اخیرا مصاحبه ای با فرانسیس فوکویاما اندیشمند ژاپنی الاصل آمریکایی و واضع نگاه دموکراسی به عنوان پایان تاریخ (پایان تکامل ایدئولوژیک نوع بشر) منتشر شده که از نگرانی او برای عملکرد درست سیستم دموکراتیک در جلوگیری از اوج گیری افراد بسیار جاه طلب (که ترامپ را مصداقی از آنها می داند) حکایت دارد.
در مصاحبه ای عنوان کرده بود که در یک جامعه ژاپنیتبار بزرگ نشده، زبان ژاپنی را یاد نگرفته، در جوانی خود را اساساً از دریچه هویت ژاپنیآمریکایی تعریف نمیکرده و باور داشت که در آمریکا میتوان بدون مانع جدی ناشی از تبار قومی پیشرفت کرد.
اما مادرش تجربه تبعیض را متفاوت توصیف میکرد؛ تجربه بازداشت نسل اول و دوم مهاجران ژاپنی تبار آمریکا به دلیل ژاپنی تبار بودن در اردوگاه آماچی از جمله پدربزرگ و عمه فوکویاما، که بسیاری از آنها حتی شهروند آمریکایی بودند، از دستدادن داراییها و محرومیت از آزادی، بخشی از تاریخ خانوادهاش در آمریکا بود.
او در دانشگاه کرنل ادبیات و زبانهای کلاسیک خواند، مدتی به تحصیل ادبیات تطبیقی پرداخت و سپس در دانشگاه هاروارد دکترای علوم سیاسی گرفت. موضوع رساله دکترایش، تهدیدات شوروی برای مداخله در خاورمیانه، ۱۹۵۶–۱۹۷۳: بررسی خطرپذیری شوروی و استاد راهنمای او ساموئل هانتنگتون بود.
بنابراین دانش و تجربه حرفهای او به عنوان پژوهشگر علوم سیاسی در کنار حافظه تاریخی خانوادهاش از یک سو و تجربه زندگی شخصی و موفقیتهایش به عنوان یک شهروند آمریکایی از سوی دیگر، هر دو جهان ژاپنی و آمریکایی را مؤثر بر حیات فکری او قرار داد.
فوکویاما پس از تحصیل، در شرکت پژوهشی رَند و در دستگاه سیاست خارجی آمریکا از جمله در وزارت خارجه دوره رونالد ریگان فعالیت داشت و در این محیطها با مسائل سیاستگذاری و رقابت ژئوپلیتیکی از نزدیک مواجه شد.
طی سالها، پیرو تجربه زیست و سؤالاتی که برایش برجسته تر شدند، از تعریف میوههای دموکراسی کاپیتالیستی یعنی رفاه و امنیت به عنوان نهایت آمال انسانی فاصله گرفته، میل انسان به رسمیت یافتن بازشناسی یا به عبارتی میل انسان به رسمیت شناخته شدن ارزش، شان و کرامت انسانی درونی را به عنوان عاملی مهم در تعیین سیاست مدرن مورد تاکید قرار داد.
تاریخ رخدادهای جهانی به ما میگوید موضوع به رسمیت شناخته شدن، نه فقط موضوع مورد توجه فوکویامای ژاپنی الاصل بلکه موضوع کشور ژاپن پس از جنگ جهانی اول هم بود.
اگر به مجموعه کشورهای درگیر در جنگهای جهانی اول و دوم نگاه کنیم میبینیم ژاپن در جنگ جهانی اول در کنار بریتانیا، فرانسه، آمریکا و ... جزو متفقین بوده که برنده جنگ شدند و در جنگ جهانی دوم به عنوان یکی از کشورهای عضو نیروهای محور یعنی آلمان و ایتالیا، در مقابل هم پیمانان غربی سابق قرار گرفت.
