صفحه نخست

عصرايران دو

فیلم

پادکست

ورزشی

بین الملل

فرهنگ و هنر

علم و دانش

گوناگون

صفحات داخلی

کد خبر ۱۱۹۶۸۰۷
تاریخ انتشار: ۱۶:۵۱ - ۱۴ مهر ۱۴۰۵ - 06 October 2026

«خدا نخواست»؛ وقتی عشق در انتظار می‌ماند

«خدا نخواست» می‌توانست با اعتماد بیشتر به داستان و مخاطب، به جای آنکه اندوه را فریاد بزند، اجازه دهد اندوه آرام‌آرام در سالن بنشیند؛ همان اندوهی که پس از پایان عشق، معمولاً بلندترین صدا را در سکوت آدم‌ها دارد.

عصر ایران؛ محسن سلیمانی فاخر- نمایش «خدا نخواست» به کارگردانی مهدی کاسه‌ساز و تهیه‌کنندگی زهرا رشنین در تماشاخانه هیلاج روی صحنه رفته است؛ نمایشی که در معرفی آن آمده: «یک خواستن، یک انتظار، یک اتفاق و بعد، خدا نخواست.» همین جمله، تا اندازه زیادی جهان اثر را توضیح می‌دهد؛ جهانی که قرار است درباره عشق، انتظار و فقدان باشد؛ درباره آدم‌هایی که می‌خواهند از زمستان زندگی خود عبور کنند و به بهار برسند، اما گویی تقدیر راه دیگری برایشان نوشته است.

نمایش از همان ابتدا با ساختاری فلاش‌بک‌گونه مخاطب را وارد خاطره‌ای عاشقانه می‌کند. ایمان و بهار، دو آدم تنها و بی‌کس، در نیمکتی که به وعده‌گاه عشق آنها تبدیل شده، به یکدیگر نزدیک می‌شوند. انتخاب نام‌ها نیز در اینجا قابل تأمل است: «ایمان» و «بهار»؛ یکی نشانه امید و دیگری نماد رویش و زندگی. اما بعد تلخ نمایش در این است که این دو نام چندان با سرنوشت شخصیت‌ها همخوان نیستند. برای این دو نفر نه ایمان به رهایی باقی می‌ماند و نه بهار مجال آمدن پیدا می‌کند. آنها قرار است از فصل سرد زندگی به فصل عشق برسند، اما «خدا نخواست»

نیمکت در نمایش به تدریج از یک شیء ساده به نشانه‌ای از انتظار تبدیل می‌شود؛ جایی که عشق شکل می‌گیرد، وعده داده می‌شود و سرانجام خاطره فقدان در آن باقی می‌ماند. گذشت هفت سال از آن وعده‌گاه نیز به این نشانه عمق بیشتری می‌دهد. زمان در «خدا نخواست» به عاملی برای فرسوده شدن عشق و تبدیل انتظار به فقدان بدل می‌شود. نمایش در این بخش، یعنی در ترسیم ظهور تدریجی عشق و سپس افول و فروپاشی آن، مسیر درستی را طی می‌کند و به همین دلیل مخاطب با وجود تلخی فزاینده، ارتباط خود را با اثر از دست نمی‌دهد.

یکی از نقاط قوت نمایش، استفاده از موسیقی و حضور دوره‌گرد ساززن است؛ شخصیتی که گویی شاهد خاموش این عشق و فراق است. ساز و مرثیه در نیمه دوم نمایش، نقش مهمی در انتقال حس سوگ دارند و موسیقی به جای آنکه صرفاً یک عنصر تزئینی باشد، به بخشی از فضای تراژیک اثر تبدیل می‌شود. این انتخاب می‌توانست حتی بیش از این نیز دراماتیک شود و به جای همراهی صرف با اندوه شخصیت‌ها، به زبان مستقل دیگری برای روایت عشق و فقدان تبدیل شود.

اما «خدا نخواست» در جایی که میخواهد تراژدی را به اوج برساند، گاه گرفتار افراط می‌شود. نیمه دوم نمایش به شدت تراژیک و سوگوارانه است؛ مرگ بهار و فروپاشی ایمان، فضای اثر را به سمت مرثیه‌ای طولانی می‌برد.

