عصر ایران؛ جواد لگزیان ـ در آن سالهایی که رژیم سلطنتی میخواست جوانان را سرگرم زندگی عادی، وقتگذرانی یا خوشگذرانی کند تا کاری به کار حکومت نداشته باشند، اعتراضی شکل نگیرد، جنبشی به راه نیفتد و حزبی تشکیل نشود، جوانانی اهل مطالعه و پرشور، همگام با دیگر انسانهای فعال و پویا در سایر نقاط جهان، قدم در راه تغییر تاریخ گذاشتند و مسیر دیگری را برای زندگی برگزیدند.
مهدی میرعبداللهیانی در کتاب «چریک: خاطرات مهدی میرعبداللهیانی» تلاش دارد با بیان خاطرات خود در سالهای حادثهخیز ۴۹ تا ۵۲ نشان دهد چگونه، وقتی سلطنت تمام راههای آزادیخواهی را مسدود کرده بود، جوانان انقلابی به این نتیجه رسیدند که باید آتش انقلاب بیفروزند و همراه با انقلاب کوبا، انقلاب الجزایر، انقلاب ویتنام و انقلاب فلسطین به سوی آینده حرکت کنند.
مهدی میرعبداللهیانی در سراسر کتاب، تمام اتفاقات اجتماعی و سیاسی را با کمک بریدههای روزنامهها، در متن دیگر رویدادهای مشابه در گستره منطقهای و جهانی بررسی میکند و تصویری کامل از رخدادها به دست میدهد تا خواننده کاملاً دریابد که برای مثال، همزمان با جشنهای دوهزاروپانصدساله، ایران و جهان در چه شرایط و اوضاعی قرار داشتهاند.
به این ترتیب، کتاب به موازات بررسی مبارزات چریکی در ایران، گزارشی از شیوه مبارزه در سراسر جهان در آن دوران به دست میدهد.
جشنهای دوهزاروپانصدساله
در صفحات نخست آمده است که مهدی میرعبداللهیانی، دانشجوی رشته برق ذوبآهن اصفهان، با دعوت آشنایان فامیلی، هادی پاکزاد، شوهر خواهرش، و عبدالله مهری، در اولین جمعه فروردین هزار و سیصد و پنجاه به پیوستن به شاخه مسلح ساکا (سازمان انقلابی کمونیستهای ایران) ترغیب میشود. مهدی برای مشورت سراغ دو همشاگردی دبیرستانی خود، حسین و محمد، میرود و بحثی جالب درمیگیرد:
«حمله چریکها به پاسگاه سیاهکل* و متعاقب آن تیرباران کردن سیزده نفر از چریکها در ۲۶ اسفند ۴۹ توسط رژیم و سایر اتفاقات را بررسی کردیم. حسین و محمد با عملیات چریکی مخالف بودند و معتقد بودند که این عملیات تأثیر منفی در انقلاب اجتماعی مردم ما میگذارد. من به انقلاب کوبا و پیام چهگوارا در سال ۱۹۶۶ اشاره کردم و معتقد بودم آنچه در میهن ما و در بین روشنفکران انقلابی میگذرد، محصول تأثیر حرکتهای جهانی، از جمله انقلاب کوبا و جنگ ویتنام است. آن روز به جمعبندی واحدی نرسیدیم. قرار گذاشتیم بیشتر مطالعه و اطلاعات جمع کنیم.»
با گسترش "ساکا"، ساواک این تشکیلات را زیر ضرب قرار میدهد و مهدی دستگیر میشود، اما پس از سه ماه آزاد میشود و تصمیم میگیرد "اِکا" را به راه بیندازد:
«آن روزها، در سالهای ۱۹۶۵ تا ۱۹۷۰، گروههای چریکی اسپانیا که علیه فرانکو، دیکتاتور اسپانیا، مبارزه میکردند، نام سازمانشان اِتا بود. من بر وزن همین نام اِتا، اِکا را برای گروه خودمان انتخاب کردم که مخفف اتحادیه کارگران انقلابی بود و وقتی صحبت از نامگذاری گروهمان شد، من این نام را مطرح کردم و رفقا همان را پسندیدند و قبول کردند.»
طبق روایت کتاب، جنگ چریکها و ساواک بهصورت جنگ تنبهتن درآمده و ساواک با تمام قدرت بسیج شده است تا جنگ چریکی شهری را در نطفه خفه کند و در این راه، از هیچگونه شکنجهای برای به دست آوردن اطلاعات دریغ نمیکند. ناخن میکشد، میسوزاند، کابل میزند و چریکها را تکهتکه میکند. اطلاعات میخواهد، اطلاعات؛ چرا که باید تا قبل از شروع جشنهای دوهزاروپانصدساله، ریشه جنگ چریکی را بسوزاند.
این تاختوتازهای ساواک، مهدی و همفکرانش را به فکر راههای جدیدی چون پخش اعلامیه و تهیه جزوه انداخت:
«برای مقابله با این تاکتیکهای ساواک، میبایستی ما هم کاری میکردیم. شروع کردیم به نوشتن جزوهای با نام «چگونه در باد میتوان آتش افروخت». در این جزوه به آموزش سمپاتهایی میپرداختیم که برای حفاظت از خود و رفقای خود، از چه روشهایی میبایستی استفاده میکردند.»
