صفحه نخست

عصرايران دو

فیلم

ورزشی

بین الملل

فرهنگ و هنر

علم و دانش

گوناگون

صفحات داخلی

کد خبر ۲۵۹۱۷
تعداد نظرات: ۲۰ نظر
تاریخ انتشار: ۱۳:۳۴ - ۰۲ مهر ۱۳۸۶ - 24 September 2007

این سه رییس جمهور(1)

اکبر هاشمی رفسنجانی

این نخستین بخش از بخش­های سه­گانه­ای ست که در آن به سه اسم اشاره می­شود. «­اکبر هاشمی رفسنجانی»؛ «سید محمد خاتمی»؛ «محمود احمدی­نژاد». و در هر یک، دیدگاه­های یک شهروند عادی­ خارج از کشور را بیان می­کنم. کسی که نه تعلق سیاسی خاصی دارد و نه اطلاعی از زد و بندهای پشت پرده.

این متن، دست­نوشته­ی یک خواننده­ی عادی اخبار است که تنها پل ارتباطی اش در کشوری مثل هند، همین خبرهای روزانه ای ست که می خواند. کسی که مثل همه ی شماست. نه چیزی بیش تر می داند و نه چیزی بیش تر می فهمد.


نقد، همواره کار ساده ای به نظر می­رسد. زیرا که اکثرن، ما نقد را با تخریب، مرادف گرفته ایم. و تخریب، کار ساده ایست.

نگاه نگارنده در این مقال، به نقد و منتقد، و ویژه گی های آن نیست. بلکه در این مجال، بر آنم تا با نظری و گذری، به پدیده ای با نام « اکبر هاشمی رفسنجانی» بپردازم و از خدا می طلبم تا مرا در این راه، به اعتدال و انصاف، رهنمون باشد.


به جرأت می توان گفت که هیچ ایرانی­یی نیست تا با نام «هاشمی رفسنجانی»  ولو یک بار   برخورد نداشته، یا آن را نشنیده باشد. در طول این سال ها که می آیند و می روند، کم تر روز هایی راشاهد بوده ایم که دست کم یک خبر، از این مردِ خبرساز، نشنویم. به راستی چرا یک انسان، این گونه میان دوست و دشمن، شفاف و در پرده ی ابهام، صادق و رند، سپید و سیاه یا هم گون و باژگون مینماید؟

در میان سیاسیون ایران، چه کسی را سراغ دارید که این همه در آمد و شدهای تضادگونه [پارادوکسیکال]، هم دوست و هم دشمن، نتوانند، به طور قطع و یقین، باورهای لایتغیر سیاسی اش را برشمارند؟ این عدم اطمینان به آن چه که آیت الله هاشمی رفسنجانی بدان اطمینان دارد؛ از کجا نشأت می گیرد؟

خوش تر آن است که «سرّ دلبران» را از حدیثِ دیگران بشنویم. و به جای پرداختن به شاخصه های شخصیتِ این «مردی برای تمام فصول»، به یک مثال، بپردازیم.

حافظ (علیه الرحمه) از آن دسته انسان هایی ست که به سختی می توان بنیان­های ثابت شده ی ذهنی اش را جست وجو کرد.
هنوز ادیبان، به استناد «چهار تکبیر»ش، بر وی اطلاق سنّی مسلکی دارند، و عده ای از «همتِ شحنه ی نجف»اش، بر تشیع وی، اعتقاد می بندند. گروهی او را «رندِ عالَم سوز» می دانند، وعده ای او را «صوفی بی غش» می پندارند.

نگاه های گونه گون به این پدیده ی ادبی ایران زمین، سوای ابهاماتِ تاریخی، پایه در «ذاتِ شامل» حافظ دارد. بایست بر این واژه [ذاتِ شامل]، شرحی مختصر نوشت؛ «ذاتِ شامل، به خوی و خلق و روشِ کسانی  می گویند که در گذر زمان، و با نمود و ظهور رفتارها و اعتقادتشان، دسته ها و رسته های گوناگونی را به همراهی می آورند و شمولِ بیش تری در قیاس با باقی دارند.»

به دیگر سخن، اگر بر فرض، سیاست مداری، در طول عمر سیاسی خویش، هماره بر اصولِ حزبِ خویش پای فشرده است، لاجرم باورهای اش را نیز می توان با جستاری در مرام نامه ی حزبی اش، کم و بیش، باز یافت. اما هستند سیاسیونی که با تحلیل [آنالیز] تفکرات و رفتارهای شان، به سادگی نمی توان آن ها را شناخت. به این ترتیب، آن ها در ذاتِ رفتاری خود، چنان عمل می کنند که طیف گسترده تری را به نسبتِ بقیه، شامل شوند.

