فیلم بیشتر »»
کد خبر ۳۶۹۱۹۲
تاریخ انتشار: ۰۸:۰۶ - ۱۵-۰۹-۱۳۹۳
کد ۳۶۹۱۹۲
انتشار: ۰۸:۰۶ - ۱۵-۰۹-۱۳۹۳

نصیحت مادر

دهقانی با زن و تنها پسرش در روستایی زندگی می کرد. خدا آنها را از مال دنیا بی نیاز کرده بود . مرد دهقان همیشه پسرش را نصیحت می کرد تا در انتخاب دوست دقت فراوان کند و افراد مناسبی را برای دوستی برگزیند سالها گذشت تا اینکه پدر از دنیا رفت. تمام اموال و املاکش به پسرش رسید.

پسر کم کم نصیحتهای پدر را فراموش کرد و شروع به ولخرجی کرد، و در انتخاب دوستان بی دقت شد. هر هفته مهمانی می داد و خوش می گذراند. روزها می گذشت و پسر برای تامین هزینه های خود هر بار تکه ای از زمین های پدرش را می فروخت.

مادرش که شاهد کارهای او بود،  سعی می کرد پسرش را متوجه اشتباهش بکند . یک روز پسر برای اینکه خیال مادرش را راحت کند به او قول داد  که دوستانش را آزمایش کند تا به وی نشان دهد در مورد دوستانش اشتباه می کند و او دوستان خوبی دارد.

فردای آنروز پسر در حالیکه مشغول غذا خوردن با دوستانش بود ، گفت :” چند هفته ای است که موشی نابکار در منزل ما لانه کرده است و  امان ما را بریده است . دیشب نیز دسته هاون را با دندانهایش ریز ریز کرده است.

آنها در دلشان به ساده لوحی او خندیدند و او را مسخره کردند که چطور ممکن است موش یک جسم فلزی را بجود ، ولیکن حرفهای او را تایید کردند و گفتند:” حتمأ دسته هاون چرب بوده و اشتهای موش را تحریک کرده است.

پسر نزد مادرش رفت و گفت :” ماجرای عجیبی را تعریف کردم ولی آنها به من  احترام گذاشتند و به روی من نیاوردند .” مادر گفت: ” دوست خوب کسی هست که حقایق را بگویید نه آنکه دروغ تو را راست پندارد.” ولی پسر نپذیرفت.

مادر مرد و پسر به کارهای خود ادامه داد تا تمام ثروتش را به باد داد .

روزی خیلی گرسنه بود، به دوستانش رسید که در کنار سفره ای مشغول غذا خوردن بودند در کنار آنها نشست به امید آنکه تعارفی بکنند و او هم بتواند از آن سفره لقمه ای بردارد ، ولیکن آنها به روی خود نیاوردند . پسرک شروع به تعریف کرد که :” قرص نانی و تکه ای پنیر دیشب کنار گذاشته بودم ولیکن موشی تمام آنرا خورد.

” دوستانش او را مسخره کردند و گفتند :” چطور ممکنست موشی یک نان درسته را بخورد .” پسر به آنها گفت : ” چطور موش می تواند دسته هاون را بخورد ولی نمی تواند یک نان درسته را بخورد . ”

به یاد پندهای مادرش افتاد و فهمید چقدر اشتباه کرده است ولیکن افسوس که دیگر دیر شده بود و راهی نداشت.
برچسب ها: داستان کوتاه
ارسال به دوستان
captcha
گیاه گمشده ایران باستان پیدا شد؟ راز هوم ۲۵۰۰ ساله در تخت جمشید جعبه‌ابزار مهار اضطراب؛ ۱۰ روش علمی برای تسکین فوری ذهن دانشمندان در سال ۱۹۶۰ پیش‌بینی کردند: آخرالزمان جمعه ۲۲ آبان ۱۴۰۵ فرا می‌رسد چرا ذهن بعد از مکالمه شروع به محاکمه ما می کند؟ طرز تهیه نمک سبزیجات خانگی؛ یک چاشنی خانگی برای طعم بهتر غذاها از سقوط صفویه تا برآمدن قاجار؛ در هولناک‌ترین قرن تاریخ ایران چه گذشت؟ جنگ جهانی دوم برای کشورهای درگیر چقدر خرج برداشت؟(+عکس) مخترع موتور دیزل به‌ طرز مرموزی ناپدید شد؛ ۷ مهر ۱۲۹۲ منشور کوروش؛ ماجرای استوانه‌ای سفالی با عمر دو هزار و پانصد و شصت‌وپنج ساله علم روان‌شناسی پاسخ می‌دهد: چرا بعضی آدم‌ها در برابر فهمیدن مقاومت می‌کنند؟ تخلیه خشم لزوماً حالتان را بهتر نمی‌کند؛ راهکارهای آرام‌کننده مؤثرتر هستند برای هر غذایی چه پیازی باید استفاده کرد؟(اینفوگرافیک) یافته شگفت‌انگیز علم روان‌شناسی:‌ ارتباط ظریف میان سرعت سخن گفتن و ادب داریوش بزرگ چگونه شاهنشاهی هخامنشی را دوباره سرپا کرد؟ روش‌های عجیب تکدی‌گری در تهران قدیم؛ کسب درآمد از مرده بی‌صاحب