عصر ایران ؛ علی خیرآبادی - برای نوشتن از این پدر و پسر با بخشی از نامه مسی شروع میکنم، مسی می گوید: «جدا از برخی گلایهها و بحثها، همیشه حق با تو بود. در نهایت همانطور میشد که تو میگفتی.»
شاید هیچ جملهای بهتر از این نتواند رابطه لئو مسی و پدرش را توضیح دهد. نه جملهای درباره توپ طلا، نه درباره جام جهانی، نه درباره بارسلونا و نه حتی درباره آن همه گل. مسی در طول زندگیاش بارها درباره فوتبال حرف زده است، اما حالا که پدرش رفته، چیزی که بیشتر از همه برایش مانده، همین خاطره ساده است: پدرش اغلب درست میگفت.
خورخه مسی در ۶۸ سالگی و پس از یک دوره بیماری طولانی درگذشت و پسرش، مردی که میلیونها نفر در جهان او را با پای چپش میشناسند، این بار نه به عنوان یک فوتبالیست، بلکه مثل پسری که پدرش را از دست داده، با او حرف زد. متن طولانی مسی برای وداع، بیشتر از آنکه نامهای درباره یک اسطوره فوتبال باشد، روایت مردی بود که ناگهان فهمیده بخش بزرگی از زندگیاش دیگر وجود ندارد.
مسی نوشت هنوز نمیتواند باور کند پدرش رفته است. نه اینکه مرگش را نفهمد؛ اتفاقا میداند که پدرش درد میکشید و رفتن شاید برای او پایان رنج بود. اما دانستن این چیزها چیزی از فقدان کم نمیکند. آدم میتواند بفهمد چرا کسی باید برود و همزمان از رفتنش متنفر باشد. میتواند بداند که دیگر درد نمیکشد و باز هم دلش بخواهد یک بار دیگر صدایش را بشنود.
غم واقعی برای مسی از همینجا شروع میشود: دیگر کسی نیست که بعد از بازی به او پیام بدهد.
پدر مسی فقط پدرش نبود. خودش این را با صراحت نوشت: «تو پدر، دوست و ایجنت من بودی.»
این جمله، اگر کمی درباره زندگی مسی فکر کنیم، معنای بزرگی دارد. پیش از آنکه دنیا لئو مسی را بشناسد، یک پدر بود که او را به تمرین میبرد. مردی که تازه از سر کار برمیگشت و با وجود خستگی، باز هم باید پسرش را به زمین فوتبال میرساند. گاهی مادر این کار را انجام میداد، چون خورخه مشغول کار بود، اما او تقریباً هیچ بازیای را از دست نمیداد.
این بخش از زندگی مسی شاید مهمتر از تمام آن شبهایی باشد که او جام بالا برد. فوتبال برای میلیونها نفر، داستان یک ستاره روی زمین است؛ برای مسی، پیش از آنکه داستان ستاره شدن باشد، داستان پدری بود که او را به تمرین میبرد.
خورخه احتمالاً اولین کسی بود که فهمید پسرش متفاوت است. اولین کسی که فهمید این بچه قرار نیست فقط در کوچه و زمینهای محلی فوتبال بازی کند. اولین کسی که باید برای آینده او تصمیم بگیرد، مذاکره کند، پیگیری کند و در کنار او بماند. بعدها جهان مسی را با قراردادها، باشگاهها و مدیران بزرگ شناخت، اما پیش از همه آنها، این پدر بود که نقش مدیر زندگی او را بازی میکرد.
یکی از زیباترین بخشهای نامه مسی، آنجاست که درباره واکنش پدرش به بازیهای او حرف میزند. میگوید پدرش با دیدن بازیهایش چقدر زجر میکشید و چقدر لذت میبرد اما هیچوقت آنطور که دیگران انتظار داشتند، از او تعریف نمیکرد.
این شاید همان چیزی باشد که در بسیاری از رابطههای پدر و پسر وجود دارد. میلیونها نفر مسی را تحسین کردند، برایش ایستادند، نامش را فریاد زدند و او را بهترین بازیکن جهان دانستند. اما در خانه، یک نفر بود که قرار نبود تحت تأثیر این هیاهو قرار بگیرد.
برای پدرش، او پیش از هر چیز همان پسر بود.
پسرکی که باید به تمرین میرفت، باید بهتر بازی میکرد، باید مراقب خودش میبود و گاهی هم باید حرف پدرش را گوش میکرد. شاید به همین دلیل بود که تعریفهای خورخه برای مسی اهمیت بیشتری داشت؛ چون از طرف کسی میآمد که قرار نبود تحت تأثیر شهرتش قرار بگیرد.
در دنیایی که همه به مسی میگفتند چقدر بزرگ است، پدرش احتمالاً یکی از معدود کسانی بود که میتوانست به او یادآوری کند هنوز همان بچهای است که باید فردا سر تمرین حاضر شود.
غمانگیزترین بخش نامه اما جایی است که فوتبال و مرگ برای لحظهای به هم میرسند.
مسی مینویسد پدرش چقدر میخواست او را در آخرین جام جهانی ببیند. چند روز پیش از آغاز مسابقات، حال خورخه بدتر شد. مادر مسی به او میگفت حال پدرش بهتر خواهد شد و شاید بتواند خودش را به مسابقات برساند. مسی هم به پدرش میگفت آنها به فینال خواهند رسید.
