صفحه نخست

عصرايران دو

فیلم

ورزشی

بین الملل

فرهنگ و هنر

علم و دانش

گوناگون

صفحات داخلی

کد خبر ۲۹۳۶۴
تاریخ انتشار: ۱۳:۰۲ - ۲۸ آبان ۱۳۸۶ - 19 November 2007

هيچگاه سازش نمى كنم

گفت و گو با ژرژ سيمنون نويسنده فرانسوى



 
آندره ژيد كه كمى قبل از مرگش مقاله اى در باره ژرژ سيمنون (George Simenon) نوشته بود و او را با عبارت «شايد بزرگ ترين رمان نويس امروز فرانسه، توصيف كرد. سيمنون نخستين رمانش را در سن ۱۷سالگى منتشر كرد. براى طرح ريزى اين رمان فقط ده روز وقت صرف كرد و بدين ترتيب از نظر سرعت كار نمونه اى كم نظير ارائه داد. او در طول عمر ۸۶ ساله اش كه در ۱۹۸۹ به پايان رسيد حدود ۴۰۰ رمان خلق كرد و آثارش در ۴۰۰ميليون نسخه به فروش رسيده و به بيش از ۵۰ زبان ترجمه شده اند. او خالق شخصيت كارآگاه «مگره» بود و ۸۵ رمان با اين كارآگاه معروف ادبيات جنايى خلق كرد. گابريل گارسيا ماركز درمورد او گفت:« ژرژ سيمنون مهم ترين نويسنده قرن بيستم است.» اخيراً از سيمنون رمان «مسافرى كه با ستاره شمال آمد»به ترجمه كاوه ميرعباسى و رمان هاى «مگره و مرد خانه به دوش» و «مگره مى ترسد » به ترجمه كاظم اسماعيلى به چاپ رسيده است. به همين بهانه گفت وگوى زير را كه حدود سال ۱۹۶۰ با اين نويسنده مشهور بلژيكى - فرانسوى انجام گرفته ترجمه كرده ايم. اين گفت وگو به دليل مطول بودن اندكى كوتاه شده است. گفت وگو را سيمنون شروع مى كند: سيمنون: پند خانم نويسنده اى كه در ابتدا به نظر ساده لوحانه مى رسيد يك روز بسيار به كمكم آمد. اين پند از كولت بود. من براى نشريه «لومتن» (Le Matin) كه او آن زمان در آن قلم مى زد دو داستان كوتاه بردم. با اين كه اين داستان ها مورد پذيرش قرار نگرفت اما من كوتاه نيامدم و مدام مى كوشيدم به آنجا راه بيابم. يك روز كولت به من گفت: «گوش كنيد، اين داستان ها خيلى ادبى هستند، بيش از حد ادبى اند.» از آن لحظه به بعد اين ايراد جزو اصول بديهى و خلل ناپذير كار من شد كه به شكلى سازش ناپذير بر سرش ماندم، بخصوص در بازبينى نخستين تحرير آثارم.


 
صفت ها ، قيدها و كلاً همه عناصر زبانى كه صرفاً كاركرد تأثيرگذارى دارند هر جمله اى كه تنها به لحاظ وجه زبانى اش مورد استفاده قرار مى گيرد. اگر جملات خيلى زيبايى در دست نوشته ام پيدا كنم بدون هيچ عذرى رويش خط مى كشم.

همين طور است.

سعى مى كنم با احتياط به آن نيز كمى دست بزنم. گاه هنگام نوشتن در اسم اشخاص اشتباهاتى رخ مى دهد. مثلاً اسم زنى در فصل اول هلن است و در فصل دوم شارلوت؛ چنين چيزهايى را نيز در بازنگرى تصحيح مى كنم.


 
بسيارى افراد نوشتن را شغل مى دانند، اماعقيده من غيراز اين است. به گمان من كسى كه منحصراً مجبور به نويسنده شدن نيست، يعنى كسى كه معتقد است مى تواند در كنار نوشتن كار ديگرى نيز بكند، بهتر است كار ديگرى را غير از نوشتن پيشه خود سازد. نوشتن شغل نيست بلكه چيزى است همچون دعوتى براى ناخوشبخت بودن. من اعتقادى به اين كه هنرمندان روزى بتوانند خوشبخت شوند، ندارم.


