عصر ایران؛ امیر عباس میرزاخانی- روزگار، گاه مردان بزرگ را در سکوت میبرد و یادگاران شان را در ترازوی قضاوت تاریخ مینشاند.
خبر درگذشت دکتر علیاصغر فانی، داغی گران بر دل اهالی فرهنگ و آموزش نشاند؛ مردی که تا آخرین نفس، دغدغه «مدرسه» داشت و برای اعتلای نظام تعلیم و تربیت این مرز و بوم، قامتی از کوشش و تکاپو بازنایستاد.
امروز که آن مدیر اندیشهورز از میان ما رفته است، گرانبهاترین کار، نه مرثیهسرایی که بازخوانی دقیق و متدلوژیک شیوه مدیریت اوست.
وقتی دکتر فانی در پاییز ۱۳۹۲ پس از کسب رأی اعتماد از مجلس نهم، سکان وزارت را در یکی از حساسترین مقاطع سیاسی کشور بر عهده گرفت، با کولهباری از تجربیات و برنامههای ماندگار در آموزش و پرورش در سنوات گذشته -مانند تأسیس مدارس نمونهدولتی، مدارس شاهد، طرح پراکنده شاهد و دهها ابتکار دیگر- این بار در قامت وزیر آموزش و پرورش پا به میدان گذاشت.
او برخلاف رسم مألوف بسیاری از مدیران سیاسی که با شعارزدگی و برنامههای خلقالساعه وارد کارزار میشوند، رویکردی عمیقاً علمی، پژوهشمحور و متکی بر دادههای واقعی اتخاذ کرد و نیک میدانست آموزش و پرورش میدان آزمون و خطا نیست.
دکتر فانی در تشریح نحوه انتخاب ۵ برنامه راهبردی و چگونگی اتخاذ آنها در برنامه اعلامی به مجلس شورای اسلامی میگفت با جمعی از دانشجویان دکتری و کارشناسیارشد، در قالب پروژههای علمی و تحقیقاتی، بیش از ۷۵۰ چالش ریز و درشت ساختاری را در بدنه آموزش و پرورش شناسایی و احصا کردهاند.
او و تیمش این کوه از مسائل و بحرانهای انباشته را دسته بندی و اولویت بندی کردند و از دل آن، به یک منظومه منسجم و عملیاتی در قالب «پنج برنامه راهبردی» رسیدند با هدف غایی «ارتقای کیفیت آموزش و پرورش» در بستر «مدرسه محوری».
فانی بارها میخواست به ما یادآوری کند برای نجات آموزش و پرورش، چارهای جز پیادهسازی «پنج برنامه راهبردی» نداریم؛ برنامههایی که همگی با محوریت معلم و مدیر، گرهی کور از کلاف سردرگم نظام آموزشی را میگشودند.
آنچه در تقدم و تأخر این برنامهها اهمیت دارد، منطق درونی و زنجیره علّی حاکم بر آنهاست؛ هر برنامه، زیرساخت برنامه بعدی است و هیچیک، جدا از دیگری به ثمر نمینشیند.
بازخوانی این پنج برنامه، امروز و در شرایط خطیر کنونی، نه یک مرور تاریخی که یک ضرورت مبرم راهبردی است:
در نگاه دکتر فانی، مدرسه آخرین حلقه بوروکراسی و نقطه پایانی سیاستها نبود؛ بلکه «کانون اصلی تحول و ارتقای کیفیت» بود و هر اصلاحی باید از آنجا آغاز شود.
او باور داشت تا زمانی که مدیر مدرسه در حصار بخشنامههای اداری و نقش یک «تدارکاتچی ساده» باقی بماند، هیچ تغییری در کلاس درس و کیفیت آموزشی رخ نخواهد داد.
الزامات و راهبرد این نگرش، بر ارتقای مدیریت آموزشگاهی یعنی رهاسازی مدیر از روزمرگی و تبدیل او به یک «رهبر آموزشی» استوار است.
این مهم از مسیر اصلاح استانداردهای انتخاب و انتصاب مدیران، استقرار برنامههای تعالی مدیریت مدرسه و تفویض اختیار واقعی به شورای مدرسه میگذرد؛ بهگونهای که مدیر، پاسخگوی کیفیت یادگیری باشد نه صرفاً ارائهدهنده آمار کمی.
در منطق فانی، این برنامه نخستین سنگبنای «مدرسهمحوری» است؛ چرا که بدون مدیر شایسته و توانمند، هیچ طرح کلانی در سطح مدرسه قابل اجرا نخواهد بود.
پشتوانه تجربی این رویکرد را میتوان در سال ۱۳۸۲ و در دوران معاونت آموزش متوسطه دکتر فانی مشاهده کرد؛ مقطعی که با تخصیص بودجههای هدفمند به مدارس «لازمالتعلیم» و اعطای اختیار به مدیران، بستر لازم برای ارتقای چشم گیر شاخصهای آموزشی و پرورشی فراهم آمد و نشان داد تمرکززدایی عملی و تجهیز مدیران، چگونه به شکوفایی کیفیت در کف مدارس میانجامد.
