فیلم بیشتر »»
کد خبر ۱۱۷۹۸۶۷
تاریخ انتشار: ۲۱:۰۰ - ۰۳-۰۵-۱۴۰۵
کد ۱۱۷۹۸۶۷
انتشار: ۲۱:۰۰ - ۰۳-۰۵-۱۴۰۵
پادکست مشاهیر جاودانه ایران

زنی که نفرت را به عشق ترجیح داد؛ قصه عشق شاهزاده سرخ (+صدا)

ع
کسی چه می‌داند؛ شاید رهی هم دوست داشت برای آخرین بار با مریم‌خانمش خداحافظی کند. آخر، رهی هیچ‌گاه ازدواج نکرد و مریم‌خانم را همیشه مثل جان عزیز می‌داشت.

عصر ایران ؛ علی نجومی ــ بانوی سالخورده، تکیه‌زده بر عصای چوبیِ منبت‌کاری‌شده، آهسته‌آهسته رفت و بالای سر گرامافون ایستاد. با طمأنینه، سوزن را روی صفحه گذاشت و روی مبل بزرگ و رنگ‌ورورفته کنار گرامافون نشست. چشمانش را بست و شروع کرد به زمزمه کردن تصنیف:

«همه شب نالم چون نی که غمی دارم
دل و جان بردی اما نشدی یارم
با ما بودی، بی‌ما رفتی...»

و رفت به سال ۱۳۲۱.

تازه یک سال بود که رضاشاه از اسب قدرت به زمین خورده بود؛ همان که برادرش را کشت، زمین‌هایشان را بالا کشید و پدرش را دق داد.

پادکست را این‌جا بشنوید

خودش هم تازه از شوهر اولش جدا شده بود. آخر، سی سال اختلاف سن داشتند. گرچه دو دختر داشت، اما دیگر نمی‌توانست با آن سرهنگ کنار بیاید و از او جدا شد. دوران بدی بود؛ جنگ جهانی دوم جریان داشت، ایران در اشغال متفقین بود و قحطی نان و ارزاق عمومی بیداد می‌کرد. اما دست سرنوشت صفحه تازه‌ای در دفتر زندگی مریم‌خانم ورق زد؛ همان عصر پاییزی سال ۱۳۲۱.

مریم‌خانم که بعد از طلاق در باغ رضوانیه، ملک پدری‌اش، زندگی می‌کرد، بیشتر اوقات تنها نبود. خواهرها، برادرها و فرزندانشان دورش جمع می‌شدند و شب‌ها محفلی برپا بود؛ یا شعری می‌خواندند یا از اخبار روز با هم حرف می‌زدند. البته مریم‌خانم در محافل اشرافی تهران هم رفت‌وآمد داشت. مثلاً همان عصر پاییزی سال ۱۳۲۱، مهمان مصطفی‌خان فاتح، همه‌کاره شرکت نفت ایران و انگلیس، بودند. همه سرگرم گفت‌وگو و خوردن انار شیرازی بودند که ناگهان در خانه را زدند.

دل مریم‌خانم هُری ریخت؛ فقط خودش فهمید. نمی‌دانست چرا، اما انگار صدای دست سرنوشت بود.

پشت در کسی نبود جز رهی معیری، غزل‌سرای چیره‌دست. به دعوت برادران مریم‌خانم آمده بود. بعد از سلام‌وعلیک و مستقر شدن، رهی شروع کرد به شعر خواندن. شعرها را طوری می‌خواند که قند در دل همه آب می‌شد. صدای زنگ‌دارش انگار کلمات را نوازش می‌کرد، اما چشمانش دنبال چشمان مریم‌خانم بود و مریم‌خانم هم آن‌قدر زرنگ بود که ماجرا را بفهمد. شاید این بزرگ‌ترین اشتباه رهی معیری بود.

رنگ چشمانش راز عشقش را برملا کرده بود.

شاید اگر از همان اول با رهی لجاجت نکرده بود، این همه مصیبت در زندگی نمی‌دید. دلش از این می‌سوخت که بعد از پدرش، فرمانفرمای بزرگ، هیچ مردی را به اندازه رهی دوست نداشت. اما چه فایده که آن معمار جوان، با زبانی که مار را از سوراخ بیرون می‌کشید، وارد زندگی مریم‌خانم شد؛ معماری که آمده بود خانه‌ای برای او بسازد، اما خانه زندگی‌اش را ویران کرد.

