فیلم بیشتر »»
کد خبر ۱۲۰۱۰۸۲
تاریخ انتشار: ۱۵:۳۰ - ۰۲-۰۸-۱۴۰۵
کد ۱۲۰۱۰۸۲
انتشار: ۱۵:۳۰ - ۰۲-۰۸-۱۴۰۵

فرسایش برند آمریکا؛ چگونه ترامپ اعتبار جهانی این کشور را تضعیف کرد؟

برند آمریکا
برند آمریکا با وجود برخورداری از قدرت اقتصادی، نظامی و فرهنگی، با نشانه‌های جدی فرسایش اعتبار جهانی روبه‌رو شده است. کاهش اعتماد به رهبری این کشور و افزایش فاصله میان ارزش‌های اعلام‌شده و رفتار سیاسی واشنگتن، پرسش‌هایی درباره آینده جایگاه آمریکا در جهان ایجاد کرده است.

عصر ایران؛ دکتر رسول بابایی - آمریکا هنوز یکی از قدرتمندترین برندهای ملی جهان است. اقتصاد بزرگ، ارتش قدرتمند، دانشگاه‌های معتبر، شرکت‌های جهانی، هالیوود، سیلیکون‌ولی، زبان انگلیسی و شبکه گسترده‌ای از متحدان، همچنان پشتوانه این برند هستند. اما قدرتمندبودن یک برند به این معنا نیست که آن برند فرسوده نمی‌شود.

نشانه‌های متعددی وجود دارد که برند آمریکا، به‌ویژه اعتبار سیاسی و اخلاقی آن، با فرسایش جدی روبه‌رو شده است. در شاخص جهانی قدرت نرم سال ۲۰۲۶، آمریکا با وجود حفظ جایگاه بالای خود، بیشترین افت را در میان ۱۹۳ کشور بررسی‌شده تجربه کرد. امتیاز آن نسبت به سال قبل ۴.۶ واحد کاهش یافت و چین در مؤلفه اعتبار جهانی از آمریکا پیش افتاد.

مسئله فقط کاهش محبوبیت آمریکا نیست. مسئله عمیق‌تر، افزایش فاصله میان قدرت واقعی این کشور و اعتبار معنایی آن است. آمریکا همچنان می‌تواند بر جهان اثر بگذارد، اما کمتر از گذشته می‌تواند دیگران را متقاعد کند که این اثرگذاری الزاماً مشروع، عادلانه و در خدمت منافع عمومی جهان است.

افول برند با افول قدرت یکی نیست

برند آمریکا فرو نریخته است. بسیاری از دارایی‌های اصلی آن همچنان پابرجا هستند. دانشگاه‌های آمریکایی هنوز جذاب‌اند، شرکت‌های فناوری آن در جهان حضور دارند، دلار نقش مرکزی خود را حفظ کرده و محصولات فرهنگی آمریکا همچنان دیده می‌شوند. بنابراین، بهتر است به‌جای «فروپاشی برند آمریکا» از «فرسایش برند آمریکا» سخن بگوییم.

فرسایش زمانی رخ می‌دهد که وعده اصلی یک برند همچنان شناخته‌شده باشد، اما مخاطبان کمتر از گذشته آن را باور کنند. آمریکا همچنان از آزادی، فرصت، دموکراسی، نظم جهانی، پیشرفت و رهبری سخن می‌گوید؛ اما بخشی از افکار عمومی جهان میان این مفاهیم و رفتار واقعی آمریکا فاصله می‌بیند. برند هنوز دیده می‌شود، اما کمتر باور می‌شود.

رؤسای‌جمهور فقط مدیر آمریکا نیستند

رئیس‌جمهور آمریکا فقط مدیر دولت فدرال نیست. او یکی از مهم‌ترین حاملان برند ملی این کشور است. زبان، رفتار، تصمیم‌ها، شخصیت و شیوه حضور رئیس‌جمهور، مستقیماً بر تصویر آمریکا اثر می‌گذارد. هر رئیس‌جمهور می‌تواند بخشی از اعتبار برند کشور را افزایش دهد، مصرف کند یا از بین ببرد.

