فیلم بیشتر »»
کد خبر ۵۸۵۹۷۶
تاریخ انتشار: ۱۲:۲۳ - ۲۴-۱۰-۱۳۹۶
کد ۵۸۵۹۷۶
انتشار: ۱۲:۲۳ - ۲۴-۱۰-۱۳۹۶

شرط پیرزن برای اجاره خانه اش

سه تا دانشجو بودیم توی دانشگاهی در یکی از شهرهای کوچک قرار گذاشتیم همخونه بشیم.

خونه های اجاره ای کم بودند و اغلب قیمتشون بالا .

می خواستیم به دانشگاه نزدیک باشیم قیمتشم به بودجمون برسه.تا اینکه خونه ی پیر زنی را نشانمان دادند . نزدیک دانشگاه ،تمیزو از هر لحاظ عالی. فقط مونده بود اجاره بها!

گفتند این پیرزن اول می خواد با شما صحبت کنه، رفتیم خونه اش و شرایطمون رو گفتیم

پیرزن قبول کرد اجاره را طبق بودجمون بدیم

که خیلی عالی بود .

فقط یه شرط داشت که هممونو شوکه کرد

اون گفت که هرشب باید یکی از شماها برای نماز منو به مسجد ببره در ضمن تا وقتی که اینجایید باید نمازاتون رو بخونید.

واقعا عجب شرطی

هممون مونده بودیم من پسری بودم که همیشه دوستامو که نماز می خوندن مسخره می کردم دوتا دوست دیگمم ندیده بودم نماز بخونن .اما شرایط خونه هم خیلی عالی بود.

پس از کمی مشورت قبول کردیم.

پیرزن گفت یه ترم اینجا باشین اگه شرطو اجرا کردین می تونین تا فارغ التحصیلی همینجا باشید.

خلاصه وسایل خودمونو بردیم توی خونه ی پیرزن.شب اول قرار شد یکی از دوستام پیرزنو ببره تا مسجد که پهلوی خونه بود.پاشد رفت و پیرزنو همراهی کرد.نیم ساعت بعد اومد و گفت مجبور شدم برم مسجد نماز جماعت شرکت کنم.

هممون خندیدیم.

شب بعد من پیرزنو همراهی کردم با اینکه برام سخت بود رفتم صف آخر ایستادم و تا جایی که بلد بودم نماز جماعتو خوندم.

برگشتنه پیرزن گفت شرط که یادتون نرفته من صبحا ندیدم برای نماز بیدار بشید.


به دوستام گفتم از فردا ساعتمونو کوک کردیم صبح زود بیدار شدیم چراغو روشن کردیم و خوابیدیم.


شب بعد از مسجد پیر زن یک قابلمه غذای خوشمزه که درست کرده بود برامون آورد.

واقعا عالی بود بعد چند روز غذای عالی.

کم کم هر سه شب یکیمون میرفتیم نماز جماعت برامون جالب بود.

بعد یک ماه که صبح پامیشدیمو چراغو روشن می کردیم کم کم وسوسه شدم نماز صبح بخونم من که بیدار می شدم شروع کردم به نماز صبح خوندن. بعد چند روز دوتا دوست دیگه هم نماز صبح خودشونو می خوندند.

واقعا لذت بخش بود .لذتی که تا حالا تجربه نکرده بودم.

تا آخر ترم هر سه تا با پیر زن به مسجد میرفتیم نماز جماعت .خودمم باورم نمی شد.


نماز خون شده بودم اصلا اون خونه حال و هوای خاصی داشت. هرسه تامون تغییر کرده بودیم. بعضی وقتا هم پیرزن از یکیمون خواهش می کرد یه سوره کوچک قرآن را بامعنی براش بخونیم.

تازه با قرآن و معانی اون آشنا می شدم.

چقدر عالی بود.

بعد از چهار سال تازه فهمیدیم پیرزن تموم اون سوره ها را حفظ بوده پیرزن ساده ای در یک شهر کوچک فقط با عملش و رفتارش هممونو تغییر داده بود.

برچسب ها: داستان کوتاه
ارسال به دوستان
captcha
تفاوت اضطراب کودک‌ با لجبازی و حساسیت/ کودک مضطرب را سرزنش نکنید نشانه‌های زودهنگام افسردگی فرزندان که والدین نادیده می‌گیرند ایرانیان قدیم‌ها چطور عاشق می‌شدند؟ مردم ری در برابر لشکر اسکندر مقدونی/ نخستین نبرد شهری سازمان‌یافته مقابل قدرتمندترین لشکر جهان باستان سالانه چند هواپیمای مسافربری در جهان اسقاط می‌شود؟ + طول عمر و معیارهای بازنشستگی وقتی هیچ‌چیز عادلانه نیست؛ سختی‌های زندگی چگونه جهان‌بینی ما را بازسازی می‌کنند؟ سقوطِ معمارِ ساواک؛ چرا تیمور بختیار از نمادِ قدرت به مخالفِ دربار تبدیل شد؟ ۵ باور اشتباه درباره موفقیت که آرامش را از شما می‌دزدند نخستین چراغ راهنمایی جهان چگونه متولد شد؟ چه عینک آفتابی به فرم صورت شما می‌آید؟ ترفند ۵ ثانیه‌ای برای انتخاب مدل مناسب می‌خواهید در تصمیم‌گیری بهتر شوید؟ از مورچه بپرسید!/ پنج نکته آموزشی از دنیای حشره‌ها هفت اثرِ (به‌اصطلاح) نفرین‌شده در موزه‌های سراسر جهان (+عکس) راز سانسور سه‌هزار ساله؛ باستان‌شناسان نام سه پادشاه حذف‌شده آشور را پیدا کردند راز سرمایه‌گذاری هنگفت ایرلاین‌ها روی کابین هواپیما چیست؟ خورورات یا کباب ارمنی؛ ترکیبی هنرمندانه از گوشت ترد و آبدار، سبزیجات کاراملی و ادویه‌های معطر