عصر ایران ؛ علی نجومی _ پاییز سال ۱۳۲۸ خورشیدی، دهکده لزن در سوییس. پیرمردی با قامت ترکهای و نحیف خود، سرفهکنان و بیرمق، پلههای آسایشگاه مسلولین را بالا رفت. عادت به کمک گرفتن از پرستاران نداشت. به لجاجت و سرسختی مشهور بود. به طبقه سوم رسید و رفت توی اتاقش. کنار پنجره روی صندلی نشست. بدجوری از نفس افتاده بود. این سل لعنتی واقعاً امانش را بریده بود. بیکسی و تنهایی هم مزید بر علت بود در این مملکت غریب. از خستگی پلکهایش مدام روی هم میافتاد.
پادکست را اینجا بشنوید
کسی درِ اتاق را زد. پیرمرد رخصت ورود داد. پرستار جوان سوییسی، خندان، به سمت پیرمرد آمد و به فرانسه گفت: «ملک جان، مژدگانی که خبر خوش دارم.»
انگار ملکالشعرا با کل صورتش لبخند زد. دخترش، پروانه، به دیدنش میآمد. او که ساکن فرانسه بود، بالاخره توانسته بود وقتی را خالی کند و قرار بود آخر هفته به لزن بیاید.
ملک در این سه هفتهای که در آسایشگاه بود، خیلی ایرانی و فرنگی به دیدنش آمده بودند. آخر او بزرگترین ادیب و شاعر ایرانی زمان خود بود و آوازهاش عالمگیر. اما اینها هیچکدام برایش دخترش، پروانه، نمیشدند. او که در ایران خوب زبان فرانسه را آموخته بود، قصد داشت در پاریس به دانشگاه برود. چه آرزوها که ملکالشعرا برای این دختر دردانهاش نداشت.
پروانه در زیبایی و ملاحت و هوش، انگشتنما بود. از کودکی هر جا میرفت، چشمها به سمتش میچرخید. انس و الفت عجیبی هم با پدر داشت. هر وقت شعری را از حفظ میخواند، آبنباتی یا شکلاتی از پدر هدیه میگرفت.
از مجموعه پادکستی درباره کتاب با ما بخوانید، پادکست چرا باید مراقب شوگرددی ها باشیم؟ را اینجا بشنوید
اما در کودکی و نوجوانی، پروانه از همه بیشتر عاشق کبوترخانه پدر بود. گاهی میشد که ساعتها میرفت کنار قفس کبوترها مینشست و بهشان نگاه میکرد و با آنها حرف میزد. همین عشق مشترک باعث دلبستگی بیشتری میان دختر و پدر شده بود.
بعد از مدتی، کبوتری به جمع آن کبوترها اضافه شد که کاکلی دلربا به رنگ آبی آسمان داشت. برای همین پروانه اسمش را گذاشت «کاکلی». کاکلی دیگر شد انیس و مونس پروانه.
یکی دو سالی گذشت. ملکالشعرا به حکم رضاشاه به اصفهان تبعید شد و خانوادهاش هم همراهش به دیار نصف جهان رفتند. اکبرآقا، نوکر ملکالشعرا، که در تهران مانده بود تا مراقب خانه و زندگی ملکالشعرا باشد، مجبور شد یک روز درِ قفس را باز کند. آخه وضع مالیشان آنقدر خراب بود که حتی پول دانه و ارزن هم برای کبوترها نداشت. خلاصه کبوترها را پر داد و رفتند.
اما رودابهخانم، همسر اکبرآقا، فردای همان روز وقتی فهمید اکبرآقا چه خبطی ازش سر زده، به او گفت: «تو که میدونستی این کفترها چقدر برای آقا ملک عزیز بودند، از نون خودمون میزنیم، ارزن تهیه میکنیم.»
و همین کار را کردند و کبوترها برگشتند، الا کاکلی.
ملکالشعرا حالا که توی آسایشگاه منتظر پروانه عزیزش بود، خیلی خوب یادش میآمد که وقتی دوره تبعید تمام شد و به تهران برگشتند و خبر پریدن کاکلی را شنید، چه قلبی ازش شکست.
اما کاکلی پیدا نشد که نشد. این اتفاق باعث شد یک بدبینی عمیق نسبت به عشق در دل پروانه شکل بگیرد و ملکالشعرا آنقدر تیزبین و نکتهسنج بود که این را بفهمد. خیلی تلاش کرد تا بهگونهای روحیه پروانه را عوض کند و دوباره دلش را زنده سازد. اما به هر دری که میزد، بسته بود.
رفتهرفته پروانه گوشهگیر شد. دوست نداشت به غیر از مدرسه رفتن، برای چیز دیگری از خانه خارج شود. مدتی بعد پروانه ادعا کرد که گاهی در خیابان لالهزار، در مسیر منزل به مدرسه، صدای کاکلی را میشنود.
در ابتدا ملکالشعرا و همسرش، سودابهخانم، این حرفهای پروانه را جدی نگرفتند، اما بعد از مدتی پروانه از رو نرفت و گفت: «حتی خونه رو هم پیدا کردم. پدر، ما باید کاکلی رو نجات بدیم.»
خلاصه اصرارهای پروانه باعث شد یک روز پدر و دختر شال و کلاه کنند و بروند دم در خانه مذکور.