پس سوال این است؛ آیا «هاشمی رفسنجانی»، به راستی می خواهد در سایه باشد و هرگز، روش و منشِ روشنی را بروز ندهد؟ آیا او دوست دارد زمانی یک چپِ میانه، زمانی یک راستِ اصول گرا، یا حتا گاه، یک تکنوکراتِ تمام عیار جلوه کند؟ به اعتقاد نگارنده، خیر.

شاید یکی از شاخصه های بارز رفتارهای سیاسی ی هاشمی، سَیَلان او یا همین «ذاتِ شامل» اوست. آیت­الله رفسنجانی، هماره در طول این سال ها، نقش آن سنگِ ترازویی را بازی کرده، که هیچ گاه خودش برای سنجش به کار نمی رود. بلکه برای میزان و بالانس کفه ی پایین تر، به کار می رود.

آن زمان که چپ در نشیب است، محکِ هاشمی به چپ می چربد و آن گاه که راست سر در محاق می سپارد، به یاری راستِ مغلوب می شتابد. هاشمی را باید از گونه ای دیگر دید. مردی که در تمام این سال ها، به تعبیر اهالی رایانه «به روز» شده و کارکردهای ذهنی و عملی اش، عملاً تغییر یافته است.

 آقایان چپ، به خاطر بیاورند که اگر حمایتِ هاشمی در آن جمعه  کذایی نبود، ای بسا که ما امروز، داعیه داران اصلاحاتی از دستِ جبهه­ی دوم خرداد، نداشتیم.

بد نیست اگر اشاره کنیم؛ در ماجرای قتل های زنجیره ای، نکته ای بود که کم تر کسی بدان اشاره داشت. یادمان هست که آخرین قتل های محفلی، در زمانِ آقای خاتمی اتفاق افتاد.

پی گیری ها، انگشت اتهامِ چپ رادیکال را به سوی آقای هاشمی نشانه برد، و این دوستان، تنها سوالی که از خود نکردند این بود: «اگر تنها و تنها، ارتکابِ قتل در زیر مجموعه­ی ریاست جمهوری، لازمه ی اثباتِ اتهام رییس جمهور است، پس آقای خاتمی را باید در نوبتِ نخست، و پیش از ایشان، مورد بازخواست قرار داد!»

کسانی آمدند و ردای سرخ و سیاه بر عالیجنابان پوشاندند-درست و نادرست آن سخن ها، با آن ها و خدای خودشان- ولی پرسش این جاست، مگر از همان بدنه و شاکله، در زیرمجموعه آقای خاتمی نبود؟ چه طور شد که ادعا کردند «دستِ سیّد بسته است» و این بسته بودن، ایشان را تبرئه نمود، ولی چون نوبت به هاشمی رسید، عدم مدیریت بر زیر مجموعه اش را دالّ بر همراهی و هم آوایی وی با آن تندروی های مذکور دانستند؟

[این بحث، جای سخن بسیار دارد و مجال ما اندک و نیز پرداختن به آن، ما را از سخن اصلی، دور می کند. پس به همین موجز بسنده می کنم که در دنیای سخن، تهمت زدن، بسیار ساده، و اثبات اتهام، بسی دشوار است.]

و نیز، آقایان راست و یا اصول گرایان، به یاد بیاورند که اگر هزینه ی هاشمی از آبروی سیاسی اش نبود، ای بسا که امروز، چیزی جز این یک دستی اصول گرایانه را که امروز هست، در جبهه ی آنان مشاهده می کردیم. [که دلایل اش بسیار است]

اکنون، مهم ترین پاسخ به سوالی که در ابتدای متن بدان اشاره شد، را می توان بیابیم؛ «آیا «هاشمی رفسنجانی»، به راستی می­خواهد در سایه باشد و هرگز، روش و منشِ روشنی را بروز ندهد؟»

خیر!... روشِ هاشمی، درست همانِ روش امام (ره) است. یعنی ایجاد تعادل سیاسی برای توازن سیاسی. هاشمی به نیکی می داند که به هم خوردن توازن قوای سیاسی کشور، منجر به بروز نوعی خودکامگی  فردی یا گروهی خواهد شد. از این رو، هماره سعی دارد تا ثقلِ حضور خود را در جایی به کار گیرد، که احساس می کند از ثقالت اندک تری نسبت به حریفِ مقابل، برخوردار است.[به یاد بیاوریم که چه گونه امام (ره)، با علم به اختلافِ دوسوی احزابِ موسوم به «مجمع» و «جامعه»، از پای گیری شان حمایت کردند. حال آن که در برخورد با حزبِ جمهوری، آن شد که شد]

این به معنای «ابهام در روش مندی  سیاسی» نیست. دقیقاً برعکس، به نوعی می تواند آیت الله هاشمی رفسنجانی را، فردی قابل پیش بینی کند. درست همان چیزی که ما، به آن احتیاج داریم:«قابل پیش­بینی بودنِ رفتارهای سیاسی دولتمردان مان» به تعبیر ساده­تر، هاشمی همیشه آن جاست که طرف ضعیف تر هست.