 
بيش از همه به اين دليل كه انسان هنرمند تنها به اين دليل مجبور است هنرمند شود چون امكان ديگرى براى يافتن خويشتن نمى بيند. هر نويسنده اى با شخصيت ها و قريحه نويسندگى اش تنها در پى يك چيز است: يافتن خويش.

بله. كاملاً همين طور است.


 
تنها اين را مى دانم كه آدم هاى زيادى هستند كه مسائل شان مستقيم يا غيرمستقيم به مسائل من نزديك است و من پيش خودم تصور مى كنم كه آنها وقتى كتابم را مى خوانندو پاسخى مى يابند احساس خوشبختى خواهند كرد .البته اگر فرض بگيريم كه اصلاً چنين پاسخى وجود داشته باشد.


 
كاملاً درست است. نمى دانم هرگز با شما در باره مسأله اى كه سال هاست در ذهنم هست صحبت كرده ام يا نه. جامعه امروز (غرب) وابستگى هاى مذهبى آشكارى ندارد و سلسله مراتب طبقاتى اجتماعى نيز در آن چندان مشهود نيست. مردم از يك سازمان غول آسا كه هركدام از آنها حكم چرخ هاى كوچك موتور آن رادارند هراسناكند. از همين رو خواندن رمان براى مردم نوعى نگاه از ميان سوراخ كليد است؛ آنها بدين طريق اطلاع مى يابندكه همسايه شان چه مى كند و به چه مى انديشد، آيا او هم همچون آنها دچار عقده حقارت است و يا اعتياداتى مشابه دارد. آنها در اثر هنرى به دنبال پيدا كردن چنين تأييدهايى هستند. گمان مى كنم امروز بسيارى از انسان ها احساس ناامنى مى كنند و به همين دليل در جست وجوى خويشتن هستند. امروزه كتاب هايى كه آرامش دهنده موزون و تسلى بخش - مثل رمان هاى آناتول فرانس - باشند بسيار اندكند. مردم دقيقاً خواستار عكس آنند، آنها كتابى مى خواهند چند وجهى و همه جانبه، زيرا مى خواهند با زشت ترين گوشه وجود خود آشنا شوند. آنچه مى گويم قابل فهم است

دقيقاً منظورم همين است. براى مثال يكى از انسان هاى سال هاى تحويل قرن (بيستم) را درنظر بگيريد. انسان آن سال ها با برخى از مسائل دوران ما اصلاً مواجه نمى شد. انسان آن دوره اگرچه مسائل و مشكلاتى داشت اما پاسخ آن را نيز مى دانست اما امروز چنين نيست.

به نظرم ادعاى مهملى است و كاملاً غيرممكن ! دست كم از نظر من . ما در دورانى زندگى مى كنيم كه نويسنده محدوديت هاى چندانى ندارد. امروز نويسنده شخصيت ها رابه شكل كامل ترسيم مى كند و تابوها را چندان مورد توجه قرار نمى دهد.

اين مسأله مدت هاست ديگر چيز جديدى نيست. اين فقط رمان مدرن نيست كه انسان هاى بسيارى در آن دستخوش خشونت قرار مى گيرند.


 
درست است. اماهنرمند نبايد تنها به زندگى درونى خودش توجه نشان دهد، بلكه بايد از ديدگاه ها و تجاربى كه كسب كرده در تعمق و در خود فرورفتن اش استفاده كند، تا جريانات مشابهى را در ديگران بشناسد و به صورت درست ارزيابى كند. آن چيزى كه نويسنده مى نويسد آن موقع ويژگى مهم و دلنشينى پيدا مى كند كه احساس كند ديگرى شبيه اوست.


 
مطمئناً. هنگامى كه شروع به نوشتن كردم پيش بينى نمى كردم كه كتابهايم فروش بروند. دقيق تر بگويم وقتى نوشتن را شروع كردم آثار مصرفى مى نوشتم: داستان هايى براى مجلات و روزنامه ها مى نوشتم. هدفم از نوشتن آنها پول درآوردن بود. اما به نظر من نوشتن اين گونه كارها را نمى توان «نويسندگى»ناميد. من هر شب چيزى مى نوشتم و در خواب هم نمى ديدم كه اينها قابليت چاپ داشته باشد.