از این منظر، بررسی سه رئیس‌جمهور آمریکا تصویری روشن از فراز و فرود برند این کشور ارائه می‌دهد؛ جرج بوش پسر به برند آمریکا آسیب زد، باراک اوباما بخشی از این آسیب را ترمیم کرد، اما دونالد ترامپ بار دیگر برند آمریکا را تضعیف کرد. البته این روند خطی و ساده نیست. یک رئیس‌جمهور به‌تنهایی نمی‌تواند همه اعتبار کشوری مانند آمریکا را ایجاد یا نابود کند. اما رؤسای‌جمهور می‌توانند روندهای موجود را تشدید یا تعدیل کنند.

جرج دابلیو. بوش

بوش؛ تبدیل همدلی جهانی به بی‌اعتمادی

پس از حملات یازدهم سپتامبر، بخش مهمی از افکار عمومی جهان با مردم آمریکا احساس همدردی می‌کرد. آمریکا می‌توانست خود را قربانی خشونت و رهبر یک ائتلاف جهانی علیه تروریسم معرفی کند. اما جنگ عراق، یک‌جانبه‌گرایی، گوانتانامو، گزارش‌های مربوط به شکنجه و فاصله میان ادعای حقوق بشر و رفتار نظامی آمریکا، به‌تدریج این سرمایه را فرسوده کرد.

در دوره بوش، آمریکا برای بسیاری از مخاطبان جهانی از «رهبر جهان آزاد» به قدرتی تبدیل شد که ممکن بود بر اساس تشخیص خود، قواعد را تغییر دهد، جنگی را آغاز کند و بعد از دیگران انتظار همراهی داشته باشد. مسئله فقط جنگ عراق نبود. جنگ عراق به نماد یک تغییر معنایی تبدیل شد، اینکه آمریکا همچنان از آزادی و امنیت سخن می‌گفت، اما مخالفانش این مفاهیم را پوششی برای اعمال قدرت می‌دانستند. بحران مالی سال ۲۰۰۸ نیز به بُعد دیگری از برند آمریکا آسیب زد. نظام اقتصادی آمریکا که به‌عنوان الگویی از عقلانیت، کارآمدی و نوآوری معرفی می‌شد، خود به کانون بحرانی جهانی تبدیل شد.

در پایان دوره بوش، آمریکا همچنان قدرتمند بود، اما بخش مهمی از اعتبار اخلاقی و سیاسی خود را از دست داده بود. بررسی‌های مرکز پژوهشی پیو نیز دوره بوش را دوره گسترش نگاه انتقادی به آمریکا در بسیاری از نقاط جهان نشان می‌داد.

اوباما

اوباما؛ بازسازی برند از طریق معنا

اوباما با وعده تغییر وارد شد، اما اهمیت او برای برند آمریکا فقط در سیاست‌هایش نبود. شخصیت و زندگی او خود به بخشی از پیام آمریکا تبدیل شد. انتخاب یک رئیس‌جمهور سیاه‌پوست، فرزند پدری مهاجر، برای بسیاری از مخاطبان جهانی نشانه‌ای بود که وعده آمریکایی هنوز کاملاً از میان نرفته است. اوباما به آمریکا امکان داد که دوباره بگوید این نظام می‌تواند تغییر کند؛ جامعه آمریکا می‌تواند از بخشی از گذشته خود عبور کند و فردی را به بالاترین مقام سیاسی برساند که چند دهه پیش حتی حقوق برابر او محل مناقشه بود.

زبان اوباما نیز با بوش متفاوت بود. او بر گفت‌وگو، همکاری بین‌المللی، چندجانبه‌گرایی و شنیدن دیدگاه دیگران تأکید می‌کرد. حتی پیش از آنکه بسیاری از سیاست‌هایش به نتیجه برسند، سبک و شخصیت او بخشی از برند آمریکا را ترمیم کرد. اثر این تغییر در افکار عمومی آشکار بود. براساس نظرسنجی گالوپ، میانه تأیید رهبری آمریکا در جهان از ۳۴ درصد در سال ۲۰۰۸ به ۵۱ درصد در سال ۲۰۰۹ رسید. پیو نیز از بهبود چشمگیر تصویر آمریکا در بسیاری از کشورها پس از ورود اوباما خبر داد.