آن روزها معمار قصه ما حسابی در شهر اسم و رسمی پیدا کرده بود. مهمانی و محفلی نبود که کسی از او حرف نزند. آخر، از کله‌گنده‌های حزب توده بود و همه می‌گفتند رئیس بعدی حزب خواهد شد.

بله، او نورالدین کیانوری بود؛ نوه شیخ فضل‌الله نوری. آن‌قدر زبان‌باز و سیاستمدار بود که می‌گفتند حتی اشرف، خواهر شاه، هم شیفته‌اش شده و به همین دلیل طراحی ساختمان بیمارستان زنان، یعنی بیمارستان امام خمینی فعلی، را به او سپرده است.

خلاصه، نورالدین‌خان آمد، دل مریم‌خانم را ربود و او را به شاخه زنان حزب توده برد. همین شد که مریم‌خانم به «شاهزاده سرخ» مشهور شد و مدتی بعد هم با هم ازدواج کردند.

بعدها مریم‌خانم آن‌قدر پله‌های ترقی را در حزب با سرعت بالا رفت که پس از پایان جنگ، حتی به مسکو رفت و استالین را هم از نزدیک دید.

دو، سه سال بعد از پایان جنگ، اوضاع کاملاً به کام مریم‌خانم و کیانوری بود، تا این‌که دفتر روزگار ورق خورد و رسید به پانزدهم بهمن سال ۱۳۲۷.

محمدرضاشاه در دانشگاه تهران به دست ناصر فخرآرایی ترور شد؛ البته تروری ناموفق.

ناصر فخرآرایی، که نیمی از لاله یکی از گوش‌هایش بریده شده بود و به «ناصر یک‌گوش» شهرت داشت، با حزب توده ارتباط داشت و همین بهانه را به دست شاه داد تا حزب توده را غیرقانونی اعلام کند.

همان شب مأموران شهربانی به خانه مریم‌خانم ریختند، اما فقط کیانوری را دستگیر کردند. مریم هم از ترس، از همان زمان زندگی مخفیانه را آغاز کرد.

زندگی مخفیانه‌ای که ۹ سال طول کشید و سرانجام در سال ۱۳۳۶، همراه نورالدین، که از زندان گریخته بود، مخفیانه از ایران فرار کردند و به آلمان شرقی رفتند.

از مجموعه پادکست مشاهیر جاودانه ایران، پادکست دود شدن پول های زبان بسته را این‌جا بشنوید

انگار قرار نبود مریم‌خانم حتی یک روز خوش در زندگی ببیند. از وقتی به آلمان شرقی رفتند، کیانوری دائم مشغول فعالیت‌های سیاسی بود، اما دیگر دل مریم با سیاست نبود. سیاست برای او چیزی جز شکست و آوارگی نداشت. فضای حزب توده در آلمان شرقی هم فضایی مردانه و زمخت بود و شاهزاده سرخ به ادبیات فرانسه پناه برد و تدریس آن را در دانشگاه لایپزیگ آغاز کرد.

دلش با رمانس‌ها و عاشقانه‌های فرانسوی بود. کسی چه می‌داند؛ شاید در همان روزها بارها به گذشته و آن شاعر خوش‌ذوق فکر می‌کرد؛ همان که نمی‌توانست نگاهش را از او بدزدد، همان که مریم‌خانم از سر لجاجت نادیده‌اش گرفت.

شنیده بود که رهی به بیماری لاعلاج سرطان مبتلا شده و برای درمان به انگلیس رفته است.

مریم‌خانم پیش خودش شاید می‌گفت: «کاش یک بار دیگر ببینمش. کاش به او بگویم از من به دل نگیرد. من باید انتقام پدر و برادرم را از بچه رضاشاه می‌گرفتم؛ کاری که هرگز نشد. من نمی‌توانستم دل به عشق ببندم.»

تا این‌که یک روز از مسکو دعوت‌نامه‌ای برای مریم‌خانم و کیانوری رسید؛ دعوت‌نامه‌ای برای شرکت در مراسم سالگرد انقلاب کمونیستی شوروی.