 
تمام وجه تمايز آن در «مصرفى بودن» آن نهفته است. اين مسأله در مورد هنرهاى ديگر نيز صدق مى كند: در موسيقى، در هنرهاى تجسمى و غيره. خلاصه بگويم: همه آثارى كه براى سليقه عموم توليد شده اند. طبعاً ادبيات مصرفى درجات متفاوتى را دربرمى گيرد. آثار بنجل و همچنين آثار خوب نيز در ميان آنها يافت مى شود.

براى مثال «كتابهاى ماه» نشريات جزو ادبيات مصرفى محسوب مى شوند و برخى ازهمين آثار آنچنان كيفيتى دارند كه مى توان آنها را با كمى اغماض جزو آثار هنرى به حساب آورد.
اين مسأله در مورد برخى از مقالات مجلات نيز صادق است. برخى از آنها فوق العاده اند. البته به ندرت مى توان در مورد آنها لفظ هنر را به كار برد، چون هنر با گروه خاصى از مخاطبان -آنگونه كه در نشريات مصداق دارد- سر و كار ندارد و منحصراً مورد پسند يك گروه خاص قرار نمى گيرد.


 
تفاوت بزرگ در مصالحه هاست. وقتى آدم دست به نوشتن ادبيات مصرفى مى زند بايد همواره به بسيارى از مصالحه ها تن بدهد.


 
يا درخصوص اخلاق. اين شايد مهمترين مصالحه اى باشد كه نويسنده ناگزير از تن دادن به آن مى شود. نمى توان دست به نوشتن ادبيات مصرفى زد و به قواعد خاصى بى توجه ماند. هاليوود قواعد خاص خود را دارد، راديو و تلويزيون نيز همينطور. مثلاً تلويزيون را درنظر بگيريد. تعدادى برنامه بسيار جالبى را برپا كرده اند: نمايشى اجرا مى شود كه بهتر از آن قابل تصور نيست. دو پرده اول هميشه فوق العاده است. به نظر مى رسد كه با اثرى واقعاً بديع و نو مواجه هستيد. اما در لحظه حساس چه اتفاقى مى افتد مصالحه.

البته هميشه با پايان خوش (Happy-End) مواجه نيستيم، اما با اين وجود راه حلى عرضه مى شود، كه اين راه حل -خواه از نقطه نظر اخلاقى و خواه فلسفى- دنيايى بى نقص و هماهنگ را به تماشاگر حقنه مى كند. در اين ۱۰ دقيقه واپسين همه شخصيت ها از اين رو به آن رو مى شوند. اين شخصيت ها كه در ابتدا بسيار درخشان ظاهر شده بودند ناگهان طور ديگرى جلوه مى كنند.

هرگز! من هيچ گاه در زندگى تن به مصالحه و سازش نمى دهم! در غير اين صورت اصلاً نوشتن را كنار مى گذاشتم. نوشتن عمل بسيار عذاب دهنده اى است و اگر با بى ثباتى نيز همراه گردد به عملى خود آزارانه تبديل مى گردد.

بايد ميان طرح آگاهانه و ناخودآگاهانه تفاوت قائل شد. شايد هميشه به طور ناخودآگاه دو سه موضوع در ذهنم باشد، اما اينها به هيچ وجه طرح هايى براى رمان و ايده هاى كامل و قطعى شده اى نيستند. هيچ گاه به اين فكر نمى كنم كه اين موضوعات را از لحاظ قابليت شان براى رمان شدن مورد ارزيابى قرار دهم. اگر بخواهم موضوعاتى را كه با آنها در ذهنم كلنجار مى روم دقيق تر بنامم بايد نام «مسائل و مشكلات» را بر آنها بگذارم.

دو روز پيش از آغاز نوشتن يكى ازاين موضوعات را از ذهنم بيرون مى كشم و آن را به عرصه خودآگاهى مى آورم و پيش از اين كه آن موضوع و طرح برايم به صورت كاملاً خودآگاه در بيايد مرحله اى است كه درآن تلاش مى كنم در فضا فرو بروم و با آن انس بگيرم. امروز اينجا هوا آفتابى است.

