عصر ایران؛ مهرداد خدیر- خبر بازگشت مسعود بهنود روزنامهنگار سرشناس و کهنهکار به ایران -که از زبان خود او اعلام شده- قابل توجه و امیدوار کننده است.
نه به این خاطر که خود، روزنامهنگارم و از زمانی که دانستم واژه چیست و سیاست کدام است، مقالات و برنامههای تلویزیونی و نوشتههای او را دنبال کردهام - و بیاغراق سر به 50 سال میزند - یا بی آنکه تعمّدی در کار باشد رگههایی یا رشحاتی از آن سبک را برخی در نوشتههای این قلم هم جُستهاند یا گمان بردهاند تأثیر پذیرفتهام.
یک ماه قبل - 28 مرداد 1405 خورشیدی- او 80 ساله شد. از این رو قصد یا اعلام بازگشت به ایران بعد از بیش از 20 سال و در 80 سالگی برخی از دوستداران او را نگران ساخته که شاید به بیمارییی دچار است و برآن است که در همین خاک.... (و این جمله را نباید ادامه داد تا خبر خوب به بیم و نگرانی بدل نشود).
هر که اهل رسانه و کتاب و تاریخ معاصر باشد او را میشناسد و اگر هم نشناسد با یک جستوجوی ساده در اینترنت اگر نه با فهرست انبوه مقالات و یادداشتها که دست کم با نام کتابهای بهنود روبهرو میشود که برخی شهرت بیشتری دارند و به چاپهای متعدد رسیدهاند همچون: این سه زن، امینه، خانوم، کشتگان بر سر قدرت و 275 روز دولت بازرگان.
او در حالی از ایران رفت که در مقالۀ مشهوری که بعدتر عنوان کتابی هم شد و ظاهرا در واکنش به برنامۀ هویت تلویزیون تأکید ورزیده بود: «ما میمانیم» ولی وقتی گرفتار دو سعید شد (امامی و مرتضوی) ترجیح داد بعد از آن زندان کوتاهمدت در تابستان 79 همراه شمس الواعظین به سفری رود اما حین آن حکمی صادر شد که پیامی که از آن دریافت این بود که راه بازگشت بسته است.
کمی بعدتر تلویزیون فارسی بیبیسی به راه افتاد و ماندگار شد تا حالا و بیش از 20 سال گذشت اگرچه مدتهاست با آن شبکه همکاری ندارد.
در تمام این سالها اما به ورطۀ افراط نیفتاد یا کوشید نیفتد؛ در سال 92 و همان شبی که خبر رد صلاحیت هاشمی رفسنجانی در میان ناباوری همگان اعلام شد او نخستین کسی بود که پیشبینی کرد این موج حمایت میتواند پشت سر حسن روحانی قرار گیرد و او را به ریاست جمهوری برساند؛ چنین هم شد.
یک بار از مصطفی تاجزاده شنیدم که مسعود بهنود جوری از اصلاح طلبان دفاع میکند که ما را شرمنده میسازد چرا که هیچ کاری برای او انجام ندادیم و تازه از او فاصله میگرفتیم. (واقعیت این بود که حتی بیش از برخی اصلاحطلبان برای خاتمی حرمت قائل بود.)
جنس روزنامهنگاری او را با تاریخ میشناسند و البته نمیخواست اشارات و یادآوریهای قصهوارۀ او بی سند جلوه کند و علاقۀ خود به برخی از چهرهها را پنهان نمیکرد و سرآمدشان دکتر مصدق و نیز انزجار از بعضی دیگر و باز پیشاپیش همهشان اسدالله عَلَم: "کدخدامنش خبیثی که برای خودشیرینی به دفعات از ارباب خود جلو میافتاد."