مریم‌خانم ته‌وتوی ماجرا را درآورد و به فهرست دعوت‌شدگان ایرانی دست پیدا کرد. نامی از رهی معیری در میان نبود. از ارتباطات حزبی‌اش استفاده کرد و با اصرار و پیگیری، بالاخره کاری کرد که روس‌ها رهی را هم دعوت کنند.

اما آیا شاعر، با آن حال و روز بیمار و نزار، راهی شوروی شد؟

کسی چه می‌داند؛ شاید رهی هم دوست داشت برای آخرین بار با مریم‌خانمش خداحافظی کند. آخر، رهی هیچ‌گاه ازدواج نکرد و مریم‌خانم را همیشه مثل جان عزیز می‌داشت.

بله، رهی رنج سفر را به جان خرید و به مسکو رفت. مریم‌خانم هم رفت. اما این تمام چیزی است که ما می‌دانیم؛ چون رهی مدت کوتاهی بعد از آن سفر از دنیا رفت و مریم‌خانم هم هیچ‌گاه حاضر نشد کوچک‌ترین اشاره‌ای به آن دیدار و آن سفر بکند.

سال‌ها بعد، وقتی انقلاب اسلامی پیروز شد، توده‌ای‌ها به ایران بازگشتند و مریم‌خانم و کیانوری هم در میان آنان بودند. حالا دیگر کیانوری دبیر اول حزب شده بود.

اما دیری نگذشت که فعالیت‌های جاسوسی حزب برای شوروی برملا شد. بسیاری از اعضای حزب توده زندانی و حتی اعدام شدند و کیانوری و مریم‌خانم هم به زندان افتادند. گرچه پس از چند سال آزاد شدند، اما کیانوری در سال ۱۳۷۷ درگذشت و مریم‌خانم نیز سال‌های پایانی عمرش را در تنهایی و انزوا گذراند تا این‌که در سال ۱۳۸۶، در ۹۴ سالگی، چشم از جهان فروبست و چراغ عمر یکی از جنجالی‌ترین زنان تاریخ معاصر ایران خاموش شد.

البته پیش از پایان برنامه، بد نیست توضیحی هم درباره تصنیفی بدهم که در ابتدای برنامه با صدای غلامحسین بنان شنیدید. نام این تصنیف «کاروان» است؛ آهنگ آن را مرتضی محجوبی ساخته و شعرش را رهی معیری به یاد عشق ناکامش به مریم‌خانم سروده است.

ارسال به دوستان
فهرست خسارات حملات ایران به آمریکا منتشر شد تمدید لغو پروازهای شرکت هوایی «ایتاایرویز» به اسرائیل لو کوربوزیه؛ معمار نابغه ای که چهره شهرهای مدرن را برای همیشه تغییر داد (+تصاویر) خطیب‌زاده: ایران چاره‌ای ندارد جز اینکه در جنگ تحمیلی از همه ابزارهای مشروع در مقابل متجاوزین استفاده کند شامگاه خونین در بیرجند؛ برخورد مرگبار پراید با تیر برق دو کشته داد تاخت‌وتاز سامانه مونسون؛ ثبت بارش‌های سیل‌آسا و طوفان گردوخاک در سیستان و بلوچستان زنی که نفرت را به عشق ترجیح داد؛ قصه عشق شاهزاده سرخ (+صدا) پیوند غافلگیرکننده لیونل مسی با برزیل؛ رازی که شجره‌نامه ستاره آرژانتینی فاش کرد سفارت آلمان شایعات را تکذیب کرد؛ سفارت در تهران همچنان باز است هویج یا آب هویج؟ کدام یک برای تقویت بینایی و سلامت چشم مفیدتر است؟ برنامه مگا-آرمی؛ تحول شناسایی و ارزیابی ادوات نظامی با هوش مصنوعی (+فیلم و عکس) سخنگوی سپاه: طی ۱۵ روز نبرد ۱۱ هواپیمای جنگنده و بالگرد آمریکایی را منهدم کردیم واژگونی تراکتور در شهرستان میانه مرگ دو جوان را رقم زد استقلال با پنجره بسته و کمبود بازیکن به استقبال لیگ بیست‌وششم می‌رود تیم هاکی پسران ایران عمان را شکست داد و راهی نیمه‌نهایی آسیا شد