عصر ایران ؛ حسن ظهوری __ آخرینبار ملیکا حوالی ساعت ششونیم عصر اینجا در ایستگاه مترو جوانمرد قصاب دیده شد. از همانجا یک پراید سفید سوارش میکند. قرار بود به قرچک برود؛ جایی که زندگی میکرد. اما زنده از آن ماشین خارج نمیشود. دو سه روز بعد، اینجا و در حالی که همه میدانستند اتفاق خیلی بدی افتاده، جسدش در کانال آب کشاورزی در حسنآباد فشافویه پیدا میشود.
پیش از آنکه به قتل برسد، با نزدیکترین دوستش تماس میگیرد و میگوید راننده حرفهای نامربوطی به او میزند. پس از آن، آخرین خبری که به دوستش میرسد، درگیری میان او و راننده است و بعد تلفن همراه خاموش میشود.
این داستان، تازهترین نمونه از قتلهای ماشینی است که در آن یک دختر جوان به نام ملیکا پس از اعتماد به رانندهای که ظاهراً کارش جابهجایی مسافران بوده، به قتل میرسد. پزشکی قانونی تأیید میکند که ملیکا داخل خودرو با راننده درگیر شده و آثار کبودی روی گردن و بدن او دیده میشد. در نهایت، قاتل او را با ضربات عمدی چاقو به قتل رسانده است.
قاتل که بعدها در کهریزک دستگیر میشود، طلاها و وسایل باارزش ملیکا را به سرقت میبرد و جسد او را در کانال آب رها میکند. هرچند خودش اعتراف میکند که قصد کشتن او را نداشته و تلاش میکند قتل را انکار کند.
قاتل به پلیس گفته مسیر را اشتباه رفته و کمی از مسیر اصلی منحرف شده و به سمت فشافویه حرکت کرده است. همین موضوع باعث نگرانی ملیکا میشود و میان او و راننده جروبحث آغاز میشود. راننده عصبی میشود و ماجرا در نهایت به درگیری و قتل ملیکا میانجامد. هرچند راننده مدعی شده او را پیاده کرده، اما ملیکا به قتل نرسانده است.
در ایران بارها زنان به خاطر اعتماد به مردانی که ظاهراً نشان میدهند کارشان حمل مسافر است، به قتل رسیدهاند. الگوی این قتلها تقریباً شبیه به هم است: سوار کردن زنان و دختران جوان، بردن آنها به مکانهای دور از شهر یا دور از دید مردم، و کشتنشان؛ معمولاً با روسری یا طناب و گاهی با ضربات چاقو.
ماجرای ملیکا خیلیها را به یاد این دختر یعنی الهه حسیننژاد انداخته است؛ دختر ۲۴ سالهای که در خرداد ۱۴۰۴ توسط این فرد، بهمن فرزانه به قتل رسید. الهه از محل کارش در شهرک غرب ــ یک سالن زیبایی ــ راهی خانهاش در اسلامشهر میشود و در مسیر سوار خودرو بهمن فرزانه شده و ربوده میشود.
بهمن فرزانه اهل مشکینشهر بود؛ فردی سابقهدار و در آستانه طلاق. پلیس او را اینطور در یک قهوهخانه دستگیر میکند و او به قتل اعتراف میکند، اما همانجا درباره الهه حسیننژاد حرفهایی میزند که واکنشهای زیادی در جامعه به دنبال داشت.
تعداد قتلهایی که در خودرو اتفاق افتاده و زنان در این شرایط ربوده شدهاند کم نیست. یکی از مشهورترین قاتلها این فرد یعنی غلامرضا خوشرو است که به «خفاش شب» مشهور بود. او شبها با یک پیکان سفید سرقتی مسافرکشی میکرد و زنان تنها ــ یا حتی زنانی که همراه فرزندشان بودند ــ را سوار میکرد. سپس آنها را به مناطق خلوت اطراف تهران مثل جادههای اطراف چیتگر، کرج، اوین و فرحزاد میبرد، به آنها تجاوز میکرد، طلا و جواهرات و پولشان را سرقت میکرد و با ضربات چاقو به قتل میرساند.
پس از آن، اجساد را آتش میزد تا شناسایی دشوار شود. او بهطور رسمی به ۹ فقره قتل اعتراف کرد، اما گفته شد شمار قربانیانش بیشتر بوده و این جنایتها از سال ۱۳۷۱ شروع شده و تا تابستان ۱۳۷۶ ادامه داشته است.
او بهطور اتفاقی در ۵ تیر ۱۳۷۶ هنگام سرقت یک خودرو دستگیر شد. ابتدا جنایتها را انکار کرد اما بعد، به دلیل مدارک متعدد، مجبور به اعتراف شد و در نهایت صبح ۲۲ مرداد ۱۳۷۶ اعدام شد.
یکی دیگر از قاتلان سریالی که با وسیله نقلیه قربانیانش را شکار میکرد، سعید حنایی بود. حنایی یک کارگر ساده بنایی بود که با همسر و سه فرزندش زندگی میکرد. فردی مذهبی بود و به گفته همسرش نسبت به جامعه بدبین بود و مشکلات روحی و روانی داشت.
