نبیه بری در برخی خاطرات و مصاحبههای خود اشاره کرده بود که دو رخداد وجود دارد که بهتر بود هرگز اتفاق نمیافتاد: نخست، درگیریهای شدید داخلی که جنبش أمل در بیروت با حزب پیشرو سوسیالیست و احزاب چپ (آنچه به «درگیری احزاب» معروف شد) انجام داد، زیرا تصویری بسیار منفی از جنبش و نیروهای حزبی ارائه داد. دوم، درگیری مسلحانه با اردوگاههای فلسطینی.
در واقع، نقش نظام سوریه نیز در تشویق و هدایت این جنگ با هدف تضعیف رهبری یاسر عرفات (ابو عمار) و محدود کردن نقش مستقل فلسطینیها در لبنان وجود داشت. پس از خروج فلسطینیها در سال ۱۹۸۲، ابو عمار تلاش کرد از طریق طرابلس در شمال بازگردد، اما سوریها در آنجا با او درگیری نظامی داشتند و با برخی گروهها هم پیمان شدند؛ سپس این درگیری به بیروت و از طریق جنگ اردوگاهها ادامه یافت.
به نظر من، جنگ اردوگاهها، درگیریهای حزبی در بیروت، و همچنین درگیری شیعه - شیعه میان أمل و حزبالله، همگی نزاعهایی بیثمر بودند که نه به سود مقاومت، نه به سود فلسطینیها و نه به سود خط ملی کلی لبنان بود.
ندای امام خامنهای و باور تهران به وحدت فراگیر شیعه
در اوج درگیری میان جنبش أمل و حزبالله، امام سید علی خامنهای ندایی قاطع و پرطنین صادر کرد و در آن به صراحت خواستار کنترل اوضاع، حرمت درگیری داخلی و ضرورت حفظ وحدت شیعیان شد. در اینجا یک پرسش دقیق مطرح میشود: آیا ایران به همه شیعیان لبنان با یک نگاه و معیار واحد مینگرد، یا اینکه متحد راهبردی خود (حزبالله) را متمایز کرده و به آن اولویت میدهد؟
واقعیت تاریخی نشان میدهد که در دورهای ( حتی در درون مراکز تصمیم گیری در ایران) برخی افراد و محافل مواضعی منفی و تند نسبت به جنبش أمل و رابطه با آن اتخاذ میکردند و معتقد بودند که به دلیل تفاوتهای سیاسی تنها حزبالله نماینده واقعی آرمانهای انقلاب است،. اما بعدها این مسئله به طور کامل حل و فصل شد؛ به ویژه پس از دستیابی به آتش بس متقابل و تدوین «توافق معروف» و مشخصاً پس از درگیریهای سخت و دردناک در منطقه «اقلیم التفاح که با دقت از سوی سوریه و ایران به طور مشترک مورد حمایت قرار گرفت».
این گره و درگیری که به دلایل عقیدتی، دینی، سیاسی و گاه به دلیل انگیزههای شخصی برخی رهبرانِ متمایل به تشدید تنش به وجود آمده بود، در نهایت از سوی ایران جمع بندی و حل شد. هرچند در مقطعی ایران از حزبالله به عنوان جریان نزدیک تر عقیدتی حمایت میکرد، اما رهبری در تهران به یک جمع بندی راهبردی پایدار رسید که تا امروز نیز ادامه دارد؛ و آن این است که باید رابطه جمهوری اسلامی با تمام اجزای طایفه شیعه در لبنان رابطهای ممتاز و بدون تبعیض باشد؛ چه در سطح رسمی یعنی شورای عالی اسلامی شیعه، چه در سطح جنبش أمل و رئیس آن استاد نبیه بری، چه در سطح حزبالله، و چه در میان همه علما و نیروهای فعال؛ زیرا وحدت این مجموعه، تضمین اصلی کل پروژه است.