اين هواى آفتابى مى تواند مرا به ياد اين بهار يا فلان بهار بيندازد، شايد به ياد روزهاى بهارى در شهرى كوچك در ايتاليا، يا در دهى واقع در فرانسه يا به ياد شهرى كوچك در آريزوناى آمريكا، كسى چه مى داند: و اين خاطره بعداً فضاى سنگينى را به وجود مى آورد كه زير اين فضا چيزهاى بى شكل رفته رفته به شكل دنياى كوچك به هم پيوند مى خورند. شخصيت هايى شكل مى گيرند كه از خاطرم زدوده نمى شوند. اين شخصيت ها از يك سو شبيه كسانى هستند كه در گذشته آنها را ديده ام، اما بخشى از وجودشان زاييده تخيل من است. تركيبى هستند از واقعيت و تخيل. و تازه اينجاست كه ايده پيشتر شكل گرفته شده پا به صحنه مى گذارد؛ نقش اين ايده اين است كه در دهان شخصيت ها ديالوگ ها را قرار داده و داستان ايجاد كند. همه اين عناصر با مسائلم كلنجار مى روند و اين مسائل به همراه شخصيت ها يكى از رمان هايم را به وجود مى آورند.

بله، چند روز زودتر اتفاق مى افتد، چون وقتى شروع به نوشتن مى كنم ديگر چيزى جلودارم نيست. بنابراين روز بعدش يكى از يادداشت ها را در جاى خودش مى گذارم. اسمها را از دفترچه تلفن انتخاب مى كنم و بعد نقشه شهر را پيش رويم قرار داده و شروع به گشتن در آن مى كنم تا دقيقاً تعيين كنم كه كدام اتفاق در كجا بايد روى بدهد. دو روز بعد كارم را به طور جدى شروع مى كنم. مراحل ابتدايى هميشه يكجور است: چند مرد، چند زن و چند فضا.

چه اتفاقى ممكن است براى آنها پيش بيايد تا بتواند آنها را به بيشترين حد به حركت وادارد مسأله مهم اين است. گاه حتى واقعه اى ساده كافى است تا زندگى را كه تا آن زمان مشغولش بودند زير و رو كند. بعدش فصل به فصل پيش مى روم تا اين كه رمانم به پايان مى رسد.

به هيچ وجه، هنگام آغاز نگارش از روند وقايع هنوز هيچ نمى دانم. در آن پاكت تنها اطلاعاتى درباره اسم شخصيت ها، سن آنها و فهرستى از بستگان آنها آمد. در آن موقع از آنچه قرار است بعداً اتفاق بيفتد كوچكترين اطلاعى ندارم. اگر از قبل از آن خبر داشتم برايم ديگر جذابيتى نداشت.


 
خودم كشف نكردم اما چند تا از منتقدان فرانسوى چنين چيزى را گفتند. در تمام زندگى ام - زندگى ادبى ام، اگر اجازه به كار بردن چنين عبارتى را براى خودم داشته باشم - گوناگون ترين مسائل را مطرح نموده ام، اما تقريباً هر دهه همين مسائل ازنقطه نظر ديگرى دوباره در كتابهايم نمايان مى شوند. احتمالاً هيچ گاه قادر نخواهم شد كه براى برخى سؤالات پاسخى قطعى پيدا كنم. تا جايى كه مى دانم مسائل خاصى را با تغييراتى اندك بيش از ۵ بار در كتابهايم مطرح كرده ام.

بله، در مورد برخى از موضوعات مطئمنم اين كار را خواهم كرد. اما از طرفى مسائل ديگرى نيز هستند كه برايم خاتمه يافته اند، چون به نظرم مى آيد آنچه لازم بوده به طور تمام و كمال در مورد آنها گفته ام.

