کد خبر ۶۳۶۸۳
تاریخ انتشار: ۱۳:۴۲ - ۱۱ بهمن ۱۳۸۷ - 30 January 2009
رفتيم مدرسه علوي شماره 2 بدون اينکه کسي متوجه باشد. امام را پياده کردم و خودم دويدم و آمدم مدرسه علوي شماره يک. پشت بلندگو به مردم گفتم: "توجه داشته باشيد اينجا کوچه باريک است و در ورودي کوچک امام رفتند مدرسه علوي شماره 2 يک مقدار پايين تر. با صلوات برويد امام را آنجا ملاقات کنيد."

حجت الاسلام والمسلمين علي اکبر ناطق نوري در گفت و گويي تفصيلي با خبرنگاران سياسي ايرنا، ناگفته هايي از روزهاي نخست انقلاب اسلامي ايران را بيان کرد.
 
** ايرنا: انقلاب اسلامي به رغم مخالفت هاي شرق و غرب به پيروزي رسيد. در باب بحث علل و عوامل پيروزي انقلاب بحث هاي زيادي مطرح شده است اما شنيدن علل پيروزي از کلام شما به عنوان يکي از اصحاب و نزديکان امام خميني (ره) لطف ديگري دارد و شايد تحليل آن از زبان شما که در متن انقلاب بوده ايد تحليل قابل ملاحظه اي باشد و ارزش بيشتري از ساير تحليل ها داشته باشد.

* ناطق نوري: اولا در آستانه ايام پيروزي انقلاب و دهه فجر هم هستيم و سي امين سال پيروزي را تبريک مي گويم و ياد و خاطره امام راحل (ره) بنيانگذار انقلاب و همه شهدا را گرامي مي دارم.

علل و عوامل پيروزي را در دو زاويه بايد نگاه کنيم و بيان کنيم. يکي کارهاي مثبت و عوامل مثبتي که عامل پيروزي شدند و زاويه ديگر هم عوامل منفي و ندانم کاري هاي دشمن که عامل پيروزي انقلاب شد، از باب «عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد». يک سري کارهايي را رژيم کرد که اينها عوامل پيروزي و يا سرعت بخشيدن به نهضت شد.
عامل اصلي، خود وجود مبارک حضرت امام (ره) بود. اگر در عصر و تاريخ ما يک انسان جامعي مثل امام با آن هوشياري ويژه و با آن بينش و آينده نگري نبود، حتما نهضتي شکل نمي گرفت و انقلابي پيروزي نمي شد.
ما در طول تاريخ، علمايي داريم که در مقابل مستبدين ايستاده اند يا براي استقلال کشور جنگيده اند مثل مرحوم ميرزاي بزرگ. حتي علمايي بزرگي مثل مرحوم سيدمحمد کاظم يزدي صاحب "عروه الوثقي" و صاحب "جواهر". آخوند خراساني و از قبيل اينها که براي مبارزه با استبداد و استقلال کشور جنگيدند و مبارزه کردند. مرحوم بهبهاني، مرحوم طباطبايي يا حتي مرحوم مدرس نزديک به تاريخ خودمان است و يا مرحوم شيخ فضل الله.
اما اينها هر کدام يک يا دو بعد قضيه را نگاه و مبارزه مي کردند. اما امام به نظر من شخصيتي بود که از همه آن حرکت ها و شخصيت ها الگو گرفته بود و با آن هوش سرشار خدادادي و بينش استثنايي خودش يک شخصيت جامعي شده بود . وقتي آدم تاريخ مربوط به امام را مي خواند مي بيند از مدرس و شيخ فضل الله الهام گرفته است. شايد بيش از 25 بار امام در بحث هايشان از مدرس نام مي برند و معلوم مي شود تحت تاثير شخصيت مدرس هستند اما هيچ کدامشان جامعيت امام را ندارند. امام از همه آن تجربه ها بهره بردند و از يک فرصت بسيار زيبا و عالي بعد از رحلت آيت الله بروجردي استفاده کردند.
در قضيه "انجمن هاي ايالتي و ولايتي"؛ خيلي از علما تلگراف زدند که شرط اسلام از شرايط منتخبين حذف شده است. امام هم مثل بقيه تلگراف زدند اما همين که شاه پاسخ نداد امام رها نکردند همان تلگرافي را که به شاه زده بودند همان را دستور دادند اعلاميه کردند و زدند به ديوار؛ آغاز حرکت از آنجا بود. پس عامل اول و موثر خود امام و شخصيت امام بود.
عامل دوم که باز امام با آن هوشياري از آن به خوبي استفاده کردند ؛روحانيت و حوزه علميه بود.

