عصر ایران؛ امیر صدرا صیام- گاهی از خودم میپرسم ما از فرهنگ چه میخواهیم؟ میخواهیم فرهنگ را زندگی کنیم یا کنترل؟ میخواهیم هنر آینه جامعه باشد یا ویترینی برای نمایش تصویری که دوست داریم از جامعه دیده شود؟ میخواهیم سینما، تئاتر، موسیقی و ادبیات، روایتگر پیچیدگیهای انسان ایرانی باشند یا بلندگوی یک روایت رسمی و بیخطا؟
مصوبه تازه مجلس درباره فعالیتهای فرهنگی و هنری، بیش از آنکه پاسخی به این پرسشها باشد، نشانه نوعی تغییر در شیوه مواجهه با فرهنگ است؛ تغییری از «مدیریت فرهنگی» به «نظارت امنیتی بر فرهنگ». در این مصوبه، از محرومیت دائمی از تولید و همکاری در آثار هنری سخن گفته شده و مفاهیمی چون «چهره سیاه از ایران»، «فرهنگ ضد اسلامی» و فعالیت تحت هدایت یا آموزش نهادهای بیگانه، در کنار مجازاتهای سنگین قرار گرفتهاند.
بحث بر سر این نیست که آیا نفوذ خارجی وجود دارد یا نه. طبیعی است که هر کشوری نسبت به دخالت سرویسهای اطلاعاتی بیگانه حساس باشد و با جاسوسی و عملیات سازمانیافته مقابله کند. مسئله از جایی آغاز میشود که «فرهنگ» در همان دستگاه مفهومی «امنیت» تعریف شود و هنرمند بالقوه نه بهعنوان یک شهروند خلاق، بلکه بهعنوان یک مظنون فرهنگی دیده شود.فرهنگ با دستورالعمل ساخته نمیشود.
هنر با ترس تولید نمیشود. فیلمساز وقتی پشت دوربین میایستد، نمیتواند مثل یک کارمند اداری از خود بپرسد کدام قاب ممکن است در آینده «چهره سیاه از کشور» تلقی شود. نویسنده نمیتواند هر جمله را پیشاپیش در دادگاه احتمالات حقوقی محاکمه کند. موسیقیدان نمیتواند پیش از ساختن اثر، تمام نشانههای ممکن برای «برداشت نامطلوب» را حذف کند. اگر چنین شود، نتیجهاش فرهنگ نیست؛ محصولی است که از صافی ترس عبور کرده است. و فرهنگِ عبورکرده از صافی ترس، دیر یا زود بیجان میشود.
مشکل دیگر، مفاهیم کشدار و تفسیرپذیر است. «چهره سیاه از ایران» دقیقاً یعنی چه؟ آیا روایت فقر، اعتیاد، خشونت، تبعیض، فساد یا مهاجرت، سیاهنمایی است؟ آیا هنرمند موظف است فقط نیمه روشن جامعه را نشان دهد؟ اگر چنین باشد، تکلیف ادبیات انتقادی و سینمای اجتماعی چه میشود؟ بسیاری از مهمترین آثار هنری جهان اساساً از دل همین مواجهه با تاریکیهای جامعه متولد شدهاند.کشوری که از دیدن زخمهای خودش میترسد، الزاماً کشور سالمتری نیست؛ ممکن است فقط آینههایش را شکسته باشد.
از سوی دیگر، محرومیت «دائم» از فعالیت هنری، مجازاتی بسیار سنگین و از جنس حذف انسان از حرفه و هویت اجتماعی اوست. یک هنرمند فقط شغل ندارد؛ زیست هنری دارد. وقتی گفته میشود فردی برای همیشه از تولید یا تهیه اثر هنری محروم شود، در واقع درباره حذف یک انسان از حوزهای سخن میگوییم که سالها برای ساختنش وقت، تجربه و اعتبار گذاشته است.
فرهنگ را نمیتوان با منطق «حذف» اداره کرد. ممکن است بتوان یک فیلم را توقیف کرد، یک کتاب را منتشر نکرد، یک کنسرت را لغو کرد یا هنرمندی را از کار محروم کرد؛ اما نمیتوان با چنین ابزارهایی میل جامعه به روایت کردن، پرسیدن و خلق کردن را از بین برد.تاریخ فرهنگ نشان داده است که فشار، فرهنگ را متوقف نمیکند؛ فقط مسیر بروز آن را تغییر میدهد.
وقتی امکان گفتوگوی رسمی کم شود، روایتها به شبکههای غیررسمی میروند. وقتی سینما نتواند واقعیت را روایت کند، مخاطب سراغ روایتهای دیگر میرود. وقتی موسیقی رسمی از تجربه زیسته مردم فاصله بگیرد، موسیقی زیرزمینی رشد میکند. وقتی کتاب نتواند پرسشهای جامعه را بیان کند، جامعه پرسشهایش را در جای دیگری مطرح میکند.
این همان جایی است که باید میان «مدیریت فرهنگی» و «مهندسی فرهنگی» تفاوت گذاشت. مدیریت فرهنگی یعنی فراهم کردن امکان تولید، حمایت از هنرمند، توسعه زیرساخت، آموزش، گفتوگو، نقد و افزایش دسترسی مردم به آثار فرهنگی. اما مهندسی فرهنگی یعنی اینکه از بالا تعیین کنیم چه چیزی باید گفته شود، چه چیزی نباید گفته شود و چه تصویری از جامعه مجاز است دیده شود.
فرهنگ اما مهندسیپذیر نیست. میتوان برای فرهنگ بودجه تعیین کرد، نهاد ساخت، جشنواره برگزار کرد و سیاستگذاری کرد؛ اما نمیتوان روح فرهنگ را با بخشنامه تولید کرد. فرهنگ حاصل تجربه تاریخی، زندگی روزمره، خاطره جمعی، زبان، رنج، شادی، عشق، شکست، امید و حتی اعتراض مردم است.اگر نگرانی اصلی، ایران و تصویر ایران است،
شاید بهترین راه دفاع از چهره کشور، اجازه دادن به روایتهای متنوع از ایران باشد. ایران فقط یک تصویر ندارد. ایرانِ واقعی همزمان زیبا و زخمخورده، امیدوار و خسته، سنتی و مدرن، مذهبی و غیرمذهبی، شاد و غمگین، موفق و ناکام است. حذف بخشهای ناخوشایند این واقعیت، تصویر ایران را زیباتر نمیکند؛ غیرواقعیتر میکند.
ایران برای دیده شدن به هنرمندانی نیاز دارد که بتوانند دربارهاش سؤال کنند، نه فقط هنرمندانی که بتوانند از آن تعریف کنند. فرهنگ را نمیشود با نگاه سرهنگی مدیریت کرد؛ همانطور که نمیتوان شعر را با آییننامه سرود.
هنر اگر قرار باشد فقط مجری سیاست فرهنگی باشد، دیگر هنر نیست؛ تبلیغات است. و شاید بد نباشد سیاستگذار فرهنگی پیش از آنکه از «چهره سیاه ایران» بترسد، از یک خطر بزرگتر بترسد: روزی برسد که هنرمند دیگر هیچ چهرهای از ایران نشان ندهد؛ نه سیاه، نه سفید، نه خاکستری. فقط سکوت. جامعهای که هنرمندانش را وادار به سکوت کند، الزاماً جامعهای بافرهنگتر نیست؛ فقط جامعهای است که صدای کمتری از خودش میشنود.