در مورد يكى از آنها احتمالاً تمركز بيشترى داشته ام و آن مسأله روابط ميان آدمهاست. منظورم امكان ارتباط ميان دو انسان است. اين واقعيت كه چند ميليارد نفر در جهان زندگى مى كنند، اما يك تفاهم، يك توافق كامل ميان دو انسان همچون رؤيايى غيرقابل تحقق جلوه مى كند - اين واقعيت براى من يكى از موضوعات بسيار تراژيك وجود انسانى است. از همان دوران جوانى كه به اين نكته وقوف پيدا كردم دچار وحشت شدم. از احساس تنهايى و طردشدگى كه بعدها گريبانم را گرفت دوست داشتم سخت بگريم. خدا مى داند چند بار اين موضوع را در كتاب هايم به شكل هاى گوناگون آورده ام. شك ندارم كه در آينده نيز دوباره آن را دستمايه كتابى قرار خواهم داد.

موضوع فرار. اين كه شخصى مجبور مى شود ظرف مدت دو روز زندگى اش را بر دوش بگيرد؛ بدون اين كه قادر باشد به آنچه در پشت سرش بوده توجهى بكند و تنها هدفش اين باشد كه محل زندگى اش را ترك كند! منظورم را خوب بيان مى كنم


 
نه. منظورم حل شدن، ناپديد شدن در هيچ است.

هيچ كدام. چون به محض اين كه رمانى را تمام مى كنم هميشه اين احساس را دارم كه كاش آن را به وجود نمى آوردم. اين مسأله ربطى به نااميدى ندارد، ديد من اينگونه است و علت ديگر فشارى است كه احساس مى كنم بايد خيلى زود كار ديگرى را امتحان كنم. چيزى هست كه دوست دارم آن را باور داشته باشم و آن اين كه اگرچه همه رمان هايم براى من تقريباً در يك سطح قرار دارند با اين وجود تفاوت مرتبه اى بين آنها وجود دارد. بعد از پنج يا شش رمان نوعى «پيشرفت» - اگرچه اين واژه را دوست ندارم - را احساس مى كنم. يعنى مى توانم يك افزايش كيفى را مشاهده كنم. يعنى بين اين پنج يا شش رمان يكى هست كه من آن را بالاتر از بقيه ارزيابى مى كنم.

قصدم فقط اين بود كه بگويم رمان بايد فارغ از قسمت هاى تعليم گونه و اطلاعات دهنده باشد. در يك رمان «خالص» نيازى نيست كه نويسنده ۶۰ صفحه در توصيف جنوب يا - مثلاً - ايالت آريزونا يا فلان نقطه اروپا قلمفرسايى كند. تنها نكته مهم روند دراماتيك و پس زمينه هاى اجتناب ناپذيرى است كه براى اين روند ضرورى است. آنچه كه امروز برايم مفهوم «رمان حقيقى» را دارد تابلوى منثورى است كه اصول ساختارى اش با تراژدى خويشاوند است. به عبارت ديگر من بر اين عقيده ام كه تراژدى دوران ما رمان است.

بله، اگرچه اين طور به نظر مى آيد كه اين مسأله اى صرفاً فنى باشد با اين وجود معتقدم شعاع عمل اين مسأله بسيار بيشتر از آن چيزى است كه به نظر مى آيد.

فراموش نكنيم كه تقاضا براى طولانى تر كردن مدت تراژدى و اجراى دنباله دار آن نيز با مخالفت روبه رو بوده است. به نظر من رمان خالص آنقدر كشش دارد كه خواننده قادر نخواهد بود خواندن آن را متوقف كرده و ادامه اش را به روز بعد موكول كند.

بله، اما دلايل ديگرى نيز دارد. گمان مى كنم در حال حاضر تبليغاتچى ها در غرب سعى مى كنند ـ حدس مى زنم به دلايل سياسى ـ نوع خاصى از انسان را پرورش دهند اما به عقيده من نويسنده رمان بايد انسان ها را آنگونه كه هستند نشان بدهد، نه آنگونه كه تبليغات از او مى خواهد. طبعاً فقط نظرم به تبليغات سياسى نيست، بلكه همچنين تبليغاتى كه از طريق مدارس اينجا در مورد الگوى انسان اعمال مى شود را نيز شامل مى شود. چون تبليغات اخير نيز با داده هاى واقعيت سازگارى ندارد.

اين مسأله امروز براى يك نويسنده فرصت مهمى است. چون به كمك اين اقتباس ها او مى تواند استقلال خودش را حفظ كند. قبلاً از من پرسيده بوديد كه آيا به دلايل اقتصادى دست به مصالحه و سازش مى زنم و گفته بودم «نه». بايد بگويم بدون راديو، تلويزيون و سينما نمى توانستم اين «نه» را بگويم.

