فیلم بیشتر »»
کد خبر ۳۸۹۹۵۷
تاریخ انتشار: ۱۲:۲۶ - ۱۶-۰۱-۱۳۹۴
کد ۳۸۹۹۵۷
انتشار: ۱۲:۲۶ - ۱۶-۰۱-۱۳۹۴

سرنوشت تلخ دختر جوان در آستانه ازدواج اجباری

عصر ایران
سرش را پایین انداخته بود و حرف نمی‌زد. آن شب با صدای نفس‌های مینا از خواب پریدم. گفتم چرا مسخره بازی در می‌آوری؟ او تکان نمی‌خورد. جلوتر رفتم، دیدم بیهوش شده و جوابم را نمی‌دهد. موضوع را به پدر و مادرم اطلاع دادم.
فشارهای روحی و روانی ناشی از احساس تنهایی دختر جوان را در آستانه ازدواج اجباری به یک قدمی مرگ کشاند.

به گزارش ایران، «مریم» دختر 24 ساله‌ای است که چند روز پیش از خانه فرار کرده و پس از سردرگمی و پشیمانی از این اقدام اشتباه، خود را به پلیس معرفی کرده است.

این دختر در برابر خبرنگار شوک سفره دلش را باز کرد و در بیان علت فرار خود از خانه گفت: چون خودم را در مشکل خواهرم مقصر می‌دانستم کلافه شده بودم و از خانه فرار کردم. دو شب خانه یکی از دوستانم بودم. ادعا کردم مادر و پدرم به مسافرت رفته‌اند. به من اعتماد داشتند و مشکلی پیش نیامد اما دیگر نمی‌توانستم آنجا بمانم. نزدیک ظهر بود که خداحافظی کردم و تا سر شب آواره و سرگردان شده بودم. نمی‌دانستم کجا بروم و چه کار کنم. از طرفی می‌ترسیدم به خانه برگردم. بهترین کاری که به نظرم رسید این بود که خودم را به پلیس معرفی کنم.

مریم اظهار داشت: چندی پیش برای خواهرم خواستگاری آمد. پدر و مادرم اصرار داشتند این ازدواج سر بگیرد. می‌گفتند خانواده  آن ها دست شان به دهان‌شان می‌رسد و می‌توانند گلیم بچه خود را از آب و گل بیرون بکشند.

اما «مینا» نظر دیگری داشت. او نمی‌توانست حرف دل خود را بگوید. خواهرم به پسر خاله‌ام علاقه‌مند بود و پدرم چون با شوهرخاله‌ام اختلاف قبلی داشت و خودش را یک سر و گردن از آنها بالا‌تر می‌دانست اجازه نمی‌داد یک کلمه درباره ازدواج مینا و پسر خاله اش حرفی در خانه رد و بدل شود.

البته پول و ثروت پدر جلال چشم‌های مادرم را نیز روی واقعیت‌های زندگی بسته بود. خواهرم در شرایط بسیار بدی قرار داشت، من هم گرفتار کارهای خودم بودم و به او توجهی نمی‌کردم. یک شب، ساعت 10 بود که مرا به داخل اتاق صدا زد. گریه می‌کرد و کمک می‌خواست. مسخره‌اش می‌کردم و حرف‌هایش را جدی نمی‌گرفتم. جلو آمد و چند بار از من پرسید به نظر تو پسری که با همکلاسی خودم دو سال دوست بوده و این طرف و آن طرف می‌رفتند می‌تواند شوهر لایقی برای من باشد؟ تو می‌گویی من چه کار کنم؟

نگاهش کردم و گفتم خیلی سخت می‌گیری دختر، برو و با همین بچه پولدار بی‌درد ازدواج کن و آینده خودت را... .

حالش اصلاً خوب نبود. پتو را روی سرش کشید و بی‌صدا گریه می‌کرد. من هم سرگرم تماشای تلویزیون شدم. چندبار از من خواست صدای تلویزیون را کم کنم. پتو را از روی سرش برداشتم و به او گفتم اصلاً تو لیاقت نداری که... .

سرش را پایین انداخته بود و حرف نمی‌زد. آن شب با صدای نفس‌های مینا از خواب پریدم. گفتم چرا مسخره بازی در می‌آوری؟ او تکان نمی‌خورد. جلوتر رفتم، دیدم بیهوش شده و جوابم را نمی‌دهد. موضوع را به پدر و مادرم اطلاع دادم.

بلافاصله مینا را به بیمارستان رساندیم. پزشکان اعلام کردند خواهر نازنینم به خاطر استرس و فشار شدید عصبی سکته کرده و... .

او از همان شب به کما رفته و با مرگ دست و پنجه نرم می‌کند. من نمی‌توانستم خودم را ببخشم. برای همین ازخانه بیرون زدم. مینا دختر مظلوم و بی‌سر و صدایی بود. همیشه می‌گفت دوست دارم با یک آدم ساده و باایمان ازدواج کنم و... .

ما می‌توانستیم با یک مشاوره پیش از ازدواج او را در انتخاب شریک زندگی‌اش کمک کنیم. می‌توانستیم با هم دوست واقعی باشیم، در کنارش باشیم، دلم برای مینا تنگ شده، برای خنده‌هایش، برای نگاهش و برای مهربانی‌اش، اما...
ارسال به دوستان
شاهکار نمایندگان آفریقا در جام جهانی ۲۰۲۶ آیا مغز افراد منطقی با افراد احساسی متفاوت است؟ علم چه می‌گوید؟ ترکیب این سه کار با قهوه مرگ آور است عراق؛ بازداشت گسترده مقامات سیاسی به اتهام فساد مالی / بازداشت 3 نماینده مجلس هواپیمای فضایی فوق‌سری چین دوباره جسمی ناشناخته را در مدار زمین رها کرد ۱۰ اختراع و ایده مهم نیکولا تسلا که دنیا را تغییر داد علاقه به پیاز شاید نشانه‌ای از سلامت بهتر باشد! شواهدی از تحولی بزرگ در تکامل انسان در حال شکل‌گیری است! فهرست ۳۲ تیم مرحله حذفی جام جهانی و برنامه بازی ها عکس یادگاری «بادیگاردهای ظل‌السلطان، پسر ناصرالدین شاه» فعال سیاسی اصلاح‌طلب: پیش‌نویس تفاهم با آمریکا ۲۳ بار در حاکمیت چرخیده است/ پیام رهبری تذکر برای عدم خوش‌باوری بود  پارادوکسِ استعداد و شکست؛ چرا فوتبال ایران در مسیر جهانی‌شدن متوقف می‌شود؟ کاظمی: زمان امتحانات نهایی تغییر نمی‌کند یک نام، دو دنیای متفاوت؛ تفاوت های شگفت انگیز فیل آفریقایی و آسیایی که نمی دانستید! (+اینفوگرافیک) عدد ۳ دست از سر تیم ملی فوتبال ایران برنداشت؛ حتی در آخرین ثانیه