تابلوی "سیاهکل" در سبک کوبیسم، اثر بیژن جزنی
این تابلو را بیژن جزنی در زندان کشید. «گوزن» پس از آن نمادی از قیام سیاهکل شد
مهدی میرعبداللهیانی روزگار مردمان را در آستانه جشن پادشاه چنین توصیف میکند:
«محمد که برای خدمت سپاهی دانش به لار در استان فارس رفته بود، از وضع بهداشت و زندگی مردم در آنجا تعریف میکرد و از اینکه آب باران را در گودالهایی جمع میکردند و پر از خاکشی میشد، بعد همان آب را با پارچه صاف میکردند و میخوردند و دهها بیماری میگرفتند و بیسوادی و فقر و هزار بدبختی دیگر.
اینکه در نزدیکی همان لار فارس، جشنهایی با این مخارج به راه میانداختند و فقط برای خرید ریش و سبیل مصنوعی بهاصطلاح سربازان هخامنشی، صدها هزار تومان خرج کرده بودند، این روشنفکران را از خود بیخود میکرد و این وظیفه را به عهده آنها محول میکرد که شیر خفته را بیدار کنند، به هر وسیله و هر شکل؛ و چون راههای بیداری این شیر خفته را از راههای دموکراتیک سد کرده بودند، روشنفکران اسلحه را و به قول ارنستو چهگوارا، لوله تفنگ را تنها شیپور بیداری تودهها تشخیص داده بودند...
درحالیکه یک روستای صدخانواری را میشد با پنجاه دلار لولهکشی کرد و با صد دلار میشد برق به آن روستا برد و سه هزار تا از این روستاها در ایران بود که از نعمت آب و برق محروم بودند، به راه انداختن جشنهای دوهزاروپانصدساله با این هزینهها چه ضرورتی داشت.»
سربازان هخامنشی در جشنهای دوهزاروپانصدساله
به نوشته مهدی میرعبداللهیانی:
«دنیا از انقلاب و دگرگونی داشت میترکید. در آمریکا مردم به راه افتاده بودند و بر ضد جنگ ویتنام تظاهرات میکردند. اما حکومت شاهنشاهی هنرپیشهها را به ایران دعوت میکرد و تیمهای فوتبال خارجی را به ایران میآورد.
یک روز محمدعلی کلی، قهرمان بوکس جهان، را به ایران میآورد و یک روز پله، قهرمان فوتبال، و خلاصه سر جوانها را به این چیزها گرم میکرد که از یادشان برود چه ثروتی زیر پایشان است و روستاهایشان با یک زلزله با خاک یکسان میشود و پنجهزار نفر یکشبه میمیرند.»
رژیم سلطنتی که علاقه زیادی به خیمهشببازی داشت، همچنین نیکسون را به تهران کشاند و جمعیت زیادی را برای خوشامدگویی فراهم کرد، اما قاسم رحمانی برای مهدی میرعبداللهیانی تعریف میکند که چطور دانشجویان نیکسون را با سنگبارانی تماشایی بدرقه کرده بودند:
«ماشینها و موتورهای محافظ که رسیدند و در حال عبور بودند، چنان سنگبارانی کردیم که آسمان از سنگ و آجر سیاه شد و پاسبانها فرار کردند و سنگها روی ماشین نیکسون و محافظین فرود آمد و ما همچنان سنگ به پارکوی میریختیم و نیکسون و دارودسته در حالت فرار از آنجا دور شدند و گورشان را گم کردند.
خلاصه، هرچند که استقبال خوبی از جناب نیکسون نکردیم، بدرقه خوبی کردیم که از خاطرش نرود و فکر نکند ملت ایران همان بچهمدرسهایها و کارمندانی بودند که به زور برای پیشواز از ایشان آورده بودند.»
در ادامه خاطرات، مهدی که در ذوبآهن اصفهان، در قسمت هدایت فنی بخش تلهمکانیک، مشغول به کار بود، با همراهی دوستان در محیط کارخانه ذوبآهن و از طریق پخش اعلامیه، مبارزه را ادامه میدهد تا اینکه طی ماجرایی، مهدی به مصلحت خود را به مأموران معرفی میکند و با تیم جراحی ساواک روبهرو میشود:
«آنها یک تیم جراحی کامل بودند که هوشنگی بهعنوان رئیس تیم، بهخوبی آنها را راهنمایی میکرد.
واقعاً که لقب دکتر برازندهاش بود. ناسزاهایی به من میگفت که تا آن زمان در هیچجا نشنیده بودم.
من خودم بچه خیابان مولوی تهران بودم، ولی تا آن روز این همه فحش و بدوبیراه را یکجا نشنیده بودم. آنها حتی از من سؤال هم نمیکردند؛ انگار میخواستند از من انتقام بگیرند. فقط میکوبیدند و من فقط فریاد میکشیدم، فریادهایی از ته دل.»
جلد اول «چریک» با شرح قتل باخیش، مبارزی از دیار جنگل، زیر شکنجه و صحنهسازی مأموران برای خودکشی جلوه دادن این جنایت پایان مییابد.
کتاب «چریک: خاطرات مهدی میرعبداللهیانی» در ۴۵۵ صفحه، به همت انتشارات اختران روانه بازار کتاب شده است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*واقعه سیاهکَل که همچنین به «قیام سیاهکَل» و یا «جنبش سیاهکَل» مشهور است، به حمله مسلحانه اعضای سازمان چریکهای فدایی خلق ایران به پاسگاه ژاندارمری منطقه سیاهکل در تاریخ ۱۹ بهمن سال ۱۳۴۹ گفته میشود. هدف از این عملیات آزاد کردن یکی از اعضای دستگیرشده این سازمان بود.
در درگیری پیش آمده سه نفر از چریکها کشته شدند و ده نفر دستگیر و سپس اعدام شدند. این رویداد یکی از نخستین حرکتهای مسلحانه علیه نظام پهلوی در تاریخ معاصر ایران بهشمار میرود. (عصر ایران)