امام زيباترين استفاده را از فرصت ها مي کردند از جمله از حوزه، از محرم، از ماه رمضان. اين اعزام علما براي سخنراني هاي محرم و صفر يک تشکيلات خودساخته خودجوش سنتي است که متعلق به شيعه است. قبل از ماه مبارک رمضان در سال 42 امام به طلاب و روحانيت فرمودند شما که به بلاد و روستاها مي رويد، بگوييد که با اسلام دارند چه مي کنند اصلا اين شبکه بدون استفاده از راديو و تلويزيون و روزنامه خبر امام را و اين احساس مسئوليت را داخل بدنه جامعه و کل کشور برد.

اين سبب شد که رژيم شاه عصباني شد و بعد از ماه رمضان در 25 شوال خواست تبليغ را خنثي کند. اينجاست که «عدو سبب خير شد». اينها در روز شهادت امام صادق به فيضيه هجوم بردند؛ ببينيد 25 شوال يعني بعد از همان ماه رمضاني که امام حرکت کرد. شاه عکس العمل نشان داد. گفت، بزنيد طلبه ها را. خوب روز شهادت بود و پا منبر مرحوم انصاري قمي ريختند و بعد هم طلبه ها را زدند که روز دوم فروردين بود. اينها ريختند 25 شوال دوم فروردين بود؛ ريختند زدند طلبه ها را و غارت کردند. آتش زدندو غرات کردند واقعا مدرسه فيضيه خيلي وحشتناک شده بود. طلبه ها را پرت مي کردند به رودخانه. امام از اين فرصت خيلي خوب اصلا به نظر من يکي از روزهايي که بايدقبل از 15 خرداد يوم الله محسوب شود همان روزي است که اينها ريختند توي فيضيه و اين آغاز حرکت بود. امام بعد از آن يک حرکت کرد با انالله و انا اليه راجعون بعد هم فرمود که من جواب پدر پير سيد يونس رودباري را چه بگويم؟ سيد يونس رودباري کسي بود که در آنجا شهيد شده بود. آن روز فقط همين شهيد را داشت عده اي هم مجروح شده بودند.

وقتي ايشان اين جمله را مي گفت يا با انالله شروع کرده بود مسجد اعظم ستون هايش تکانم مي خورد از صداي گريه مردم. همين آغاز حرکت شد . امام از همين فرصت استفاده کرد. اين عوامل موفقيت است.امام گفت که فردا مي خواهم بيايم فيضيه و براي شهداي آن فاتحه بخوانم. ممکن بود، آدمي که ناآگاه باشد بگويد، اين فاتحه را در خانه مي خوانم اما او مي خواست به اين بهانه از عواطف و احساسات عاشورايي مردم عليه رژيم استفاده کند. عصر عاشورا آمد توي فيضيه و آن سخنراني تاريخي اش را خطاب به شاه کرد که «کاري نکن که بدهم ملت از مملکت بيرونت کنند» و بعد شاه اسرائيلي را آنجا اعلام کرد. اصلا هيچ کسي نمي توانست ارتباط بين اينها و صهيونيست ها را خيلي خوب بفهمد اما او آنجا مطرح کرد و آغاز کرد. بعد از دو روز هم امام را 15 خرداد گرفتند و اين هم يک عامل شد براي حرکت و ديگر آغاز شد. امام که آزاد شد پاي سخنراني امام بوديم در مسجد اعظم خطاب کرد به رژيم شاه که «مرا آزاد کرديد، اشتباه کرديد. فکر کرديد اگر آزاد کنيد من ديگر فرياد نمي زنم. من براي اسلام فرياد مي زنم» باز شروع شد تا قصه کاپيتولاسيون.

