عصرايران؛ ناصر فکوهی (انسان شناس) - مشاهدهٔ بخشی از سخنان اخیر آقای بیژن عبدالکریمی، استاد فلسفه، از هر آنچه در چند ماه اخیر به مثابهٔ موضعگیریهای بیمسئولیت، خطرناک و سبکسرانه در موقعیت بحران کنونی، خوانده بودم، برایم شگفتآورتر بود.
سقوط اندیشه و روح یک انسان، آن هم انسانی که خود را دارای رسالت روشنگری و انتقال خِرد به دیگران میداند و شاید به همین دلیل نیز هر روز در رسانههای جمعی حاضر و مشغول به درس اخلاق و اندیشه دادن به مردم است، بهشدت آزارم داد.
با خود گفتم: چگونه ممکن است کسی بویی از خِرد بُرده باشد و درک نکند که در شرایط امروز که بیگانگان وحشی و بیرحم برای ویرانی کشور حمله کردهاند، و مردم ما در حال له شدن زیر فشارهای بیرونی و درونی هستند و شدیدترین نومیدیها و زخمهای روحی و جسمانی را تحمل میکنند تا بتواند روی پای خود بایستند و فرهنگ هزاران سالهٔ ایران را بر جای نگه دارند، ما باید با تمام توان خود از چنین سخنان تفرقهافکن و دشمنساز و ویرانگری پرهیز کنیم؛ چگونه چنین آب به آسیاب دشمنان میریزند و فشار عصبی خُردکنندهای را بر هر آن کس که عقل و هوشی داشته باشد وارد میکنند؛ مگر آنکه هم سخنران و هم برنامهریزِ چنین برنامههایی قصد و عمدی در کارشان باشد که ما از آن بیخبریم.

درد و اندوهی که از این سخنان به انسان میرسد، بهویژه انسانی که هنوز بویی از انسانیت و مهربانی برده باشد، و دغدغهٔ آبروی انسان، دانشگاه، فلسفه، فرهنگ و اندیشه و ادبِ میراث و پیشینهٔ زبان و ادبیات و گفتمانهای سیاسی و اجتماعی در کشور ما را دستکم در صد سال اخیر داشته باشد، به باور من توصیفناپذیر است.
در اینجا قصدم آن نیست سخنی با ایشان داشته باشم، که از نظر من دیگر وجود خارجی ندارند؛ زیرا این سخنانشان را یک «خودکشی فکری» زنده در برابر چشمان همهٔ بینندگان برنامهشان میدانم؛ نه فقط به مثابهٔ متفکر و دانشگاهی و فیلسوف، بلکه حتی در جایگاه انسانی با احساسات انسانی.
هدفم اینجا سخنی با همهٔ خوانندگان است، در جهت تحلیل چند جمله که زبانمان را آلوده کردند: زبانی که نباید به هیچ قیمتی آلوده میشد؛ آن هم با چنین شکلی از «ارزانفروشیِ» روح یک نمایندهٔ مدعی فلسفه، و با این کراهتِ «خوشرقصانهٔ» سبُک؛ زبانی هزاران ساله و پشتوانهٔ آبرو و حیثیت نیاکانیمان و بهای خون هزاران جوانی که در این مدت از دست دادیم و غمهای بیپایانی که بر دل همهٔ مردمانمان نشست.
بیاییم این چند جمله از این «گفتوگو» را با هم، بهرغم دردناک بودنشان، تکرار و بر آنها تأمل کنیم تا به عمق فاجعه پی ببریم: جایی که ایشان میفرمایند: «به نظر من، روشنفکری که نتواند اهمیت ژئوپلیتیک این منطقه را بفهمد، حُکمش هفت باراعدام، آن هم نه با گلوله [عادی] بلکه با آر.پی.جی است که ابتدا مغزش را متلاشی کنند و بعد گردنش را با گیوتین بزنند...»
این سخنان را ایشان در شرایطی میگوید که یک مجری در پیش رویشان نشسته و به این حُکم دیوانهوار و فارغ از هر منطق و عقلانیتی، با گونهای لذت وصفناپذیر، لبخند رضایت میزند. هیچچیز تکان نمیخورد و برنامه با همان ریتم پیشین به پیش میرود. یک برنامهٔ فکری؟ یا دستور قتل و کشتار و شکنجه؟ نه به جرم ارکتاب جنایتی و خیانتی، بلکه به جرم «نفهمیدم موضوع اهمیت ژئوپلیتیک یک منطقه»!
سخنانی که در یکی دو سال اخیر از بیژن عبدالکریمی شنیدهایم که به خیال یا باور خود شاید دارد از یک نظام سیاسی دفاع میکند، تا همین امروز نیز عجیب بود و البته هیچ خدمتی نکرد، نه به خود او و نه به نظامی که ادعایش تقویت آن بوده و هست؛ و در همهٔ موارد جز رسوایی و بیآبرویی نصیبی برای ایشان نداشت.
