عصر ایران ؛ علی نجومی ــ تهران عزیز ما هم چون یک گنجه اسرار آمیز قدیمی پر از شگفتی های عجیب و چشم نواز است. اماکن تاریخی، تفریحی، زیارتی و... مختلفی گله به گله تهران را به حضور خود آراسته اند. یکی از آن ها هم الماسی است به نام درکه.
معمولا ۵ شنبه های بنده اختصاص به درکه گردی دارد. از همان میدان درکه راهم را به سمت قسمت محلی کج می کنم تا از میان آن رد شوم و به پای کوه برسم. بخش محلی درکه آن قدر باصفا است که بیا و ببین. مغازه هایش هنوز بوی چند دهه قبل را می دهند و اقلام بامزه فراوانی را می توانی در آن بیابی. مثلا این که یک مغازه در بخشی از سال فقط سمنو بفروشد را فقط اهل دل درک می کنند یعنی چه.

هنوز هم در درکه آبغوره گیری و آب لیمو گیری رونق دارد و بوی نان از نانوایی اش تا چند کوچه آن طرف تر هم می آید.
نمی شود از کوچه های درکه بگذری و چند باری توقف نکنی تا محو صفای آدم هایش شوی. البته شکم چرانی های درون محلی هم جای خود را برای من دارد.
مرقد امام زاده سید محمد والی(ع) هم که بر روی ارتفاع قرار گرفته است نام و اعتبارش را به محله بخشیده است تا جایی که درکه را محله سادات خوانده اند. امامزاده سید محمد والی از نوادگان امام سجاد(ع) بودند.

سادات درکه بیشتر از نسل امامزاده سید محمد والی(ع) هستند و عمدتا از کوه پایه های نور و کجور استان مازندران به این منطقه کوچ کرده اند.
از محله که بگذری به پای کوه می رسی. رودخانه که آب داشته باشد صدای گذر آب، زنگ فراموشی غم و غصه زندگی شهری را می نوازد و برای ساعاتی پایت را به سرزمین جادویی می گذاری.
سحر طبیعت درکه و کافه هایی که پشت سر هم ردیف شده اند تا به مناسبت فصلش تو را به شاه توت، توت، آلبالو، پرتقال وحشی، دارابی و ... مهمان کنند، کوه نوردان را خواهی نخواهی وابسته و دل بسته خود می سازند به طوری که اگر مرتب و هر هفته به درکه بروی می بینی که چه قدر از کوه نوردان پای ثابت ماجرا هستند و از کنار هم که رد می شویم سری به احترام تکان می دهیم و سلام و علیکی می کنیم.
یکی از دکه های حاشیه راه کوه نوردان، که صاحبش از اهالی باذوق خراسان عزیز است همیشه صدای موسیقی سنتی اش بلند است و گوش را می نوازد. بارها هم باهم صحبت کرده ایم و او دل در گروی غلامحسین خان بنان دارد و من هم از حسین خان قوامی طرفداری کرده ام و جر و بحث دوستانه ای هم شکل گرفته است.

چرخش فصول در درکه بی نظیر و مثال زدنی است. در تابستانش به دنبال خنکای سایه درختانش هستی و در زمستان دنبال پناهگاه و سقفی تا امان از بارش سنگین برفش بجویی. گاهی معجزه بارش برف آن قدر زیبا می شود که مثلا در یک پیچ کوه برف می آید ولی آن طرف تر بارشی در کار نیست.
هر بار که این سفر چند ساعته پایان می گیرد و دوباره به میدان درکه می رسم، برای چند لحظه برمی گردم و پشت سرم را نگاه می کنم و با خودم می گویم بالاخره یک روز برای همیشه از شلوغی شهر به درکه کوچ می کنم که به راستی سکوت و آرامشش رنگی از بهشت خداوند بر روی زمین دارد.
در دهه شصت برای مدت ها درکه پنج شنبه ها پاتوق نویسندگان و روشنفکران بود که هوای تازه تنفس می کردند و گپ و گفت و گویی هم برقرار بوده است.