عصر ایران - انجمن علمی مطالعات صلح ایران به تازگی همایشی در تهران برگزار کرد با عنوان: بنیادهای هستی شناختی،شناخت شناختی و روش شناختی مکتب ایرانی صلح.
سخنرانی پایانی را دکتر موسی اکرمی دبیر علمی همایش ایراد کرد که طبعا به اقتضای زمان محدود از متن مفصل اصلی کمتر بود.
از استاد فلسفه خواستیم متن کامل و تفصیلی را در اختیار «عصر ایران»قرار دهند تا مخاطبان در فرصت کافی بر آن درنگ داشته باشند و آنچه در ادامه خواهد آمد همین متن است که به لطف ایشان منتشر میشود:
خانمها و آقایان، استادان گرامی، دانشجویان عزیز، پژوهشگران محترم، و همهی صلحپژوهان و صلحخواهان ارجمند،
این سعادتی بوده است که در خدمت «انجمن علمی مطالعات صلح ایران » باشم و این همایش را در جایگاه دبیر علمی همراهی کنم. در برابر انجمن علمی مطالعات صلح ایران، بهویژه رئیس و هیأت مدیرهی ارجمند آن، در برابر همهی نویسندگان گرانقدر مقالات و چکیدهها، و نیز همکاران اجرایی بزرگوار که در شکلگیری و برگزاری این همایش سهیم بودند، صمیمانه سپاسگزارم.
آنچه در این همایش فرخنده شنیدیم سخنرانیهای پژوهشگرانی از رشتهها و حوزههای گوناگون گوناگون بودند. این تنوع، تصادفی نبود، زیرا که صلح موضوعی نیست که یک رشتهی واحد بتواند آن را از آنِ خود کند یا بهتنهایی به آن بپردازد. صلح، موضوع هم فلسفه است، هم سیاست، هم حقوق، هم جامعهشناسی، هم ادبیات، هم عرفان، هم دین، هم اقتصاد، هم محیط زیست، هم علم، و هم فناوری؛ و این همایش، کوششی برای گردآوری این بخشهای ظاهراً جدا از هم در یک فعالیت میانرشتهای استوار بر تهامل و برخوردار همسازی درونی بود.
ما در شرایطی گرد آمدیم که پرسش از صلح، دیگر یک پرسش دانشگاهی و انتزاعی نیست. در منطقهی ما، غرب آسیا، جنگ و بحران، بخشی از واقعیت روزمره شده است. در سطح جهانی، چندجانبهگرایی دچار بحران شده است، نهادهای بینالمللی تضعیف شدهاند، رقابت قدرتهای بزرگ فضای گفتوگو را تنگ کرده است، و فناوریهای نوین، از هوش مصنوعی تا تسلیحات خودکار، چالشهای بیسابقهای برای امنیت و صلح ایجاد کردهاند. در چنین شرایطی، پرسش از صلح، پرسشی دربارهی بقا، دربارهی آینده، و دربارهی معنای زیستن در این جهان است.
اما پرسش بنیادینتر این است: آیا ما در ایران، چونان یک کشور ویژه با تمدنی چند هزار ساله، صرفاً مصرفکنندهی نظریههای صلحی که هستیم که بیشتر از غرب – از یونان باستان تا آمریکا و اروپای امرز – سرچشمه گرفتهاند؟ آیا خود میتوانیم تولیدکنندهی نظریه و عمل صلح باشیم؟ آیا میتوانیم از دل سنتهای فکری، فرهنگی و تمدنی خود، چارچوبی بومی و در همان حال جهانشمول برای صلح ارائه دهیم؟
این همایش، کوششی برای یافتن پاسخهائی به همین پرسش و پرسشهای همبسته با آن، بهویژه در پیوند با بنیادهای فلسفی هستیشناختی، شناختشناختی، و روششناختی آن، بود. «مکتب ایرانی صلح» فرنامی است که در سالهای گذشته از سوی کسانی در انجمن علمی مطالعات صلح ایران و بیرون از آن چونان یک چارچوب نظری نوظهور اما ریشهدار مطرح شده است؛ نوظهور است زیرا هنوز در مراحل آغازین تثبیت است؛ ریشهدار است چون از هزاران سال اندیشه، ادب، عرفان، حکمت و تجربهی زیستهی ایرانی مایه میگیرد. این همایش، نخستین گام روشمند گروهی برای گردآوری، نقد و تبیین و تدوین این چارچوب از دیدگاه فلسفی و پیشبرد اهداف صلحجویانه بر پایهی آن است.

مکتب ایرانی صلح را نمیتوان تنها یک انگارهی ادبی یا یک آرزو دانست. این مکتب، مانند هر چارچوب نظری همساز، نیازمند بنیادهای فلسفی ویژهی خود است: پنج بنیاد هستیشناختی، شناختشناختی، ب روششناختی، دلالتشناختی (سمانتیک) و ارزششناختی. این همایش مشخصاً برای من بر پایهی سالها پژوهش و تأمل در این زمینه و ملحوظ داشتن نگرش کسانی که در این سالها، و بهویژه در این همایش، به جنبههای گوناگون فلسفی مکتب ایرانی صلح توجه داشتهاند نکاتی را در پیوند با این چهار بنیاد یادآور میشوم.
۲.۱. بنیاد هستیشناختی: صلح چونان نظم کیهانی و یک حقیقت وجودی
پرسش بنیادین هستیشناختی دربارهی صلح این است که صلح در هستی چه جایگاهی دارد؟ آیا صلح، یک وضعیت عارضی و ثانویه است که گاهی بر جنگ چیره میشود؟ یا حقیقتی گوهرین است که در نظم کیهانی ریشه دارد؟
در پاسخ به این پرسش، من بر این باورم که در اندیشهی ایرانی، صلح نه «دیگریِ» جنگ، بلکه بنیادِ هستی است. این انگاره را میتوان در مفهوم «اشه» در کیهانشناسی الهیاتی-فلسفی ایرانی دید. اشه، نظم اخلاقی و گوهرین جهان و قانون راستی است. در گاهان زرتشت، اشه همان قانون ازلی است که هستی بر آن استوار است. اگر اشه در کیهانشناسی ایرانی بیانگر حضور و لطف اهورامزدا و سازمایههای نیک هستی باشد، آنگاه صلح، نه یک انتخاب اخلاقی، بلکه یک ضرورت هستیشناختی است. هماهنگی با اشه، به معنای هماهنگی با نظم راستین جهان، و این هماهنگی، همان صلح است.