پس از مدیریت، سختترین، حیاتیترین و پیچیدهترین چالش آموزش و پرورش برای ارتقای کیفیت، سرمایه انسانی است.
فانی نیک میدانست بدون معیشت شایسته، منزلت پایدار و صلاحیت حرفهای معلم، هیچ سند تحولی روی زمین محقق نخواهد شد؛ چراکه مجری اصلی و بیبدیل هر تحولی در کلاس درس، در نهایت «معلم» است.
الزامات و راهبرد این تفکر بر پایهی تقویت همهجانبهی دانشگاه فرهنگیان و سامان دهی اصولی نظام جذب و تربیت معلم استوار بود.
در این میان، برای پاسخگویی به نیازهای فوری سیستم و رفع کمبود شدید نیروی انسانی در کوتاهترین زمان ممکن، بهرهگیری هوش مندانه از ظرفیت «ماده ۲۸ اساسنامه دانشگاه فرهنگیان» در دستور کار قرار گرفت؛ سازوکاری که به فارغالتحصیلان توانمند سایر دانشگاهها اجازه میداد پس از پذیرفتهشدن در آزمون استخدامی و گذراندن یک سال دورهی تخصصی شایستگیهای حرفهای معلمی، با آمادگی کامل وارد کلاسهای درس شوند.
استقرار نظام جامع رتبهبندی معلمان بهعنوان ابزاری برای ارتقای صلاحیتهای حرفهای و جبران بخشی از فاصله معیشتی، نیازسنجی دقیق و توزیع عادلانه نیروی انسانی در جغرافیای پهناور کشور، و استقرار دورههای ضمنخدمت کاربردی و پژوهشمحور، از دیگر ملزومات این راهبرد کلیدی بود تا پشتوانهی انسانیِ مطمئنی برای تضمین کیفیت آموزش فراهم گردد.
دولتها بهتنهایی توان بار سنگین آموزش عمومی و کیفیتبخشی به آن را ندارند؛ اما مشارکت در اندیشه فانی، هرگز به «دریافت شهریه یا کمک مالی از والدین» تقلیل نیافت، بلکه گشودن دروازههای مدرسه به روی جامعه و همافزایی با تمامی ظرفیتهای مردمی بود.
الزامات و راهبرد این تفکر، بر جلب مشارکت فکری و تخصصی معلمان، اولیا و نخبگان، همافزایی بینبخشی با سایر نهادها، توسعه هوشمندانه و نظارتشده
مدارس غیردولتی برای کاهش بار مالی دولت و افزایش پوشش تحصیلی، و ارج نهادن به مقام والای خیرین استوار است. در این منطق، مشارکت تنها به «مدرسهسازی» محدود نماند، بلکه با توسعه ارکان «مدرسهداری» و «مدرسهیاری» ابعادی عمیقتر یافت؛ بهطوریکه با همت و حمایت خیرین نیکاندیش، نزدیک به ۳۰ درصد از فضاهای آموزشی و پرورشی کشور بازسازی یا نوسازی شد و چالش فلجکنندهی «مدارس قلعوقمعی» که بزرگترین مانع آموزش و پرورش در تأمین فضای فیزیکی ایمن بود، به شدت مهار و کاهش یافت.
نگاه حمایتی دکتر فانی در تکریم این نیکوکاران _ از جمله نامگذاری شایسته مدارس به نام خیرین محترم _ پیوندی عمیق میان سرمایه اجتماعی جامعه و نظام تعلیم و تربیت ایجاد کرد تا مشارکت در معنای حقیقیاش، همپیمانی استراتژیک مدرسه و جامعه باشد.
بیماری مزمن آموزش ایران، بودجههای سنتی و مبتنی بر چانهزنیهای سالانه است که بخش عمدهی آن صرف هزینههای پرسنلی میشود و چیزی برای کیفیت باقی نمیگذارد.
فانی بهدرستی تشخیص داد که اعتبارات باید از چرخهی کند و فرساینده بوروکراسی اداری رها شده و بر اساس «سرانه واقعی عملکرد» و «ستاندههای تربیتی» توزیع شود؛ بهگونهای که با استقرار بودجهریزی عملیاتی، بودجهی اختصاصیافته بدون درگیر شدن در پیچوخمهای اداری، مستقیماً به حساب مدارس واریز شود تا موتور کیفیتبخشی در کف مدرسه روشن بماند.
الزامات و راهبرد این تفکر این است که شفافسازی قیمت تمامشده خدمات آموزشی در مناطق مختلف، اتصال سامانههای مالی به شاخصهای بهرهوری و عملکرد، حذف واسطههای بوروکراتیک و آوردن منابع قابل مدیریت به سطح مدرسه، از ملزومات این راهبرد بود تا هر ریال اعتبار، مستقیماً به ارتقای کیفیت یاددهی-یادگیری گره بخورد. بدون این شفافیت مالی و استقرار بودجهریزی عملیاتی، مشارکت و مدرسهمحوری تنها در حد شعار باقی میماند.