ژاپن پس از جنگ جهانی اول از پیروزی متفقین سود برد، اما در کنفرانس صلح پاریس در سال ۱۹۱۹، با وجود اینکه قدرت پیروز بود، نتوانست خواسته خود برای گنجاندن اصل برابری نژادی در میثاق جامعه ملل را محقق کند. اساسا چرا چنین خواستهای از سوی ژاپن مطرح شد؟
ژاپن این پیشنهاد را لزوماً از موضع دفاع از برابری همه انسانها در معنای امروزی مطرح نمیکرد. از زمان اصلاحات میجی در سال ۱۸۶۸، ژاپن ارتش، صنایع، نظام آموزشی و دولت خود را بهسرعت نوسازی کرده بود. پیروزی بر چین در جنگ ۱۸۹۴–۱۸۹۵ و بهویژه شکست روسیه در جنگ ۱۹۰۴–۱۹۰۵، نشان داده بود که ژاپن دیگر قدرتی حاشیهای نیست ولی با وجود قدرت نظامی، ژاپنیها با تبعیض نژادی مواجه بودند.
در ایالات متحده، بهویژه در کالیفرنیا، قوانین و سیاستهایی علیه مهاجران آسیایی وجود داشت. قانون مهاجرت آمریکا در سال ۱۹۱۷ نیز بخش بزرگی از آسیا را مشمول محدودیت ورود کرده بود. ژاپنیها همچنین با موانع مربوط به مالکیت زمین و تابعیت در برخی ایالتها روبهرو بودند. از نگاه بخشی از نخبگان ژاپنی، تناقض آشکاری وجود داشت: کشورشان در سطح بینالمللی قدرتی بزرگ محسوب میشد، اما شهروندانش در بعضی کشورهای غربی از حقوقی برابر برخوردار نبودند. مسئله صرفاً مهاجرت نبود. ژاپن میخواست در نظم پس از جنگ، از حیث منزلت دیپلماتیک و اصول حقوقی نیز با قدرتهای غربی برابر شمرده شود. پذیرش اصل برابری نژادی میتوانست نمادی مهم از این بهرسمیتشناختن باشد. اما پیشنهاد ژاپن رد شد.
نکته تاریخی مهم این است که پیشنهاد ژاپن در رأیگیری کمیسیون با ۱۱ رأی موافق در برابر یک رأی مخالف روبهرو شد؛ اما بهدلیل اصرار بر توافق همگانی، به میثاق نهایی راه نیافت. بنابراین، اینطور نبود که پیشنهاد ژاپن در یک رأیگیری عادی اکثریت را از دست داده باشد. چنین تجربهای در شکلگیری روایتی سیاسی در ژاپن مؤثر بود: اینکه "ما برای تبدیلشدن به یک قدرت مدرن تلاش کردهایم، در جنگ در کنار قدرتهای پیروز بودهایم، اما غرب حاضر نیست ما را کاملاً برابر خود بداند".
رد پیشنهاد ژاپن در سال ۱۹۱۹، نمونهای از فاصله میان آرمانهای اعلامشده نظم بینالمللی پس از جنگ جهانی اول و واقعیت نابرابریهای آن بود. این واقعه اما یکی از تجربههایی بود که بیاعتمادی به غرب و احساس به رسمیت شناخته نشدن ژاپن را تقویت کرد. به رسمیت شناخته نشدن ارزشها، کرامت انسانی و شأن گروههای اجتماعی و ملتها: کلیدواژهای که امروز هم فوکویاما فکر میکند در ایجاد فضای جاری بین الملل، قوت گرفتن راست افراطی و پوپولیسم نقش جدّی دارد.
لبخند فوکویاما در طول مصاحبه، لبخند سنگین کسی است که ردپای زخمهای گذشته را در بحرانهای امروز به وضوح میبیند. لبخند میزند، چون صحنه تکرار تاریخ را میشناسد؛ و غمگین است، چون میداند بهای به رسمیت شناخته نشدن، میتواند چقدر گزاف باشد.