اوباما نشان داد یک رهبر چگونه می‌تواند نقش «اصلاح‌کننده برند» را ایفا کند. اما این ترمیم کامل نبود. انتظارات از اوباما بسیار بالا بود و بخشی از آن برآورده نشد. ادامه برخی مداخلات نظامی، استفاده گسترده از حملات پهپادی، دشواری بستن گوانتانامو و استمرار بعضی سیاست‌های پیشین، فاصله میان برند شخصی او و عملکرد ساختاری آمریکا را آشکار کرد. محبوبیت اوباما توانست بخشی از اعتبار آمریکا را بازگرداند، اما نتوانست همه تناقض‌های برند آمریکا را برطرف کند.

ترامپ

ترامپ؛ یک برند شخصی قدرتمند علیه برند مادر

ترامپ را نمی‌توان سیاستمداری ضعیف در برندینگ دانست. برعکس، او یکی از قدرتمندترین برندهای شخصی سیاست معاصر را ساخته است. نام، ظاهر، زبان، حرکات، شعارها و شیوه سخن‌گفتن او کاملاً قابل تشخیص‌اند. او برای بخش بزرگی از هوادارانش نماینده صراحت، قدرت، ملی‌گرایی، مخالفت با نخبگان، شکستن قواعد و بازگرداندن عظمت آمریکاست.

«آمریکا را دوباره بزرگ کنیم» نیز یکی از موفق‌ترین شعارهای سیاسی معاصر است؛ زیرا هم‌زمان یک حس فقدان، یک دشمن، یک گذشته مطلوب و یک وعده آینده را در خود جای داده است. بنابراین مشکل ترامپ از منظر برندینگ، ضعف برند شخصی نیست. مسئله این است که برند شخصی او در بخش‌هایی با برند مادر آمریکا تعارض پیدا کرده است.

در واقع برند سنتی آمریکا می‌گفت ما رهبر جهان آزادیم، اما ترامپ می‌گوید نخست آمریکا! برند سنتی می‌گفت آمریکا سازنده و ضامن نظم بین‌المللی است، اما ترامپ روابط بین‌المللی را بیشتر به‌صورت معامله‌ای، مشروط و کوتاه‌مدت تعریف می‌کند. برند نظام سیاسی می‌گفت نهادها از اشخاص مهم‌ترند، اما ترامپ، شخص رهبر و رابطه مستقیم او با هوادارانش را در مرکز قرار می‌دهد. برند ریاست‌جمهوری می‌گفت رئیس‌جمهور در لحظات حساس نماد وحدت کشور است، اما ترامپ بخش مهمی از قدرت خود را از دوقطبی‌سازی و بسیج دائمی هواداران علیه مخالفان می‌گیرد.

به زبان معماری برند، ترامپ یک خرده‌برند قدرتمند است که به‌تدریج بر برند مادر غلبه می‌کند و معنای آن را تغییر می‌دهد. او برند شخصی خود را تقویت می‌کند، اما بخشی از هزینه این تقویت را برند ریاست‌جمهوری و برند ملی آمریکا می‌پردازند.

آسیب به برند ریاست‌جمهوری

برند نهاد ریاست‌جمهوری آمریکا در طول زمان با مفاهیمی مانند وقار، ثبات، عقلانیت، مسئولیت جهانی و قابلیت پیش‌بینی پیوند خورده بود. ترامپ این تعریف را تغییر داده است. در برند او، غافلگیری نشانه قدرت، شکستن عرف‌ها نشانه جسارت، درگیری دائمی نشانه مبارزه و پیش‌بینی‌ناپذیری ابزار مذاکره است.

برای هوادارانش، این ویژگی‌ها نقطه قوت‌اند. آنان ترامپ را فردی می‌دانند که قواعد ساختگی نخبگان را کنار زده و بدون تعارف از منافع آمریکا دفاع می‌کند، اما برای بسیاری از متحدان و مخاطبان خارجی، همین ویژگی‌ها به معنای بی‌ثباتی و کاهش قابلیت اعتماد است.