آنها به فینال رسیدند. اما خورخه نتوانست بیاید. این شاید یکی از تلخترین شکلهای شکست برای یک فوتبالیست باشد؛ اینکه تمام چیزی را که برایش جنگیدهای به دست بیاوری و کسی که بیش از همه میخواستی آن را ببیند، دیگر نتواند ببیند.
مسی میخواست قهرمان شود و جام را برای پدرش ببرد. میخواست جام دیگری را به او نشان بدهد. اما خودش هم اعتراف میکند که بدنش دیگر همراهی نمیکرد. میگوید این بار تلاش کرد فراتر از توان جسمیاش بازی کند، اما نتوانست و هرگز احساس خوبی نداشت.
آنچه باقی ماند، جامی بود که پدرش آن را ندید و مسابقاتی که دیگر نتوانستند دربارهشان با هم حرف بزنند.
و فوتبال، ناگهان چقدر کوچک به نظر میرسد.
مسی از یک عادت ساده هم نوشته است: بعد از هر مسابقه منتظر پیام پدرش میماند.
این جمله شاید از همه چیز دردناکتر باشد، چون زندگی اغلب با همین چیزهای کوچک از هم میپاشد، نه با اتفاقات بزرگ. آدم فکر میکند دلش برای یک نفر تنگ خواهد شد، اما بعد میفهمد چیزی که واقعاً از دست داده، صدای تلفن، یک پیام کوتاه، یک نظر درباره بازی یا حتی یک بحث بیاهمیت است.
مسی دیگر بعد از بازی نمیتواند منتظر پیام خورخه باشد.
دیگر کسی نیست بگوید خوب بازی کردی یا بد بازی کردی. کسی نیست درباره ترکیب، گل، تصمیم داور یا تعویض با او بحث کند. کسی نیست که اگر مسی گل فوقالعادهای زد، از خوشحالیاش خوشحال شود و اگر بد بازی کرد، همان پدری باشد که لازم نیست برایش توضیح بدهد او بهترین بازیکن جهان است.
مسی نوشته بود هر روز با پدرش صحبت میکردند و هر وقت تعهدات کاری اجازه میداد، یکدیگر را میدیدند.
حالا «هر روز» تبدیل شده به «دیگر هیچوقت».
این شاید سختترین تغییر زمان برای آدمی باشد که سوگوار است.
در بخشی از نامه، مسی جملهای مینویسد که حتی برای مردی با زندگی او تکاندهنده است: «نمیدانم بدون تو چه کنم، نمیدانم چطور ادامه دهم.»
او حتی از فوتبال هم مطمئن نیست. میگوید من فقط فوتبال بازی میکردم و حالا تردیدهای زیادی دارم که آیا برای مدت طولانیتری به این کار ادامه خواهم داد یا نه.
برای مردی که از کودکی زندگیاش با فوتبال تعریف شده، این جمله عجیب نیست. فوتبال برای مسی فقط شغل نبود؛ زبان مشترک او و پدرش بود. چیزی بود که آنها را کنار هم نگه داشت، چیزی که دربارهاش حرف میزدند، چیزی که خورخه از کودکی در آن همراهش بود.
وقتی یکی از آدمهای اصلی آن داستان حذف میشود، حتی خود داستان هم برای مدتی بیمعنا میشود.
مسی ۳۹ ساله است. او تقریباً هر چیزی را که یک فوتبالیست میتواند به دست بیاورد، به دست آورده است. جام جهانی، کوپا آمریکا، لیگ قهرمانان، توپ طلا و رکوردهایی که احتمالاً سالها دستنخورده خواهند ماند.
شاید زیباترین جمله نامه مسی در پایان آن باشد. او میگوید پدرش همیشه حضور خواهد داشت، بهخصوص در تربیت فرزندانش؛ چون میخواهد آنها را همانطور تربیت کند که خودش تربیت شده است.
این یعنی پدرش قرار نیست کاملاً ناپدید شود.
خورخه دیگر کنار زمین نیست، دیگر بعد از بازی پیام نمیدهد و دیگر نمیتواند به فینال بعدی برسد. اما چیزی از او در خانواده مسی باقی خواهد ماند؛ در شیوهای که لئو فرزندانش را بزرگ میکند، در چیزهایی که به آنها یاد میدهد و در تصویری که از پدر بودن برای خودش ساخته است.
شاید این شکل واقعی ادامه پیدا کردن آدمها باشد. نه در مجسمهها و نه در عکسهای قدیمی؛ در رفتار فرزندانشان.
خورخه مسی پسرش را تا جایی همراهی کرد که میلیونها نفر او را دیدند. از زمینهای کودکی تا بزرگترین ورزشگاههای جهان، از تمرینهای روزانه تا شبهای جام جهانی. اما در نهایت داستان او با لئو نه با یک گل تمام شد، نه با یک جام.
با یک پیام تمام شد.
پیامی که در آن بزرگترین فوتبالیست نسل خود، برای چند دقیقه دیگر فوتبالیست نبود.
فقط یک پسر بود که دلش برای پدرش تنگ شده بود.
و شاید برای همین است که میان تمام جملههای نامه، یک جمله بیشتر از همه میماند:
«جدا از گلایهها و بحثها، همیشه حق با تو بود، بابا.»