عصرایران؛ احسان محمدی - «وقتی مغولان بخارا را فتح کردند، چنگیزخان و جمعی از لشکریانش با اسب وارد مسجد جامع شهر شدند و در آنجا بساط میگساری و عیش و طرب فراهم آوردند.
چنگیز بر منبر رفت و گفت: صحرا از علف خالی است، اسبان را شکم پُر کنید!
علوفه آوردند، قرآنها را از صندوقها بر زمین ریختند و آنها را آخور اسبان کردند. صفحات قرآن، کف مسجد و زیر سُم اسبها و میان ادرار و مدفوع آنها پاره پاره میشد. مشاهیر شهر از ائمه و مشایخ و قضات گرفته تا سادات و علما و مجتهدان را هم به مسجد آوردند و محافظت از اسبها را به آنها سپردند. در این میان یکی از سادات که این صحنههای دردناک را میدید از خردمندی پرسید: مولانا! چه حالت است؟ این که میبینم بیداری است یا که خواب؟
خردمند پاسخ داد: خاموش باش! این باد بینیازی خداوند است که میوزد. سامان سخن گفتن نیست!»
این بخشی از کتاب «تاریخ جهانگشای جوینی» است که 830 سال پیش «عطاملک جوینی» نوشت. روایت یکی از رنجآورترین تهاجمها به این سرزمین. ماجرایی که حتی هنوز هم خواندن آن در کتابهای تاریخی، نفس آدم را از آن همه وحشیگری، خشونت، تجاوز و قتل عام بند میآورد. اما «تیزی سنان» و «عوعو سگان» آن گربه چشمهای خونریز هم گذشت و رفت و «ایران» ماند.
بعضی از مفسران معتقدند که منظور آن خردمند از جملهی «این باد بینیازی خداوند است که میوزد.» اشاره به این است که خدا به ما علما و فضلا و شیوخ و قضات نشان داد که برای حفظ خانهاش -مسجد- و کتابش- قرآن-، نیازی به ما ندارد. خودش آن را حفظ میکند و تاریخ نشان داد که حفظ کرد ...
حالا این روزها وقتی صدای بمب و موشکهای آمریکایی و اسرائیلی را میشنوم و عکس و ویدیو از خانههای خراب شده، تنهای بیجان و زخمهای نشسته بر تن ایران میبینم یاد آن جمله میافتم که «این باد بینیازی خداوند است که میوزد.» یعنی لابهلای همهی مجاهدتها، فداکاریها و جانفشانی عاشقان ایران، تردید ندارم که این سرزمین را خدا حفظ خواهد کرد. زخم میخوریم اما دریغ است ایران که ویران شود ...