اوایل تلویزیون فارسی بیبیسی که انتخاب 5 ایرانی شاخص در تمام تاریخ ایران را به نظرخواهی گذاشته بودند بهنود یکی از داوران بود و وقتی نام نادرشاه افشار مرحله به مرحله جلو میآمد یادآور شد قرار بود آن 5 نفر کسانی باشند که هر جای جهان که گفتیم ایرانی هستیم و خواستند نام 5 شخصیت برجسته تمام تاریخمان را با سری بلند و گردنی افراشته و بیبیم واکنش مخاطب بر زبان آوریم از عهده برآییم و گفت: من خود از علاقهمندان نادر شاهام اما آیا در کشوری با عظمت و جمعیت هند میتوانیم از نادر بگوییم یا باید منتظر تندترین واکنشها باشیم و با همین منطق کار را جلو برد (و البته در آن زمان بازار رضاشاه پررونق نبود و واقعا در فهرست نبود تا بگوییم بهنود حذف کرد یا نه) ولی به هر رو در نهایت انتخابی درخور توجه صورت گرفت:
اول از همه ابنسینا که همهجای دنیا شناخته است. دوم زرتشت که نام او با ایران گره خورده. سوم: فردوسی به خاطر شاهنامه و نقش او در احیا و ماندگاریِ زبان فارسی. چهارمی اما دکتر محمد مصدق بود و جالب از این حیث که میدانیم بیبیسی به عنوان برند رسانهای بریتانیا شهرت دارد و مصدق پنجه در پنجۀ انگلستان درافکنده بود و میتوانم این را به حساب علاقۀ بهنود بگذارم نه در هدایت داوری که در قانع کردن داوران دیگر برای حذف کسانی که با آن معیار پیش گفته تطابق نداشتند و پنجمی را به یاد ندارم حافظ بود یا دیگری.
با گرایش سیاسی بهنود هم موافق نباشید یا او را همچون برخی به نمکناشناسی دربارۀ امیر عباس هویدا متهم کنید که باید قبل از "معمای هویدا"ی عباس میلانی دربارۀ او میگفت و مینوشت و دستکم از قتل او قبل از اجرای حکم اعدام در سحرگاه روز بعد، اما روزنامهنگاری و یک عمر پژوهش دربارۀ تاریخ معاصر و سبک خاص و قلم شیرین و اعتدال و میانهروی او قابل انکار نیست.
در ادامه به بهانۀ خبر بازگشت او نکاتی را خواهم آورد که شاید سر به 20 فقره بزند. تنوع و تعدد از این رو که میدانم دو طیف با بازگشت او مخالفاند:
نخست: اقتدارگرایان تمامیتخواهی که ایران را مِلکِ طِلقِ خود میدانند یا تنها روزنامۀ کیهان را میخوانند و بهنود و دیگران را از چشم آقای شریعتمداری داوری میکنند و پای او را به پروندۀ قتلی در خانه ای که بهنود و شاملو هم بودهاند باز می کنند چه رسد به موارد دیگر!
گروه دوم اما سلطنت طلباناند که ناراضیاند چون در دو جنگ 12 و 40 روزه به جای تأیید، سودای تغییر با تشویق و تشجیع و تطهیر تجاوز خارجی را تقبیح کرد و تخریب ایران با هدف برانداختن نظام سیاسی را غیر اخلاقی دانست و در عین حال یادآور شد امکانپذیر هم نیست.
(اگرچه گفته میشود دو خط موازی هیچگاه به هم نمیرسند ولی در صحنۀ سیاست در ایران کم نیست مواردی که دو خط موازی به هم میرسند و یکی هم این که در فحش و ناسزا به اهل قلم، سلطنتطلبان خارج نشین و اصولگرایان رادیکال در داخل دستکمی از هم ندارند و مثالی اند بر این که گاه در سیاست دو خط موازی به هم میرسند).