میتوان این اندیشه را یک گام فراتر برد و گفت صلح در اندیشهی ایرانی، نه تنها با نظم کیهانی پیوند دارد، بلکه خودْ وجهی از هستی است. هستی، آنگونه که در سنت فلسفی و عرفانی ایران فهمیده میشود، نه یک واقعیت صرفاً مادی و بیروح، بلکه یک واقعیت زنده، پویا و دارای سلسلهمراتب است. در این سلسلهمراتب، هر موجودی جایگاه خود را دارد و صلح، همان هماهنگی و تناسب میان این جایگاهها است. از این دیدگاه، صلح یک قرارداد اجتماعی نیست که انسانها آن را وضع کرده باشند، بلکه کشف و بازیابی نظمی است که در هستی وجود دارد و انسان باید خود را با آن هماهنگ کند.
این نگاه، پیامدهای ژرفی برای فهم ما از صلح دارد. اگر صلح یک امر هستیشناختی باشد، آنگاه نمیتوان آن را بهسادگی با قراردادها و پیمانهای سیاسی محقق کرد. صلح، پیش از هر چیز، نیازمند یک تحول در نگرش ما به هستی و به جایگاه انسان به گونهای عام و تک تک انسانها به گونهای خاص در آن است. ما باید بیاموزیم که نه مالک هستی، بلکه بخشی از آن هستیم؛ و صلح، همان پذیرش این جایگاه و هماهنگی با کل هستی است.
در سنت فلسفی ایران، بهویژه در اندیشهی فارابی، این نگاه به صلح چونان نظم هستیشناختی بهروشنی دیده میشود. فارابی، که بهدرستی او را بنیادگذار فلسفهی سیاسی در تمدن ایرانی دوران اسلامی میدانند، مدینهی فاضله را بر پایهی نظم کیهانی تصور میکند. در نگاه او، همانگونه که افلاک و اجرام آسمانی در نظمی هماهنگاند، جامعهی انسانی نیز باید بر پایهی همان نظم سازمان یابد؛ و صلح، همان نظم هماهنگ میان اجزای جامعه است که بر پایهی آن هر جزء در جایگاه خود و در نسبت با کل ایفای نقش میکند.
اما این نظم، نظمی ایستا نیست. در بخشی از اندیشهی عرفانی ایران هستی یک حقیقت پویا است که هر آن شأنی از آن در حال تجلی است. صلح، در این نگاه، نه یک وضع ثابت، بلکه یک فرایند دائمی است، فرایندی که در آن انسان با هستی و با همنوعان خود همآوا میشود. این همآوایی، نه یکبار برای همیشه، بلکه در هر لحظه و در هر موقعیت، باید از نو محقق شود. از اینرو صلح، یک دستاورد است، نه یک وضعیت؛ یک کنش است، نه یک حالت.
بدینسان، این نگاه هستیشناختی به صلح، یکی از مهمترین نوآوریهای مکتب ایرانی صلح است. برخلاف نگرشهای رایج در مطالعات صلح که صلح را عمدتاً یک مسئلهی سیاسی، حقوقی یا اقتصادی میدانند، مکتب ایرانی صلح، صلح را در سطحی بنیادینتر، یعنی در سطح هستیشناسی، مطرح میکند. این نگاه، هم ریشه در سنت فکری ایران دارد و هم با برخی از جریانهای معاصر در فلسفه و علوم اجتماعی، مانند پدیدارشناسی و هرمنوتیک، همآوا است
۲.۲. بنیاد شناختشناختی: چگونگی شناخت صلح و موانع موجود بر سر راه آن
بنیاد شناختشناختی مکتب ایرانی صلح به این پرسش میپردازد که ما چگونه صلح را میشناسیم و چه موانعی بر سر شناخت آن وجود دارد. در این زمینه میتوان به مباحث همبسته با نقش منابع شناختی گوناگون – مانند عقل و تجربه و شهود و متون مدعی وحیبنیادی و دیگر منابع شناختی احتمالی – در فهم صلح و مبانی و پیامدها و دیگر موضوعات آن پرداخت. در اینجا لازم به بیان کوتاه دیدگاه خود دربارهی چند پرسش بنیادین و پاسخی گذرا به آنها بسنده کنم.
۲.۲.۱. نخستین پرسش: برای شناخت صلح چه منابعی در اختیار داریم؟
صلح راستین چندوجهی است و از اینرو شناخت آن نیز نیازمند رویکردی تلفیقی است. هیچ منبع شناختی یگانهای نمیتواند ما را به شناخت راستین صلح برساند. عقل به ما چارچوبهای مفهومی و استدلالی میدهد؛ تجربه ما را با واقعیتهای عینی و زیستهی صلح و جنگ آشنا میکند؛ شهود امکان درک ژرفتر و باطنیتر صلح را فراهم میآورد؛ و متون دینی و فرهنگی میراثی از حکمت و تجربهی نسلهای گذشته را در اختیار ما میگذارند.
اما این منابع، در یک نظام شناختی همساز، باید به گفتوگو با یکدیگر بپردازند، و یکدیگر را تصحیح و تکمیل کنند. اگر عقل بدون تجربه و شهود به کار بسته شود، به انتزاع و گسست از واقعیت میانجامد. تجربه بدون عقل و شهود، به سطحینگری و جزئینگری فرو میکاهد. شهود بدون عقل و تجربه، به توهم و خودفریبی راه میبرد. متون دینی بدون نقد عقلی و تجربی به جزماندیشی و ایدئولوژی تبدیل میشوند. ازاینرو، شناخت صلح، پیش از هر چیز، نیازمند یک «گفتوگوی شناختی» میان همهی این منابع است.
۲.۲.۲. دومین پرسش: چرا تاکنون تاریخ صلح ایران را به نگارش درنیاوردهایم؟
این پرسش یکی از مهمترین پرسشهای شناختشناختی است. اگر قرار بر تأسیس مکتب ایرانی صلح باشد، شرط لازم آن، وجود منابع درخور دربارهی نگرشهای گوناگون پیرامون صلح در درازنای تاریخ است. اما شوربختانه تاریخ صلح ایرانی هنوز به نگارش درنیامده است. دلایل این امر چند لایهاند:
نخست، تاریخنگاری در ایران همواره در خدمت قدرت بوده است. فرمانرانان خواستار آن بودند که از حماسهها و پیروزیها گفته شود، نه از صلح و مصالحه که چندان افتخاری محسوب نمیشد. در نگاه آنان، صلح نشانهی ضعف بود، نه نشانهی خرد و خردورزی. این نگاه، نه تنها تاریخنگاری صلح را به حاشیه راند، بلکه خود صلح را نیز چونان یک ضدِارزش معرفی کرد.