نویسندگان برداشتهای سطحی، زمانی که رابطه ایران و حزبالله را «رابطه تبعیت از یک طرف قدرتمند تر» توصیف میکنند، دچار خطای جدی میشوند. در اینجا به نوشتهای از همکار روزنامهنگار برجسته، استاد جهاد الزین، اشاره میکنم ( که نویسندهای شناخته شده و منتقد همیشگی سیاستهای حزبالله و ایران است ) که در یکی از مقالات معروف خود گفته بود: «حزبالله تابع محور ایران و سوریه نیست (حتی در دوران بشار اسد پس از درگذشت حافظ اسد)، بلکه حزبالله ( به ویژه تحت رهبری دبیرکل شهید سید حسن نصرالله) در جایگاه هم ترازی و شراکت کامل با ایران و سوریه قرار دارد و یکی از عناصر اساسی و شریک ساختاری در شکل دهی این محور است»، در کنار دیگر نیروها مانند جنبشهای حماس و جهاد اسلامی در فلسطین.
پایههای ائتلاف و مفهوم «آقایی در کنار ولی فقیه»
جوانانی که به حزبالله پیوستند و در تأسیس آن نقش داشتند، به رابطه با ایران نه با هدف منافع شخصی، کسب مناصب یا جایگاههای نفوذ، بلکه با انگیزهای کاملاً عقیدتی و از سر باور راسخ وارد شدند. در آغاز نیز رابطه با تهران بسیار دشوار و پیچیده بود؛ زیرا ایران در آن زمان، به دلیل شرایط جنگ با عراق، هنوز از امکانات مالی گسترده یا ظرفیتهای ویژه امروز برخوردار نبود. بنابراین هر کس در آن دوره با ایران همکاری میکرد، عملاً از بسیاری امکانات خود نیز چشم پوشی و فداکاری میکرد. حمایت گسترده ایران بعدها بهعنوان نتیجه همین پایداری شکل گرفت. از این رو، این رابطه را نمیتوان به معنای کلاسیک «وابستگی» دانست.
ارکان اتحاد و مفهوم «آقایی در کنار ولی فقیه»
بعد ایمانی (ولایت فقیه): پیوند عقیدتی مبتنی بر این باور که فقیه جامع الشرایط حق شرعی اداره امور سیاسی عمومی امت را دارد (موضوعی فقهی گسترده که نیازمند بحث مستقل است).
همگرایی اهداف سیاسی تاریخی: همین جوانان شیعه که با ایرانِ انقلابی متحد شدند، در دوران شاه در برابر ایرانِ شاه و سیاستهای آن قرار داشتند؛ زیرا نظام شاه با آمریکا و اسرائیل متحد بود و با اهداف اسلامی و دینی آنان هم خوانی نداشت. در مقابل، ایرانِ انقلابی در کنار مسئله فلسطین، انقلابهای مردمی، جنبشهای آزادیبخش جهانی ایستاد و حمایت کامل از مقاومت را ارائه داد.
در یکی از مصاحبهها، شهید سید حسن نصرالله با صراحت همیشگی خود گفت: «ما تابع ولی فقیه هستیم و به تصمیم او ملتزمیم». مخالفان این جمله را بریده و برای تخریب و متهم سازی حزبالله به تبعیت و وابستگی استفاده کردند. بعدها سید نصرالله برای توضیح دقیقتر موضوع، تعبیر مشهور خود را به کار برد: «ما آقایی در کنار ولی فقیه هستیم».
معنای این عبارت عمیق این است که ما صرفاً ابزار یا نیروهای اجرایی نیستیم که در میدانها مورد استفاده قرار بگیریم و سپس کنار گذاشته شویم؛ بلکه ما رهبران محترمی هستیم که نظرات مان شنیده میشود، دیدگاههایمان مورد توجه قرار میگیرد و جایگاه راهبردی مستقل خود را داریم. این موضوع را واقعیتهای میدانی نیز تأیید میکند؛ زیرا ایران رابطه خود با حزبالله و مقاومت لبنان را رابطهای میداند که با روح و امنیت خود آن گره خورده است، تا جایی که تهران در مذاکرات اخیر خود با ایالات متحده آمریکا شرط کرده است که بند مربوط به ثبات و حفاظت از لبنان باید بهعنوان بندی اساسی و غیرقابل معامله در هر توافقی لحاظ شود.
در این زمینه، استاد جهاد الزین از تعبیر دقیق و روشنی استفاده میکرد و برخی دیگر نیز از او پیروی کردند؛ او حزبالله را برای ایران «گوهر بزرگ» و «جایزه بزرگ» توصیف میکرد، زیرا آن را موفق ترین و مهم ترین تجربهای میدانست که در چارچوب ایمان ملتها به یک ایده شکل گرفته است؛ تجربهای که از مفهوم قدیمی «صدور انقلاب» به صورت صرفاً نظامی فاصله دارد.