او بعدها گفت انگیزه اصلیاش «پاکسازی جامعه از فساد و فحشا» بوده و ادعا میکرد زنان خیابانی را میکشد تا مشهد را از گناه پاک کند. او خودش را نوعی مجاهد و آمر به معروف میدانست. اما پزشکی قانونی بعداً اعلام کرد در حدود ۱۰ تا ۱۳ مورد، تجاوز جنسی هم پیش از قتل رخ داده بود؛ موضوعی که انگیزههای صرفاً مذهبی او را زیر سؤال برد.
حنایی زنان خیابانی را با موتورسیکلت یا خودرو سوار میکرد، به خانه میبرد و معمولاً با روسری یا چادر خفه میکرد. سپس اجساد را در چادر سیاه یا موکت میپیچید و در نقاط مختلف شهر، مثل حاشیه فاضلابها، مزارع یا کوچهها رها میکرد.
او اولین قتل را در مرداد ۱۳۷۹ انجام داد و آخرین قتلش در مرداد ۱۳۸۰ بود. فرار معجزهآسای یکی از زنان و به خاطر سپردن محل اقامت او باعث شد پلیس محلش را شناسایی و دستگیرش کند. او به ۱۶ قتل اعتراف کرد و به اعدام محکوم شد. ابتدا تندروهای مذهبی از او حمایت
حسن: کردند اما وقتی مشخص شد انگیزه قتل ترکیبی از مسائل جنسی و شخصی بوده، فضا تغییر کرد.
سعید حنایی در ۲۸ فروردین ۱۳۸۱ به دار آویخته شد. گفته میشود قبل از اعدام فریاد میزد: «قرارمان این نبود» که احتمالاً اشارهای به حمایتها یا انتظاراتش از برخی افراد بود.
این زن یعنی مهین قدیری هم یکی از قاتلان سریالی زن در قزوین بود که با استفاده از خودرو، دستکم ۶ زن را به قتل رساند و طلا و جواهراتشان را سرقت کرد.
او معمولاً زنان میانسال، حدود ۴۰ تا ۶۰ ساله را در اماکن مذهبی مثل امامزادهها و مساجد شناسایی میکرد و با پیشنهاد کمک، آنها را سوار یک خودروی رنو میکرد. سپس در خودرو یا مکانی خلوت، با نوشیدنی مسموم آنها را بیهوش میکرد، بعد با روسری خفه میکرد یا با میله آهنی به قتل میرساند.
او اجساد را در بیابانها و جادههای اطراف قزوین مثل جاده کرج رها میکرد. مهین پس از شناسایی در خانهاش دستگیر شد، به قتلها اعتراف کرد و حتی صحنهها را بازسازی کرد. او در آذر ۱۳۸۹ در زندان قزوین اعدام شد.
امید برک، معروف به «قاتل بزرگراهها» یا «شکارچی زنان»، یکی دیگر از قاتلانی بود که از خودرو برای قتل زنان استفاده میکرد و همسرش نیز بهعنوان معاون جرم در پرونده مطرح شد. گفته شد او ابتدا در گیلان و اطراف رشت دو زن را به قتل رساند، سپس همراه همسرش به کرج مهاجرت کرد و با خرید یک پیکان مسافرکشی میکرد و قربانیانش را هدف قرار میداد.
قربانیان او اغلب دختران جوان تا زنان میانسال بودند. او آنها را در بزرگراهها و جادههای خلوت مثل جاده کمالشهر، قزلحصار و فرودگاه پیام کرج شناسایی میکرد. او با پیشنهاد رساندن آنها، قربانیان را سوار میکرد و در نقاط خلوت با روسری یا چادر خودشان خفه میکرد. گفته شده در بسیاری موارد، پیش از قتل یا هنگام قتل، تجاوز جنسی هم انجام میداد.
او اموال، طلا و جواهرات قربانیان را سرقت میکرد و اجساد را در بیابانهای حاشیه بزرگراهها رها میکرد. گفته میشود همسرش در دستکم ۶ مورد قتل در معاونت نقش داشته؛ از جمله فریب قربانیان، تسهیل جنایت و فروش اموال مسروقه.
تعداد قربانیان او ۱۰ نفر اعلام شد: دو مورد در شمال و هشت مورد در کرج. کشف چهارمین جسد باعث شد پلیس متوجه شود با یک قاتل سریالی طرف است. در سال ۱۳۸۷ امید برک در مخفیگاهش شناسایی و توسط یک تیم ویژه دستگیر شد. او به ۱۰ قتل اعتراف کرد، صحنهها را بازسازی کرد و همسرش را هم معرفی کرد. امید برک در ۱۸ بهمن ۱۳۸۹ در میدان قدس کرج در ملأ عام اعدام شد.
ملیکا اما همراه پدر و مادر، خواهر و برادرش در محلهای در قرچک ورامین زندگی میکرد. دانشجوی ترم آخر رشته گرافیک بود و در یک شرکت محصولات غذایی حوالی میدان آرژانتین کار میکرد. معمولاً پدرش برای رساندن او به ایستگاه مترو یا محل کارش میآمد، اما آن روز ــ یعنی هفتم بهمن ــ ملیکا با پدرش تماس گرفت و گفت خودش به خانه برمیگردد. اما دیگر هرگز به خانه بازنگشت و به تازهترین نمونه از قتلهای ماشینی در ایران تبدیل شد.