و اما آن 20 نکته:
1.حق شهروندی؛ بازگشت به ایران خاصه پیرانهسر حق هر شهروند است. مطابق قوانین هم ممنوعالورود نداریم اگرچه ممنوعالخروج داریم. میتوانند کسی را بعد از ورود از خروج، منع کنند یا برای او پروندهای به جریان اندازند اما کسی را نمیتوان از ورود و مراجعت به میهن بازداشت. چه یک شهروند عادی باشد و چه روزنامهنگاری مشهور با بیش از 50 سال قدمت. البته هر چه آن شخص بیشتر مورد توجه افکار عمومی باشد در تشویق دیگران به بازگشت هم مؤثر است و در صورت مواجهۀ منفی در انصرافشان.
2. در غیاب آن که نیست؛ درست وقتی بهنود در خارج از ایران به سرمیبرد و قصد بازگشت داشت سعید مرتضوی حکمی علیه او را به جریان انداخت. قطعا با این هدف که بترسد و بازنگردد. بهنود هم داعیۀ انقلابیگری نداشت. اکبر گنجی نبود و همان چند ماه حبس را هم به دشواری تحمل کرد و طبعا بازنگشت. تخصص سعید مرتضوی همین رماندن و کوچاندن بود و تازه به آن می بالید که "شرشان را کم کرده"! برای بازنگشتن چه انگیزهای بالاتر از این که سر و کار شخص دوباره با او نیفتد؟ مدیر مسؤول روزنامهای که در آن اشتغال داشتم یک بار گفت در هر چه میخواهید بنویسید تنها ملاحظۀ مرا از این حیث داشته باشید که مرا گیر آدمی نیندازید که نه شخصیت حقوقی دارد نه تقوای سیاسی و نه پرنسیب اداری.
3. دوگانهسازان؛ سلطنت طلبان برانداز اصرار دارند بگویند دو گونۀ سیاسی بیشتر وجود ندارند. یا حامی تمام عملکردِ جمهوری اسلامی یا سلطنت طلب و برانداز و دیگران را به رسمیت نمیشناسند. دوگانهسازی البته در نهاد ایرانیان است چندان که دکتر شریعتی هم میگفت یا حسینی هستی یا یزیدی و اگر نیستی باید زینبی باشی در حالی که در همان زمان امام حسین خیلیها نه با امام حسین به کربلا رفتند یا اصلا باخبر نشدند و طرفدار یزید هم نبودند و شجاعت زینب را هم نداشتند و البته از خبر کشتن اهل بیت پیامبر غمگین شدند. همین دوگانه سازی که یا با آنهایی یاباما، مانع بلوغ سیاستورزی در ایران شده است. یکی از وجوه مثبت بهنود همین است که این گزاره را نقض میکند.
4. حیران از تغییر در خیابان؛ بدون تردید در همان بدوِ ورود و روزهای نخست بازگشت و حین گشت و گذار در شهر مجذوب یا حیران ایران جدید خواهد شد و اگر حوصله داشته باشد در این باره خواهد نوشت و اولین نکته بیگمان برکشیدن نسل تازه و دختران و زنان گیسو به باد سپرده است چندان که توجه یاسر میردامادی را هم در سفر اخیر جلب کرد و نوشت: منچستر در انگلستان اسلامی شده و مشهدیهای کافه نشین بسیار و چهرۀ تهران کاملا تغییر کرده است.
در یکی از همان مجلاتی که بهنود در آنها مینوشت سیمین بهبهانی که در زادروز مسعود بهنود ( 28 مرداد) درگذشت در بیان خاطرهای گفته بود: روزی به ادارهای مراجعه کردم و در میانۀ راه دیدم نگهبان به دنبال من میدود و فریاد میزند: خانم بهبهانی گوشتان، گوشتان! تصور کردم لابد اتفاقی افتاده و مثلا از آن خونی میچکد چون قاعدتا لای دیوار که نمانده بود! به سرعت خود را به دست شویی رساندم تا مقابل آینه هر دو گوش را ورانداز کنم و دیدم مثل همیشه است! نگهبان اما که بیرون دستشویی و متمایل به بخش مردان ایستاده و منتظر خروج من بود تا مرا دید باز فریاد زد خانم، گوشتان! گفتم چه شده مگر؟ گفت: از زیر روسریتان بیرون است!
