عصر ایران؛ مهرداد خدیر- مدتی است که ویدیویی از یک سخنرانی در تالار فردوسی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران مربوط به کنفرانسی چند سال قبل از پیروزی انقلاب 57 در فضای مجازی بازنشر میشود که در آن سخنران از عشق به وطن میگوید و لحن و جملات آن با گذشت 50 سال بسیار تأثیرگذار است. این که «عشق به وطن با دستور و بخشنامه و خواهش به وجود نمیآید. انسان با وطن خود طرف معامله نیست، طرف معاشقه است.»
در آغاز میگوید: «کجای دنیا سراغ دارید که ملتی حملهای چون حملۀ اسکندر یا حملۀ عرب را تحمل کند و آنها را از اسب خود پایین بیاورد و رسم زندگی و تمدن را به آنها بیاموزد، متمدنشان کند و در کورۀ درک و فهم و شرف خود ذوب کند؟ کجای دنیا سراغ دارید مغولی به خراسانش بریزد، شهرهایش را آتش بزند، مردمش را قتل عام بکند، سگ و گربۀ نیشابور را هم بکُشد، زمین را شخم بزند و همین مغول پس از این که به غرب این مملکت میرسد تعظیم کند به شعایر ملی و ایرانی، مسجد و مناره بسازد، اسمش را هم عوض کند و بگذارد: سلطان محمد خدا بنده؟!»
سخنان بسیار زیبایی است که مو بر تن انسان راست میکند؛ جملاتی که قاطبه ایرانیان با همۀ اختلافنظرها بر سر آن اتفاق نظر دارند (هر چند تازگی آقای علی مطهری بر احمد زیدآبادی خرده گرفته بود که چرا تعبیر حملات اسکندر و مغول و بعد از آن اعراب را به کار برده بود در حالی که ایرانیان از ورود اعراب حامل اسلام استقبال کردند و خواسته بود تنها بگوید حمله اسکندر و مغول و اعراب را نیاورَد. یعنی بگوید حمله اسکندر و مغول و ورود اعراب با استقبال ایرانیان.)
سخنران اما بر خلاف آنچه در فضای مجازی آمده دکتر عبدالحسین زرینکوب استاد فقید دانشگاه تهران و یکی از برجستهترین پژوهشگران تاریخ معاصر نیست و اتفاقا اهمیت سخنرانی و نگاه ملی و فرهنگی او در این است که یک مقام اجرایی و نه شهره به شخصیت ادبی و فرهنگی آن را ایراد کرده و گرنه اگر زرینکوب بود که عجیب نبود. یکی از دلایل بازنشر هم اتفاقا لحن ساده و غیرآکادمیک آن است.
امروز که دیدم «عبدیمدیا» هم دچار این اشتباه شده و او را زرینکوب معرفی کرده و نام ناطق را نمیداند نگران شدم دیگران نیز دچار این تصور خطا شوند و آن را تکثیر کنند. یکی از اشکالات برخی از روزنامهنگاران و فعالان رسانهایِ پسااینترنت اعتماد زیاده از حد به فضای اینترنتی است و این که منبع اطلاعاتشان تنها اینترنت یا کانالهای شبکههای اجتماعی است و هر اشتباهی را باور یا بازنشر میکنند.
حالا میرسم به اصل مطلب و آن هم این که این مقام سابق دکتر عزتالله همایونفر است که اگرچه تحصیلات ادبی و تاریخی داشته ولی بیشتر معاون وزیر و در سمتهای اداری و غیر فرهنگی بوده در دولتهای مختلف و نهایتا گویا در دولت ازهاری وزیر مشاور در امور اجتماعی و سیاسی شد که البته مستعجل بود.
اساسا ویژگی سخنرانی دکتر همایونفر در بیش از 50 سال قبل جدای قدمت آن همین است که به عنوان شخصیت اجرایی و اداری شهرت داشته و نه فرهنگی و آکادمیسین و گرنه اگر دکتر پرویز ناتل خانلری بود یا دکتر عبدالحسین زرینکوب یا دکتر سید حسین نصر که تعجبی نداشت!
این اشتباه از این جهت هم قابل تأمل است که مازندرانی (متولد بابل) بوده و زرینکوب، اصالتا بروجردی و گویش متفاوتی داشتند.
هر چند عزتالله همایونفر (۱۲۹۹-۱۳۸۵خورشیدی) فارغالتحصیل ادبیات فارسی از دانشگاه تهران بوده و دکتری تاریخ یا حقوق هم از بلژیک داشت و از معاونت کتابخانه دانشگاه تهران شروع کرد و به استادی دانشگاه هم رسید و 10 تا 15 کتاب در موضوعات مختلف نوشت اما به عنوان یک شخصیت ادبی در تراز زرینکوب یا ناتل خانلری شهرت نداشت و اصلا شهرت عمومی او هم زیاد نبود که اگر بود این قدر دربارۀ او دچار خطا نمیشدند و با خانلری یا زرین کوب اشتباه نمیگرفتند! کجا دیدهاید نطق زرینکوب و خانلری و نصر یا فروزانفر و همایی و نفیسی را به دیگری نسبت دهند؟ چون اشتهار اصلی آنان ادبی و فرهنگی و علمی بود.
در واقع عزت الله همایونفر فارغ از تحصیلات دانشگاهی در صحنه اداری بیشتر یک دولتمرد میانی عصر پهلوی دوم بود با سمتهای نامربوط به تحصیلات و علایق خود همچون مشاور وزیر کار یا معاون وزارت دارایی یا رییس اداره بازرسی بانک مرکزی و حتی رییس ادارۀ شکر در وزارت کشاورزی و وقتی به وزارت رسید تا به علاقه اصلی خود (امور اجتماعی) بپردازد که دیر شده بود.