قدرت جهانی فقط به این وابسته نیست که یک کشور چه امکاناتی دارد؛ دیگران باید بدانند توافق با آن کشور تا چه اندازه پایدار است، تعهداتش چقدر دوام می‌آورد و تغییر رئیس‌جمهور تا چه حد سیاست‌های اساسی را دگرگون می‌کند. وقتی هر انتخابات آمریکا احتمال تغییر جهت شدید در سیاست خارجی را به وجود می‌آورد، تعهدات آن کشور ارزش پیش‌بینی‌پذیر خود را از دست می‌دهند.

در سال ۲۰۲۵، میانه تأیید رهبری آمریکا در میان اعضای ناتو ۱۴ درصد کاهش یافت و به ۲۱ درصد رسید؛ سطحی شبیه دوره نخست ترامپ و سال‌های پایانی دولت بوش. این فقط کاهش محبوبیت یک رئیس‌جمهور نیست. تردید درباره قابل اعتماد بودن آمریکا، به یکی از مهم‌ترین دارایی‌های برند آن آسیب می‌زند.

دوره نخست ترامپ؛ هنوز می‌شد او را استثنا دانست

در دوره نخست ترامپ، بخش مهمی از افکار عمومی جهان میان او و آمریکا تفاوت می‌گذاشت. بسیاری می‌توانستند بگویند ترامپ یک اتفاق، انحراف یا وضعیت موقت است؛ اما جامعه آمریکا، قانون اساسی و نهادهای این کشور همچنان به ارزش‌های پیشین وفادارند.

در سال ۲۰۱۷، اعتماد جهانی به ترامپ به‌مراتب کمتر از اوباما بود. در بررسی پیو، میانه اعتماد به ترامپ در میان کشورهای مورد مطالعه ۲۲ درصد بود؛ درحالی‌که اعتماد به اوباما در سال‌های پایانی ریاست‌جمهوری‌اش به ۶۴ درصد می‌رسید. اما پایین‌بودن اعتماد به ترامپ الزاماً به همان اندازه به تصویر آمریکا منتقل نمی‌شد. هنوز این امکان وجود داشت که گفته شود رئیس‌جمهور کنونی نماینده کامل آمریکا نیست. شکست ترامپ در انتخابات بعدی نیز می‌توانست به‌عنوان فعال‌شدن همان سازوکار خوداصلاحی تفسیر شود، اینکه نظام یک دوره پرتنش را پشت سر گذاشت و مسیر خود را اصلاح کرد.

جو بایدن

بایدن؛ ترمیم ناتمام

ورود بایدن برای بخشی از متحدان آمریکا به معنای بازگشت به قواعد آشناتر بود. زبان دیپلماتیک، تأکید بر اتحادها و بازگشت به برخی سازوکارهای چندجانبه، این پیام را منتقل می‌کرد که آمریکا می‌خواهد به نقش پیشین خود بازگردد. اما بایدن نتوانست نقشی را که اوباما پس از بوش ایفا کرده بود، با همان قدرت تکرار کند.

نخست به این دلیل که او فاقد ظرفیت نمادین و جذابیت جهانی اوباما بود. دوم آنکه شکاف‌های داخلی آمریکا عمیق‌تر شده بودند. سوم آنکه سیاست خارجی آمریکا همچنان با تناقض‌ها و استانداردهای دوگانه روبه‌رو بود. مهم‌تر از همه، دوره بایدن نتوانست نشان دهد که ترامپ و ترامپیسم فقط یک حادثه موقت بوده‌اند. بازگشت ترامپ ثابت کرد مسئله به یک فرد محدود نیست و بخشی نیرومند از جامعه آمریکا خواهان همان نوع سیاست، زبان و رهبری است.