قطعا اولین نکته که به چشم بهنود خواهد آمد تنوع پوشش دختران و زنان است که با ۲۰ سال قبل قابل قیاس نیست. تو بگو با ۵ سال پیش!
5. مسافر اتوبوس ارمنستان؛ همین دو هفته قبل دکتر جواد مجابی درگذشت؛ یکی از مسافران اتوبوس ارمنستان که سعید امامی میخواست او و 20 نویسنده دیگر را به ته دره بفرستد! مسعود بهنود هم یکی از آن ۲۰ نفر دیگر بوده است. دربارۀ دکتر مجابی نوشتم 30 سال بعد از آن زندگی کرد. دربارۀ بهنود میتوان نوشت 30 سال بعد از آن به ایران بازمیگردد تا همچنان زندگی کند.
آن 21 مسافر نویسنده اینها بودند: مسعود بهنود، محمد علی سپانلو، علی باباچاهی، جواد مجابی، سیروس علینژاد، امیر حسن چهلتن، بیژن بیجاری، بیژن نجدی، محمدِ محمدعلی، شهریار مندنیپور، شاپور جورکش، منصور کوشان، علی صدیقی، مجید دانشآراسته، فرشتۀ ساری، مسعود توفان، حسن اصغری، منوچهر کریمزاده، کامران جلیلی، محمود طیاری و فرج سرکوهی ( مجموعا 21 نفر).
متهمکنندگان بهنود به سازش بعید است لحظات تلخ مواجهه او با مرگ در گردنۀ حیران در 50 سالگی ( مطابق سناریوی سعید امامی برای حذف) و روبهروشدن با سعید مرتضوی در چند سال بعد را تجربه کرده باشند و از این رو در عنوان آوردهام: بعد از کابوس دو "سعید".
6. اثر ورای صاحب اثر؛ هر نویسنده جدای شخصیت حقیقی و طبیعی خود در آثار خود نیز متبلور است. ممکن است با آرا و باورهای کسی یا سبک زندگی شخصی موافق نباشیم ولی بر اساس نظریۀ "مرگ مؤلف" اثر عیناً همان صاحباثر نیست. کما این که میتوانیم فیلمی را دوست داشته باشیم و فیلمساز را نه یا به عکس.
همچون علاقه به آثار حاتمیکیای متقدم در عین نگاه متفاوت با او یا دوست داشتن مسعود کیمیایی با وجود نپسندیدن آثار متأخر.
کیست که نداند رهبری فقید شیفتۀ کلمه و واژه و شعر بود و گویا حتی از برخی اشعار شاملو به وجد میآمد و خود نیز در بیان و قلم میکوشید واژگان نو را به کار برد. روشن است که از زاویۀ سیاسی و عقیدتی او خبر داشت اما بحث در اینجا دیگر بود. دربارۀ بهنود هم چه بسیار مخاطبان که سالها با آثار او زندگی کردهاند و طبعا دوست دارند او را در ایران ببینند یا مجال انتشار اثری تازه را بیابد یا همین 20 سال را قلمی کند بهنود برای آنها نه آن چهرۀ آشکار در قاب تلویزیون فارسی بیبیسی که سیمای پنهان نویسنده در ورای کتابهاست.
7. نکتۀ عبرت آموز؛ این که بیش از 20 سال قبل مسعود بهنود و ماشاءالله شمسالواعظین با حکم سعید مرتضوی به زندان افتادند و حالا آقای شمس عضو شورای اطلاعرسانی دولت پزشکیان است و دیگری به میهن بازمیگردد و خبری از رییس دادگاه مطبوعات و دادستان سابق در صحنۀ قضا و سیاست نیست و احتمالا به ساختوساز در زادگاه خود در تفتِ یزد مشغول است از نکات عبرتآموز است و شاید خود نویسندۀ چیره بر بر تاریخ و ادبیات روزی دربارۀ عبرتهای تاریخ بنویسد و با این شعر خاقانی شروانی آغاز کند: هان! ای دل عبرتبین، از دیده عِبَر کن، هان/ ایوان مداین را آینۀ عبرت دان...
