با تدبیر فروغی سلطنت از پهلوی پدر به پسر منتقل شد. در نگاه بدبینانه فروغی با دولت بریتانیا مرتبط بود و اراده لندن درباره کنار رفتن رضا شاه و انتقال قدرت به فرزندش را منتقل کرد. اما اگر انگلستان چنین اراده ای داشت چرا رضا شاه را به آن شکل تحقیر آمیز کنار زد و بعدتر که چرچیل به همراه استالین و روزولت در کنفرانس تهران شرکت کردند چرا حاضر به دیدار محمدرضا شاه جوان نشد وتنها استالین با او ملاقات کرد؟
در نگاه خوش بینانه اما کشور به اشغال قوای روس و انگلیس درآمده و وجود یک شاه ولو کم قدرت و صوری و دولت و نخست وزیر برای حفظ استقلال ایران و تامین نیازهای اولیه در وضعیت جنگی و مقابله با قحطی لازم بود. فروغی می توانست پیشنهاد اعلام جمهوری و معرفی خود در این جایگاه را بپذیرد اما چنین نکرد که البته وضعیت جسمانی او نیز چنین اجازه ای نمی داد.
سه هفته قبل از آن روز و در سوم شهریور 1320 وقتی رضا شاه از ورود نیروهای روس و انگلیس باخبر شد و دانست که از ارتش با آن همه دبدبه و کبکبه هیچ کاری جز تماشا بر نیامده سراغ کسی رفت که خود خانه نشین اش کرده بود.
بخت با فروغی یار بود که مانند علی اکبر داور ناگزیر از خود کشی نشده یا مثل عبدالحسین تیمور تاش در زندان به قتل نرسیده بود. او پس از واقعه گوهر شاد مشهد و 5 سال آخر را در خانه به کارهای فرهنگی می پرداخت و تصحیح گلستان سعدی و سیر حکمت در اروپا و آثار ارزشمند دیگر حاصل همین دوران است. در خانه ای بزرگ در خیابان سپه زندگی می کرد اما درآمد او محدود شده بود. رضا شاه کوبه همین خانه را به صدا درآورد و از فروغی خواست چاره ای بیندیشد.
محمدعلی فروغی (سمت چپ) و محمدرضا پهلوی
چاره فروغی انتقال سلطنت از پدر به پسر بود. چرا که انگلیس و روس حتی برای یک لحظه رضا شاه را تحمل نمی کردند و خاک ایران را به توبره می کشیدند. امتناع او از اخراج کارشناسان آلمانی خشم روس و انگلیس را برانگیخته بود و با موضع بی طرفی دولت ایران در تناقض به نظر می رسید. اگر فروغی رضا شاه را به ترک ایران ترغیب نمی کرد به عنوان متحد آلمان آماج حمله مستقیم قرار می گرفتیم هر چند که رضا خان اگر هم می خواست نمی توانست مقاومتی کند. نه حمایت مردمی در کار بود و نه ارتش یارای ایستادگی داشت.
از شگفتی های روز به سلطنت رسیدن محمد رضا پهلوی این بود که مادر و همسر و 9 برادر و خواهر او پیش تر تهران را به مقصد اصفهان ترک کرده بودند و رضا خان نیز صبح همان روز رفت تا به آنان بپیوندد تا زودتر ایران را ترک کنند.
از عجایب بود که پدر در قید حیات به تبعید می رفت و پسر به تخت سلطنت می نشست. محمد رضای 22 ساله خام تر از آن بود که این تحولات را درک کند و ماجرا را محمد علی فروغی مدیریت می کرد و بی سبب نبود که خود نخست وزیر شد تا کار را تمام کند و با پیوستن رسمی ایران به متفقین و پیمان اتحاد با آمریکا سیمای بیرونی ایران را از یک کشور تحت اشغال به یک کشور در حال جنگ و در کنار بریتانیا و روسیه و ایالات متحده تغییر دهد و این گونه بود که ایران «پل پیروزی» لقب گرفت.