عقل سهگانه عماد مغنیه و تحول از «نامه سرگشاده ۱۹۸۵» تا «سند سیاسی ۲۰۰۹»
این رابطه، یک الگوی رهبری منحصربه فرد تولید کرد. پیش تر در مقالهای در باره شهید حاج عماد مغنیه نوشته بودم که او توانست در ذهن خود سه عقل استراتژیک را با هم ترکیب کند:
این ترکیب باعث شد حزبالله از تجربههای عقل لبنانی، ایرانی و فلسطینی بهرهمند شود؛ علاوه بر میراث و تجربههای علمای بزرگ و اندیشمندان لبنان مانند تجربه امام سید موسی صدر با بعد گسترده لبنانی، و اندیشهها و تجربیات سید محمدحسین فضلالله و شیخ محمد مهدی شمسالدین.
ویژگی حزبالله این بود که حزبی نبود که تاریخ در یک لحظه ثابت در آن متوقف شود، بلکه به صورت فکری و سیاسی همراه با تحولات ژئوپلیتیک رشد میکرد. در آغاز، تحت تأثیر نظریه «صدور انقلاب»، در داخل ایران جریانی وجود داشت و همچنین در خارج از حزبالله در لبنان، گروهی فعال به رهبری سید صادق موسوی با نام «الحركة الإسلامية» (جنبش اسلامی) آشکارا خواستار تأسیس جمهوری اسلامی در لبنان و انتخاب یکی از علما بهعنوان رئیس آن بودند؛ و در آن زمان نامهایی مانند شیخ سعید شعبان، سید فضلالله، سید صادق موسوی و شیخ شمسالدین برای ریاست این جمهوری فرضی مطرح میشد.
اما عقل سیاسی لبنانی درون حزب خیلی زود به نا ممکن بودن این پروژه پی برد؛ به گونه ای که سید حسن نصرالله با تحلیل واقعیت اعلام کرد که در لبنان، به دلیل تنوع طایفهای، دینی و مذهبی ویژه و همچنین شرایط پیچیده منطقهای و ژئوپلیتیک، نمیتوان به زور به دنبال ایجاد جمهوری اسلامی رفت؛ زیرا لبنان در همسایگی سوریه و اسرائیل قرار دارد و کشورهای عربی و غربی نیز در آن نقش تاریخی دارند.
«امت عشق» و سفر پرندگان عرفانی عطار نیشابوری
در امارات متحده عربی کنفرانسی مشهور با عنوان «کشف رمز حزبالله» برگزار شد، اما با وجود همه کنفرانسها، مطالعات، کتابها و پژوهشهای اطلاعاتی که تا کنون نوشته شده، با اطمینان میتوان گفت هیچ کس هنوز نتوانسته به کنه و ذات این تجربه برسد یا رمز آن را بگشاید؛ زیرا همگی آن را از یک زاویه واحد (نظامی، امنیتی یا سیاسی) میخوانند، در حالی که حزب در جوهر خود یک تجربه ایمانی و عرفانی است.
اندیشمند فلسطینی-آمریکایی "سیف دعنا" در مقالهای زیبا در روزنامه «الأخبار» آنان را «امت عشق» نامید؛ و حقیقتاً این تجربه، تجربهای از عشق است به تمام معنای کلمه: عشق به شهادت، عشق به مقاومت و عشق به فداکاری، و همچنین رابطهای عاشقانه و متقابل میان رهبری فداکار و محیط اجتماعی حامی که سید حسن آن را «اشرف الناس و اطهر الناس» (شریفترین و پاکترین مردم) مینامید.
مخالفان حزب میگویند رهبران، جوانان را قربانی میکنند؛ اما واقعیت نشان میدهد که بسیاری از رهبران نسل اول و فرماندهان رده اول خودشان در میدان به شهادت رسیدند؛ از شیخ راغب حرب، سید عباس موسوی، سید حسن نصرالله، سید هاشم صفیالدین، حاج فؤاد شکر، تا فرمانده ابو الفضل الکرکی و دیگران. و حتی کسانی که خودشان شهید نشدند، فرزندانشان را تقدیم کردند؛ مانند فرزندان حاج محمد رعد و فرزندان بسیاری از علما همچون فرزندان شیخ محمد عفیف النابلسی و دیگران. این یک تجربه ویژه الهی است که همواره در حال تکرار و تجدید است.