۸. رد پیشنهاد وسوسهگر؛ شنیده شده مسعود بهنود پیشنهاد همکاری با تلویزیون اینترنشنال با سه برابر دستمزد سالانه را رد کرده بود. اگر چنین باشد اختلاف آن در 5 سال عددی بالغ بر 500 هزار پوند است. به عبارت دیگر آقای بهنود روی 500 هزار پوند پا گذاشت و پاسخ منفی داد و حالا باز میگردد. حال آن که چه در این مُلک و چه بیرون آن بو دادن گوشت به خاطر آن است که دست گربه به آن نرسیده.
۹. تکرار فحاشی به نامجو؛ قابل پیشبینی است که باز هم کسانی در داخل و خارج دهان به فحاشی بگشایند اما هیچ یک از دو طرف چه در داخل و چه در خارج حرف تازهای در این بای ندارند. جز آن که تندروهای جدیدی که اهل کتاب و مقاله نیستند و پیشینهای از این نویسنده ندارند یک چند همان تهدید یا خواست را که دربارۀ محسن نامجو گفتند تکرار کنند. هر چند بهنود حاشیۀ غیر سیاسی مورد علاقۀ فخاشان ندارد یا کم دارد یا مراقب بوده.
۱۰. بی فعالیت رسانه ای؟؛ اگر از مسعود بهنود خواسته باشند کار رسانهای انجام ندهد و نهایتا دستی به آثار قبلی خود بکشد نمیتوان امیدوار بود که این یک پروسه برای بازگرداندن مرجعیت رسانهای باشد. این احتمال هم وجود دارد که با اطلاع از بازنشستگی یا کنارهگیری از کار سیاسی یا حرفهای حساسیتهای قبلی زدوده فروکاسته باشد.
در واقع دو نوع بازگشت داریم: یکی بدون فعالیت اجتماعی و در قالب سفر یا اقامت شخصی و دیگری با فعالیت اجتماعی و دومی را میتوان به منزلۀ تغییر نگاه و تعدیل دانست. (حداقل انتظار این است که مجلات معتبر با او به گفتوگو بنشینند).
۱۱. نفر بعدی کیست؛ بر اساس ضربالمثل " با یک گل بهار نمی شود" بازگشتهای انفرادی و جداجدا پیام مورد انتظار جامعه را ابلاغ نمیکند و باید دید به روند تبدیل میشود یا نه و مثلا آیا دکتر سروش هم چنین تصمیمی دارد. یا تصمیم او جامهٔ واقعیت میپوشد؟ با توجه به این که میدانیم حساسیت گروههای فشار به او بیش از بهنود است.
۱۲. پیام تغییر در عصر جدید؛ حاکمیت جدید نباید از تفسیر پیام تغییر از برخی خبرها نگران باشد. به هر حال ایران بعد از 9 اسفند 1404 ناگزیر از اتخاذ رویههای تازه است. خود آیتالله خامنهای هم اگر در روز نخست جنگ هدف قرار نگرفته بود احتمالا بعد از جنگ 40 روزه تغییراتی در نحوۀ حکمرانی ایجاد میکرد. چنان که بعد از جنگ 12 روزه با تأکید بر ایران و میهن نشانههایی بروز یافت که اگر ادامه مییافت وضعیت دیگری را شاهد بودیم.