دوم، در ایران هیچگاه «اجتماعات علمی» نیرومند و مستقل شکل نگرفتند. در غیاب چنین اجتماعاتی، مسئلهشناسی جمعی و اولویتبندی موضوعات پژوهشی در دستور کار کارگزاران دانش نبوده است. هر پژوهشگری بهتنهایی و بر پایهی علایق شخصی خود کار میکرده است، و از اینرو، به موضوعاتی چون صلح که نیازمند کار جمعی و میانرشتهایاند، کمتر توجه شده است.
سوم، و مهمتر از همه، ما هنوز نتوانستهایم مفاهیم و مقولات بنیادین صلح را در سنت فکری خود بهروشنی صورتبندی کنیم. ما از «صلح» سخن میگوییم، اما هنوز روشن نکردهایم که این مفهوم در سنت ایرانی چه معنایی دارد، چه نسبتی با مفاهیم همبستهای چون عدالت، راستی، مدارا و مصلحت دارد، و چه تفاوتهایی با فهم رایج غربی از صلح دارد. تا زمانی که این مفاهیم صورتبندی نشوند، تاریخنگاری صلح ایران نیز ممکن نخواهد بود.
۲.۲.۳. سومین پرسش: چرا خردورزی در فرهنگ ما به حاشیه رفته و عرفان و شعر جای برهان را گرفتهاند؟
این پرسش، بهویژه از این جهت مهم است که مکتب ایرانی صلح، اگر بخواهد یک مکتب باشد، ناگزیر از خردورزی است. باید پذیرفت که ما با گونهای عدم توازن تاریخی میان عاطفه و خرد روبهرو هستیم. فرهنگ ایرانی، فرهنگی غنی و ژرف است، اما در درازنای تاریخ، به دلایل گوناگون، جنبههای عاطفی و شهودی آن بیش از جنبههای عقلی و برهانی پرورش یافتهاند. این عدم توازن، هم در حوزهی ادبیات و هنر، و هم در حوزهی اندیشه و فلسفه، و هم در حوزهی سیاست و حکمرانی، آثار خود را برجای گذاشته است.
اگر آهنگ ما تأسیس مکتب ایرانی صلح باشد، گرچه مؤلفهی عواطف ایرانی در آن بسیار بایسته و شایسته است، اما برای دستیابی به صلحی در همهی ابعاد، بسنده نیست. ما به توازن میان عاطفه و خرد نیاز داریم. عاطفه بدون خرد، به احساساتگرایی و سازش منفعلانه میانجامد؛ و البته خرد بدون عاطفه نیز به سردی و بیتفاوتی راه میبرد. صلح پایدار، فراوردهی همنشینی عاطفه و خرد است.
۲.۲.۴. چهارمین پرسش: آیا نگاه ذاتباورانه به هویت ایرانی، ما را به دام باستانگرایی و بومیگرایی نمیاندازد؟
مکتب ایرانی صلح یک چارچوب نظری نوظهور است که با تکیه بر میراث فرهنگی، تاریخی، فلسفی و ادبی ایران، میکوشد رویکردی بومی و ایرانی برای ترویج صلح ارائه دهد. اما اگر هویت فرهنگی ایرانی چونان یک امر فراتاریخی متصلب تلقی شود، این روایت ضمن نادیدهانگاری ماهیت پویا و متحول فرهنگی، میتواند بستری برای ظهور اشکال گوناگونی از هویتاندیشی فرهنگی مانند باستانگرایی، بومیگرایی، بنیادگرایی و... باشد که خود ممکن است ماهیتی شبهایدئولوژیک و ستیزهجویانه بیابد. ازاینرو، نقد ذاتباوری، شرط لازم برای هرگونه تأسیس مکتب است. مکتب ایرانی صلح باید هویتی پویا، گفتوگویی و انتقادی داشته باشد، نه هویتی بسته، ذاتبنیاد و ایدئولوژیک. مکتبی که نقد نمیپذیرد، نه مکتب بلکه ایدئولوژی است.
۲.۲.۵. پنجمین پرسش: آیا میتوان با تکیه بر هرمنوتیک، گفتوگویی میان مکتب ایرانی صلح و برخی نگرشهای معاصر برقرار کرد؟
مفهوم صلح همواره از بنیادینترین مفاهیم اخلاقی و سیاسی در تاریخ اندیشه بشری بوده است. یکی از راههای ثمربخش برای پیشبرد مکتب ایرانی صلح، گفتوگو با دیگر سنتهای فکری معاصر است. با بهرهگیری از چارچوب نظری هرمنوتیکی، بهویژه هرمنوتیک گادامر، امکان گفتوگو با هدف امتزاج افقها میان مکتب ایرانی صلح و دیگر جریانهای فکری معاصر فراهم میشود. این گفتوگو، نه به معنای حل شدن مکتب ایرانی صلح در دیگر سنتها، بلکه به معنای غنیتر شدن آن از رهگذر تبادل نظر و نقد دوسویه است.
۲.۲.۶. ششمین پرسش: چگونه میتوان صلح ایرانی را در چارچوب ناخودآگاه جمعی و نظریههای جامعهشناختی تحلیل کرد؟
صلح در فرهنگ ایرانی مفهومی نهادینه در ناخودآگاه جمعی است که در درازنای تاریخ، از راه زبان، کردارهای زیسته، آیینهای فرهنگی و متون ادبی بازتولید شده است. با اتکا به نظریههای جامعهشناختی، از جمله نظریهی میدان، منش و عادتوارهی پیربوردیو، میتوان نشان داد که رفتارهای صلحمدار در فرهنگ ایرانی چگونه در تعامل با ساختارهای اجتماعی و میدانهای گوناگون، به کنشهایی مشروعیتیافته بدل میشوند.
منش صلحجو، از راه عادتوارههای فرهنگی، در میدانهایی چون خانواده، دین، سیاست و رسوم و آیینهای مردمی فعال شده است، و سرمایههای نمادین چون احترام، آرامش و مشروعیت اخلاقی را در جامعه تولید میکند. این تحلیل جامعهشناختی، به ما کمک میکند تا صلح را نه تنها چونان یک آرمان، بلکه چونان یک واقعیت زیسته و بازتولیدشده در جامعه دریابیم.
۲.۲.۷. هفتمین پرسش: چه نسبتی میان چند و چون تجلیات صلح و جنگ از یک سو، و بافت طبقاتی جامعه وجود دارد؟
صلح و جنگ، پدیدههایی صرفاً اخلاقی یا سیاسی نیستند؛ آنها در بستر ساختارهای اجتماعی و اقتصادی شکل میگیرند. تحلیل شرایط و روند ظهور صلح و جنگ در پیوند با بافت طبقاتی میتواند به ما نشان دهد که چگونه تغییرات در ساختارهای اجتماعی و اقتصادی، بر آن شرایط و روند تأثیر میگذارند. این تحلیل، ما را از یک نگاه آرمانگرایانه و انتزاعی به صلح دور میکند و با واقعیتهای عینی و ملموس جامعه پیوند میدهد.
