عصر ایران؛ احمد فرتاش - در علوم سیاسی، بسیاری از بحرانهای جهان نه صرفاً از «استبداد» ناشی میشوند و نه فقط از فقر یا عقبماندگی؛ بلکه از چیزی عمیقتر به نام «دولت ضعیف». کشوری ممکن است ارتش بزرگ، انتخابات، پرچم و حتی درآمد نفتی داشته باشد، اما در عمل دولتی ضعیف باشد؛ یعنی نتواند نظم پایدار ایجاد کند، قانون را اجرا کند، خدمات عمومی ارائه دهد یا اعتماد جامعه را حفظ کند.
این مفهوم بهویژه پس از جنگ سرد اهمیت بیشتری پیدا کرد. در دهه ۱۹۹۰، بسیاری تصور میکردند با گسترش بازار آزاد و انتخابات، مشکلات سیاسی جهان حل خواهد شد. اما تجربه کشورهایی در آفریقا، آمریکای لاتین و خاورمیانه نشان داد بدون نهادهای قوی، حتی انتخابات هم میتواند به بیثباتی منجر شود. در چنین شرایطی، مسأله فقط «چه کسی حکومت میکند» نیست؛ بلکه این است که آیا اساساً دولتی توانمند برای اداره جامعه وجود دارد یا نه.
ساموئل هانتینگتون در اواخر دهۀ 1960 هشدار داده بود مشکل بسیاری از کشورهای در حال توسعه، کمبود آزادی سیاسی نیست، بلکه ضعف نهادهای سیاسی است. او معتقد بود زمانی که بسیج اجتماعی و مطالبات مردم سریعتر از ظرفیت نهادهای دولتی رشد کند، نتیجه میتواند آشوب، کودتا یا خشونت باشد. به بیان دیگر، جامعه مدرن بدون دولت مدرن الزاماً به دموکراسی ختم نمیشود.
بعدها فرانسیس فوکویاما نیز بر اهمیت «ظرفیت دولت» تأکید کرد. از نگاه او، دولت قوی الزاماً به معنای دولت اقتدارگرا نیست. یک دولت میتواند هم پاسخگو باشد و هم توانمند. مسأله اصلی، توان اجرای قانون، کنترل فساد، اخذ مالیات، اداره بوروکراسی و حفظ انسجام ملی است. کشوری که در آن قانون فقط روی کاغذ وجود دارد، حتی اگر ظاهراً ساختار سیاسی بزرگی داشته باشد، در عمل دولتی شکننده خواهد بود.
نمونههای معاصر این وضعیت فراواناند. لیبی پس از سقوط حکومت معمر قذافی وارد چرخهای از چندپارگی شد، زیرا نهادهای پایدار دولتی عملاً وجود نداشتند. در عراق نیز پس از سقوط حکومت صدام حسین، ضعف دولت مرکزی باعث شد گروههای مسلح، شکافهای قومی و مداخلات خارجی نقش پررنگتری پیدا کنند. حتی در کشورهایی که ظاهراً دولت پابرجاست، گاه بخشهایی از حاکمیت عملاً کنترل کاملی بر قلمرو یا جامعه ندارند.
اما دولت ضعیف فقط به جنگ داخلی محدود نمیشود. گاهی این ضعف در قالب فساد مزمن، ناکارآمدی اقتصادی یا ناتوانی در مدیریت بحرانها ظاهر میشود. در برخی کشورهای آمریکای لاتین، دولتها نه فروپاشیدهاند و نه دیکتاتوری کلاسیکاند، اما آنقدر ضعیفاند که کارتلهای مواد مخدر یا شبکههای فساد از بسیاری نهادهای رسمی قدرتمندتر عمل میکنند. در چنین شرایطی، شهروندان آرامآرام اعتماد خود را به دولت از دست میدهند و به جای قانون، به روابط شخصی، گروههای محلی یا حتی خشونت متوسل میشوند.
نکته مهم اینجاست که ضعف دولت همیشه نتیجه فقر نیست. برخی کشورها با منابع طبیعی فراوان نیز گرفتار دولت ضعیف شدهاند. درآمدهای نفتی گاه بهجای تقویت نهادها، دولتها را از جامعه بینیاز میکند. وقتی حکومت بدون مالیاتگیری گسترده بتواند منابع مالی خود را تأمین کند، رابطه پاسخگویی میان دولت و شهروندان نیز ضعیفتر میشود. این همان چیزی است که برخی نظریهپردازان آن را «دولت رانتی/رانتیر» مینامند.
از سوی دیگر، جهانیسازی نیز در برخی مناطق پارادوکس تازهای ایجاد کرده است. دولتها از یک سو با مطالبات پیچیدهتر شهروندان روبهرو هستند و از سوی دیگر، بخشی از قدرت اقتصادی و رسانهای از کنترل آنها خارج شده است. شبکههای اجتماعی، شرکتهای فراملی و جریان آزاد سرمایه باعث شدهاند حتی دولتهای قدیمی نیز گاه احساس شکنندگی کنند. به همین دلیل، بحث «بازگشت دولت» پس از بحران کرونا و جنگ اوکراین دوباره جدی شده است؛ زیرا بسیاری دریافتند در لحظات بحرانی، هنوز هیچ نهادی جای دولت را نمیگیرد.
شاید مهمترین درس تجربه کشورهای مختلف این باشد که توسعه سیاسی فقط با شعارهای ایدئولوژیک یا انتخابات دورهای حاصل نمیشود. جوامع برای ثبات، به نهادهایی نیاز دارند که فراتر از افراد عمل کنند؛ نهادهایی که بتوانند میان آزادی و نظم تعادل ایجاد کنند. بدون چنین ظرفیتی، حتی بهترین آرمانهای سیاسی نیز ممکن است در عمل به بیثباتی منتهی شوند.
در نهایت، مفهوم «دولت ضعیف» یادآور این واقعیت است که سیاست فقط رقابت بر سر قدرت نیست؛ بلکه هنر ساختن نهادهایی است که بتوانند جامعه را، حتی در زمان بحران، سرپا نگه دارند.