و آخرین جلوه این شهادت، در گذار پایانی میان دو نبرد «اولی البأس» و «العصف المأکول» نمایان شد؛ جایی که همه شاهد جهش بزرگ و پیشرفت چشمگیر در عملکرد نظامی، امنیتی، رهبری، سیاسی و رسانهای طی یک سال و سه ماه اخیر(پس از شهادت سید حسن نصرالله) بودند، آن هم در سخت ترین شرایط. به این ترتیب، حزبالله همواره خود را بازسازی میکند و از خطاها و ناکامیهایش برای پیشرفت بهره میگیرد.
این مسیر روحانی مرا به شاهکار مشهور تصوف اسلامی «منطقالطیر» یا «سفر پرندگان» اثر عارف و اندیشمند بزرگ اسلامی فریدالدین عطار نیشابوری یادآوری میکند (که بعدها دکتر سامی مکّارم و هزاران نویسنده درباره آن نوشتهاند).
این افسانه عرفانی روایت میکند که هزاران پرنده سفری دشوار و طاقت فرسا را برای جست وجوی خداوند متعال آغاز کردند، پس از آنکه به آنان گفته شد او در «کوه قاف» در دورترین نقطه جهان قرار دارد. در مسیر، بسیاری بازگشتند و صدها تن جان باختند، و از آن هزاران پرنده تنها سی پرنده باقی ماندند؛ به همین دلیل در زبان فارسی به آن «سیمرغ» (یا سیمرغ) گفته شد، یعنی «سی پرنده».
هنگامی که این سی پرنده به پایان سفر رسیدند، پرهایشان فرو ریخت و بدنهایشان بر اثر شدت فداکاری و رنج، به بدنهایی شفاف مانند آینه تبدیل شد؛ آنان در انتهای هستی نگریستند تا خدا را ببینند، اما جز انعکاس تصویر خود در آن آینهها چیزی ندیدند و دریافتند که خدا در دلها و وجود خود آنان است.
این تجربه عرفانی کاملاً بر مسیر مقاومت اسلامی لبنان منطبق است؛ زیرا در نگاه اهل تصوف، راه رسیدن به خدا همان «خودِ رسیدن» است؛ یعنی انسان با حرکت و فداکاری خود، به یقین و معرفت الهی دست مییابد. این دیدگاه یک تصور اسطورهای آن گونه که برخی ادعا میکنند نیست، بلکه یک سیر الهی به تمام معناست که همواره پیش میرود و هرگز بازنمیگردد، حتی اگر هزینهها و فداکاریها بسیار سنگین باشد.
اصالت و تداوم تاریخی مسیر لبنان
برخی این پرسش را مطرح میکنند که: آیا اگر ایران وجود نداشت، حزبالله همچنان همان حزبالله باقی میماند؟ باور راسخ من این است که پاسخ مثبت است؛ بله، باقی میماند. درست است که ایران همه گونه حمایت لجستیکی، مالی و سیاسی را ارائه کرده و پیوندی عمیق و ارگانیک با حزبالله داشته است، اما این مسیر از نظر تشکیلاتی و تاریخی، مسیری برخاسته از بطن جامعه و زمین لبنان (سرزمین جبل عامل) است.
جوانانی که حزبالله را تأسیس کردند، پیش از شکلگیری این حزب و حتی پیش از پیروزی انقلاب ایران نیز مبارز و فعال بودند و صرف نظر از چارچوبهای سازمانی، نامها و دولتها، به راه خود ادامه خواهند داد.
آنچه در واقع این افراد را به یکدیگر پیوند میدهد، اهداف انسانی و ملی آنان است. همین جوانان پیش تر در احزاب چپگرا، ملیگرا یا ناصری حضور داشتند، علیه استعمار مبارزه کردند، برای فلسطین جنگیدند و در دورههای مختلف تاریخی برای رفع ستم و مقابله با نظام فئودالی و اشرافیت سیاسی در لبنان قیام کردند.
سپس به فعالیت در درون جنبش امل روی آوردند و بخشی از آنان «جنبش امل اسلامی»، «مقاومت مؤمنه» و «کمیتههای اسلامی» را بنیان نهادند و برخی دیگر نیز در صفوف جنبش فتح یا جبهه مردمی برای آزادی فلسطین فعالیت کردند.