۲.۳. بنیاد روششناختی: چگونگی حرکت از نظر به عمل
بنیاد روششناختی مکتب ایرانی صلح به این پرسش پاسخ میدهد که چگونه میتوان از نظر به عمل رسید. در این بخش میتوان یک چارچوب روششناختی پیشنهاد داد که به نظر میرسد میتواند مبنای حرکت از نظر به عمل در مکتب ایرانی صلح باشد. این چارچوب، پنج سطح را در بر میگیرد.
۲.۳.۱. سطح یکم: صورتبندی نظری. نخستین سطح، صورتبندی منسجم و نظاممند مبانی نظری مکتب ایرانی صلح است. ما باید مفاهیم بنیادین این مکتب – مانند اشه، راستی، عدالت، مصلحت، تدبیر، مدارا، و همزیستی – را بهروشنی تعریف کنیم و نسبت آنها با یکدیگر را روشن سازیم. این کار، نیازمند پژوهشهای بنیادین در متون فلسفی، عرفانی، ادبی و دینی ایران است. بدون این صورتبندی نظری، هرگونه کوشش برای عمل، بر شالودههای سست بنا خواهد شد.
۲.۳.۲. سطح دوم: نقد و بازاندیشی. سطح دوم، نقد مستمر و بازاندیشی در بنیادهای نظری است. مکتب ایرانی صلح نباید به یک ایدئولوژی بسته تبدیل شود. باید همواره در معرض نقد باشد. باید از ذاتباوری، از باستانگرایی افراطی، از بومیگرایی ستیزهجویانه، و از هرگونه تفکر شبهایدئولوژیک پرهیز کرد. مکتبی که نقد نمیپذیرد، دیر یا زود به جزمگرایی و ایدئولوژی تبدیل میشود. نقد، نه تنها مکتب را تضعیف نمیکند، بلکه آن را زنده و پویا نگه میدارد.
۲.۳.۳. سطح سوم: پیوند با نهادها و سیاستگذاری. سطح سوم، پیوند بنیادهای نظری با نهادها و فرایندهای سیاستگذاری است. مکتب ایرانی صلح نباید در سطح انتزاع باقی بماند. باید با سیاستگذاری، با دیپلماسی، با آموزش، و با کنش مدنی پیوند یابد. در این زمینه، میتوان با مشارکت نهادهای علمی، اجرایی و مدنی به تدوین سندهای گوناگون راهبردی پرداخت.
۲.۳.۴. سطح چهارم: آموزش و فرهنگسازی. سطح چهارم، آموزش و فرهنگسازی است. بدون آموزش نسلهای جدید، صلح پایدار ممکن نیست. باید صلح ایرانی چونان یک «حالت وجودی» و یک «استراتژی خردمندانه» در برنامههای آموزشی نهادینه شود. این آموزش، نباید صرفاً انتقال اطلاعات باشد؛ بلکه باید بر تجربه، گفتوگو، و تمرین استوار باشد. باید به دانشآموزان و دانشجویان آموخت که چگونه با تفاوتها روبهرو شوند، چگونه به حل تعارضات بپردازند، و چگونه در کنار دیگران زندگی کنند.
۲.۳.۵. سطح پنجم: کنش مدنی و نهادی. سطح پنجم، کنش مدنی و نهادی است. صلح، بدون جامعهی مدنی نیرومند، بدون نهادهای مستقل، و بدون فضای گفتوگوی آزاد، ممکن نیست. ما باید نهادهای مدنی، انجمنهای علمی، رسانههای مستقل، و سازمانهای مردمنهاد را تقویت کنیم. تاریخ ایران نشان میدهد که در غیاب نهادهای مدنی، کنش سیاسی به خصومت و حذف تبدیل میشود. بنابراین، تقویت نهادهای مدنی، نه یک کار جانبی، بلکه یک ضرورت راهبردی برای تحقق صلح پایدار است.
در کنار این پنج سطح، باید بر یک اصل روششناختی بنیادین نیز تأکید کرد و آن اصل گفتوگوی میانرشتهای است. صلح، موضوعی نیست که یک رشتهی یگانه بتواند آن را از آنِ خود کند. ما به همکاری میان فلسفهورزان، جامعهشناسان، حقوقدانان، ادیبان، عرفانپژوهان، باستانشناسان، و متخصصان فناوری نیاز داریم. این همایش، گامی در همین مسیر بوده است. باید این گفتوگو را بهصورت نهادی و مستمر ادامه داد.
۲.۴. بنیاد ارزششناختی مکتب ایرانی صلح
اکنون به چهارمین بنیاد یعنی بنیاد ارزششناختی میرسیم. این بعد از مکتب، پیوند تنگاتنگی با فلسفهی ارزش به گونهای عام و با فلسفههای اخلاق، فلسفهی سیاسی، فلسفهی حقوق، زیباییشناسی، فلسفهی زندگی و آیندهی جامعهی انسانی به گونهی خاص دارد.
چرا توجه به بنیاد ارزششناختی مهم است؟ زیرا صلح، پیش از آنکه یک وضعیت سیاسی یا حقوقی باشد، یک ارزش است؛ و ارزشها هستند که جهتگیری کنشهای ما را تعیین میکنند. اگر صلح را ارزش بدانیم، آنگاه پرسشهای بنیادینی مطرح میشوند: چه ارزشهایی با صلح سازگارند و چه ارزشهایی با آن در تعارضاند؟ آیا میتوان صلح را بدون عدالت تصور کرد؟ آیا صلحی که بر نابرابری و تحقیر بنا شده باشد، صلح است یا آتشبس؟ آیا ارزشهایی چون آزادی، کرامت انسانی، برابری، و عدالت، پیششرطهای صلحاند یا میوههای آن؟ و پرسش بنیادینتر این است که آیا صلح خود یک ارزش غایی است یا ارزشی ابزاری در خدمت ارزشهای والاتری چون کرامت انسانی و زندگی خوب؟
در سنت ایرانی، صلح هرگز یک ارزش جدا و منفرد نبوده است، بلکه همواره در پیوند با عدالت، راستی، خرد و مدارا معنا یافته است: در کتیبههای هخامنشی، صلح با راستی و نظم کیهانی گره خورده است؛ در اندیشهی خواجه نصیرالدین توسی، صلح با عدالت و مصلحت عمومی پیوند دارد؛ در گلستان سعدی، صلح با عدالت و آبادانی همراه است؛ در عرفان مولانا، صلح با آشتی درونی و صلح با هستی معنا مییابد؛ و در آیینهای مردمی، صلح در پیوند با آشتی، بخشش و ترمیم روابط است.