۱۳.باز هم نیمۀ پنهان؛ قابل حدس است که روزنامۀ اصلی مخالف روشنفکران که برای هر یک پروندهای تدارک دیده و به عنوان نیمۀ پنهان منتشر میکرد از لابهلای انبوه نوشتهها در گذشته جملاتی بیابد و اساسا بر اساس رویکرد امنیتی برای هر کسی فایلی جداگانه دارند که طرف فلان جا چه گفته یا چه نوشته است.
آزادی بیان و قلم اما به معنی آن است که عمل شخص معیار تشخیص جرم باشد نه قول و نوشتۀ او. جدای اینها این جماعت تا کی میخواهند گذشتۀ آدمها را بکاوند؟ در همان سال 79 مرتضوی در دادگاه بهنود را به شرب خمر هم متهم کرد و مستند او بطریهای شراب در ویلایی بود که در آن چند روز اقامت داشته است. اگرچه معلوم نبود راست میگوید یا بلوف یا یکدستی میزند اما بهنود یادآور شد: چون باور نمیکنید باید بگویم ناراحتی معده دارم و مطلقا نمیتوانم نوشیدنی الکلی مصرف کنم. ثانیا ویلای شخصی نبوده و آدمهای مختلف از آن استفاده میکنند و بطری خالی را برخی به عنوان دکور هم در خانه نگاه میدارند ثالثا مگر به این اتهام بازداشت کردهاید؟
۱۴. در حسرت مشابه؛ در آیین تشییع دکتر جواد مجابی وقتی یکی از سخنرانان یادآور شد روزی از ورود او به روزنامۀ اطلاعات جلوگیری کردند از خود پرسیدم مجابی دیگر به روزنامه نرفت ولی از آن پس این همه کتاب و محتوا را در خانه تولید کرد. آنها که مانع ادامۀ کار او شدند چه؟ چند تا مجابی تحویل جامعه دادند؟
تازه این اطلاعات است که شهره است به حسن خُلق از دوران مرحوم دعایی. این یکی چه؟ در این سیوچند سال که در اختیار مدیر فعلی است چند تا بهنود به لحاظ تخصصی و نه اعتقادی پرورش دادهاند به این معنی که به ذوق و شوق خواندن یادداشت آن روزنامهنگار روزنامه را تهیه کنند؟ یکی از دلایل سعید امامی در سر این جماعت را زیر آب کردن یا سعید مرتضوی برای بستن و بیکار کردن حسادت بود و این که خودشان این نگاه و قلم را ندارند و هر چه بودجه صرف میکنند به خروجی مطلوب نمیرسند.
۱۵. فاصله از اوج؛ واقعیت این است که نثر مسعود بهنود در 20 سال گذشته از قدرت و قوت پیشین فاصله گرفته و دلیل آن تنها افزایش سن نبوده است. نسبت روزنامهنگار و جامعه مثل ماهی و آب است. در تبعید که نمیتوان روزنامهنگاری کرد.
محمود دولتآبادی میگوید اتومبیل آمریکایی قدیمی خود را نگاه داشته چون به بهانۀ تعمیر آن به مکانیکیها میرود و از گفتار آنها واژههای تازه میآموزد. او البته برج عاجنشین نبوده و در جوانی کارگری و بازیگری هم کرده اما واژه را در متن جامعه باید جُست. اتفاقا نبودِ سانسور سبب نشد بهنود در بیرون ایران کار خارقالعادهای انجام دهد یا کتابی بنویسد که چون زر ببرند جز این که مجال حضور در استودیو تلویزیون بیبیسی فارسی را پیدا کرد که در صدا و سیمای ایران فراهم نبود. چون از ابتدا که کار رسانه انجام داد در هر سه عرصهٔ صدا و تصویر و کتابت فعال بود و بعد از انقلاب و قبل از مهاجرت از صدا و تصویر بازمانده بود.

۱۶. نه چون جلال؛ این روزها دارم جلد اول یادداشتهای روزانۀ جلال آلاحمد را میخوانم. ظاهرا قرار بر انتشار عام نداشته و به همت خواهرزاده بعد از 70 سال منتشر شده و بسیار گرم خواندنی است و پاسخی به یاوه گویانِ منکرِ کاریزما و شکوه جلال.