این یک مسیر الهی و انسانی است که فراتر از چارچوبها و سازمانها امتداد یافته و در مرزهای رابطه با یک دولت خاص یا یک ساختار تشکیلاتی مشخص متوقف نخواهد شد.
بُعد انسانی رویارویی، بازنگری در روابط دیپلماتیک و عمق تمدنی ایران ، جهانی بودن نبرد با «سرمایهداری افسارگسیخته» و رویش خون شهید
چه از جنبش ملیگرایان عرب سخن بگوییم، چه از حزب کمونیست لبنان و چه از حزب سوسیالیست ترقیخواه، از نظر تاریخی مسلم است که شمار زیادی از جوانان در دامان این احزاب پرورش یافتهاند. امروز اما ما در برابر مسیری قرار داریم که افقهای آن از مرزهای کشورها و چارچوبهای محدود تشکیلاتی فراتر میرود؛ و به مسیری الهی به تمام معنا می رسد، زیرا در ژرفای خود یک نبرد فراگیر انسانی را دنبال میکند.
شهیدانی که امروز از میان کودکان و زنان ( چه در لبنان، عراق، یمن و فلسطین ) جان خود را از دست میدهند، در واقع در دفاع از انسانیتی بزرگ تر به شهادت میرسند. این رویارویی با منظومه فکری و سیاسی دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو، با ادبیات و اصطلاحات مارکسیستی، نبردی با بالاترین و افراطیترین شکل سرمایهداری افسارگسیخته به شمار میآید. ما اکنون در اوج این توحش جهانی زندگی میکنیم؛ توحشی که کودکان را بیهیچ ملاحظهای میکشد و از همه قواعد بینالمللی، معاهدات، اصول و چارچوبهای حاکمیتی که خود برای توجیه سیاستهای دولتها به آنها استناد میکنند، عبور کرده است.
این نبرد به برکت خون شهیدان همچنان زنده و شعلهور باقی خواهد ماند. همانگونه که شهید شیخ راغب حرب در سخن تاریخی خود گفته بود: «خون شهید بر زمین نمیریزد، بلکه در دست خداوند قرار میگیرد و رشد میکند.» این مسیر به برکت همین خونهای پاک بالنده و شکوفا میشود و من بر این باورم که پس از فرو نشستن غبار این نبرد، با افقی تاریخی و کاملاً جدید رو به رو خواهیم شد؛ فارغ از اینکه تحلیلها درباره محور مقاومت به چه نتیجهای برسد و اینکه ایران حمایت خود را ادامه دهد یا ندهد ، آنچه اهمیت اساسی دارد، محتوای انسانی و وجودی این نبرد است؛ نبردی که از هر سازمان بزرگ، هر دولت و هر چارچوب محدود سیاسی ، گسترده تر و فراتر است.
با همه احترام و دلبستگیای که به لبنان دارم ( و من از کسانی هستم که این کشور را دوست دارند و آن را الگویی منحصر به فرد میدانند؛ کشوری که زیباترین نعمتهای ممکن را به انسان میبخشد: آزادی، تنوع و میدان گسترده مبارزه و فعالیت ) معتقدم این مسیر، ارزش و معنایی تازه به لبنان خواهد بخشید. همان گونه که پاپ ژان پل دوم در پیام مشهور خود گفت: «لبنان بیش از یک کشور است؛ لبنان یک پیام است.» این مسیر نیز در حقیقت چیزی فراتر از یک موجودیت محدود سیاسی و حاکمیتی است و پیامی برای همگان به شمار میآید.
من کاملاً اطمینان دارم که پس از همه این ظلمها و کارزارهای سازمان یافتهای که علیه حزبالله و جوانان آن صورت گرفته است، تاریخ در حق آنان داوری عادلانه خواهد کرد و پیش از همه، لبنانیها و سپس اعراب و مسلمانان جایگاه واقعی آنان را به رسمیت خواهند شناخت. هیچ کس از خطا مصون نیست؛ ممکن است حزبالله در جایی اشتباه کند و جوانان آن نیز در برخی رویکردها دچار خطا شوند، اما آنچه ثابت و غیرقابل انکار است این است که آنان همواره در پی حرکت به سوی وضعیت بهتر و تحقق اهداف والاتر و انسانی و الهی هستند.