این پیوند صلح با سایر ارزشها، ما را به یک پرسش بنیادین دیگر رهنمون میشود: آیا میتوان از یک «اخلاق صلح» سخن گفت که مستقل از سایر نظامهای اخلاقی باشد؟ یا صلح، فضیلتی است که در بطن سایر فضایل شکل میگیرد؟ به گمان من، صلح یک فضیلت مستقل نیست، بلکه فضیلتی است که در همنشینی با عدالت، خرد، شجاعت، مدارا و مهرورزی معنا مییابد. صلح بدون عدالت، به سلطه میانجامد؛ صلح بدون خرد، به سازش منفعلانهراه میبَرَد؛ صلح بدون شجاعت، بر ترس استوار است؛ و صلح بدون مهرورزی، همراه با سردی و بیتفاوتی است.
نظر به گستردگی مباحث همبسته با بنیاد ارزششناختی، ما آگاهانه از طرح مستقیم و مشخص آن در این همایش خودداری کردیم تا در آینده در همایشی درخور، چنان که شایسته و بایسته است، به آن توجه شود. البته میتوان در برخی از چکیدهها و مقالههای این مجموعه، اشارههای مستقیم یا نامستقیمی به این بعد یافت. مقالاتی که به عدالت توزیعی و صلح مثبت میپردازند، مقالاتی که رواداری را دال مرکزی مکتب ایرانی صلح میدانند، مقالاتی که صلح را با حقوق بشر و کرامت انسانی پیوند میزنند، و مقالاتی که به اخلاق فناوری و صلح میپردازند، همه در قلمرو ارزششناختی صلح نیز جای میگیرند.
امیدوارم در همایشهای آینده، این بنیاد چهارم را با تفصیل بیشتری کاویده شود و پیوند آن را با سه بنیاد دیگر روشنتر گردد.
۲.۵. بنیاد دلالتشناختی مکتب ایرانی صلح
پس از بنیادهای چهارگانهی هستیشناختی، شناختشناختی، روششناختی و ارزششناختی، لازم است اشارهای نیز به بنیاد دلالتشناختی یا معناشناختی (سمانتیک) این مکتب داشته باشم. در این بخش باید به این پرسش بنیادین پاسخ داد که «صلح» در زبان و فرهنگ ایرانی چه معنایی دارد، این معنا چگونه ساخته میشود، و چه نسبتی میان واژهها، مفاهیم و واقعیتهای صلح در این سنت وجود دارد.
۲.۵.۱. تعریف و اهمیت بنیاد دلالتشناختی
بنیاد معناشناختی یا دلالتشناختی به مطالعهی نظامهای نشانهای، معناها و دلالتهایی میپردازد که از طریق آنها صلح فهمیده، بیان و منتقل میشود. این بنیاد، در واقع پل میان بنیادهای دیگر بهویژه بنیادهای هستیشناختی و شناختشناسی صلح است؛ زیرا معنای صلح، نه تنها بازتاب واقعیتی هستیشناختی است، بلکه خودْ سازندهی آن واقعیت نیز هست. به دیگر سخن، ما صلح را نه تنها «میشناسیم»، بلکه «میسازیم»؛ و این ساختن، از رهگذر زبان، نشانهها و نظامهای دلالت انجام میشود.
اهمیت این بنیاد از آنجا است که بسیاری از ناهمراییها و سوءتفاهمها دربارهی صلح، نه در سطح واقعیتهای عینی، بلکه در سطح معناها و دلالتها رخ میدهند. هنگامی که ما از «صلح» سخن میگوییم، ممکن است هر یک از ما معنای متفاوتی در ذهن داشته باشیم. برای کسانی صلح به معنای «نبود جنگ» است؛ برای کسانی دیگر، به معنای «حضور عدالت» است؛ برای گروهی، به معنای «سازش و مصالحه»؛ و برای گروهی دیگر، به معنای «تسلیم و انفعال»است. این تفاوتهای معنایی، نه تنها بر فهم ما از صلح، بلکه بر کنشهای ما نیز اثر میگذارند. ازاینرو، بدون شفافسازی معناها و دلالتهای صلح، هرگونه کوشش برای تحقق آن، بر شالودهی سست بنا خواهد شد.
۲.۵.۲. بنیاد دلالتشناختی در مکتب ایرانی صلح
در مکتب ایرانی صلح، بنیاد دلالتشناختی از چند جهت اهمیت مییابد.
یکم، ما با یک سنت غنی زبانی و ادبی روبهرو هستیم که در آن، صلح در واژهها و مفاهیم گوناگونی چون «صلح»، «آشتی»، «مدارا»، «رواداری»، «سازش»، «مصالحة»، «امان»، «مسالمت»، «همزیستی» و... تجلی یافته است. هر یک از این واژهها، نه تنها از معنا یا معناهای ناهمسانی برخوردارند، بلکه هر یک به میدان معنایی خاصی تعلق دارند و بار ارزشی و عاطفی ویژهای با خود حمل میکنند.
برای نمونه، «صلح» در زبان پارسی، بیش از آنکه بر «نبود جنگ» دلالت کند، بر «وضعیتی استوار بر عدالت و هماهنگی» دلالت دارد. «آشتی» گذشته از معنای اصلی و آغازین شرایط استوار بر مهر و پیمان، در برابر وضعیت جنگی (ناآشتی در مهریشت)، امروزه بر «ترمیم رابطهی گسسته» تأکید میکند. «مدارا» بر «تحمل دیگری»، «رواداری» بر «پذیرش تکثر» دلالت دارد، و «امان» بر «ایمنی و امنیت» در برابر تجاوز دلالت دارد. ازاینرو، ما در سنت ایرانی نه با یک مفهوم واحد ، بلکه با یک «خوشهی معنایی» از صلح روبهرو هستیم.
دوم، بنیاد دلالتشناختی مکتب ایرانی صلح، ما را به تحلیل «گفتمانهای صلح» در تاریخ فرهنگی ایران فرا میخواند. گفتمانهای صلح، مجموعهای از گزارهها، مفروضات و ارزشهایی هستند که تعیین میکنند صلح چگونه فهمیده، و بیان میشود و مشروعیت مییابد. در سنت ایرانی، ما با چند گفتمان اصلی صلح روبهرو هستیم: گفتمان فلسفی که صلح را چونان هماهنگی میان همهی أجزاء یک سامانه از اتم تا کل کیهان و هستی میداند؛ گفتمان «شهریارانه» که صلح را در چارچوب عدالت شهریار و آبادانی ملک میفهمد؛ گفتمان «عرفانی» که صلح را در چارچوب آشتی با خویشتن و با هستی معنا میکند؛ گفتمان «ادبی» که صلح را در قالب حکایتها، تمثیلها و اشعار به تصویر میکشد؛ و گفتمان «مردمی» که صلح را در آیینها، سوگندها و مناسک آشتی بازتولید میکند.
