عصر ایران ؛ نهال موسوی - چند روز مانده به جام جهانی و طبیعی است که یکی از اولین سوالهایی که ذهن مخاطب ایرانی را درگیر میکند این است که فوتبالها را از کجا ببینم؟
شبکههای ماهوارهای متعددند، کانالهای اینترنتی هستند، پلتفرمهای مختلف وجود دارند، و هر کدام ادعایی دارند. اما در این میان، آنچه برای خیلیها فراتر از کیفیت تصویر و سرعت پخش اهمیت پیدا میکند این است که کنار تصویر بازی، یک صدا و یک ذهن باشد که ارزش گوش دادن داشته باشد.
اینجاست که نام فردوسیپور دوباره سر زبانها میافتد. چون مخاطب ایرانی یاد گرفته که دیدن جام جهانی با تفسیر درست، با تحلیل عمیق، و با روایت فهیمانه، تجربهای کاملاً متفاوت است با نشستن پای پخش خشک و بیروح یک بازی.
در فضایی که اغلب مفسران فوتبال ایرانی یا حرف تازهای برای گفتن ندارند یا اگر دارند بلد نیستند درست بگویندش، او سالهاست که هر بار نشستن پای فوتبال با او را به یک تجربه متفاوت تبدیل میکند.
نه به خاطر اینکه بلندتر حرف میزند یا هیجانانگیزتر تحلیل میکند، بلکه به این دلیل ساده که میداند. واقعاً میداند. از تاریخ بازی حرف میزند، از تاکتیک، از آدمهایی که پشت صحنهاند، از اتفاقاتی که دیگران نمیبینند یا نمیشناسند.
اما سواد به تنهایی کافی نبود. خیلیها میدانند و خستهکنندهاند. فردوسیپور با برنامه ۹۰ چیزی ساخت که تلویزیون ایران قبل از آن ندیده بود، برنامهای که مخاطبش را جدی میگرفت، به هوشش احترام میگذاشت و در عین حال سرگرمکننده بود.
فضای تصویری، استفاده از آرشیو، پروندههایی که برای هر موضوع میساخت، مصاحبههایی که به اندازه کافی عمق داشتند، اینها اتفاقی نبودند. نشانه یک ذهن خلاق بودند که میدانست قصهگویی یعنی چه.

حالا هم که با ۳۶۰ از تلویزیون بیرون آمده، نه تنها چیزی از آن دقت و کیفیت کم نشده، بلکه انگار نفسراحتتری میکشد. در فضایی که محدودیت کمتری دارد، همان فردوسیپوری است که بود، فقط آزادتر.
فوتبال دیدن با او لذت دارد چون همزمان هم یاد میگیری، هم حس میکنی، هم فکر میکنی. و این ترکیب کمیاب است.
اما اگر بخواهیم صادقانه از آن سوی ماجرا هم حرف بزنیم، باید به تلویزیون و آنچه بر سرش آمد نگاه کنیم. رفتن فردوسیپور از تلویزیون فقط رفتن یک مجری نبود. یک اتفاق بود که آسیبش بهتدریج آشکار شد، نه یکباره. مثل درختی که ریشهاش را میزنند، چند فصل طول میکشد تا بفهمی چقدر خشک شده.
تلویزیون بعد از فردوسیپور تلاش کرد جای خالی را پر کند. برنامههای فوتبالی ساخته شدند، مجریان آمدند، استودیوها چیده شدند. اما چیزی اتفاق نیفتاد.
نه به این دلیل که آدمهای بدی پشت دوربین بودند، بلکه به این دلیل که ساختن چیزی شبیه به برنامه ۹۰ نیاز به سواد، خلاقیت، شخصیت و اقتدار حرفهای دارد که نمیشود آن را با دستورالعمل جایگزین کرد.
نمونه روشنش برنامه فوتبال برتر است با اجرای میثاقی. برنامهای که سالهاست روی آنتن است، بودجه دارد، امکانات دارد، و مجریاش هم آدم ناآشنایی در فضای رسانهای ایران نیست. اما اگر کسی بنشیند و یک قسمت از فوتبال برتر را با یک قسمت از برنامه ۹۰ مقایسه کند، تفاوت را نه با تخصص بلکه با یک شناخت ساده از فوتبال هم میبیند.
فوتبال برتر اغلب در سطح میماند، گفتگوهایی که عمق ندارند، تحلیلهایی که بیشتر شبیه تعریف و تمجید رسمی هستند تا نقد واقعی، و فضایی که انگار همه مراقبند چیز اشتباهی نگویند. نتیجه این احتیاط بیش از حد، بیروحی است. برنامهای که نه جسارت دارد نه شگفتی، نه لحظهای که بگویی «این را جای دیگری نمیشنیدم.»

فردوسیپور اما دقیقاً همین لحظهها را میساخت. میتوانست در میانه یک گزارش درباره یک بازی، پنجرهای باز کند به تاریخ فوتبال، به یک اتفاق ده سال پیش، به روانشناسی یک بازیکن، به جزئیاتی که حتی هوادار پر و پا قرص هم از آن بیخبر بود.
این کار، کار کسی است که سالها خوانده، دیده، فکر کرده و بعد یاد گرفته همه اینها را در قالبی بریزد که تماشاگر را نه خسته بلکه مشتاقتر کند.
ضربالمثلی هست که میگوید قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید. تلویزیون ایران قدر فردوسیپور را آنوقت دانست که دیگر نبود. و البته که دیر بود. مخاطب منتظر نماند، رفت دنبالش، آنطرف آنتن، آنطرف فیلتر، هر جا که صدایش را میشنید.
جام جهانی که شروع شود، این فاصله دوباره خودش را نشان میدهد. یک طرف برنامههایی که تلویزیون میسازد با همان فرمول همیشگی، با همان احتیاط خستهکننده. طرف دیگر عادل فردوسیپور با ۳۶۰، که احتمالاً دوباره ثابت میکند فوتبال دیدن با او یعنی چیز دیگری.
خانم موسوی خیلی خوب و شفاف نوشته ای ! لذت بردم که مقاله شما علاوهبر اینکه قدرشناسانه بود _به قول طلبه ها _فصاحت و بلاغت را هم در دل خود داشت آنهم راجع به ورزشی که_ بیشتر _ مردانه است تا زنانه و خانمی با روحی زنانه؛ مردانه نوشته بود . درود بر شما
البته من دوست ندارم خیلی خارج فوتبال بود.
جای گزارشگری فقط حرف های بی ربط و اطلاعات بدرد نخور می داد
جو بیخودی نده