عصر ایران؛ دکتر قادر باستانی تبریزی - اخیراً برای یک کار پژوهشی، عملکرد رسانههای عراق را در مقطع پیش و پس از اشغال این کشور مرور میکردم. تجربهای عبرتآموز بود و نشان میداد، رسانه اگر از واقعیت و صداقت خالی شود، بهجای آگاهیبخشی، ابزاری برای خودفریبی قدرت میشود. بحمدالله نظام اسلامی ما از چنین آفات و انحرافهایی بهدور است، اما تأمل در سرنوشت رسانههایی که میان حقیقت و تملق، دومی را برگزیدند، میتواند تذکری آموزنده باشد.
۲۳ سال پیش، در زمستان ۱۳۸۱، جهان نظارهگر تدارک یک جنگ بزرگ بود. آن روزها، رسانههای بینالمللی و امپریالیسم خبری، با همه توان در حال ساختن تصویری هیولایی از صدام در افکارعمومی بودند. همزمان، زمینههای حمله نظامی بهتدریج فراهم میشد و لازم بود مردم دنیا به این باور برسند که با حذف صدام، جهان جای امنتر و بهتری برای زندگی خواهد شد.
تلخی ماجرا اما آنجا بود که بخش مهمی از خوراک این عملیات حرفهای تبلیغاتی را خود دستگاه تبلیغاتی صدام، با سادهانگاری و ناشیگری، در اختیار دشمنانش میگذاشت.
تلویزیون عراق هر روز تصاویر حماسی پخش میکرد. جمعیتهای انبوهی که در خیابانها رقص شمشیر میکردند، شعار میدادند و از آمادگی خود برای جانفشانی در راه پیشوا میگفتند. روزنامهها نیز لبریز از القاب اغراقآمیز بود؛ از «شیر عرب» و «سردار قادسیه» گرفته تا «رهبر تاریخی امت». میدان مشهور بغداد، شاهد صحنههایی از حضور پُرشور مردم بود و چنین القا میکردکه عراق، یکپارچه و بیتردید، پشت صدام ایستاده است.
دستگاه تبلیغاتی صدام، بهجای اقناع افکارعمومی، به چاپلوسی رو آورده بود و بهجای بیان واقعیت، روایتی جعلی و بزکشده به جامعه تحمیل میکرد.
رسانهای که مأموریتش فقط خوشایند قدرت باشد، نه بیان حقیقت، دیر یا زود همان قدرت را از واقعیت جدا و در توهم غرق میکند. این دقیقاً همان نقطهای بود که تبلیغات بعثی، از ابزاری برای دفاع از حکومت، به عاملی برای تخریب و فروپاشی آن بدل شد.
با آغاز حمله نظامی در شب عید ۱۳۸۲، نیروهای مهاجم وارد عراق شدند. آن زمان سعید الصحاف، رئیس دستگاه تبلیغاتی بود. او تا واپسین لحظات پیش از سقوط بغداد، پیشروی اشغالگران را بهکلی انکار میکرد. حتی زمانی که سربازان آمریکایی کنترل فرودگاه بغداد را در دست گرفتند، در یک کنفرانس مطبوعاتی اعلام کرد، آنها تسلیم عراقیها شدهاند و فرودگاه همچنان در اختیار ارتش عراق است، اما تا پاکسازی کامل، امکان نشان دادن محوطه فرودگاه به خبرنگاران وجود ندارد!
در حالی که تانکهای ائتلاف تنها چندصد متر آنسوتر پیش میآمدند، او با اطمینان کامل از فرار دشمن و نزدیکبودن پیروزی سخن میگفت.
در روزهاییکه بسیاری از فرماندهان بعثی گریخته یا دست به خودکشی زده بودند، الصحاف با خونسردی اعلام میکرد: «کفار مهاجم در گروههای صدنفری خودکشی میکنند، چون صدام را پیروز میدان میبینند.» این جملات آمیزهای از طنز و تلخی بود؛ طنزی برآمده از بیاعتنایی به واقعیت و تلخی ریشهدار در ویرانی یک کشور.
شگفت آنکه همین مصاحبهها به یکی از پُربینندهترین بخشهای پوشش جنگ تبدیل شده بود.