جالب این است که درست همین حضور باعث میشود تا طرف ضعیف، از قوای کافی برای همآوردی با رقیب، برخوردار شود، و البته جای بسی افسوس دارد که به تجربه ثابت شده، وقتی هر دو [یا بهتر است بگویم هر سه] سوی رقبای سیاسی  کشور، از نعمتِ حضور هاشمی بهره برده اند، نمک خورده و نمکدان، شکسته اند.

آن چه رفت، بی شک، در ردّ و ذمّ این مرد نبود. سعی شد تا نکاتِ مثبتِ حضور و ظهور دوباره ی هاشمی را بررسی نماییم. بی تردید، منتقدان و علمای تحلیل و تشریح، می دانند که کارنامه ی آیت الله، نقاط و نکاتِ بسیاری برای نقد و تحلیل دارد. و البته در طول این سالیان، آن چه که کمتر بدان پرداخته شده، نقاط مثبت است.

ایرانیان خارج از کشور، هماره با چهره ای غیرحقیقی از دستاوردهای دولتِ حاضر و پیشین، رو به رو هستند. و این مهم، چیزی نیست جز هجمه گسترده تبلیغاتِ برون مرزی که سرمنشأش، کم کاری یارانِ درون مرزی ست.

انصاف بر این است که ما، ایرانیانِ خارج از وطن، نه آن دولت های گذشته که همین دولتِ حاضر را نیز به دیده ی انصاف بنگریم و از منظر و معبر تعادل با آن برخورد کنیم. ردّ دستاوردهای نزدیک به سی سال گذشته، چه چیزی را عایدِ ما می کند؟ حتا براندازان و معاندان و مخالفان نظام نیز، اگر راه اعتدال را در پیش بگیرند، سخنشان کارآتر است. چه فایده از کوبیدنِ دولت های گذشته؟ چه سود از خاموشی  سیاسیونِ کهنه کار؟

فرض را بر این بگیریم که هاشمی و امثال او، به محاق خمول و فراموشی رفتند و به باد نسیان سپرده شدند. آن چه می ماند چه خواهد بود؟ جز این که گویی ما برای داشتن خانه ی آباء واجدادی خود، برادران خویش را کشته یا تارانده ایم؟ حکومت بر دیاری بی دیّار، چه حاصلی خواهد داشت؟

و نیز باید به هوادارانِ دولت نیز یادآوری کرد که در تخریبِ هاشمی، در تردید به هاشمی، در تحقیر او و حتا در تکفیر وی، هیچ سودی عاید نخواهد شد. یادمان باشد که همین ها تلاش کردند تا دولت امروز، در دست دولت مردان امروز باشد. دستِ کم پاسِ داشته هایی که از آن ها به ارمغان رسیده را، داشته باشیم.

همچنان که بر همه ی مخالفین و منتقدین دولتِ حاضر نیز واجب است، تا «نقد محترمانه» را در پیش بگیرند. زیرا که میان دو جمله ی «می شود این طور هم بود» با « باید این طور بود»، فرسنگ ها فاصله است.

ای بسا از ما که اگر در رأس هرم قدرت قرار بگیریم، حتا توان اداره ی محله ای را هم نداشته باشیم. «باید» و «نباید» صادر کردن، ساده است، اما «بودن» و «چگونه بودن»، دشوار به نظر می رسد!

منِ نوعی، گرچه ممکن است تمام و کمال با قواعدِ فکری جناب رفسنجانی هم خوان و موافق نباشم، ولی می دانم اگر امروز او را محترم بشمارم، فردا [که قابل پیش­بینی نیست] اگر دوباره گذرم به کوی او افتاد، محترم خواهم ماند. تغییر نظام، چیزی نیست که فقط دشمن به آن علاقه دارد. همین که فردای روز، انقلاب از فرزندان نخستین اش، خالی بماند، آیا با تغییر نظام، تفاوتی دارد؟

 

ارسال به تلگرام