فیلم بیشتر »»
کد خبر ۱۱۹۷۷۱۰
تاریخ انتشار: ۲۰:۲۶ - ۱۸-۰۷-۱۴۰۵
کد ۱۱۹۷۷۱۰
انتشار: ۲۰:۲۶ - ۱۸-۰۷-۱۴۰۵
پادکست مشاهیر جاودانه ایران

سقوط یک مجسمه مشهور / بدرالملوک والا (+صدا)

بدرالملوک والا
کشور هم شلوغ شده بود و همه جا صحبت از مرگ بر شاه بود دیگه هفته ای یکی دو بار بیشتر همدیگر را نمی دیدند. 

 

عصر ایران ؛ علی نجومی ــ  زمان حوالی میانه دهه 1350 

نصیر کارگر کوره پزخانه به دیوار کوره تکیه داده بود نه از خستگی که از درماندگی. عذرش را از کوره پزخانه خواسته بودند. نادرخان سرکارگر آن جا گفته بود نصیر دیگر مثل سابق فرز نیست. دست هایش سنگین شده بودند و نفس اش هم دیگر انگاری بالا نمی آید. 800 تومن به نصیر داده بودند و حساب بی حساب.

حالا نصیر که غیر از قالب گیری خشت های گلی کاری بلد نبود چشماش رو دوخته بود به طاق آسمان. آسمون تابستان در این دم غروب برایش از همیشه بی ستاره تر بود. سرفه ها هم امانش را بریده بودند چند دقیقه یک بار مسلسلی پشت سر هم حمله می کردند و دستمال را جلوی دهنش می گرفت و گاهی خون هم بالا می آورد. سینه اش بدجوری می سوخت. ولی چاره چه بود باید آن شب به خانه می رفت و به زهرا حقیقت را می گفت.

پادکست را این‌جا بشنوید

 

 

 

 

 

 

 

صاحبخانه از خدا بی خبر و رفیق شفیق

چند روزی که گذشت صاحبخانه به گوشش رسید خبر. آمد در خانه به خود نصیر گفت با این وضع بیکاری اگر آخر برج اجاره اش آماده نباشد اثاثش را خواهد ریخت وسط کوچه.  زهرا خانوم هم بنده خدا افتاد به اصرار که برگردند ولایت شون سبزوار. باز هم سر زمین فعلگی بکنند.

اما نصیر حاضر به بازگشت به سبزوار نبود او با هزار امید و آرزو برای خودشان و سه فرزندشان به تهرون آمده بود حالا دست از پا درازتر بگردد ولایت که چی. طعنه و کنایه هم ولایتی ها را بشنود.

جواب نصیر یک کلام بود: نه

اما کار خدا هم بی حکمت نیست یک هفته بعد از تهدیدات صاحبخانه از خدا بی خبر حبیب آقای ساعتچی که مدتی بود با نصیر آشنایی پیدا کرده بود آمد به نزد نصیر و پیشنهادی به او داد از این قرار که دور میدان 24 اسفند (انقلاب فعلی) در مقابل یک ساختمان آپارتمان مسکونی دکه ای است که مستاجرش قصد رفتن دارد. صاحب دکه از دوستان حبیب آقا بود. حرف حبیب آقا این بود اگر نصیر راضی باشد. او حاضر است دکه را خوراکی ها و سیگار و از این جور اقلام پر کند. نصیر هم اگر کارش بگیرد که می گیرد بعد از یکی دوبار خالی و پر شدن اجناس، طلب حبیب آقا را بدهد و باقی ماجرا.

لبخند روی لبان نصیر نشست. صورتش باز شد بعد از مدت ها جایش را با لذت تمام نوشید. خدا پدر حبیب آقا را بیامرزد.

سیگار هما و آغاز کار

سه روز بعد نصیر 6 صبح توی دکه اولین مشتری خودش را با یک بسته سیگار هما راه انداخت. بعد مشتری ها یکی یکی از راه رسیدند تا اینکه رسید به ساعت 11.

یک بنز 180 مشکی آمد بغل دکه پارک کرد. راننده که مرد میانسالی بود از ماشین پیاده شد. کت و شلوار توسی رنگ اطو کشیده اش در غایت پاکیزگی و برازندگی بود دو سه باری به ساعتش نگاه کرد.

بعد رفت زنگ طبقه سوم آپارتمان رو به روی دکه را زد. در نهایت احترام گفت: بنده رسیدم. بعد برگشت کمی از در فاصله گرفت. دو سه دقیقه بعد در آپارتمان باز شد و 2 خانم بیرون آمدند.

از مجموعه پادکست مشاهیر جاودانه ایران ،جادوگر مسافرخانه شمس العماره و تزریق مرگبار مورفین/ حسین بهزاد را این جا بشنوید.

