کد خبر ۵۱۰۶۸۳
گویند که زمانی در شهری دو عالم می زیستند . روزی یکی از دو عالم که بسیار پرمدعا بود؟ کاسه گندمی بدست گرفت و بر جمعی وارد شد و گفت:

این کاسه گندم من هستم! (از نظر علم و ...) و سپس دانه گندمی از آن برداشت و گفت:...

و این دانه گندم هم فلان عالم است!

و شروع کرد به تعریف از خود.

خبر به گوش آن عالم فرزانه رسید. فرمود به او بگوئید: آن یک دانه گندم هم خودش است؟ من هیچ نیستم...
برچسب ها: داستان کوتاه
ارسال به دوستان
پربازدید ها
وب گردی
تورهای لحظه آخری
علم و فناوری