عصر ایران؛امیر صدرا صیام- شاید هیچ پدیدهای به اندازه آنچه این روزها با عنوان «هالوین ایرانی» در فضای عمومی و شبکههای اجتماعی به نمایش گذاشته میشود، نتواند وضعیت آشفته نسبت ما با فرهنگ، هویت و مدرنیته را بهخوبی آشکار کند.
خود این ترکیب، پیش از آنکه نام یک جشن یا مناسبت باشد، واجد نوعی تناقض درونی است: هالوین، با پیشینه تاریخی، اسطورهای و فرهنگی مشخص در جهان غرب، حالا با پسوند «ایرانی» به کالایی فرهنگی تبدیل شده که قرار است همزمان هم نشانهای از مدرن بودن باشد و هم بهنحوی به هویت ایرانی تعلق پیدا کند. مسئله البته برگزاری یک جشن متعلق به فرهنگ دیگر نیست؛ مسئله، نوع مواجهه ما با آن فرهنگ و ناتوانی در تشخیص مرز میان تعامل فرهنگی و استحاله هویتی است.
هیچ فرهنگ زندهای در انزوا شکل نمیگیرد و هیچ هویتی را نمیتوان همچون میراثی منجمد و دستنخورده تصور کرد. تاریخ فرهنگ ایرانی خود گواه روشنی بر تأثیرپذیری، گفتوگو، اقتباس و دادوستد با فرهنگهای دیگر است. از یونان و هند تا جهان عرب و اروپا، فرهنگ ایرانی همواره در معرض تأثیرات بیرونی بوده و اتفاقاً بخشی از پویایی خود را از همین مواجههها به دست آورده است.
بنابراین، مخالفت با هالوین یا هر جشن دیگری صرفاً به دلیل خاستگاه غیربومی آن، نه دفاع از هویت فرهنگی است و نه نشانه خودآگاهی تاریخی. فرهنگ، مرزهای گمرکی ندارد که بتوان با بستن آنها از اصالتش محافظت کرد.
اما آنچه در پدیده «هالوین ایرانی» جلب توجه میکند، نه نفس اقتباس فرهنگی، بلکه فقدان آگاهی نسبت به معنای این اقتباس است. ما با نوعی مصرف فرهنگی مواجهیم که در آن، نشانهها و نمادهای یک فرهنگ، بدون درک زمینه تاریخی و معناییشان، از بستر اصلی جدا و به صورت بستهبندیشده مصرف میشوند. کدوهای نارنجی، لباسهای مبدل، اسکلتها، خون مصنوعی و چهرههای ترسناک، به نشانههایی برای نمایش سبک زندگی مدرن و متفاوت تبدیل شدهاند؛ نشانههایی که بیش از آنکه حامل معنایی فرهنگی باشند، کارکردی نمایشی و مصرفی پیدا کردهاند. گویی کافی است چند نماد وارداتی را کنار هم قرار دهیم تا تجربهای از مدرن بودن، جهانی بودن و تعلق به جهان معاصر را بازسازی کنیم.
اینجاست که میتوان از مفهوم «اسکیزوفرنی فرهنگی» داریوش شایگان برای فهم این وضعیت بهره گرفت.
شایگان در تحلیل بحران هویت جوامع غیرغربی، به شکافها و گسستهایی اشاره میکند که در اثر مواجهه نامتوازن با مدرنیته پدید میآیند؛ وضعیتی که در آن، عناصر سنتی و مدرن بدون آنکه در یک فرآیند آگاهانه و خلاقانه به گفتوگو برسند، در کنار یکدیگر قرار میگیرند.
نتیجه، نه سنتی زنده است و نه مدرنیتهای درونیشده؛ بلکه مجموعهای از قطعات ناهمگون است که پیوند ارگانیک و معنایی روشنی با یکدیگر ندارند.
البته استفاده از تعبیر اسکیزوفرنی فرهنگی در اینجا به معنای تشخیص یک وضعیت روانشناختی نیست، بلکه اشاره به نوعی دوپارگی در خودآگاهی فرهنگی دارد. جامعهای که از یک سو در پی نمایش تعلق به جهان مدرن است و از سوی دیگر هنوز نسبت خود را با میراث تاریخی و فرهنگیاش روشن نکرده، ممکن است به جای گفتوگو با دیگری، به تقلید از نشانههای او پناه ببرد. در چنین وضعیتی، دیگری نه موضوع شناخت و گفتوگو، بلکه الگویی برای بازسازی تصویری است که ما از خود نداریم.
تفاوت اساسی میان تعامل فرهنگی و استحاله فرهنگی دقیقاً در همین نقطه قرار دارد. تعامل، مستلزم داشتن یک موقعیت هویتی است؛ کسی که با دیگری گفتوگو میکند، باید بداند از کجا میآید، چه چیزی را میپذیرد و چرا آن را میپذیرد. در مقابل، استحاله زمانی اتفاق میافتد که دیگری به معیار سنجش ارزشمندی ما تبدیل شود و پذیرش نشانههای فرهنگی او، نه از سر انتخاب و شناخت، بلکه برای جبران نوعی احساس کمبود و عقبماندگی صورت گیرد. در این حالت، ما دیگر چیزی را به فرهنگ خود اضافه نمیکنیم؛ بلکه تلاش میکنیم با پوشیدن لباس فرهنگی دیگر، خلأهای هویتی خود را پنهان کنیم.
از همین منظر، «هالوین ایرانی» بیش از آنکه نشانه گشودگی فرهنگی باشد، میتواند نشانه نوعی سردرگمی در نسبت با خویشتن باشد. پرسش این نیست که چرا جوان ایرانی هالوین برگزار میکند؛ پرسش این است که چرا برای تجربه شادی، هیجان، تخیل و متفاوت بودن، تا این اندازه به بازتولید صورتهای آماده و وارداتی نیازمند شدهایم؟ چرا مناسک و آیینهای فرهنگی خودمان، با تمام ظرفیتهای نمادین و تاریخیشان، در ذهن بخشی از جامعه جذابیت و قابلیت بازآفرینی کمتری دارند؟ و چرا گاهی تصور میکنیم برای جهانی بودن باید از نشانههای بومی فاصله بگیریم؟
البته پاسخ این پرسشها نباید به ستایش نوستالژیک گذشته یا دعوت به بازگشت اجباری به سنت منتهی شود. سنت نیز اگر به امری مقدس، غیرقابل نقد و فاقد امکان بازآفرینی تبدیل شود، خود میتواند به مانعی برای پویایی فرهنگی بدل شود. مسئله، نه انتخاب میان هالوین و آیینهای ایرانی، بلکه دستیابی به نوعی خودآگاهی فرهنگی است که امکان انتخاب آزادانه، خلاقانه و انتقادی را فراهم کند.
شاید بتوان گفت جامعهای که از هالوین فقط کدو و اسکلتش را میگیرد، اما هنوز نمیداند با میراث فرهنگی خود چه نسبتی دارد، بیش از آنکه در حال تعامل با جهان باشد، در حال مصرف تصویر جهان است.
جهانی شدن به معنای شبیه شدن به دیگران نیست؛ به معنای توانایی حضور در جهان با هویت و صدای مستقل خویش است.مسئله در نهایت، هالوین نیست؛ مسئله ایرانی بودنی است که هنوز نمیداند چگونه میتواند هم ایرانی بماند و هم جهانی بیندیشد.