این نویسنده نمی تواند قضاوت کند که رفتار فروغی در شهریور 20 و بعدتر که ایران را از حالت بی طرفی خارج کرد تماما به ابتکار خودش بود یا با هماهنگی بریتانیا اما در این تردیدی نیست که به خاطر حفظ تمامیت ارضی ایران و از سر وطن دوستی این کار را انجام داد.
درباره شخصیت فروغی قضاوت ها متضاد است. از دکتر رعدی آذرخشی که او را «یکی از دانشمندترین، روشن بین ترین و بزرگ ترین رجال ایران در قرن حاضر» می داند تا احمد کسروی که از او با عنوان «جهود زاده ای که درس صوفی گری می داد» که به زعم او «فلسفه پستی و بی غیرتی است» یاد می کرد.
محمدعلی فروغی
فروغی در سال 1307 و هنگامی که وزیر امور خارجه بود مقاله ای نوشت با عنوان «چرا باید ایران را دوست داشت».
حذف رضا خان و تبعید او و روی کار آمدن محمد رضا کشور را از استبداد مطلق نجات داد وعملا در فاصله 1320 تا 1332 مردم نفس کشیدند و دولت ها تغییر می کردند و حتی حزب توده هم توانست به دولت راه یابد و در کابینه قوام وزیر داشتند. یادمان باشد شاه قبل از کودتای 1332 با شاه بعد از آن بسیار متفاوت بود.
فروغی اگر می خواست به هر قیمت در صحنه بماند 5- 6 سال خانه نشین نمی شد. اگر می خواست می توانست رییس جمهوری شود اما یک شاه جوان و کم قدرت را بر تخت نشاند تا ایران دست کم در ظاهر نماد سیاسی داشته باشد تا این که در اشغال در نظرآید.
25 شهریور نه یاد آور رضا شاه است که با همه ادعاها به تحقیر آمیزترین شکل ممکن وادار به ترک تاج و تخت و مملکت شد و در بندر عباس حتی جامه دان های او را گشتند تا جواهرات سلطنتی را نبرده باشد و قول دادند او را به هند می برند اما به آفریقای جنوبی بردند و در جزیره موریس رها ساختند.
نه حتی یادآور آغاز سلطنت محمد رضای جوان چرا که نه پدرش مرده بود و نه به میل خود استعفا کرده بود و نه اعضای خانواده شاهد به تخت نشستن او بودند. سهل است از بیم جان داشتند به تاخت می گریختند!
25 شهریور، روز فروغی است. صحنه گردان او بود. هم او که 20 روز بعد در نطق رادیویی خود در 15 مهر 1320 گفت:« بار دیگر پا به دایره آزادی گذاشتید و می توانید ازاین نعمت برخوردار شوید. البته باید قدر این نعمت را بدانید و شکر خداوند را به جا آورید. از رنج و محنتی که ظرف سی چهل سال گذشته به شما رسیده امیدوارم تجربه آموخته و متوجه شده باشید که قدر نعمت آزادی را چگونه باید دانست.»
تنها 4 ماه بعد و در بهمن 1320 یکی از تماشاگران مجلس شورای ملی به نام محمد علی روشن او را به خاطر پیوند زدن ایران به «متفقین» و نه نقشی که در انتقال سلطنت ایفا کرده بود با صدای بلند «خائن» خواند و سنگی هم به سوی پیرمرد پرتاب کرد که اگر به سرش برخورد کرده بود چند ماه زودتر از آن که به مرگ طبیعی از دنیا برود درگذشته بود.
فصل ششم خاطرات وینستون چرچیل نخست وزیر بریتانیا در سال های جنگ ، نقش فروغی را بهتر نشان می دهد:« اشغال ایران به طور مسالمت آمیزی انجام شد. قوای روس و انگلیس صمیمانه به یکدیگر رسیدند و تهران در 12 سپتامبر ( 21 شهریور) مشترکا اشغال شد و روز 20 سپتامبر، شاه جدید حکومت را در دست گرفت (درستِ آن البته 16 سپتامبر یا 25 شهریور است)... مقصود اولیه ما از اشغال خاک ایران ایجاد یک راه اصلی برای رساندن مهمات از روسیه به خلیج فارس بود و توانستیم ظرف چهار سال و نیم 5 میلیون تن مهمات آمریکایی به روسیه برسانیم.»