صفحه نخست

عصرايران دو

فیلم

ورزشی

بین الملل

فرهنگ و هنر

علم و دانش

گوناگون

صفحات داخلی

کد خبر ۸۳۶۴۰
تاریخ انتشار: ۱۳:۵۱ - ۱۸ شهريور ۱۳۸۸ - 09 September 2009

علی هم می توانست اما...

شعری تکان دهنده از علیرضا قزوه
خلیفه نیستی

سلطان هم

فقط امام اول مظلومانی

و جای پنج سال

می‌شد که پنجاه سال حاکم باشی

می‌شد که شامات را

چون دندانی کند و پراکند

که سهم بچه‌های ابوسفیان باشد

و در امارت کوفه

کاری هم به «ابن‌ملجم» و «قطام» داد.

می‌شد هر سال

به هند و پارس

به چین و ماچین دعوت شد

سلطان روم

به افتخار حضورت برپا کند

چیزی شبیه همین ضیافت‌های شام

در تالارهای آینه و مرمر

و پشت درهای بسته

می‌شد حسین و حسن را با خود همراه کرد

یکی مشاور اعظم

یکی وزیر خزانه‌داری کل

می‌شد کاری کرد

که جعده هم مشاورت امور بانوان را عهده‌دار باشد

یا کاره‌ای که زهر نریزد

یا نه

حکومت ایران هم می‌شد که سهم حسن باشد

حکومت عراق، سهم حسین

حتی عقیل را می‌شد سه چهار سالی

با حقوق ارزی آن روز

به اندلس فرستاد

می‌شد محمد حنفیه

سفیر سازمان ملل باشد

مانند این پسرخاله‌ها

که تا هنوز و تا همیشه سفیرند!

می‌شد کنار رود فرات

کاخی سبز ساخت

برای تابستان‌ها

سری به بغداد زد

بر بالای کوه ابوقبیس

کاخی سپید داشت

چیزی شبیه کاخ سعدآباد

شبیه کاخ ملک فهد

کاخی بلندتر از خانه‌ خدا

می‌شد که بعد خود

به فکر پادشاهی فرزندان بود

مثل همین ملک حسین و ملک حسن

مثل همین حیدر علی‌اف

و اف بر این دنیا...

می‌شد که امام علی بود و

با تمام جهان ارتباط داشت

مثل همین امام علی رحمانف

می‌شد با خانم رایس دست داد

می‌شد انبان خویش را پر کرد

از شیر مرغ و جان آدمیزاد

از وعده و وعید

و افطاری داد از بیت‌المال

و جامه‌های اطلس و ابریشم پوشید

با میمون و سگ بازی کرد

رقاصه‌های روم را دعوت کرد

با چشم‌بندی و آتش‌بازی

شب را به صبح رساند

در برج‌های دوبی سهمی داشت

در بازار بورس دستی...

نشست بالای تختی و

کلاهی از مروارید و زر بر سر گذاشت

یا دست کم

هر روز یک اسب پیش‌کش قبول کرد

یک شمشیر مرصع

که نام تو بر آن حک شده باشد

این تحفه‌ها از هند است

آن جامه‌ها از روم

این فرش‌های ابریشمین از ایران...

جشنی بگیر

بگو که شاعران قصیده بخوانند

شب را زود بخواب

که کاترینا و سونامی در راه است

برای کندن چاه

به بردگان سیاه فرمان بده

به شرکت‌های چند ملیتی

برای بردن نان فرصت نیست

این را به سازمان غله و نان بسپار!

این وقت شب

نشسته‌ای و به من لبخند می‌زنی

می‌دانم

این‌گونه شعرها خوب نیستند

اما مولای من!

آن کفش‌های وصله‌دار هم

مناسب پای حضرت حاکم نیست!

ارسال به تلگرام
انتشار یافته: ۰
در انتظار بررسی: ۰
غیر قابل انتشار: ۰
ناشناس
۲۰:۴۵ - ۱۳۸۸/۰۶/۲۶
سالها قبل و جايي با شما همكار بودم. هنوز هم مثل همانروزها ساعتها كار مي كنم. اما در مخارج زندگي مانده ام. سفره افطار بچه هايم بر غيرتم پنجه مي كشد و هزينه هاي اوليه زندگي را وامانده ام. خواستم بگويم بعد از اينهمه سال و تلاش و سرپيري درد شعر شما را خوب مي چشم. خدايا خودت آبرويم را حفظ كن
ناشناس
۰۱:۰۸ - ۱۳۸۸/۰۶/۲۶
امام علی همیشه تک وناب و خالص است او پیشوای من در دو عالم است ممنون از شعر بسیار زیبایتان اقای قزوه
ناشناس
۱۲:۰۷ - ۱۳۸۸/۰۶/۱۹
احسنت بر ایشان.خواندم لذت بردم و گریستم...این است معنی واقعی هنر!!!!!!!!!!!
ناشناس
۱۱:۰۸ - ۱۳۸۸/۰۶/۱۹
خیلی خیلی زیبا بود مثل دیگر شعر های قزوه.
ناشناس
۱۰:۴۷ - ۱۳۸۸/۰۶/۱۹
احسنت به این همه ذوق.
ناشناس
۰۹:۴۹ - ۱۳۸۸/۰۶/۱۹
- عالی بود.
ناشناس
۰۵:۳۷ - ۱۳۸۸/۰۶/۱۹
احسنت!!
هزار ماشاءا...
ناشناس
۲۱:۴۶ - ۱۳۸۸/۰۶/۱۸
ولی به جای همه آنها مولای ما باقی ماندی و من افتخار دارم که نامم علی است و آرزو دارم که بنده صالح خدا و پبرو علی بنده خدا باشم. دنبال چاهی هستیم که سرمان را در آن فرو بریم و غصه ها را فغان کنیم.
ناشناس
۱۵:۰۰ - ۱۳۸۸/۰۶/۱۸
خیلی قشنگ بود دست شما درد نکنه........
ناشناس
۱۴:۳۸ - ۱۳۸۸/۰۶/۱۸
این شعر مرا یاد شعر معروف مولا ویلا نداشت اقای قزوه انداخت...
ناشناس
۱۴:۲۱ - ۱۳۸۸/۰۶/۱۸
دستتون درد نکنه
تعداد کاراکترهای مجاز:1200