اما گویی این ماجرا را پایانی نیست و در روزهای و هفتههای دیگر باید شاهد ابتذال و به پیشوازِ مرگ رفتن همهٔ مردم باشیم، از روشنفکران، از بالادستان تا پاییندستان؛ زیرا نتوانستهاند معیارهای «ادراکی» استاد را تأمین کنند. متأسفانه جریانهای مبتذل، پوپولیستی و لُمپنیسمی که در جهان مجازی و شبکهها در چند ماه اخیر به راه افتاده، گندابی آلوده برای رشد همهگونه موجودی و محصولات مرگبار آنها ایجاد کرده است که به گمانم تا قرنها سبب سرافکندگی برای همه ما خواهد شد؛ مایی که در پهنه و زمانی مشترک همراه این موجودات زیستیم.
اما سرافکندگی برای شخص من مضاعف بوده؛ زیرا بهرغم آنکه ایشان را هرگز از نزدیک نشناختهام، حدود پنج سال پیش، در یادداشتی از اخراجشان به دلیل مخالفتهای اغلب موجه و مشروع با مشکلات نظام دانشگاهی و فرهنگی کشور، اعتراض کردم. لینک این یادداشت در «عصر ایران» در دسترس است . اما حتی در آن یادداشت تأکیدم این بود که ایشان را از نزدیک نمیشناسم، اما به حُکم استادی و دانشگاهی و فیلسوف بودن و مخالفت کردن ایشان با جریانهای ضدفرهنگی، جایز نیست کسی را از دانشگاه اخراج کنند.
امروز نیز از آن یادداشت کلمه به کلمه دفاع میکنم و چیزی برای افزودن به آن یا کاستن از آن ندارم. همانگونه که گفتم، نه در آن زمان و نه امروز، روی سخن من با ایشان نبوده و نیست و نخواهد بود؛ برعکس به نظرم فرهنگ و میراث فرهنگی-تمدنی چندهزارسالهٔ ما، مسئولیت اخلاقی سنگینی را بر دوش همهٔ ما میگذارد و هر اندازه در درک پیچیدگیهای جوامع انسانی و فرهنگ آنها، ابزارهای بیشتری در دست داشته باشیم، مسئولیتمان سنگینتر میشود.
پس چگونه سخن ایشان را درباره لزوم کشتن روشنفکران آن، هم نه یکبار که «همچون سگان هفت بار»، آن هم نه با گلوله، بلکه با آر. پی. جی. ، آن هم نه به شیوهٔ یک کشتار «متعارف» بلکه با سختکُشی و عذاب و شکنجه، هم مغزشان را متلاشی کردن و هم گردنشان را به دست گیوتین سپردن؛ همهٔ اینها را چگونه تعبیر کنیم؟ این نفرت باورنکردنی یا بهتر بگوییم این مالیخولیای بیمارگونه، چیزی میان بلاهتی مبتذل و روانپریشی مجرمانه از کجا ریشه میگیرد؟
و اگر خود ایشان مسئولیتی برای خویش قائل نیست آیا دستگاه برگزار کننده نباید آنقدر برای نظامی که از آن دفاع میکند، ارزش قائل باشد که برنامه را قطع و یا سانسور کند تا چنین سخنان سخیفی به گوش هزاران و بلکه میلیونها نفر نرسند؟
اهمیت حرفهای آقای عبدالکریمی نه در ابتذال این حرفها و نه در زیر سؤال رفتن شخصیت استاد و دانشگاهی و فیلسوف و نویسندهٔ ایشان است که مدتهاست همهٔ آنها را از دست دادهاند، بلکه به آن است که با این سخنان بهانه و ابزار لازم را به دست هزاران نفر از دشمنان آزادی میدهند که بتوانند بر همهٔ روشنفکران و دانشگاهیان و اهل فکر و اندیشه بتازند و با مثال ایشان، از هر گونه سخنی چه در یک جهت چه در جهت دیگر جلوگیری کنند.
نکتهٔ آموزندهٔ این سخنانِ آلوده آن است که به جرئت میتوانم بگویم هیچ برنامهٔ تلویزیونی قانونی در هیچ کشوری از جهان، چه در غرب چه در شرق، را نمیشناسم که به کسی اجازه بدهد چنین با زبان باز و روشن و تصویری، خشونت و شکنجه را با این ابتذال و در جوّی که گویی مجری با ایشان همدلی کامل دارد، بر زبان بیاورد و برنامه به تعطیلی کشیده نشود و مدیرانش مؤاخده و محکوم نشوند.
وقتی میبینیم دائماً به «نفوذ دشمن» و «دستهای پنهان» تفرقهافکنی و خشونتپراکنی و دوقطبیسازی در شرایط جنگی کشور اشاره میشود، وقتی به دلیل فشارهای جنگ و فشارهای اقتصادی غیرقانونی و بیرحمانه و وحشیانهٔ آمریکا و اسرائیل، این جامعه نیاز به بالاترین حد تابآوری و مقاومت و فاصلهگرفتن حداکثری با هر گونه مخالفسازی و تفرقهافکنی میان اعضایش دارد، گوشهچشمی هم به این گونه «متفکران» فروافتاده در سراشیب بیبازگشت ابتذال در شرارت داشته باشیم.
( «دعوت به مراسم گردنزنی» در تیتر برگرفته از نام کتابی از ولادیمیر ناباکوف است)