هم هوشياري امام و از فرصت ها استفاده کردن از طرفي عامل موفقيت است و هم ناداني رژيم شاه. توي همين گير و دار است که مساله کاپيتولاسيون پيش مي آيد و خود اين موضوع باز سرعت مي بخشد. امام در حياط خانه شخصي خودش و در حاليکه همه حياط و اتاق پر از جمعيت بود، در کنار پنجره عليه آمريکايي ها و در مورد مصونيت آمريکايي ها و لايحه کاپيتولاسيون سخنراني کردند و ما گوش داديم. و بعد هم امام را گرفتند و تبعيد کردند.
يک عامل امام بود، يک عامل روحانيت و حوزه براي پيروزي و عاملي هم ناداني رژيم شاه. رحلت مشکوک آقا مصطفي از ديگر حوادث عجيب و غريب بود. گويا خداوند اين پازل ها را کنار هم چيد تا اين انقلاب به پيروزي برسد. وقتي آقا مصطفي از دنيا رفت، نوار سخنراني امام در نجف در تهران به دست ما رسيد. ايشان در سخنراني اش مي گفت: «مرگ مصطفي از الطاف خفيه الهي است.» ما متعجب مانده بوديم که فوت و مرگ پسري مثل آقا مصطفي که ملا، فيلسوف، عارف، مفسر و بازوي امام بود _حاج آقا مصطفي رکني بود و ايشان به تعبير خود امام، اميد آينده ايشان بود_ امام اين را لطف خفيه الهي مي داند. ما تعجب مي کرديم که مرگ چنين انساني چگونه لطف تلقي مي شود. چيزي که ما نمي توانستيم درک کنيم اين بود «آنچه او در خشت خام مي بيند و ما در آينه هم نمي توانيم ببينيم.» در تهران و ايران بعد از فوت آقا مصطفي پس از سالها خفقان به بهانه ختم براي ايشان، نام امام باز بالاي منبرها برده مي شد. بالاخره نمي توانستند در ختم نگويند اين آقا مصطفي پسر کيست.
 
پسر يک آدم ناشناخته اي که نيست. جامعه روحانيت مجلس گرفت در مسجد ارگ و جناب آقاي حسن روحاني منبر رفتند. ايشان يک منبر تاريخي رفت و از آن روز امام را امام ناميدند. علت اين که به ايشان امام گفتند اين است که آقاي روحاني آن روز براي حاج آقا مصطفي آيه «و اذ ابطلي ابراهيم ربه بکلمات فاتمها قال اني جاعلک للناس اماما» را خواند و تشبيه کرد امام را به حضرت ابراهيم و آقا مصطفي را به حضرت اسماعيل و امتحان هايي را که خداوند درباره حضرت ابراهيم کرد. بنابر اين اعلام کرد که ما از امروز به آقاي خميني، امام اطلاق مي کنيم که اين گرفت و قبل از آن اصلا امام نمي گفتند تا آن موقع مي گفتند حاج آقا روح الله يا آقاي خميني و از آن روز به امام، امام اطلاق شد و علم شد، علم بالقلم.

شما ببينيد مرگ آقا مصطفي موجب شد که نام امام دوباره مطرح شد و باز دومرتبه نهضت زنده شد.

من يک عامل مثبت مي گويم يک عامل منفي؛ اين عامل مثبت. و عامل منفي اين که رژيم شاه ديد که دوباره نهضت در حال جان گرفتن است و امام و بعد از 15 خرداد با وجود خفقان دومرتبه نهضت شروع شده، خواست تا آن را سرکوب کند يا بشکند آن مقاله با اسم مستعار را عليه امام با امضاي احمد رشيدي مطلق در روزنامه چاپ کرد.

خود اين قضيه سبب خير شد اينها اعلاميه دادند حوزه حرکت کرد، 19 دي طلبه هاي قم را زدند و شهيد کردند. چهلم قم، تبريز راه افتاد و چهلم تبريز، يزد راه افتاد و چهلم يزد، تهران جلسه گذاشت و راهپيمايي راه افتاد و رسيد به پيروزي. همينطور اربعين به اربعين سرعت بخشيد و اينها مردم را قتل عام کردند و سرعت بخشيده شد. يادم است که چهلم شهداي تبريز که همان روز هم حادثه يزد اتفاق افتاد ما در مسجد اعظم قم، ختم گرفتيم. يکي از منبري ها خود من بودم. اين مسجد اعظم هر سه شبستان و حياط و صحن هاي حضرت معصومه(س) و تمام رودخانه و اطراف آن پر از جمعيت بود که به عنوان چهلم شهداي تبريز جمع شده بودند.