گمان نمى كنم. ناشرم در سال ۱۹۳۶ يك مهمانى ترتيب داد تا من با ژيد آشنا شوم، چون ژيد ـ آن طور كه به ناشرم گفته بود ـ رمان هايم را خوانده بود و مى خواست مرا شخصاً بشناسد. در آن مهمانى، ژيد دو ساعت تمام مرا سؤال پيچ كرد.

بعد از آن اغلب او را مى ديدم و تقريباً هر ماه برايم نامه اى مى نوشت، نامه هايى پر از سؤالات مختلف و اين تا زمان مرگش ادامه داشت. وقتى او را ملاقات مى كردم، كتاب هايم را مى ديدم كه حاشيه نويسى هاى بى شمارى در آن شده، حاشيه هايى كه بيشتر به افكار خود ژيد برمى گشت تا كتاب هاى من. هيچ وقت رويم نشد كه اين مسأله را با او مطرح كنم و اكنون هم ديگر خيلى دير شده تا جوابش را به اين نكته بدانم.

از هر چيزى كه ممكن بود مى پرسيد. اما عمدتاً فرآيند خلق آثارم بود كه علاقه او را به خودش جلب مى كرد. البته ببخشيد كه اين واژه پرطمطراق را در مورد آثارم به كار مى برم. گمان مى كنم بدانم كه چرا اين مسأله علاقه ژيد را جلب مى كرد. او در تمام زندگيش آرزو داشت خلق كننده باشد و نه فيلسوف و اخلاق گرا، يعنى آنچه كه درواقع بود. من درست چيزى بودم كه او نبود و احتمالاً علت عمده پرسش هايش همين بود.



قويترين تأثير را شايد گوگول رويم گذاشته باشد، تا حدودى نيز داستايوفسكى اما تأثير او به اندازه گوگول نبود.

گمان مى كنم شخصيت هاى آثارش. آنها مثل آدم هاى عادى به نظر مى رسند، اما چيزى دارند كه برايم فوق العاده اهميت دارد، بعد سوم. همه شخصيت هاى گوگول تشعشعى شاعرانه دارند و اين تشعشع مثل شخصيت هاى اسكار وايلد تصنعى نيست، بلكه ـ مثل شخصيت هاى جوزف كنراد ـ طبيعى و ساده است. هر كدام از اين شخصيت ها ويژگى هاى تنديس وار دارند؛ با ابهت، سنگين، محكم.

بله، هم مديون گوگول و هم داستايوفسكى.

بله، كاملاً.

نه، موضوع را فوراً به فراموشى مى سپارم. سه، چهار يا ۱۰سال بعد دوباره جزئيات آن پرونده به يادم مى آيد. به همين دليل نيازى به يادداشت بردارى ندارم.

اين تفاوت مثل تفاوت ميان تابلوى نقاشى و طرحى است كه يك نقاش به طور تفننى آن را مى كشد.

بله، چون مگره نمى تواند خودش را جاى شخصيت ديگرى بگذارد. او مشاهده مى كند، توضيح مى دهد و مى فهمد، اما نمى تواند به شخصيت خاصى اهميتى را بدهد كه من در رمان هاى ديگرم تلاش مى كنم براى آن شخصيت چنان اهميتى قائل شوم.

من هرگز تسليم نشده ام. تا آنجا كه به كار نويسندگى ام مربوط مى شود داراى اراده اى خلل ناپذير بوده ام و آن راهى را خواهم رفت كه به نظرم درست مى رسد.۲۰ سال است كه منتقدان به من مى گويند: «وقتش رسيده كه بالاخره سيمنون رمانى پرحجم با ۲۰ شخصيت يا بيشتر بنويسد.» اين آدم ها نمى بينند. من هيچگاه رمانى پرحجم و بزرگ نخواهم نوشت. رمان بزرگم چيزى غير از مجموعه كل رمان هاى كوچكم نيست. متوجه مى شويد

منبع: ایران

 

ارسال به تلگرام
تعداد کاراکترهای مجاز:1200