گریه، فریاد و تنش به شکل مداوم افزایش پیدا می‌کند و در برخی لحظات، این تصور ایجاد می‌شود که نمایش بیش از آنکه به مخاطب اجازه دهد خودش اندوه را کشف کند، تلاش می‌کند با صدای بلند، شوک و شدت بازی، او را به گریه وادار کند. تراژدی زمانی تأثیرگذارتر است که تماشاگر را در سکوت و خلأ پس از حادثه با خودش تنها بگذارد؛ نه اینکه تمام ظرفیت احساسی صحنه را یکباره مقابل او قرار دهد.

همین امر در بازی‌ها نیز دیده می‌شود. بازیگران در لحظاتی موفق می‌شوند تنهایی، عشق و فقدان را باورپذیر کنند، اما در بخش‌هایی از اجرا، شدت بازی از کنترل خارج می‌شود. فریادهای متعدد و بعضاً غیرقابل کنترل، به جای افزایش تنش، موجب کاهش اثرگذاری آن می‌شوند. بازی از ریتم طبیعی خود خارج می‌شود و در برخی لحظات احساس می‌شود بازیگر به جای آنکه در خدمت موقعیت دراماتیک باشد، می‌خواهد شدت احساس را با بالا بردن حجم صدا نشان دهد. در تئاتر، فریاد زمانی مؤثر است که سکوتی پیش از آن وجود داشته باشد؛ اگر تمام مسیر با فریاد طی شود، دیگر فریاد نقطه اوج محسوب نمی‌شود.

حضور دو شخصیت ناشنوا، یک دختر و یک پسر، نیز از عناصری است که جایگاه آن در ساختار کلی نمایش چندان روشن نیست. اگر هدف، تأکید بر ارزش لحظات عشق، اهمیت ارتباط انسانی یا نشان دادن شکل دیگری از تجربه دوست داشتن بوده، نمایش می‌توانست این ایده را عمیق‌تر و ارگانیک‌تر وارد روایت کند. در شکل فعلی، این بخش تا اندازه‌ای وصله‌ای به نظر می‌رسد و ارتباط دراماتیک آن با هسته اصلی داستان به اندازه کافی شکل نگرفته است.

با این همه، «خدا نخواست» نمایشی است که مهم‌ترین سرمایه‌اش را از یک احساس آشنا می‌گیرد؛ انتظار برای کسی که قرار است بیاید و زندگی را تغییر دهد. بسیاری از تماشاگران احتمالاً نه صرفاً به دلیل داستان ایمان و بهار، بلکه به واسطه تجربه شخصی خود از عشق‌های ازدست‌رفته، جدایی‌ها و وعده‌هایی که هرگز تحقق پیدا نکرده‌اند، با نمایش همذات‌پنداری می‌کنند. اثر در یادآوری این تجربه مشترک قدری موفق است.

«خدا نخواست» در مسیر روایت عشق از آغاز تا افول و فقدان، گام‌های قابل قبولی برمی‌دارد و در طراحی فضای سوگ و استفاده از موسیقی نیز لحظات موفقی دارد. ضعف اصلی اثر اما در کنترل میزانسن احساسی آن است؛ جایی که گاه صدا جای سکوت، فریاد جای بازی و اشک جای درام را می‌گیرد.

اگر اجرا در بخش‌هایی به بازیگران اجازه می‌داد کمتر «نشان دهند» و بیشتر «زندگی کنند»، تراژدی اثر احتمالاً تأثیر عمیق‌تری بر تماشاگر می‌گذاشت.

«خدا نخواست» می‌توانست با اعتماد بیشتر به داستان و مخاطب، به جای آنکه اندوه را فریاد بزند، اجازه دهد اندوه آرام‌آرام در سالن بنشیند؛ همان اندوهی که پس از پایان عشق، معمولاً بلندترین صدا را در سکوت آدم‌ها دارد.

ارسال به تلگرام