اين ها عوامل پيروزي و عوامل سرعت بخشيدن به نهضت شد تا منجر شد به راهپيمايي تاسوعا و عاشورا و آن محرمي که امام آن اعلاميه معروف «محرم ماه غلبه خون بر شمشير» را صادر فرمودند. عاشورا همانند راهپيمايي تاسوعا برگزار شد و بالاخره شاه فرار کرد و رسيد به پيروزي.
 
** ايرنا: ما علاقمند شديم که بعد از انقلاب را ورق بزنيم و از زبان شما بشنويم. انقلاب پيروز مي شود و نهادهاي انقلابي شکل مي گيرد اولين پديده را دولت موقت شکل مي دهد. بعضي نسبت به عملکرد دولت موقت نقد دارند. ديدگاه شما در اين مورد چيست؟

* ناطق نوري: ما با اينها در دوران مبارزه و نهضت با هم بوديم، اختلاف سليقه هم از همان موقع داشتيم اما مشترکاتمان چون بيشتر بود و دشمنان هم مشترک بود ما به آن اختلاف سليقه ها خيلي نمي پرداختيم. ما با هم زندان بوديم با هم کار مي کرديم سال 46 که من مدتي در زندان قزل قلعه و زندان قصر در بند4 بودم با همين آقايان با هم بوديم مرحوم بازرگان، مرحوم آقاي سحابي، همسر آقاي طالقاني و جمعي از اين آقايان هم بودند از اين طرف هم جمعي از آقايان بودند. در مبارزات همه با هم بوديم منتها من هميشه جزء کساني بودم که خيلي به اينها انتقاد داشتيم. يکي از اختلاف سليقه هايي که با هم داشتيم اين بود که اينها از اول در مبارزه مخالف حرکت هاي انقلابي بودند. ما به آنها مي گفتيم رفرميسم. اينها مي خواستند حرکت فرهنگي و آرام داشته باشند. يادم هست يکي از اينها که از نهضت آزادي يا جبهه ملي بود، پيش من آمد. امام نجف بودند. براي اين که لو نرويم و بتوانيم با هم صحبت کنيم با ايشان در ماشين نشسته بوديم و در خيابان هاي تهران دور مي زديم. ايشان به من مي گفتند امام در ايران نيست و شرايط ايران را نمي داند. -اين يکي از اختلافات ما بود- او مي گفت اينکه ‌امام (ره)‍ الان حمله مي کند به شاه، صلاح نيست. بايد به دولت حمله کند و دولت را عوض کند. نمي شود کشور شاه نداشته باشد. نمي شود مستقل باشيم بالاخره ما بايد به يک قدرت خارجي و جهاني تکيه کنيم. با اين اقدامات ممکن است حمام خون برپا شود. آنها قائل به حمله به شاه نبودند و قائل به استقلال نبودند و من گاهي در منبر مي گفتم که اينها بنا دارند به جايي تکيه داشته باشند. اين تکيه گاه فرق نمي کرد شرق باشد يا غرب البته (اذا دارالامر بين الغرب و الشرق و الغرب اولي) بيشتر به غربي ها تمايل داشتند و اين نگاه اينها بود و اختلاف سليقه هايي بود که با انقلابيون اين طرف داشتند تا اين که بالاخره امام خواست از پاريس بيايد.