محبت مردمی و فراز و فرود روابط دیپلماتیک میان بیروت و تهران
اگر بخواهیم واقعاً از تجربههای تاریخ درس بگیریم، باید به یاد بیاوریم که در دورههایی از گذشته شرایطی مشابه امروز را تجربه کردهایم؛ دورههایی که در آن سفیر ایران عملاً از لبنان اخراج شد و روابط دیپلماتیک میان دو کشور به طور کامل قطع گردید. با این حال، مسئولان آن زمان بعدها به اشتباهات خود پی بردند و روابط را از سر گرفتند. به خوبی به یاد دارم که آقای محمود نورانی، کاردار ایران، اداره نمایندگی دیپلماتیک ایران را در بیروت پس از پیروزی انقلاب اسلامی ، بر عهده داشت تا اینکه سفیر پیشین ایران، احمد دستمالچیان، وارد لبنان شد و در دیداری رسمی به کاخ بعبدا رفت؛ در حالی که پرچم جمهوری اسلامی ایران بر خودروی او برافراشته بود؛ صحنهای که همچنان در حافظهها باقی مانده است.
بر همین اساس، معتقدم آنچه طی دو سال گذشته از کشمکشها و تصمیمات سیاسی رخ داده، چیزی جز مجموعهای از اشتباهات سیاسی دولت لبنان نبوده است؛ زیرا ایران کشوری دوستدار لبنان است و به طور واقعی برای این کشور اهمیت قائل است و حتی در راه آن هزینه و فداکاری کرده است. امروز نیز هنگامی که ایران در مذاکرات راهبردی خود با آمریکا یک شرط اساسی و بنیادین مطرح میکند و آن اینکه هیچ توافق منطقهای بدون توقف جنگ و تجاوز علیه لبنان امکان پذیر نیست، به باور من کسانی که به این رابطه آسیب زدهاند، ناگزیر روزی به اشتباه خود پی خواهند برد.
امروز مردم ایران و در رأس آنان مسئولان این کشور، صادقانه میزان محبت و همبستگی مردم لبنان را در روزهای دشوار درک کردهاند. افکار عمومی در ایران نیز آشکارا به رهبران خود میگویند که هرگونه چشم پوشی از لبنان، نوعی خیانت به امانتی است که بر عهده دارند. بر اساس اطلاعاتی که از منابع بلندپایه دیپلماتیک ایران در بیروت در اختیار دارم، روابط ایران و لبنان در مرحله آینده در تمامی عرصهها ( سیاسی، فرهنگی، دینی و اقتصادی ) شاهد تقویت و گسترش قابل توجهی خواهد بود. همچنین ایران نقش مهم و پیشرویی در بازسازی ویرانیهای ناشی از جنگ و حمایت از اقشار آسیب دیده، بلافاصله پس از پایان عملیات نظامی، ایفا خواهد کرد.
این گشایش و افق جدید تنها به حزبالله محدود نخواهد بود. ایران در سالهای اخیر تلاش جدی و آشکاری برای برقراری روابط مستحکم با همه جریانها و گروههای لبنانی، بدون استثناء، انجام داده است. در این زمینه میتوان به سفرها و دیدارهای سفیر فقید ایران، غَضَنفَر رکنآبادی، اشاره کرد که از جمله با امین جمیل، رئیسجمهور پیشین لبنان، در بکفیا دیدار کرده بود.
همچنین سفیر سابق ایران در لبنان، مجتبی امانی ( که در حادثه مشهور انفجار پیجرها مجروح شد ) پیش از آسیب دیدگی، اهتمام ویژهای به گشودن کانالهای ارتباطی با بیشتر جریانهای سیاسی لبنان داشت؛ از جمله با حزب التقدمی الاشتراکی (حزب پیشرو سوسیالیستی) و حتی شخصیتها و گروههایی که در صف مخالفان و منتقدان سیاستهای ایران قرار میگیرند. این رویکرد نشان دهنده تلاش ایران برای تعامل با طیف گسترده تری از نیروهای سیاسی لبنان و فراتر رفتن از روابط سنتی و محدود گذشته است.