هر یک از این گفتمانها، نظام دلالتشناختی خاص خود را دارد و از ابزارهای زبانی و نشانهای ویژهای برای بیان صلح بهره میگیرد.
سوم، بنیاد دلالتشناختی، ما را به مسئلهی «ترجمه» و «دیگری» رهنمون میشود. هنگامی که از «صلح ایرانی» سخن میگوییم، این پرسش مطرح میشود که این مفهوم چگونه با مفاهیم معادل در دیگر زبانها و فرهنگها نسبت مییابد. آیا «صلح» یا «آشتی» یا «آرامش» در پارسی، دقیقاً همان «peace» در انگلیسی است؟ آیا «داد» یا «عدالت» در سنت ایرانی، همان «justice» در سنت غربی است؟ آیا ما با یک «همارزی معنایی» روبهرو هستیم یا با «تفاوتهای دِلالی» بنیادین؟ چنین مینماید که ما با نوعی «همپوشانی ناقص» روبهرو هستیم – بدین معنی که مفاهیم فرهنگ ما با مفاهیم دیگر فرهنگها همپوشانی دارند، اما در عین حال، هر یک دارای دلالتهای ویژه و منحصربهفردی هستند که از بستر تاریخی و فرهنگی خاص خود برمیخیزند. شناخت این تفاوتها، نه تنها برای گفتوگوی میانفرهنگی ضروری است، بلکه برای جلوگیری از سوءتفاهمها و تعارضهای برآمده از آن نیز حیاتی است.
ازاینرو، بنیاد دلالتشناختی مکتب ایرانی صلح، ما را به مطالعهی نظاممند معناها، گفتمانها، و دلالتهای صلح در زبان و فرهنگ ایرانی فرا میخواند. این بنیاد، نه تنها مکمل چهار بنیاد دیگر است، بلکه در حکم «حلقهی واسط» میان آنهاست، زیرا معناها هستند که هستیشناسی، شناختشناسی، روششناسی و ارزششناسی صلح را به یکدیگر پیوند میدهند و به آنها انسجام و همسازی میبخشند.
اینک لازم است بهگونهای فشرده، مروری بر محتوای مقالات در گروههای هفتگانهی بازتاب یافته در بخشبندی چکیدهها داشته باشم.
۳.۱. گروه یکم: بنیادهای هستیشناختی و کیهانشناختی صلح ایرانی. در این گروه، مقالاتی دربارهی کیهانشناسی صلح و جایگاه اشه در اندیشهی ایرانی، ایدئولوژی صلح بر پایهی کتیبههای هخامنشیان، انسانشناسی الهیات صلح بر پایهی یافتههای باستانشناسان، آموزههای دینی در هستیشناسی مکتب ایرانی صلح، پیوند صلح با طبیعت در تفکر ایرانی (از نقش عناصر چهارگانه تا نگرشهای زیستمحیطی)، مطالعهی تطبیقی هستیشناسی و شناختشناسی صلح در مکتب ایرانی و سنتهای بومی قفقاز، واکاوی هستیشناسی جنگ و صلح در میانهی رزم رستم و اسفندیار، و بررسی هستیشناختی دیدگاه مکاتب حقوق کیفری درخصوص تحمیل مجازات و تأثیر آن بر صلح جهانی ارائه شده است.
۳.۲. گروه دوم: بنیادهای شناختشناختی صلح ایرانی و ارزیابی انتقادی آنها. در این گروه، مقالاتی دربارهی دلایل یا علل شناختشناختی -تاریخی-جامعهشناختی-سیاسی-فرهنگی از چرایی نگارشنیافتن تاریخ صلح ایران، فقر خردورزی چونان مانع تأسیس مکتب ایرانی صلح، تطبیق هرمنوتیکی مفهوم صلح در مکتب ایرانی و جماعتگرایی معاصر، واکاوی انتقادی انگارههای ذاتباورانهی مکتب ایرانی صلح، تحلیل صلح ایرانی در چارچوب ناخودآگاه جمعی با تکیه بر نظریهی بوردیو، و واکاوی دیالکتیکی فراز و فرود صلح در پیوند با بافت همکنشی طبقاتی ارائه شده است.
۳.۳. گروه سوم: بنیادهای روششناختی و راهبردی صلح ایرانی و دیپلماسی. در این گروه، مقالاتی دربارهی صورتبندی دیپلماسی صلح بر پایهی حکمت عملی ایرانی، بازتعریف صلح پایدار استوار بر بنیادهای سهگانه، نقش اصول آزادیمحور و دیپلماسیمحور قانون اساسی، بررسی دیپلماسی و سیاست ایرانیان در سطوح ملی، منطقهای و جهانی، فراتر از روزنامهنگاری صلح (روابطعمومی صلح)، تطبیق حق بر صلح با مکتب ایرانی صلح، بازآفرینی مفهوم صلح در برنامهی درسی، و نقش زنان ایرانی در بازتولید اجتماعی صلح ارائه شده است.
۳.۴. گروه چهارم: صلح ایرانی در متون ادبی، عرفانی و حکمی. در این گروه، مقالاتی دربارهی زنان؛ قهرمانان مقهور صلح در شاهنامهی فردوسی، نقش زنان در پیشبرد صلح در شاهنامه (تحلیلی بر دیپلماسی پنهان)، توسعه و صلح در آثار و اندیشههای سعدی شیرازی، نقش ادبیات فارسی توسعهگرا در احیا پارادایم صلح ایرانی، بازاندیشی مفهوم جنگ فارابی در عصر هوش مصنوعی، تحلیل تطبیقی صلح در فقه امامیه و حقوق بینالملل بشردوستانه، و تحلیل تطبیقی مبانی عرفانی صلح در علویگری خراسان و آناتولی ارائه شده است.
۳.۵. گروه پنجم: هویت، فرهنگ، جامعه و اقلیتها. در این گروه، مقالاتی دربارهی بررسی جایگاه صلح و حقوقبشر در هویت ایرانی-اسلامی و تأثیر آن بر ایفای مدل صلح ایرانی در مناسبات صلح جهانی، تکثر فرهنگی و اقلیتها در مکتب ایرانی صلح (بدیلی برای صلح لیبرالی غرب)، آیینهای صلحطلبی در فرهنگ مردم ایران، تبیین جامعهشناختی صلح مثبت در ایران (نقش عدالت توزیعی و همبستگی اجتماعی)، و رواداری چونان دال مرکزی مکتب ایرانی صلح ارائه شده است.