ما متحصن شده بوديم در دانشگاه تهران. جامعه روحانيت متحصن بود و بختيار فرودگاه ها را بسته بودند و مردم شعار مي دادند: "واي به حالت بختيار اگر خميني دير بياد". از يک طرف پايمان توي مسجد دانشگاه بود که مرکز تحصن بود و از طرفي پايمان توي کميته استقبال بود. ما هم جوان و پرتحرک بوديم. يک دفعه خبر دار شديم که فردا که امام تشريف مي آورند بناست که در بهشت زهرا سازمان مجاهدين خلق - ‌منافقين - تريبون را اداره کنند. اتفاقا تصاوير آن روز وجود دارد که پدر محمد حنيف نژاد آنجا نشسته، پدر ناصر صادق يکي از رهبران مجاهدين خلق آنجا نشسته و اينها از قبل دعوت شده بودند که بيايند و تريبون هم دست آنها باشد. مادر رضايي ها از مجاهدين خلق هم سخنراني کند و آنها مراسم استقبال را اداره کنند. ما خبر دار شديم و ‍‌از همان جا ما زنگ زديم به نوفل لوشاتو به مرحوم حاج احمد آقا. آقاي کروبي بودند، آقاي معاديخواه، آقاي انواري و مرحوم آقاي مطهري هم بودند. آقاي کروبي صحبت کرد و عصباني شد و تلفن را از عصبانيت رها کرد. ايشان خيلي حساس بودند. آقاي معاديخواه هم گرفت و عصباني بود و در نهايت من گوشي را گرفتم. من کمتر عصباني مي شدم با آقاي حاج احمد آقا صحبت کردم. بالاخره گوشي را مرحوم مطهري گرفت و خيلي تند صحبت کرد با حاج احمد آقا. عصباني بود و دستش مي لرزيد. شهيد مطهري به حاج احمد آقا گفت: به آقا بگوييد. حاج احمد آقا گفت: آقا حرکت کرده داريم سوار ماشين مي شويم برويم فرودگاه. گفت: من نمي دانم اين که من مي گويم به آقا بگوييد که خلاصه اش اگر فردا شما بياييد و تريبون بهشت زهرا دست مجاهدين خلق باشد، من نخواهم آمد. بالاخره ما با اين تلفن بساط را به هم ريختيم و حاج احمد آقا از آن طرف گفت: من نمي دانم هر کاري خودتان مي دانيد انجام دهيد. ما داريم راه مي افتيم. لذا اگر شما دقت کنيد مي بينيد آنجا - ‌بهشت زهرا- پدرهاي اينها نشسته اند اما کاره اي نيستند، تريبون دست ماهاست . بعد هم همان شب تصميم گرفتيم که فردا فقط قرآن را يک نفر بخواند آن هم پسر مرحوم شهيد حاج صادق اماني بود. سخنران هم يک نفر قبل از امام باشد؛ آن فقط هم آقاي مطهري بود و بعد هم آقا خودش صحبت کند. هيچ کس ديگر حرف نزند. اينها خيلي بهشان برخورده بود و ناراحت بودند. امام هم که فردا آمدند در عکس ها هم مي بينيد که بعد از اين اعضاي نهضت آزادي دور و بر امام در فرودگاه هستند ولي وقتي خواستند امام سوار ماشين بليزر -که آقاي رفيق دوست راننده اش بود- شود،امام خيلي باهوش بود حواسش آنقدر جمع بود که توي ماشيني که مي نشيند جز خودش و حاج احمد آقا کسي نباشد. اصلا روز عجيب و غريبي است اما حواس ايشان آنقدر جمع بود که در ماشيني که مي نشيند جز خودش و حاج احمد آقا کسي نباشد. اينها را پياده کرد. اين آقايان نهضت آزادي و دکتر يزدي و همه را پياده کرد. هر چقدر گفتند که ما بي سيم داريم ما رابطيم فلانيم، همه را پياده کردند که کسي با ايشان نباشد که از اين همراهي سوء استفاده کند.

بالاخره ما هم در آن شلوغي چون جوان و فرز بوديم در عقب جيپي را باز کرديم و سوار شديم و رفتيم. اينجا بايد بگويم چطور شد من در بهشت زهرا پيدا شدم در عکس ها و همه جا با امام هستم همه اتفاقي است و برنامه ريزي قبلي نبود و اين خواست خداست. و آن اين که اتفاقا سوار اين جيپي که شدم از توانير بود و اينها بي سيم داشتند. يک هماهنگي بين نهضت آزادي و جبهه ملي بختيار شده بود. اينها که با هم رفيق بودند يک هماهنگي براي آمدن امام بينشان صورت گرفته بود و رابط ما و دولت بختيار اينها بودند. به همين دليل فردا هلي کوپتر آمد و سالن فرودگاه را به ما دادند و به همين دليل ماشين توانست تا پاي پله هواپيما برود. به طور اتفاقي جيپ جلوي واحد سيار صدا و سيما قرار گرفت و واحد سيار هم جلوي ماشين امام. ما همينطور نگاه مي کرديم. اينها بي سيم داشتند به جلويي ها مي گفتند وضع خوبه بياييم و اينها مي گفتند بياييد. وارد بهشت زهرا شديم. ديديم ماشين نمي آيد. ديدم واحد سيار تلويزيون هم نمي آيد. آن روز ما 70 هزار نيروي انتظامي داشتيم. در فيلمها مي بينيد که همه بازوبند دارند. اما آنقدر جمعيت زياد بود که اينها در بين جمعيت گم بودند. کميته استقبال از سوي جمعيت موتلفه که بيشترين نيروهاي سازمان يافته و نيروهاي خودي نيروهاي خوش خط و ربط و متدين را داشتند در مدرسه رفاه تنظيم شده بود، . همه بچه هايي بودند که قبلا هم شبکه اي کار کرده بودند.

