فیلم بیشتر »»
کد ۲۶۵۴۵۲
انتشار: ۱۴:۲۶ - ۱۸-۰۱-۱۳۹۲

سخت آشفته و غمگین بودم‎ (یک شعر فوق العاده)

عصر ایران
ارسالی از نوید محمدلو - خوی
 
نمیدونم این شعر از کیست ولی خیلی زیباست
.

 
سخت آشفته و غمگین بودم…
 به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
 و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم…
 چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
 
اولی کامل بود،
 
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم…
 
سومی می لرزید…
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود…
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید…
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
” به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند”
” ما نوشتیم آقا ”
 
بازکن دستت را…
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد…
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد…
همچنان می گریید…
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
 
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……
 
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن
 
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
 
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند…
 
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
 
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”
 
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….
 
چشمم افتاد به چشم کودک…
غرق اندوه و تاثرگشتم
 
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….
 
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
 
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد  درس زیبایی را…
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
***
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم
 
با خشونت هرگز…
          با خشونت هرگز…
                   با خشونت هرگز…
پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر
برچسب ها: معلم ، شعر
ارسال به دوستان
ویتامین C برای سرماخوردگی واقعاً اثر دارد؟ رمزگشایی از تله دوپامین ارزان؛ چگونه با کمی زحمت، شادتر زندگی کنیم؟ میان وعده را چه زمانی بخوریم که چاق نشویم؟ معرفی ۲۰ مدل غذای خوشمزه و نوستالژیک چگونه وقتی انگیزه‌ای نداریم، دوباره به حرکت بیفتیم؟ خوراک باقلا و بادمجان یونانی؛ یک وعده سبک و پرعطر زندگی پنهان یک «جیمز باند واقعی»؛ از دیدار با استالین تا گنج کشف‌نشده میلیون‌دلاری (+عکس) شیائومی اسمارت بند ۱۰ پرو در راه است قیمت آیفون ۱۸ پرو و پرو مکس چطور تعیین می شود؟ ۶ سبزی و ادویه ای که ویتامین C آن ها بیشتر از چیزی است که فکر می کنید وقتی برنج قهوه ای می خورید، چه اتفاقی برای قند خونتان می افتد؟ آیا در به آتش کشیدن تخت‌جمشید پای یک زن در میان بود؟ اسرار مهندسی باستان: بشر باستان چگونه بلوک‌های سنگی بزرگ را جابجا و برش می‌داد؟ ترکیب خوش‌رنگ چغاله‌بادام و رب انار / نکات طلایی جلوگیری از کپک زدن چرا مهمانداران در برخاست و فرود حالت خاصی می‌نشینند؟