یادداشتها از حیث فاشگویی و رهایی کلمات چیزی است در مایههای همان "سنگی بر گوری" و بدون روتوش و حجاب. در همین کتاب و در صفحه 66 و در همان اوایل ماجرای ترجمۀ کتاب " محمد آخرالزمان" نوشتۀ "پوا کازانوا"ی فرانسوی را نوشته که سلمان رشدییی بوده برای خودش و کم مانده بود مترجم - جلال- را به سرنوشت کسروی دچار کند و قِسِر درمیرود احتمالا با وساطت آقای طالقانی و البته خود اذعان میکند به خطایی که داشت سر او را بر باد میداد.
وقتی نویسندۀ معیار در جمهوری اسلامی که بزرگراه مهمی در تهران به نام اوست و بزرگترین جایزۀ ادبی هم باز به نام اوست و او را جلال آلقلم لقب دادهاند و به خاطر "غربزدگی" میستایند و به کارهای دیگر او کاری ندارند چنین پیشینهای دارد قاعدتا باید دست از سر نوشتههای سابق مسعود بهنود هم بردارند در حالی که هرگز چنین آثاری در کارنامه او نیست اما بعید نیست باز بخواهند انگ بزنند به هویدا نزدیک بوده یا مورد وثوق او بوده تا جایی که حامل پیام مکتوب نخستوزیر آن دوران برای ژان پل سارتر بیش از آن که او را از چشم مخاطب بیندازد هویدا را بزرگ میکند!
۱۷. بادهفروش از کجا شنید؟؛ این نوشته به قصد آن نیست تا از مقامات بخواهد ستاد بازگشت و مراسم استقبال راه بیندازند یا وقتی بازگشت کسی نگوید بالای چشم او ابروست. بلکه هم او باید بنویسد و هم دیگران نقد کنند. شاید 30 سال قبل بهترین نقدی که بر کتابی از او خواندم به قلم نویسندۀ بزرگی بود که نکتۀ جالبی را یادآور شد. آقای بهنود نوشته بود: فرح با لباس خواب پشت در ایستاده بود و آن نویسنده پرسیده بود موقعیتی که فرح با لباس خواب پشت در ایستاده باید خلوت همایونی باشد. شما آنجا چه کار میکردید یا چگونه باخبر شدید؟!
یک بار دیگر هم وقتی رازی از کتاب اسماعیل رایین را فاش کرد منتقدی پرسید:
سّر خدا که عارفِ سالِک به کس نگفت
در حیرتم که بادهفروش از کجا شنید
و این یکی را سال ۱۳۶۹ در مجله آدینه پاسخ داد. این که اسماعیل رایین برای چاپ کتاب خود (فراموشخانه و فراماسونری در ایران) به وساطت اسدالله علم یک باج بزرگ داد و چند باج کوچک و آن باج بزرگ به قصد امکان انتشار، فراماسون جلوه دادن دکتر مصدق به استناد عضویت او در جامع آدمیت بود در حالی که خوب میدانست آن قسمنامه هیچ دلالتی بر عضویت دکتر مصدق در لژ فراماسونری نداشت.
در همان نوشته برای آن که بغض علم از مصدق حتی بیش از شاه را نشان دهد خاطرهای نقل کرد که وقتی سخنی از شاه درباره مصدق را تیتر روزنامه کرد (اگر هم مصدق مانده بود ۱۵ روز بعد تودهایها او را سرنگون میکردند) خانزاده بیرجندی (عَلَم) به واسطه گفته بود اعلیحضرت هم فرموده باشند من اجازه نمیدهم اسم او در روزنامه چاپ شود.