ایران در آستانه مرحلهای جدید؛ همکاری منطقهای و بازتعریف روابط با لبنان
ایران نیز در آستانه ورود به مرحلهای تازه قرار دارد. تحولات داخلی این کشور به صورت پویا در حال پیشرفت است و جهت گیری راهبردی کلی آن به سوی تقویت روابط دوجانبه با دولتها و حکومتهای رسمی منطقه، در چارچوب «همکاری مشترک منطقهای»، حرکت میکند. این رویکرد را میتوان در روند توسعه روابط ایران با کشورهای مختلفی همچون پاکستان ، ترکیه ، مصر ، پادشاهی سعودی ، و عراق مشاهده کرد.
در مورد لبنان نیز، دولت رسمی لبنان به تدریج به این واقعیت پی خواهد برد ( و ایران نیز بر آن تأکید خواهد داشت ) که باید پروتکلها و توافقنامههای همکاری مشترک میان دو کشور فعال شوند. نزدیک به سی توافقنامه همکاری در حوزهها و بخشهای مختلف میان تهران و بیروت وجود دارد که نیازمند احیاء و اجرای فوری هستند تا لبنان بتواند از ظرفیتهای پیشنهادی ایران بهرهمند شود؛ چه در حوزه نفت، چه در حل بحران برق و چه در استفاده از توانمندیها و تجربیات متنوع ایران.
از نگاه نویسنده، به هیچ وجه به سود دولت لبنان نیست که روابط با تهران در چارچوبی منفی و محدود باقی بماند. بدیهی و ضروری است که بازنگریای ریشهای و فراگیر در این رابطه صورت گیرد تا بهترین الگوهای همکاری میان دو کشور شکل بگیرد، نه اینکه این رابطه صرفاً به یک جریان یا طرف خاص محدود شود.
واقعیتی وجود دارد که اغلب نادیده گرفته میشود: ایران صرفاً کشوری با نقش نظامی یا امنیتی در منطقه نیست، بلکه تمدنی کهن و ریشه دار در تاریخ بشریت است. ایران، اندیشههای سعدی شیرازی را در خود جای داده و سرزمین عرفان و آموزههای جلالالدین رومی است.
ایران همچنین نماد موسیقی اصیل و دلنشین شرقی است؛ موسیقیای که لبنانیها از طریق گروههای هنری و موسیقایی ایرانی که به لبنان سفر کردهاند با آن آشنا شدهاند. ایران، تئاتر، شعر و تاریخی طولانی و غنی را نیز در خود جای داده است.
اگر به ریشههای تعاملات تاریخی بنگریم، زبان فارسی را یکی از زیباترین زبانهای انسانی خواهیم یافت؛ زبانی که پیوندها و تأثیرات متقابل گستردهای با زبان عربی داشته است(برای درک بهتر این موضوع باید کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران نوشته شهید مرتضی مطهری را مطالعه کرد). در لبنان نیز مراکز دانشگاهی و پژوهشی متعددی وجود دارند که به توسعه این تبادل فکری و فرهنگی میان دو زبان و دو فرهنگ اهتمام دارند.
در ذهن و حافظه عمومی، ایران با نمادهایی همچون پسته مرغوب، تنباکوی اصیل، خاویار ممتاز و همچنین ذخایر عظیم نفت و گاز شناخته میشود. ایران همچنین سرزمین فرشهای دستبافت نفیس است که با صبر، مهارت و هنر چشمگیر بافته شدهاند.
ایران با تمامی ابعاد تمدنی، فرهنگی، فارسی و دینی خود، موزاییکی اجتماعی و شگفت انگیز را تشکیل میدهد؛ جامعهای که در آن عالمان برجسته اهل سنت و شیعه حضور دارند، جوامع مسیحی زندگی میکنند و شهروندان یهودی نیز از امکان انجام مناسک دینی خود و برخورداری از نمایندگی در مجلس شورای اسلامی برخوردارند. این تنوع را میتوان به جعبههای چوبی تزئین شده و رنگارنگ هنر «خاتمکاری» و «موزاییک کاری» تشبیه کرد که زینتبخش خانهها هستند.
از این رو، یکی از بزرگترین خطاهای راهبردی و معرفتی آن است که ایرانِ گسترده و چند وجهی را تنها به ابعاد نظامی، امنیتی یا سیاسی محدود کرد و سایر جنبههای تمدنی، فرهنگی و تاریخی آن را نادیده گرفت.
-------------------------------------
ترجمه و توضیحات : *علی منتظری
روزنامه نگار و کارشناس تحولات سیاسی خاورمیانه