یکی حدودا 50 ساله بود و دیگری 70 سال داشت. وقار و متانت از حرکاتشان می بارید. البته چون عینک دودی بزرگی زده بودند چهره هایشان خوب دیده نمی شد. راننده در ماشین باز کرد و آن ها هر دو عقب نشستند راننده هم که سوار شد راهی شدند.

این اولین بار بود که نصیر بانوان طبقه سوم را می دید. خیلی کنجکاو شد بداند آن 2 کیستند اما روزها و ماه ها گذشت و فقط از کسبه قدیمی تر آن حول و حوش توانست بفهمد که خانم مسن تر را اساسا خانوم صدا می کنند و گویا از شازده های قاجار است و خانم جوان تر هم ندیمه ایشان است. همین قدر و بس دیگر نه اسمی و نه ردی. هیچ که هیچ. رفت و آمد ها به آن خانه هم خیلی محدود بود.

سرفه های مصیبت بار

تا این که یک روز سرفه های سوزناک نصیر با شدتی بیش از همیشه بازگشت. از بعد از ترک کوره پزخانه سرفه ها به مرور کم تر و ملایم تر شده بودند اما آن روز پاییزی که هوا رو به سردی هم می زد سرفه های شدید خونی بازگشتند. تا حدی که نصیر از بس سرفه کرد بعد از چند دقیقه از داخل همان دکه از حال رفت. چند دقیقه ای که گذشت مردم گذر ملتفت این وضعیت او شدند و زنگ زدند اورژانس.

آمدند بنده خدا را بردند بیمارستان آریا در بلوار الیزابت. معلوم شد عفونت حاد ریوی پیدا کرده و باید 15 روز در یک بیمارستان تخصصی ریوی بستری شود تا عفونت را تخلیه کنند و به زهرا خانوم گفتند اگر این کار را نکند و گرنه  عفونت روز به روز بدتر می شود.

 نصیر بعد از مدتی به هوش آمده بود  اما نا و قدرتی نداشت یک جور گیج و منگ به فاطمه و زهرا نگاه می کرد. آخر پول 15 روز بستری شدن در یک بیمارستان تخحصصی را از کجا می آوردند.

قرارشان آن شب با زهرا خانوم این شد که مدتی در خانه استراحت کند شاید بهتر شد در این مدت هم مجید پسرشان مدرسه نرود و به جایش برود سر وقت دکه و پای کار وایسه.

همین کار را هم کردند سه چهار روز که گذشت مجید یک شب با یک کیسه چرمی پر پول آمد خانه.

روشن شد که پول از طرف خانوم است برای درمان نصیر.

نصیر اول کار خیلی ناراحت شد از دست مجید که چرا پول را قبول کرده مناعت طبعش زخم خورده بود. اما بعد که شورش خوابید پیش خودش گفت این طفل معصوم چه گناهی دارد. خودش قصد کرد که فردا برود و پول را پس بدهد که زهرا خانوم از کوره در رفت که مرد حسابی بعد که خوب شدی کار کن پولش را پس بده تو با این وضعیت می خواهی جوانمرگ بشی ما را به خاک سیاه بنشونی؟

زهرا خانوم آن قدر عصبانی بود که برای اولین بار صدایش را روی نصیر بلند می کرد.

نصیر اما حرفش این بود این پول را نمی شود با درآمد او پس داد. این دین سنگینی است اما حریف زهرا خانوم نشد. خلاصه نصیر را در بیمارستان مسیح دانشوری دارآباد بستری کردند و دوره درمانش را هم با موفقیتاما با درد بسیار ناشی از ساکشن ریه طی کرد.

دو روزی هم در خانه استراحت کرد و برگشت سرکار. تو این مدت زهرا خانم یک کلاه و پلیور و دستکش برای خانوم بافته بود داده بود دست نصیر به نشانه قدردانی به خانوم بدهد تا حالا ایشالا یک روزی اصل پول را پس بدهند.

دیدار با بانو

ساعت 10 صبح اولین روز کاری بعد از دوره درمان  که شد نصیر در دکه را بست شیشه دکه را هم چفت کرد و رفت زنگ طبقه سوم را زد و صدای زنانه ای پرسید: بله بفرمایید

نصیر خودش را معرفی کرد.

جواب شنید: خواهش می کنم بفرمایید بالا.

نصیر پلیور و متعلقات را داخل همان کیسه چرمی خود خانوم گذاشته بود پله ها را بالا رفت . ساختمان 3 طبقه تک واحدی بود به طبقه سوم که رسید در خانه باز بود و خانوم ندیمه در آستانه در ایستاده بود. با لبخندی از او استقبال کرد و حالش را پرسید نصیر هم جواب داد خدا رو شکر به رحمت و لطف شما و خانوم حالم خوب است.

کفشش را کند و وارد خانه شد و کیسه را به خانوم ندیمه داد و گفت: کار عیاله

ندیمه قدردانی گرم و بی ریایی کرد نصیر هم سر به زیر رفت و روی یکی از مبل ها نشست.