او بعد از انقلاب در ایران نبود و شاید اگر عضو کابینهای غیر ازهاری میبود مشکل چندانی نداشت ولی همین کافی بود تا ناگزیر شود از ایران دور شود و به سوییس برود. در ژنو زندگی کرد و 23 فروردین 1385 در همان شهر درگذشت و همان جا به خاک سپرده شد.
اگرچه در سکوت درگذشت و مرگ او در داخل بازتابی نداشت اما بخت با او یار بوده که بعد از نیم قرن از آن سخنرانی ناگاه به خاطر وطندوستی نام او بر سر زبانها افتاده چندان که با دو تن از مفاخر فرهنگ و ادبیات ایران اشتباه گرفته میشود در حالی که خود دکتر همایونفر افتخار میکرد شاگرد آنان باشد.
از منظری دیگر جای این افسوس باقی است که چرا دیگر صاحبمنصبان چه آن روز و چه امروز از حال و هوای تاریخ و ادبیات ایران غالبا بیگانهاند؟
تمام جاذبه این سخنرانی برای مخاطبان امروز به این است که ناطق اگرچه به عنوان چهرهای اداری و بوروکراتیک شهرت داشته نه صرفا دانشگاهی ولی اینقدر پرشور دربارۀ ایران و میهندوستی سخن میگوید. راز آن هم جدای صفات شخصی نه در نویسندگی و تحصیلات ادبی و تاریخی که در کتابخوانی بوده است مضافا به آموزش و پرورش.
نظام فعلی آموزش و پرورش آن قدر ایدیولوژیک است که این مفاهیم را در جان بچه ها نمینشانند. بچه های ما 12 سال در اختیار این نظام آموزشی در مدارساند و حداقل 4 سال دانشگاه و طی این 16 سال میشود سال به سال با کل تاریخ ایران آشنا شوند اما دغدغه نویسندگان کتاب درسی تاریخ این است که القا کنند نقش کاشانی در ملی کردن نفت مهمتر از مصدق بوده یا شیخ فضلالله نوری دشمن مشروطه و حامی محمد علیشاه از رهبران مشروطه بوده!
آن قدر این ساختار ایدیولوژیک تعریف شده که در ذهن این بچهها از سعدی با آن همه لطایف و ظرایف یک شیخ خشک ناصح ترسیم کردهاند در حالی که غزلیات او چنان گرم و عاشقانه است که بچهها را مست میکند و نیاز به تفسیر ندارد و کافی است هر سال یک غزل آن را از بر کنند تا بعد این همه سال کلی شعر بلد باشند. از دهان افغانها شعر میریزد و مدیران با دبدبه و کبکبه ما یک مصراع شعر نمیتوانند بخوانند و عجبی هم نیست. مدیران امروزی هم در همین ساختار درس خواندهاند و به میز و منصب رسیدهاند و طبعا چنتهشان خالی است و تا تریبونی به دست میآورند بیشتر به فراخور و خوشآیند سخن میگویند.
همچنین کمتر پیش میآید کاربهدستان ما به کتابی و حتی مقالهای در نشریهای اشاره کنند. دلیل آن هم روشن است. بیشتر سرگرم امور روزمره و غرق جلسات تکراریاند با حرفهای ملالآور که در برخی دولتها چاپلوسانه هم شده بود.
گاهی البته اتفاقات بامزه هم رخ میدهد. مانند پیام اخیر آقای عارف به مجید مجیدی کارگردان خودیِ سینما به خاطر موفقیت او در جشنواره بوسان. آقای عارف آدم سلیمالنفسی است و ماشین اداری دولت را هم معاون اول اداره میکند و دانشگاهی و متخصص مخابرات هم هست ولی با پیام اخیر نشان داد با دنیای فرهنگ و هنر بیگانه است چون مثلا برای ستایش مجیدی گفت: شما فراتر از فیلمساز ظاهر شدید، مثل یک سفیر! در حالی که اتفاقا اگر سفیر بود مورد توجه قرار نمیگرفت و به خاطر شأن هنری به او توجه کردند! (سالها قبل وقتی وزیر دولت اصلاحات بود وزیر فرهنگ همان دولت -که اهل کتاب و قلم است- نوشته بود: "سیاستمداران میهمان تاریخاند ولی هنرمندان، میزبان آن". اگر همین جمله را یادآوری میکرد نیکوتر بود اما در تجلیل از مجیدی گفته: سفیر و نه فیلمساز! میدانم منظور از سفیر معنی رایج آن نیست ولی هنرمند، هنرمند است و حاصل جوشش و ذوق خود را به نمایش میگذارد و دلیلی ندارد سفیر و فرستاده جایی باشد.)
درد این نیست که کاربهدستان ما کتاب نمیخوانند و اطلاعات اندکی از تاریخ و ادبیات ایران دارند و گاه اصلا ندارند. این است که ادعا هم دارند و علاقۀ وافری دارند به این که دورههای اهدا شده به آنان از کتابهایی از دوره هایی را در سی چهل جلد پشت سر هم پشت سرشان در ویترین بچینند و تظاهر کنند خیلی اهل خواندن هستند!
با این اوصاف مهمتر از این که عزتالله همایونفر در 50 سال قبل چه گفته -که نکات تازه و کشف آن مرحوم هم نبوده- این است که دغدغه جدی داشته. این لحن اوست که مهم است و عمق حس ملی او و این که مدیر اداری و بوروکراتیک بودن موجب دوری از ادبیات و تاریخ نشده است. البته دکتریِ او هم واقعی بوده در حالی که برخی از کاربهدستان امروز در حالی عنوان دکتر بر سر نامشان است که وقتی دهان باز میکنند هیچ نشانی از آن عنوان را در گفتارشان نمییابی!