در که باز شد، صاحبخانه میانسال ملک را فوری شناخت. احترام فراوانی گذاشت. با صدای بلند خطاب به اهل خانه گفت: «بیایید که ببینید چه مهمانی داریم!»
هوا سرد بود. رفتند اندرونی و چای داغی نوشیدند. ملک اصلاً نمیدانست چهطوری مسئله را بیان کند. هیچی نشده، از خجالت پیشانیاش غرق عرق شده بود.
در همین حین، درِ اتاق اُروسی باز شد و پسر نوجوانی با قامتی رعنا وارد شد. سلامی کرد. چشمان پروانه برق زد. کاکلی در دستان پسر بود.
پسر، کاکلی را داد به پروانه و گفت: «گمونم این مال شماست. میدیدم هر روز دم در خانه میایستید و به صداش گوش میدید.»
پروانه آنقدر خوشحال بود که اصلاً حرفهای پسر را نشنید، اما بهار سخت شگفتزده بود. آخر این پسر از کجا مطمئن بود؟ اما واقعاً کاکلی خودش بود.
یکی دو سالی گذشت. پای جنگ جهانی دوم به ایران باز شد و انگاری ۲۰ سال از آن روزها گذشته بود. دیگر ایام خواستگار آمدن برای پروانه شروع شده بود. ماشاءالله صورتش عین پنجه آفتاب بود و خواستگار داشت، کرور کرور. اما دلش به ازدواج نبود. خودش نمیدانست چشه. نمیتوانست دل به کسی ببنده.
تا اینکه یک روز، توی اتاق مطالعه ملکالشعرا، پدر و دختر خلوت کرده بودند. حرفی نمیزدند و هرکدام مشغول کار خود بودند. انگاری همین کنار هم نشستن کافی بود.
یکهو صدای آشنایی، بغبغوی آشنایی، از پشت پنجره آمد. سر ملک و پروانه سریع چرخید. کاکلی بود.
دویدند توی حیاط. دیگه کاکلی افتاده بود روی زمین و نفسش بالا نمیآمد. توی حیاط، زیر چنار کهنسال، کاکلی را خاک کردند. نفهمیدند چش شده بود. یکهو انگار شعله وجودش خاموش شد.
این فکر همیشه ملک را عذاب میداد که آیا این واقعاً همان کاکلی خودشان بود. تا اینکه یک روز دل را زد به دریا و رفت به همان خانه لالهزار. درِ خانه همان مرد میانسال سابق را باز کرد، اما انگاری ده سال پیر شده بود. ریش سفیدی صورتش را پوشانده بود و پیراهنش تیره بود.
ملکالشعرا جرئت رفتن داخل خانه را در خود ندید. فقط گفت: «تسلیت میگم.»
مرد میانسال سرش را به احترام تکان داد و تعارفی نیمجان به ملک کرد که به داخل برود، اما ملک خداحافظی کرد.
از مغازهای چند خانه آنطرفتر پرسید چه کسی در آن خانه فوت شده. مغازهدار گفت: «پسرشان. دو ماهی میشود.»
ملکالشعرا هیچوقت نتوانست بفهمد آن کاکلی واقعاً کاکلی پروانه بود یا نه. اما تصمیم گرفت در مورد این مرگ چیزی به پروانه نگوید، ولی همیشه همزمانی مرگ آن پسر و مرگ کاکلی را بدیمن میدانست.
اما امروز، توی آسایشگاه لزن، تصمیم داشت بالاخره این موضوع را بعد از این همه سال با پروانه در میان بگذارد.
پروانه وقتی آمد، شوق دیدار، پدر و دختر را برای ساعتی از خود بیخود کرد. اما ملکالشعرا بالاخره دلش را به دریا زد و برای پروانه داستان را بازگو کرد.
وسطهای داستان بود که اشک از چشمان پروانه جاری شد و گفت: «پدر، همه داستان را میدانم. لطفاً ادامه ندید. من میدانستم آن کاکلی مال من نبود. اما علی خودش به من گفت: این کاکلی برای تو. او میدانست به خاطر سل، بهزودی از دنیا میرود.
بعد هم یکجوری صحنهسازی کردیم که شما باورتون بشه. کاکلی هم از دوری علی دق کرد و مرد. من هنوز هم باورم نمیشه چه کار کردم. خیلی خودخواه بودم، پدر، نه؟»
این را که گفت، دل ملکالشعرا هری ریخت و به خودش گفت: «سرنوشت داستان زندگی ما را گویا با سل بستهاند. دست سرنوشت چه بازیها که ندارد.»
هنوز هم قدرت گفتن حقیقت در مورد مرگ قریبالوقوعش را به دختر عزیز از جانش نداشت. کاکلی هم نداشت که به دختر بدهد، شاید از اندوه مرگ پدر کم کند.
خب، اینها بخشهایی از کتاب خواندنی «مرغ سحر»، نوشته پروانهخانم بهار، دختر ملکالشعرای بهار، است که خواندم. این کتاب توسط انتشارات جهان کتاب منتشر شده و به زوایای مختلفی از رابطه این دختر و پدر میپردازد که هر گوشهاش دنیایی از عشق و محبت است.
خدا هر جفتشان را بیامرزد.