دوره دوم ترامپ؛ از خطای فرد تا مسئله نظام

دوره دوم ترامپ از نظر برند آمریکا معنایی عمیق‌تر از دوره نخست دارد. بار نخست می‌شد ترامپ را استثنا دانست. بار دوم، او دیگر یک اتفاق نیست؛ انتخاب دوباره بخشی از جامعه آمریکاست. این تغییر، یکی از مهم‌ترین سپرهای دفاعی برند سیاسی آمریکا را تضعیف می‌کند. سپری که می‌گفت افراد ممکن است خطا کنند، اما نظام سیاسی در نهایت خطا را اصلاح می‌کند. اما حالا اگر فردی با همان ویژگی‌ها، پس از همه مناقشات دوباره به قدرت بازگردد، این پرسش شکل می‌گیرد که آیا او واقعاً خطای نظام بوده یا محصول طبیعی بخشی از همان نظام و جامعه است؟

داده‌های تازه نیز این تغییر را نشان می‌دهند. در سال ۲۰۱۷، ارتباط میان نگاه مردم جهان به آمریکا و اعتماد آنان به ترامپ نسبتاً محدود بود؛ اما در سال ۲۰۲۶ این ارتباط حدود سه برابر شده است. به بیان ساده، تصویر ترامپ و تصویر آمریکا بیش از گذشته با یکدیگر ادغام شده‌اند. این شاید مهم‌ترین آسیب دوره دوم ترامپ باشد.

مسئله دیگر فقط این نیست که رئیس‌جمهور آمریکا در جهان نامحبوب است. مسئله این است که نامحبوبی، پیش‌بینی‌ناپذیری و رفتار او بیشتر از گذشته به خود آمریکا و نظام سیاسی آن نسبت داده می‌شود.

افول برند آمریکا فقط نتیجه ترامپ نیست

با وجود نقش مهم ترامپ، اشتباه است اگر همه مشکلات برند آمریکا را به او نسبت دهیم. ترامپ هم عامل فرسایش است و هم محصول آن. او بر بستری از شکاف‌های عمیق اجتماعی، بی‌اعتمادی به نخبگان، نابرابری، احساس کنارگذاشته‌شدن طبقات و مناطق خاص، کاهش اعتبار رسانه‌ها و نارضایتی از نظام سیاسی رشد کرده است.

اگر همه آسیب‌ها به ترامپ نسبت داده شوند، همان سازوکار سنتی برند سیاسی آمریکا دوباره فعال می‌شود، به عبارت دیگر انتقال خطا به یک فرد و تبرئه کامل ساختار. اما مسئله این است که ترامپ از بیرون بر آمریکا تحمیل نشده است. او محصول بخشی از تحولات درونی جامعه و نظام سیاسی آمریکاست. پس در کنار ترامپ، چند عامل دیگر نیز در فرسایش برند آمریکا نقش دارند.

فاصله میان ارزش‌ها و رفتارها

آمریکا برند خود را بر آزادی، حقوق بشر، حاکمیت قانون و نظم مبتنی بر قواعد بنا کرده است. هرجا رفتار این کشور با این ارزش‌ها در تعارض قرار گیرد، مسئله فقط یک اشتباه سیاسی نیست؛ سرمایه اصلی برند آسیب می‌بیند. جنگ‌ها، حمایت‌های گزینشی، استانداردهای دوگانه و تفاوت برخورد با متحدان و مخالفان، این تصور را تقویت کرده‌اند که ارزش‌ها گاهی ابزار توجیه منافع‌اند. هرچه فاصله میان وعده و رفتار بیشتر شود، هزینه حفظ برند بالاتر می‌رود.

پایان انحصار روایت

آمریکا برای دهه‌ها از برتری گسترده رسانه‌ای برخوردار بود. رسانه‌های خبری، سینما، دانشگاه‌ها و مؤسسات فرهنگی این کشور نقش مهمی در تعریف رخدادهای جهانی داشتند. اکنون این انحصار کاهش یافته است. شبکه‌های اجتماعی، رسانه‌های رقیب، قدرت‌های جدید و امکان انتشار سریع تصاویر و روایت‌های بدیل، کنترل آمریکا بر تفسیر رویدادها را محدود کرده‌اند.

در گذشته ممکن بود عملکرد آمریکا بیشتر از زاویه روایت آمریکایی دیده شود. امروز مخاطبان هم‌زمان با روایت رسمی، تصاویر، شواهد و روایت‌های رقیب را نیز دریافت می‌کنند. قدرت سخت همچنان وجود دارد، اما قدرت تعریف یک‌جانبه واقعیت کاهش یافته است.

