عصر ایران ؛ موحد منتقم - تماشای «بیعاطفه» بیش از آنکه یادآور فیلمها و سریالهای موفق کمال تبریزی باشد، شبیه دیدن فروپاشی تدریجی فیلمسازی است که روزی از جسورترین و خلاقترین چهرههای سینمای ایران محسوب میشد.
فیلمسازی که زمانی با هر اثرش مرزهای تازهای را فتح میکرد، حالا به جایی رسیده که برای پنهان کردن فقر فیلمنامه، مخاطب را مدام میان گذشته و حال پرتاب میکند؛ شاید بلکه کسی متوجه نشود اساساً چیزی برای روایت وجود ندارد.
مشکل اصلی «بیعاطفه» این است که یک داستان یک قسمتی را به زور باد کرده و به پانزده قسمت رسانده است. اگر تمام فلشبکها، فلشفورواردها و بازیهای زمانی را کنار بگذاریم، چیزی که باقی میماند آنقدر نحیف است که به سختی میتواند یک فیلم تلویزیونی را پر کند.
سریال مدام از ابتدا به وسط، از وسط به انتها و از انتها به ابتدا میرود؛ نه برای پیچیدهتر کردن روایت، بلکه برای پنهان کردن این حقیقت تلخ که نویسنده محتوای کافی برای پانزده قسمت نداشته است.
«بیعاطفه» احتمالاً رکورددار استفاده ابزاری از فلشبک در شبکه نمایش خانگی است. هر زمان که فیلمنامه به بنبست میرسد، تصویر رنگپریده می شود و دوباره چند سال به عقب برگردیم. گویی نویسندگان تصور کردهاند آشفتگی را میتوان به جای پیچیدگی به مخاطب فروخت.
مشکل دیگر سریال، وابستگی شدید آن به فرمولهای تاریخمصرفگذشته ملودرامهای فیلمفارسی است. موتور محرک داستان بر پایه موضوعاتی بنا شده که سالهاست از مرکز توجه مخاطب امروزی خارج شدهاند.
انگار فیلمنامهنویس به جای مشاهده جامعه امروز، دستورالعمل ساخت ملودرامهای دهههای گذشته را از روی قفسه برداشته و همانها را بدون کوچکترین خلاقیتی، برای هزارمین بار و به کلیشهایترین شکل ممکن بازنویسی کرده است.

شخصیتپردازی در سریال چنان فاجعهبار است که تقریباً هیچ شخصیتی فراتر از یک تیپ کاریکاتوری رشد نمیکند. درام زمانی شکل میگیرد که شخصیتها موتور محرک روایت باشند، اما اینجا شخصیتها بیشتر شبیه آدمکهایی مقوایی هستند که نویسنده هر جا لازم داشته باشد آنها را جابهجا میکند.
نه انگیزههایشان روشن است، نه تصمیمهایشان منطقی و نه سرنوشتشان اهمیتی پیدا میکند. نماد این وضعیت، کامران با بازی رضا کیانیان است؛ شخصیتی که ظاهراً مهمترین دستاورد زندگیاش ازدواج، صیغه، ازدواج مجدد و پنهانکاری است.
سریال هر بار وارد یکی از خطوط زمانی گذشته، حال و احتمالاً آینده (در فصل بعدی) میشود، این مرد یا در حال عقد کردن کسی است یا در حال مخفی کردن یکی از همسرانش یا صیغه کردن است. شغلش چیست؟ شرکتش چه میکند؟ اصلاً چرا مدیرعامل است؟ هیچکس نمیداند.
ظاهراً تنها محصول این شرکت تولید همسر و خواهر و برادر ناتنی است. تعداد روابط کامران آنقدر زیاد است که تا پایان سریال نیمی از شخصیتها به شکلی خواهر، برادر یا فامیل از آب درمیآیند. انگار با مدیرعامل یک شرکت طرف نیستیم؛ با مدیرعامل یک حرمسرا طرفیم.
از آن طرف، بهرام تقریباً از اواسط داستان تا انتهای داستان به کما میرود تا رازها فاش نشوند. چندین قسمت سریال روی این موضوع سرمایهگذاری میکند، اما وقتی بالاخره به هوش میآید، مشخص میشود عملاً هیچ کاری نکرده و همان حرفهای قبلی را تکرار میکند.
این سؤال باقی میماند که اگر قرار نبود نقشی در پیشبرد داستان داشته باشد، چرا باید چندین قسمت روی تخت بیمارستان در کما باقی میماند؟ پاسخ ظاهراً روشن است: برای طولانیتر شدن سریال. احتمالاً اگر از او میپرسیدند «چرا اینجایی؟» جواب میداد: «نویسنده گفت فعلاً بخواب.»
تقریباً تمام شخصیتهای «بیعاطفه» گرفتار عشق و عاشقی هستند و هیچ کار دیگری ندارند. مهم نیست چند سال سن دارند، چه شغلی دارند یا در چه موقعیتی قرار گرفتهاند؛ همه عاشقاند. اگر عاشق نیستند، در حال انتقام از عشق ازدسترفتهاند.
اگر انتقام نمیگیرند، در حال گریه برای عشق ازدسترفتهاند. اگر گریه نمیکنند، در حال پیدا کردن عشق جدید هستند. سریال چنان در باتلاق روابط عاطفی غرق میشود که ناگهان یک قاتل زنجیرهای زن هم وارد داستان میشود که معشوقهای سابقش را میکشد و در یخچال نگه میدارد؛ اینجا دیگر احساس میکنی فیلمنامهنویس وسط نوشتن سریال کنترل را به دست هوش مصنوعی داده است.

«بیعاطفه» در مسیر روایت آنقدر شخصیت تولید میکند که خودش هم یادش میرود با آنها چه کند. تا جایی که حتی یکی از کاراکتر های داستان در یخچال است!بعضی بازیگران از میانه داستان وارد میشوند، چند دیالوگ میگویند و سپس برای همیشه ناپدید میشوند. انگار شخصیتها به اشتباه وارد لوکیشن شدهاند و بعد از پایان برداشت، راه خروج را پیدا کردهاند.
اوج فاجعه اما در قسمتهای پایانی رقم میخورد. جایی که قرار است سریال به نقطه انفجار احساسی خود برسد، صحنه انتقامگیری کاراکتری با بازی بهاره کیانافشار و مشت زدنهای او به صورت عاطفه در حالی که معشوقهاش علی از طریق ویدئو کال نظارهگر است، آنقدر مصنوعی، اغراقشده و ناشیانه اجرا شده که مخاطب دچار شرم نیابتی میشود.
یکی از آن صحنههایی که آدم ناخودآگاه اطرافش را نگاه میکند تا مطمئن شود کسی او را در حال تماشای آن ندیده است.
«بیعاطفه» سریالی پرادعا، بیدر و پیکر و شلوغ است که اعتبار و سابقه عواملش را خرج نابلدی خودش میکند و میخواهد معمایی جنایی باشد، ملودرام خانوادگی باشد، داستان عاشقانه باشد، تریلر روانشناختی باشد و گاهی هم فیلم ترسناک.
در نهایت اما هیچکدام نیست. مثل رستورانی که همزمان کباب، قورمهسبزی، پیتزا، سوشی و بستنی سیر سرو میکند و آخر شب، مقابل صندلیهای خالی میایستد و با دلخوری میپرسد: «عجب مشتریهای بیعاطفهای؛ چرا دیگر برنمیگردند؟»