نصیر علی رغم سر به زیر بودن آن قدر توانست ببیند که جایجای خانه روی دیوار ها و میزها و بالای شومینه پر است از عکس های قدیمی اما چیز خاصی از عکس ها ملتفت نشد. تا این که سر و کله خانوم خانه پیدا شد. 
نصیر از جایش مثل فنر پرید بالا و به استقبال خانوم رفت. سلام و علیکی کرد از صمیم قلب هم تشکر کرد.  
خانوم هم به گرمی تحویل گرفت و گفت: 
اسم شما چیست  مرد جوان؟
نصیر جواب داد: کوچیک شما نصیر هستم.
خانوم هم ادامه داد: کوچیک هیچ کس نباش آقا نصیر. بابت هدایا هم خیلی ممنون از خانمت هم تشکر کن. چرا برایت چای نیاوردند این را که می گفت چای و مخلفات هم رسید.
چای را که تمام کردند خانوم بلند شد و با نصیر از مقابل عکس ها رژه رفتند و خانوم یک به یک آن ها را معرفی کرد.
نصیر به وقت خداحافظی از خانوم پرسید: جسارت نباشد این جا از قرار معلوم از کسبه هیچ کس شمارا نمی شناسد چه طور به لنده التفات فرمودید؟

خانوم گفت: شما را از جنس بقیه ندیدم  و لطفا هر چه دیدید و شنیدید بین خودمان بماند. 
نصیر گفت: بله حتما قطعا همین طوره.
این را گفت باز هم تشکر کرد و خانه را ترک گفت.
اما از آن به بعد نصیر مکرر به خانه خانوم دعوت می شد. گاهی برای نهار گاهی هنگام عصرانه.
خانوم دوست داشت از گذشته ها صحبت کند از زمانی که هنوز رضا میرپنج سر و کله اش پیدا نشده بود.

انس و الفت و سقوط

کم کم انس و الفتی بینشان برقرار شد به طوری که اگر روزی همدیگر را نمی دیدند دلشان تنگ همدیگر می شد. یکی دو سالی گذشت تا این که حال عمومی خانوم رو به ضعف رفت. حواس و حافظه اش هم دیگر مثل سابق برقرار نبود. کشور هم شلوغ شده بود و همه جا صحبت از مرگ بر شاه بود دیگه هفته ای یکی دو بار بیشتر همدیگر را نمی دیدند. 

اما هر بار که نصیر به طبقه سوم می رفت قضایای روز را با آب و تاب برای خانوم شرح می داد اما صد حیف که دیگر حواس و حافظه خانوم از دست رفته بود.
26 دی 57 که شاه فرار کرد و بعد مجسمه رضا شاه را در میدان 24 اسفند( انقلاب فعلی) مردم پایین کشیدند اصلا خانوم انگاری نفهمید چی به چی شد.
نصیر خانوم را برد کنار پنجره رو به روی میدان تا خانوم ببیند دیگر مجسمه ای در کار نیست اما هیچ حسی در نگاه خانوم نبود. آخر این هم رسم روزگار بود چند ماه بعد خانوم از دنیا رفت حالا نصیر می توانست به همه بگه تو این دو سال گذشته هم نشین بانو بدرالملوک والا همسر احمد شاه قاجار بوده است.

پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر
ارسال به دوستان
captcha
سود سهام عدالت جاماندگان واریز شد؛ چرا مبلغ دریافتی افراد متفاوت است؟ یمن: حامیان سعودی را شریک جنایات می‌دانیم توضیح ساکت الهامی درباره سیلی به بازیکن پیکان؛ چه اتفاقی افتاد؟ ترامپ: زلنسکی اهل توافق نیست؛ حمله به فرودگاه ریاض را بررسی می‌کنم برگزاری تجمعات علیه صدراعظم آلمان در برلین زیباترین چهره نیمکت استقلال! (+عکس) اشتباه نویر صدرنشینی بایرن مونیخ را گرفت؛ توقف ۲ بر ۲ مقابل آگزبورگ خالکوبی‌های نورپذیر؛ فناوری تازه‌ای که تتو را پنهان و آشکار می‌کند نامزد ریاست‌جمهوری فرانسه: ترامپ خام است! نیروی دریایی سپاه: یک سوپرنفتکش متخلف در پی برخورد با مین دریایی در تنگه هرمز منفجر شد نماینده مجلس: رئیس‌جمهور به وعده خود درباره رفع «فیلترینگ» عمل کند/ برخوردهای قهری در موضوع حجاب نتیجه معکوس دارد رکورد اوستون اورونوف در پرسپولیس؛ ستاره ازبکستانی به گولسیانی رسید سقوط یک مجسمه مشهور / بدرالملوک والا (+صدا) ادعای روبیو از جنگ ایران و یونان زیر تیغ انتقادها هشدار نارنجی هواشناسی سمنان؛ خطر سیلاب، تگرگ و وزش باد شدید