ظهور گزینه‌های دیگر

افول نسبی برند آمریکا فقط حاصل ضعف این کشور نیست؛ بخشی از آن نتیجه ظهور بازیگران دیگر است. چین خود را به‌عنوان شریک توسعه، سرمایه‌گذار زیرساخت و قدرتی برخوردار از ثبات و برنامه بلندمدت معرفی می‌کند. کشورهای دیگری نیز می‌کوشند روایت‌هایی متفاوت از توسعه، نظم و استقلال عرضه کنند. این گزینه‌ها الزاماً از نظر آزادی، رفاه یا جذابیت فرهنگی برتر از آمریکا نیستند. اما صرف وجود گزینه‌های دیگر، انحصار آمریکا را کاهش می‌دهد.

براساس داده‌های گالوپ، میانه تأیید جهانی رهبری آمریکا در سال ۲۰۲۵ به ۳۱ درصد کاهش یافت؛ درحالی‌که چین به ۳۶ درصد رسید و میزان مخالفت با رهبری آمریکا به ۴۸ درصد افزایش یافت. این ارقام به معنای جایگزینی کامل چین با آمریکا نیستند، اما نشان می‌دهند آمریکا دیگر نمی‌تواند جذابیت و مشروعیت جهانی خود را بدیهی فرض کند.

دیده‌شدن شکاف‌های داخلی

یکی از وعده‌های برند آمریکا، وجود جامعه‌ای باز، پویا و قادر به حل اختلافات بود. اما تشدید دوقطبی سیاسی، خشونت، مناقشه بر سر انتخابات، بی‌اعتمادی متقابل و نزاع دائمی میان نهادها، تصویر دیگری ساخته است. اختلاف داخلی به‌خودی‌خود نشانه ضعف نیست. جامعه باز طبیعتاً اختلاف دارد. مسئله زمانی آغاز می‌شود که اختلاف از چارچوب رقابت به نفی مشروعیت طرف مقابل برسد.

اگر هر جناح، پیروزی جناح دیگر را تهدیدی برای بقای کشور بداند، برند «نظام باثبات و خوداصلاح‌گر» آسیب می‌بیند. در چنین شرایطی، جهان دیگر فقط شاهد رقابت دو حزب نیست؛ شاهد تردید آمریکایی‌ها درباره مشروعیت یکدیگر و درباره سلامت خود نظام سیاسی است.

خطر اصلی؛ از دست‌رفتن قابلیت خوداصلاحی

مهم‌ترین دارایی برند سیاسی آمریکا این نبود که آمریکا هرگز خطا نمی‌کند. چنین ادعایی باورپذیر نبود. ادعای قدرتمندتر این بود که آمریکا خطا می‌کند، اما از سازوکارهای اصلاح خطا برخوردار است، بدین شکل که رسانه افشا می‌کند، جامعه اعتراض می‌کند، دادگاه مداخله می‌کند، انتخابات تغییر ایجاد می‌کند و نظام دوباره به تعادل بازمی‌گردد، اما اکنون همین ادعا با تردید مواجه شده است.

اگر نهادها بیش از اندازه حزبی شوند، اگر نتیجه انتخابات فقط در صورت پیروزی خودی پذیرفته شود، اگر رسانه‌ها اعتبار مشترک خود را از دست بدهند و اگر قواعد بر اساس منافع روز تغییر کنند، تصور خوداصلاحی نظام آسیب می‌بیند. در این صورت، مسئله دیگر خطای یک رئیس‌جمهور نیست؛ توان نظام برای مهار خطا زیر سؤال می‌رود.

برند قدرتمند، اما با اعتبار کمتر

آمریکا هنوز از میان نرفته و قدرتش نیز ناگهان فرو نریخته است. بسیاری از زیرمجموعه‌های برند آمریکا همچنان بسیار قدرتمندند. ممکن است اعتماد به دولت آمریکا کاهش یابد، اما دانشگاه‌های آن همچنان جذاب باشند. ممکن است سیاست خارجی آن مورد انتقاد قرار گیرد، اما شرکت‌های فناوری‌اش همچنان بازار جهانی را در اختیار داشته باشند. ممکن است برند ریاست‌جمهوری آسیب ببیند، اما هالیوود و فرهنگ عمومی آمریکا همچنان نفوذ کنند.