غرض این که نگاه ذبیحالله منصوریوار نداشت و گاه مانند مورد مصدق تمام و کمال در مقام دفاع برمی آمد و اصرار داشت رایین باج داده تا کتاب او چاپ شود همچنان که نام ماسونهای مشهوری چون دکتر اقبال و پهلبد و مصطفی تجدد را برداشت.
۱۸. بعد از دوقطبی؛ اگر محاصرۀ دریایی تمام شود و ترامپ هم از خر شیطان پایین بیاید و تنگۀ هرمز باز شود و وضعیت به حال عادی بازگردد جامعه نفسی میکشد و از این دو قطبی خلاص میشود و آن گاه این حضور و بازگشت معنی متفاوتی خواهد داشت.
احمد زیدآبادی در نشست اخیر در دفتر توسعۀ رسانه میگفت اکثریت افرادی که با او مواجه میشوند مواضع معتدلانه و جنگستیز و میل به اصلاح به جای جنگ و ویرانی را میپسندند. دست کم اگر قبل از جنگ چنین نبودند اکنون این اتفاق افتاده و مسعود بهنود هم قاعدتا بین مردم خواهد رفت و از این نظر به یک سنجه بدل میشود.
۱۹. در حیات و نه در ممات؛ چه خوب است که یک روزنامه نگار با 30 سال سابقۀ کار حرفهای دربارۀ روزنامهنگاری دیگر از نسل قبل با بیش از 50 سال پیشینۀ این کار بنویسد و آن هم نه در ممات که در حیات او که به بهانۀ بازگشت به میهن.

باری. به عمد این حکایت را به تطویل و تفصیل و تمثیل و نه مانند فقرات مشابه در 10 مورد که در 20 فقره نوشتم. چرا همیشه دربارۀ اهل سیاست و ادبیات و دیگر صاحبان فنون بنویسیم و دربارۀ خود روزنامهنویسان ( به تعبیر سیروس علینژاد که سرآمد همه است) نه؟
میدانم برخی را خوش نیامده و خواهند گفت غلظت آن زیاد بود اما ستایشها و خرسندیها متوجه اصل بازگشت و قلم و کلمه است و همانگونه که مسعود بهنود سینه را از کینهها شسته آنها نیز نباید اختلافات طبیعی قدیمی را تازه کنند اگرچه بعید است پرشمار باشد.
نکته 20 و پایانی هم این که:
روزنامهنگارانی از جنس موضوع این بحث از این رو هم درخور توجه و قدرشناسیاند که این حرفه را چنان اعتلا و ارتقا دادند که دیگر انگ میرزابنویس فلان شخص و فلان حکومت بر آن ننشیند.
روزگاری اهل کتاب و فکر خود را برتر از روزنامهنویسها -یا به قول شیخ محمد یزدی روزنومهچیها میدانستند- و هنوز هم دکتر شفیعی کدکنی به سبک قدما یا به تعبیر مرحوم ایرج افشار "قُدَبا" - تلفیق قُدما و اُدبا!- ناخواسته گاه از روزنامهنگاران نه با تکریم که با تحقیر یاد میکند چون فکر خود را به سرعت به روی کاغذ و مانیتور میآورند و مثل محققین روی یک موصوع دو سال وقت نمیگذراند.
اکنون اما شهرت بزرگان به توجه رسانههاست و روزنامهنگاری در قالبهای مختلف همچنان کاری تخصصی است و نه هوش مصنوعی و نه هیچ دستاورد دیگر جای انسان را نمیگیرد!
نهایت این است که از این پس هوش مصنوعی همین نوشته را برای دیگری ارایه خواهد کرد!
این جایگاه را امثال بهنود ایجاد کردهاند و البته قبل یا همدوش او کسانی چون سیروس علینژاد، فریدون صدیقی، زندهیاد علیرضا فرهمند، محمد بلوری، محمد قائد و البته جلوتر شمسالواعظین تا میرسیم به رفقای خودمان بعد از دوم خرداد ۷۶.
به خانه خوش آمدی آقای روزنامهنگار!