۳.۶. گروه ششم: فناوریهای نوین و صلح. در این گروه، مقالاتی دربارهی ارتباط میان هوش مصنوعی و دیپلماسی (الگویی استوار بر مکتب ایرانی صلح برای گفتوگوی تمدنها)، و صلح و فناوری نوین (پیوند نگاه ایرانی با اخلاق فناوری و تهدیدهای هوش مصنوعی و تسلیحات) ارائه شده است.
۳.۷. گروه هفتم: صلح و محیط زیست. در این گروه، مقالهای دربارهی جایگاه ایران در میدان دیپلماسی زیستمحیطی منطقهای ارائه شده است.
اینک اجازه دهید در پیوند با برداشت مجمل خود از بنیادهای چهارگانهی مکتب ایرانی صلح به تحلیل گذرای وضع کنونی در سه سطح فلسفی، سیاسی و راهبردی بپردازم.
۴.۱. سطح فلسفی: بحران معنا و تعریف صلح
در سطح فلسفی، ما با بحران معنا در مفهوم صلح روبهروییم. پارادایمهای غالب صلح در جهان، عمدتاً لیبرال و واقعگرا، با وجود دستاوردهایشان، در رویارویی با منازعات پیچیده و چندوجهی سدهی بیستویکم با محدودیتهایی روبرو شدهاند. صلح لیبرال- که بر فردگرایی، آزادیهای منفی، و نهادهای بینالمللی استوار است - در جوامعی که ارزشهای جمعگرایانه و دینی غالباند، با مقاومت روبرو میشود. صلح واقعگرا - که بر توازن قوا و منافع ملی تأکید میکند - به صلحی شکننده و ناپایدار میانجامد. صلح انتقادی، که بر رفع ساختارهای سلطه و نابرابری تأکید میکند، در عمل با چالشهای اجرایی روبهرو است.
در چنین شرایطی، پرسش از معنای صلح، پرسشی بنیادین است. آیا صلح، صرفاً نبود جنگ است (صلح منفی)؟ یا حضور عدالت، برابری و همبستگی برای ایجاد شرایط بهینهی زیست فردی و زندگی اجتماعی است (صلح مثبت)؟ آیا صلح، یک وضعیت است یا یک فرایند؟ آیا صلح، یک قرارداد اجتماعی است یا یک حقیقت هستیشناختی؟ مکتب ایرانی صلح، با تکیه بر میراث فکری خود، پاسخی متفاوت ارائه میدهد: صلح، نه صرفاً فقدان خشونت یا توزیع قدرت، بلکه «زیست مشترک در تکثر» است. این نگرش، تکثر فرهنگی را سرمایهای برای پایداری اجتماعی و حقوقی میداند. صلح، حقیقتی هستیشناختی و معرفتی است که در راستی، عدالت و همزیستی ملل تجلی مییابد.
۴.۲. سطح سیاسی: وضعیت ایران، منطقه و جهان
در سطح سیاسی، ما با وضعیتی پیچیده و چندوجهی روبهرو هستیم.
در سطح منطقهای، غرب آسیا یکی از پرتنشترین مناطق جهان است. جنگ در یمن، بحران در سوریه، بیثباتی در عراق، تنش در خلیج فارس، مسئلهی فلسطین، و جنگ آمریکا و اسراییل علیه ایران بخشی از واقعیت روزمرهی ما شده است. رقابتهای ژئوپلیتیکی، مداخلات خارجی با اهداف امپریالیستی و توسعهطلبانه، افراطگراییهای گوناگون، و بحرانهای هویتی، واقعیت روزمرهی ما و باعث بحران، تنش، و جنگ شده و فضای گفتوگو را تنگ کرده است. در چنین شرایطی، پرسش از صلح، به پرسشی دربارهی بقا و امنیت تبدیل شده است.
در سطح جهانی، چندجانبهگرایی در بحران است. نهادهای بینالمللی، از سازمان ملل تا شورای امنیت، در برابر بحرانهای نوین ناتوان شدهاند؛ رقابت قدرتهای بزرگ، بهویژه میان آمریکا و چین، فضای همکاری را محدود کرده است؛ جنگ در اوکراین، نشان داد که حتی در قلب اروپا، جنگ هنوز یک گزینه است؛ و فناوریهای نوین، از هوش مصنوعی تا تسلیحات خودکار، چالشهای بیسابقهای برای امنیت و صلح ایجاد کردهاند.
در سطح داخلی، ایران با چالشهای متعددی روبهرو است: تحریمهای اقتصادی، فشارهای سیاسی، بحرانهای زیستمحیطی، شکافهای اجتماعی، و بیاعتمادی عمومی، ناکارامدیهای گوناگون حاکمیت، و شکاف میان ملت و دولت. در چنین شرایطی، پرسش از صلح ملی، پرسشی دربارهی انسجام اجتماعی و مشروعیت سیاسی است.
۴.۳.سطح راهبردی: چه باید کرد؟
اکنون به پرسش «چه باید کرد» میرسیم. بر پایهی آنچه در این همایش و در مقالات ارائهشده دیدیم، چند پیشنهاد مشخص و عملیاتی را میتوان عرضه کرد:
۴.۳.۱. یکم، نهادینهسازی گفتوگوی میانرشتهای. صلح، موضوعی نیست که تنها علوم سیاسی یا روابط بینالملل بتوانند به همهی سویههای آن بپردازند. ما به همکاری میان فیلسوفان، جامعهشناسان، حقوقدانان، ادیبان، عرفانپژوهان، باستانشناسان، و متخصصان فناوری نیاز داریم. این همایش، گامی در همین مسیر بوده است. باید این گفتوگو را بهگونهای نهادی و مستمر ادامه داد. پیشنهاد مشخص تأسیس گروه میانرشتهای مکتب ایرانی صلح در انجمن علمی مطالعات صلح ایران، با همکاری دانشگاهها و مراکز پژوهشی با چشمانداز تأسیس یک پژوهشکده و همچنین یک گروه آموزشی برای پژوهش و آموزش حرفهای میانرشتهای است.
۴.۳.۲. دوم، تولید ادبیات علمی و بومی صلح. ما به پژوهشهای بنیادین دربارهی مفاهیم صلح در متون کلاسیک فارسی، در مجموعهی معارف ذیربط دینی، در عرفان، در آیینهای مردمی، و در تجربهی زیستهی ایرانیان نیاز داریم. باید تاریخ صلح ایران نوشته شود. باید مفاهیم صلح در ادبیات ما استخراج و نظاممند شوند. باید پایاننامهها و رسالههای دانشگاهیای به این موضوع اختصاص یابند. پیشنهاد مشخص تدوین «دانشنامهی مکتب ایرانی صلح» در چند جلد، با همکاری همهی رشتههای ذیربط است.