این معماری چندلایه، مانع فروپاشی سریع برند آمریکا می‌شود. اما خطر آنجاست که فرسایش از بالاترین سطح سیاسی به‌تدریج به سایر سطوح سرایت کند، یعنی به اعتماد به دانشگاه‌ها، جذب نخبگان، گردشگری، شرکت‌ها، اتحادها و قابلیت رهبری جهانی. یک برند ملی ممکن است مدت‌ها از سرمایه گذشته خود مصرف کند. اما هیچ سرمایه‌ای نامحدود نیست.

بازسازی برند با تبلیغات ممکن نیست

اگر مسئله آمریکا فقط ضعف پیام‌رسانی بود، می‌شد با یک کارزار ارتباطی آن را اصلاح کرد. اما بخش بزرگی از مشکل به رفتار، سیاست و عملکرد بازمی‌گردد. برای بازسازی برند آمریکا، تغییر شعار کافی نیست. باید فاصله میان ارزش‌های اعلام‌شده و رفتار واقعی کاهش یابد. قابلیت اعتماد در روابط خارجی بازسازی شود. نهادها دوباره بالاتر از اشخاص قرار گیرند. جامعه آمریکا توان حل اختلافات خود را نشان دهد و نظام سیاسی ثابت کند که هنوز قادر به تشخیص و اصلاح خطاست.

برند و روایت جای عملکرد را نمی‌گیرند. اما توجه به برند می‌تواند به اصلاح عملکرد کمک کند؛ زیرا حکومت را وادار می‌کند درباره معنای تصمیم‌هایش، تجربه دیگران و آثار بلندمدت رفتار خود بیندیشد. مسئله اصلی آمریکا این نیست که دیگر نمی‌تواند داستان خود را تعریف کند. مسئله این است که بخش‌هایی از داستان آن دیگر با تجربه مردم جهان سازگار نیست.

ترامپ؛ علت، نشانه و شتاب‌دهنده

دونالد ترامپ را باید هم‌زمان علت، نشانه و شتاب‌دهنده فرسایش برند آمریکا دانست. او علت است، زیرا زبان، سبک رهبری، نگاه معامله‌ای و برخوردش با نهادها، به اعتبار آمریکا آسیب می‌زند. او نشانه است، زیرا ظهور و بازگشتش از شکاف‌ها و نارضایتی‌های عمیق جامعه آمریکا خبر می‌دهد و شتاب‌دهنده هم است، زیرا روندهایی را که پیش از او آغاز شده بودند، سریع‌تر و آشکارتر کرده است.

خطر ترامپ برای برند آمریکا فقط در نامحبوب‌بودن او نیست. در این است که برند شخصی او به‌تدریج با برند آمریکا یکی می‌شود و دیگر نمی‌توان به‌سادگی خطای رئیس‌جمهور را از انتخاب جامعه و عملکرد نظام سیاسی جدا کرد. جرج بوش با جنگ‌ها و یک‌جانبه‌گرایی به برند آمریکا آسیب زد. اوباما با شخصیت، زبان و معنای نمادین خود بخشی از آن را ترمیم کرد. ترامپ در دوره نخست بار دیگر تصویر آمریکا را تضعیف کرد. اما بازگشت او، آسیب عمیق‌تری ایجاد کرده است.

اکنون مسئله فقط رفتار یک رئیس‌جمهور نیست. اعتبار همان نظامی زیر سؤال رفته که مدعی بود حتی اگر صاحبان قدرت خطا کنند، در نهایت عقلانی عمل می‌کند و خود را اصلاح خواهد کرد. آمریکا همچنان مادر برندهاست؛ اما اکنون یکی از مهم‌ترین مسائل آن، حفاظت از برند خود آمریکاست.

پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر
ارسال به دوستان
captcha
نظرسنجی
با بخش جدید عصر ایران (بازی های آنلاین فکری derang.asriran.com ) آشنایی دارید؟