حتی جرج بوش بعدها اذعان کرد که گاهی جلسات مهم خود را قطع میکرد تا به حرفهای الصحاف گوش بدهد. چرا؟ چون دستگاه تبلیغاتی صدام، بیآنکه بداند، دقیقاً همان تصویری را میساخت که ماشین جنگی غرب به آن نیاز داشت: رهبری جداافتاده از واقعیت، حکومتی غرق در دروغ، و مردمی که ظاهراً فریبخوردهاند.
کمترکسی باور میکرد صدام به این سرعت و سادگی سقوط کند. آیتالله هاشمی رفسنجانی که از فروپاشی رژیم بعثی شگفتزده شده بود، روز ۲۰ فروردین ۱۳۸۲، در دفتر خاطرات خود چنین نوشت: «با تعجب بسيار، از ديشب يكباره مقاومت عراقيها متوقف شده و نيروهای آمريكايی در نقاط حساس بغداد مستقر شدند. در بعضی از جاها، مردم عليه صدام به تظاهرات پرداختند و مراكز دولتی و فروشگاهها را غارت كردند. سرنوشت صدام و مقامات بالای عراق مبهم است.»
سعیدالصحاف پس از سقوط رژیم بعث، از نخستین مقاماتی بود که خود را تسلیم نیروهای اشغالگر کرد، اما آمریکاییها فوراً آزادش کردند. او در واقع، بیآنکه بداند، نقشی را ایفا کرده بود که کاملاً به سود اشغالگران تمام میشد.
دستگاه تبلیغاتی و رسانهای صدام، با دروغپردازی و رجزخوانیهای بیپایه، هم دیکتاتور را فریب داد و هم مردم عراق را به ورطه بیاعتمادی کشاند. برخلاف آنچه تلویزیون عراق هر روز به نمایش میگذاشت، مردم با سقوط خونآشام بغداد پایکوبی کردند و هلهله سر دادند. آن تصاویر پُرشور، چیزی جز صحنهسازی نبود. آن جمعیتهای میلیونی وفادار، ناگهان ناپدید شدند و همه نمایشی و دروغ از آب درآمد.
صدام چنان فضایی ساخته بود که هیچکس جرأت گفتن حقیقت را نداشت. اطرافیانش او را در جهانی خیالی و جعلی غرق کرده بودند و زمانیکه از پناهگاه زیرزمینی بیرونکشیده و زندهگیری شد، تازه فهمید همهچیز دروغ بوده است، اما دیگر خیلی دیر شده بود. البته او خود مقصر اصلی قلمداد میشد، چون اجازه نمیداد حقیقت گفته شود و صاحب قدرتی که نقد را برنتابد، ناگزیر در محاصره دروغ قرار میگیرد.
دستگاه تبلیغاتی هم با تخدیر ذهن او و دیگر مقامات، بیوقفه آنان را به سوی سقوط و نابودی سوق داد. جالب آنکه پس از سقوط صدام، همان شبکه های تلویزیونی و همان مجریان که تا دیروز مجیزگوی او بودند، با حرارت از جنایتهای هولناک و ریختن خون هزاران جوان میگفتند و با نشان دادن گورهای دستهجمعی، مرثیهسرایی میکردند.
صدام هم خود و هم مردم عراق را بدبخت کرد. چند سال پیش در سفر اربعین در شهر نجف، سوار تاکسی شدم. راننده با فارسی شکسته بسته حرف میزد و میگفت: «خدا صدام را هزار بار لعنت کند. آن لعنتی یازده نفر از عزیزانم را به ناحق کشت. اگرچه زندگی در دوران صدام سخت بود، اما امروز هر صبح که از خانه بیرون میآیم، طوری با خانواده خداحافظی میکنمکه ممکن است دیگر بازنگردم؛ نه کار هست، نه تجارت، نه امنیت.»
سرنوشت رسانههای بعثی نشان داد که دروغ، اگر به رویه و ساختار تبدیل شود و حقیقت را قربانی تملق کند، فقط یک حکومت را زمین نمیزند، بلکه اعتماد، سرمایه اجتماعی و حتی شالوده یک تمدن را فرسوده و نابود میسازد.