فیلم بیشتر »»
کد خبر ۱۲۱۰۹۶
تاریخ انتشار: ۱۱:۵۷ - ۲۶-۰۳-۱۳۸۹
کد ۱۲۱۰۹۶
انتشار: ۱۱:۵۷ - ۲۶-۰۳-۱۳۸۹

غروری بزرگ در جسمی کوچک

قاسم منصور آل کثیر


با اینکه چند روزی از آن اتفاق نمی گذشت اما بسیار فکرم را درگیر خودش کرده بود .

همین دو سه روز پیش بود، داشتم از خیابان 24 متری به سمت فرودگاه می رفتم .با دوستم بودم، سوار بر یک زانتیا.

در مسیر داشتیم در ارتباط با فقر گفتمان می کردیم، دوستم پول را وسیله ای برای رسیدن به فرهنگ می دانست و میگفت که پول هر چه قدر بد باشه اما در این جامعه پول از نظر اهمیت هم رده اکسیژن است، نمیدونم شاید دوستم درست میگفت اما زیاد موافق حرفاش نبودم.

همینطور که گرم صحبت بودیم به چراغ راهنمای عامری (سی متری) رسیدیم. شیشه ماشین رو پایین کشیده بودم آفتاب تیزی به صورتم میزد، صدای موسیقی ماشین بغلی خیلی بلند بود و با صدای بوق و آژیر پلیس در آمیخته بود و موسیقیه خشنی را در فضا پخش می کرد.

توی همین لحظه بود که چند تا پسر با صورت های لطیف آفتاب سوخته با موهای فر به سمت ماشین ها هجوم آوردن و می خواستن که زود کاکائوهاشون رو بفروشن، یکی از کاکائو فروش ها که قامت کوچیک و صورت سبزه داشت به سمت من اومد و گفت: آقا کاکائو ببر 3 تا هزار تومن. بیشتر از هزار تومن بام نبود، گفتم کمتر حساب کن که ببرم، گفت نمیشه. گفتم 2 تا بده که کمتر بشه من پوله زیاد همراهم نیست گفت : چی میگی عمو ماشینتون از این گرون هاست، پول نداری؟
نمی دونستم چطور بگم که باورش بشه.

دوستم داشت با موبایل صحبت می کرد، پسر کاکائو فروش هم سرش توی ماشین بود و داشت برانداز می کرد همه جا رو، مثل اینکه سرش رو برده بود توی شهر فرنگ.

خواستم دست از سرم بر داره گفتم : بگیر پسر این پونصد تومن اصلا کاکائو هم نمی خوام. مثل اینکه بدترین خبر دنیا رو به کوچولوی کاکائو فروش داده بودم صورت و سیرتش سرخ شد گفت برو عمو مگه من گدام؟

چیزی نگفتم ،چکار باید میکردم ؟چطور باید بهش میفهموندم بابا منم زیاد وضعم از تو بهتر نیست.

یه لحظه توی صورت کوچولوی کاکائو فروش نیگا کردم .با صورتی سرخ مایل به سبزه به من خیره شده بود .گویی چشمهای کوچیک و معصومش سکته کرده بودند بر روی چشمهای من.

دوستش صداش کرد علاوی بیا بیا اینجا اینا مشتری نیستن.

تا به خودم اومدم چراغ سبز شد و دوستم زد توی دنده .همینطور که آرم آروم ماشین حرکت کرد پسر با چشمهاش منو دنبال کرد. بند وصل نگاهمون رو قطع کردم و جلو رو نگاه کردم که یه هو یک کاکائو پرت شد و خورد بالای شیشه ماشین و آروم آروم اومد پایین و گیر کرد روی برف پاک کن شیشه جلو نگاه به پسر کردم و زود نگاهش رو برگردوند و با دو به کنار خیابون رفت.

رویم رو برگردوندم و همینطور که به کاکائوی گیر کرده به برف پاکن خیره شده بودم بغضم همراه با سرعت گرفتن ماشین با سرعت در گلوم ترکید و اشک هایم در چشمانم حلقه گرفند خیلی سعی کردم اشک هایم را در چشمانم قایم کنم اما................ .

ارسال به دوستان
ویتامین C برای سرماخوردگی واقعاً اثر دارد؟ رمزگشایی از تله دوپامین ارزان؛ چگونه با کمی زحمت، شادتر زندگی کنیم؟ میان وعده را چه زمانی بخوریم که چاق نشویم؟ معرفی ۲۰ مدل غذای خوشمزه و نوستالژیک چگونه وقتی انگیزه‌ای نداریم، دوباره به حرکت بیفتیم؟ خوراک باقلا و بادمجان یونانی؛ یک وعده سبک و پرعطر زندگی پنهان یک «جیمز باند واقعی»؛ از دیدار با استالین تا گنج کشف‌نشده میلیون‌دلاری (+عکس) شیائومی اسمارت بند ۱۰ پرو در راه است قیمت آیفون ۱۸ پرو و پرو مکس چطور تعیین می شود؟ ۶ سبزی و ادویه ای که ویتامین C آن ها بیشتر از چیزی است که فکر می کنید وقتی برنج قهوه ای می خورید، چه اتفاقی برای قند خونتان می افتد؟ آیا در به آتش کشیدن تخت‌جمشید پای یک زن در میان بود؟ اسرار مهندسی باستان: بشر باستان چگونه بلوک‌های سنگی بزرگ را جابجا و برش می‌داد؟ ترکیب خوش‌رنگ چغاله‌بادام و رب انار / نکات طلایی جلوگیری از کپک زدن چرا مهمانداران در برخاست و فرود حالت خاصی می‌نشینند؟