در گام پایانی این زنجیره، تمرکزگرایی افراطی در ستاد مرکزی، هرگونه نوآوری، چابکی و پویایی را در مدرسه خفه میکند و اجازه نمیدهد مدرسه بهعنوان یک سازمان زنده، به نیازهای متغیر و بومی خود پاسخ دهد. فانی میدانست که تهران نمیتواند برای همهی مدارس کشور _ از کلانشهرهای پرجمعیت تا روستاهای کمجمعیت و مناطق مرزی _ با یک فرمان واحد نسخه بپیچد؛ چرا که کیفیت در صف و کلاس درس محقق میشود، نه پشت میزهای ستاد. نسخهی واحدی که در یک استان پاسخ میدهد، در استان دیگر نهتنها کارساز نیست، بلکه به مانعی در برابر حل مسائل واقعی مدرسه تبدیل میشود.
الزامات و ژرفای راهبرد: انتقال تدریجی و مرحلهمند تصمیمگیریها از ستاد به مناطق، و سپس از مناطق به شورای معلمان و مدیر مدرسه؛ کاهش تصدیگری ستاد وزارتخانه و تبدیل ماهیت آن از یک سازمان «دستوردهنده و بوروکراتیک» به یک ستاد «سیاستگذار، پشتیبان و ناظر کلان» که وظیفهاش تسهیلگری و رفع موانع است، نه صدور بخشنامههای فراتر از توان مدرسه. این تفویض اختیار، پیششرط قطعی تحقق مدرسهمحوری است و تنها پس از فراهم آمدن چهار برنامهی پیشین _ یعنی مدیریت آموزشگاهی، سرمایه انسانی، مشارکت مردمی و شفافیت مالی _ قابل تعریف و پایدار خواهد بود؛ چراکه واگذاری اختیار بدون توانمندی، منابع و پاسخگویی، به بینظمی و افت کیفیت میانجامد.
اهمیت این حلقه پایانی تا بدانجاست که اگر تفویض اختیار به مدیر مدرسه _ بهعنوان اجراییترین و کوچکترین واحد سازمانی نظام آموزشی _ محقق نشود و مدیر در هیچ موضوعی اختیاری واقعی نداشته باشد، هیچ فرایند آموزشی و تربیتی اصیل و پایداری در مدرسه به سرانجام نمیرسد؛ مدیر تبدیل به مجری بیارادهی بخشنامهها میشود، معلم انگیزهی نوآوری را از دست میدهد و مدرسه بهجای کانون تحول، به آخرین ایستگاه اجرای دستورهای تکراری بدل میشود.
در این میان، پایهگذاری «سازمان نظام معلمی» و تقویت جایگاه شورای معلمان در این دوره، از جمله دستاوردهای ساختاری و ماندگار دکتر فانی بود؛ نهادی که میتوانست صدای حرفهای معلمان را در تصمیمگیریهای آموزشی و تربیتی سازماندهی کند. هرچند این طرح در دورهی وزیر بعدی به تصویب شورای عالی آموزش و پرورش رسید، اما همچنان در آستانهی اجرا مانده و از عملیاتی شدن کامل بیبهره است؛ سرنوشتی که نشان میدهد حتی مترقیترین ایدههای ساختاری نیز بدون ارادهی سیاسی و پیگیری مستمر، در همان مرحلهی تصویب متوقف میمانند.
نگاهی به مسیر پرپیچوخم وزارت آموزش و پرورش در دهههای اخیر، یک واقعیت تلخ را عیان میکند: بیماری مزمن مدیریت در کشور ما، طمعِ بیپایان به «اختراع دوباره چرخ» است. هر وزیری که بر مسند تکیه میزند، گویی میخواهد تاریخ را از نقطه صفر خود آغاز کند و اسناد رنگارنگ و بیثمر تولید کند.
امروز که در فراق دکتر علیاصغر فانی نشستهایم، نیکوترین پاس داشت یاد و نام او این است که اعتراف کنیم:
برای موفقیت در کلان مدیریت آموزش و پرورش، نیازی به اختراع مجدد چرخ نداریم.
کافی است متولیان امروز دستگاه تعلیم و تربیت، به جای دلخوش کردن به شعارهای زودگذر و طرحهای فاقد پشتوانه پژوهشی، همین پنج برنامه راهبردیِ دکتر فانی را از قفسه بایگانی خارج کنند؛ آن را با اقتضائات فناوری روز، اسناد بالادستی و سیاستهای راهبردی دولت مستقر بازآرایی و تنها از حیث جزئیات اجرایی بازتنظیم کنند.
همچنین با ارادهای پولادین و دقتی کارشناسی، در بستر اصیل «مدرسه محوری» به اجرا درآورند.
راه فانی، راه اصالت مدرسه، تکریم معلم و عقلانیت مدیریتی بود.
روان آن استاد فرزانه، مربی صادق و مدیر استراتژیک شاد و یادش در سپهر فرهنگ این مرز و بوم جاودانه باد.