۴.۳.۳. سوم، پیوند نظر و عمل. مکتب ایرانی صلح نباید در سطح انتزاعی و مباحث نظری باقی بماند. باید با سیاستگذاری، با دیپلماسی، با آموزش، و با کنش مدنی پیوند یابد. پیشنهادهای مشخصی در مقالات این همایش مطرح شدهاند: از بازآفرینی صلح در برنامهی درسی، تا طراحی الگوی روابطعمومی صلح، تا تقویت دیپلماسی زیستمحیطی، تا بهرهگیری از ظرفیت زنان در بازتولید اجتماعی صلح. این نمونهها باید به دستور کار نهادهای اجرایی تبدیل شوند. پیشنهاد مشخص تدوین «سند راهبردی دیپلماسی صلح ایران» با مشارکت نهادهای علمی، اجرایی و مدنی است.
۴.۳.۴. چهارم، تقویت جامعهی مدنی و نهادهای مدنی. بدون جامعهی مدنی نیرومند، بدون نهادهای مستقل، و بدون فضای گفتوگوی آزاد، پدیدآیی صلح پایدار ممکن نیست. تاریخ ایران نشان میدهد که در غیاب نهادهای مدنی، کنش سیاسی به خصومت و حذف تبدیل میشود. باید نهادهای مدنی، انجمنهای علمی، رسانههای مستقل، و سازمانهای مردمنهاد تقویت شوند. پیشنهاد مشخص ایجاد شبکهی ملی سازمانهای مردمنهاد صلحساز، با محوریت انجمن علمی مطالعات صلح ایران و دیگر نهادهای مدنی ذیربط است.
۴.۳.۵. پنجم، توجه به فناوریهای نوین. هوش مصنوعی، تسلیحات خودکار، و جنگهای شناختی، چالشهای بیسابقهای برای صلح ایجاد کردهاند. نمیتوان نسبت به این تحولات بیتفاوت بود. باید در تدوین قواعد حقوقی و اخلاقی بینالمللی دربارهی هوش مصنوعی و تسلیحات هوشمند به ایفای نقش پرداخت. باید از ظرفیت هوش مصنوعی برای دیپلماسی فرهنگی و گفتوگوی تمدنها بهرهگیری شود. پیشنهاد مشخص تشکیل کارگروه ملی «اخلاق فناوری و صلح» با مشارکت متخصصان فناوری، حقوق، اخلاق و سیاست است.
۴.۳.۶. ششم، توجه به محیط زیست. صلح با طبیعت، بخشی جداییناپذیر از صلح پایدار است. بحرانهای زیستمحیطی، از تغییر اقلیم تا کمآبی، میتوانند به منازعه و جنگ منجر شوند. ایران با ظرفیتهای طبیعی و تمدنی خود، میتواند در دیپلماسی زیستمحیطی منطقهای نقش پیشرو داشته باشد. پیشنهاد مشخص ابتکار منطقهای «صلح سبز» برای همکاری زیستمحیطی در غرب آسیا است.
۴.۳.۷. هفتم، نقد مستمر و گفتوگوی انتقادی. مکتب ایرانی صلح نباید به یک ایدئولوژی بسته تبدیل شود. باید همواره در معرض نقد باشد. باید از ذاتباوری، از باستانگرایی افراطی، از بومیگرایی ستیزهجویانه، و از هرگونه تفکر شبهایدئولوژیک دوری جست. مکتبی که نقد نمیپذیرد، مکتب نیست، بلکه ایدئولوژی است. پیشنهاد مشخص برگزاری نشستهای نقد سالانهی مکتب ایرانی صلح، با حضور منتقدان از داخل و خارج است.
۴.۳.۸. هشتم، توجه به زنان و اقلیتها. صلح پایدار بدون مشارکت برابر زنان و بدون تضمین حقوق اقلیتها ممکن نیست. الگوی «همزیستی چندلایه» و مفهوم «عدالت تفسیری» که در یکی از مقالات این همایش مطرح شده، میتواند چارچوبی حقوقی برای تعامل اکثریت و اقلیتها ارائه دهد که از پارادایمهای موجود فراتر رود. پیشنهاد مشخص: تدوین «منشور حقوق زنان و اقلیتها در چارچوب مکتب ایرانی صلح» با مشارکت نمایندگان زنان، اقلیتهای قومی، زبانی و دینی است.
۴.۳.۹. نهم، توجه به آموزش و پرورش. بدون آموزش نسلهای جدید، صلح پایدار ممکن نیست. باید صلح ایرانی چونان یک «حالت وجودی» و یک «استراتژی خردمندانه» در برنامههای درسی نهادینه شود. پیشنهاد مشخص تدوین «برنامهی ملی آموزش صلح» برای مدارس و دانشگاهها، با محوریت مکتب ایرانی صلح است.
۴.۳.۱۰. دهم، توجه به رسانه و ارتباطات. رسانهها میتوانند چونان ابزار صلح یا ابزار جنگ عمل کنند. الگوی «روابطعمومی صلح» که در یکی از مقالات این همایش مطرح شده، میتواند به مدیریت تعارض، کاهش قطبیسازی اجتماعی و تقویت سرمایهی اجتماعی کمک کند. پیشنهاد مشخص ایجاد «شبکهی رسانهای صلح» با مشارکت رسانههای عمومی، خصوصی و مدنی است.
انگارهی صلح، میراث ما است. اما میراث، تنها بهارث بردن نیست، بهارث گذاشتن نیز هست. ما گرد آمده بودیم تا میراث ایرانی در زمینهی اندیشهی صلح را بازخوانی کنیم، نقد کنیم، غنی بخشیم، و به نسلهای بعد بسپاریم. این کار، آسان نیست. نیازمند همت جمعی، گفتوگوی مستمر، و پیوند نظر و عمل است.
من به سهم خود، در جایگاه دبیر علمی این همایش، متعهد میشوم که کوششهای علمی و عملی برای پیشبرد مکتب ایرانی صلح را ادامه دهم. از همگان دعوت میکنم که در این مسیر، همهی اندیشهورزان و کنشگران صلح را همراهی کنند. من باور دارم که نهادهای مدنیای چون انجمن علمی مطالعات صلح ایران، خانهی همهی کسانی است که به صلح، به گفتوگو، و به ایران میاندیشند.
امیدوارم این همایش، با همهی دشواریهایی که کشور و نهادهای مدنی با آنها روبهرویند، توانسته باشد گامی درخور توجه در راستای پژوهش، گفتوگو، و کنش صلحمحور در ایران و منطقه بردارد، و همهی ما، در هر جایگاه و نقش، سهمی نظری و / یا عملی در تحقق صلح پایدار داشته باشیم.