ولي هيچ کدام موثر نبود. چون جمعيت زياد بود اين تحت الشعاع بود. من ديدم ماشين نمي آيد. از پشت شيشه جيپ مي گفتم بيا اين هم اشاره مي کرد که پشت سري حرکت نمي کند. من در حين اين که اين ماشين به کندي حرکت مي کرد، پريدم پايين گفتم برم ببينم چرا نمي آيد. آمدم به اين بگويم که چرا نمي يايي، ديدم که پشت سرش ماشين امام اصلا پيدا نيست. همينطور جمعيت مثل تپه اي روي ماشين است. فقط اينجا فهميدم امام هست که گاهي که مردم همديگر را هل مي دادند. دست امام را که براي مردم تکان مي داد، مي ديدم که اين کار بيشتر مردم را تحريک مي کرد. رفتم روي کاپوت ماشين. آقاي رفيق دوست در خاطراتش مي گويد وقتي چشمم به شما افتاد، تازه خاطر جمع شدم و فهميدم که يک آشنا هست. اينقدر نيرو زياد بود اما در بين جمعيت کسي پيدا نبود. بالاخره عمامه من آنجا افتاد به گردنم و بعد هم افتاد و عباي من هم افتاد.

شب قبل در کميته استقبال به طور اتفاقي شنيده بودم که پيش بيني هايي در مورد هلي کوپتر انجام شده است و اين در ذهنم بود و يک دفعه که هلي کوپتر نشست. من گفتم اين همان است که ديشب بحثش بود و خلاصه يک ساعت و نيم طول کشيد تا فاصله خيلي کمي ماشين جلو برود. و علت اين بود که ماشين خاموش شد و در اثر فشار هاي مردم ماشين کلا خراب شد و مثل اين که امام در يک جعبه فلزي نشسته بود. بالاخره با يک وضعي امام را سوار هلي کوپتر کرديم آقاي رفيق دوست را ديگر نديديم. در بين جمعيت زده بودند وايشان بي هوش شده بود و افتاده بود روي زمين و ايشان را بردند. خلاصه امام را با هلي کوپتر بردند و ما هم با امام بوديم. خلبان يک سرگرد نيروي هوايي بود و ما امام را سوار کرده ايم و مي گوييم بلند شو. اصلا کجا؟ کي؟ اين چيه؟ کجا مي خواهد برود؟ خيلي عجيب بود. هيچ چيزي پيش بيني نشده بود. کسي هم نمي داند. حالا اينجا فرمانده منم. به خلبان مي گويم بلند شو و خلبان مي گويد آقا نمي شود. مردم به هلي کوپتر آويزان هستند. من هم که بلد نيستم. گفتم، نمي دانم، هر طوري هست بلند شو. ايشان خيلي افسر خوبي بود. خودش به هر ترتيبي بود بلند شد و گفت که اينجا شلوغ است. نمي شود نشست.
گفتم، نمي شود نيست. امام از پاريس آمده و بايد در قطعه 17 بنشيني. گفتم بايد بنشيني. هلي کوپتر هر طوري بود، نشست. حاج احمد آقا هم بود. به امام عرض کردم خواهش من اين است که حضرتعالي پياده نشويد. ايشان نشست و من بدون عمامه و عبا پياده شدم. ديدم بازوبند به دست ها هستند. گفتم، بياييد جلو. گفتند حاج آقا چيه. گفتم: يک جو غيرت مي خوام، گفتند يعني چي؟ گفتم شما دستهايتان را به يکديگر قفل کنيد و يک ديوار درست کنيد تا بتوانيم امام را پياده کنيم. بعد در را باز کرديم. امام آمد پايين ديديم توي جمعيت. حالا نمي توانيم برويم. زيادي جمعيت ديوار را مي شکست. همين جا که داربست بود من دست امام را گرفتم و از زير داربست ها که ارتفاعش شايد نيم متر بود. گفتم حاج آقا ببخشيد از اين زير بايد بياييد و موقع برگشت گفتيم اين ديوار را درست کنيد و خيلي آرام وعالي داشتيم مي آمديم. يک دفعه هلي کوپتري که ما داشتيم به سمتش مي رفتيم، بلند شد. ديگر نه راه پس داشتيم چون ديواره خراب شده بود و نه راه پيش. اينجا جنگ مغلوبه شد. همه ريختند. شما عکسها را که ببينيد، مي بينيد هر چه آدم هاي درشت و پهلوان و گردن کلفتند، آنجا هستند. تنازع بقا بود. هر کسي ديگري را پرت مي کرد که خودش بيايد جلو. بعد مثلا يک پهلوان جوان آقا را از علاقه مي گرفت و مي گفت که ول کنيد آقا را، کشتيد، مي کشيد ايشان را. ديگري مي گرفت و مي کشيد. عمامه از سر امام افتاد. يک عکس هست که آقا عمامه ندارد. من يقين کردم که امام از دنيا رفت. ديگر داد هم که فايده نداشت. بلندگو هم فايده نداشت اما لطف خدا نمي دانم چطور شد که در اين شلوغي امام باز برگشت طرف جايگاه. ديگر آنجا آمبولانسي از شرکت نفت شهرري بود که گفتيم بيا جلو. امام را سوار کرديم. ديگر اينها همه دست خودم است. ديگر کميته استقبال و فرمانده و همه به هم ريخته بود. فرمانده آنجا ما بوديم ديگر. آقا را سوار کردم و حاج احمد آقا را هم گفتم بيايد. عباي امام در ميان جمعيت گير کرد. من ديديم همين دارد مشکل ساز مي شود. من عبا را از دوش آقا گرفتنم و پرت کردم سمت مردم تا بروند دنبال عبا. ما آقا را برديم. خودم هم پريدم کنار راننده. ما آژير بلد نبوديم و نه بلند گو را مي دانستيم. از راننده سوال کرديم و نشانمان داد. راننده يک جواني بود که از هر جايي که مي توانست مي رفت از روي جوي، از روي قبرها و چاله ها و هر جا که ممکن بود و من براي اين که مردم متوجه نشوند کي در داخل ماشين است، مي گفتم، برويد کنار. يکي از علما حالش بهم خورده. بايد سريع ببريمشان. هر کسي زير ماشين برود، پاي خودش است. ديگر نمي ايستيم. بالاخره از بهشت زهرا آمديم بيرون. خلبان هلي کوپتر زرنگ بود و بالا مواظب ما بود و يک دفعه در مسير ما نشست و بالاخره ما رفتيم سمت هلي کوپتر. در داخل هلي کوپتر محمد طالقاني هم بود. امام و احمد آقا و من و آقاي طالقاني سوار شديم و هلي کوپتر بلند شد. خلبان گفت حاج آقا برويم نيروي هوايي. گفتم:" نه!! بريم لانه زنبور." صبح وقتي مي خواستم برم بهشت زهرا، ماشينم را گذاشتم کنار بيمارستان 1000 تخته خوابي (بيمارستان امام خميني). لطف خدا، امام اول آمد سراغ شهدا و بعد رفت بيمارستان. تحليل هم شد که امام رفتن ديدن مجروحين. ماشين ما هم اون بغل بود. به خلبان گفتم، مي تواني بروي بيمارستان هزار تخته خوابي بشيني. خلبان گفت اولا حاج آقا، بيمارستان هزار تخته خوابي اسمش شده بيمارستان امام _خيلي عجيب است. او مي دانست و من نمي دانستم_ و بعد هم شما هر کجا بگوييد، مي آييم پايين. خيابان پهلوي هم بگوييد، مي آيم پايين. ولي گفتم، نه آقا برو همان جا. شما حساب کنيد، توي بيمارستان يک هلي کوپتر نظامي نشسته. مردم خيال کردند که در مراسم استقبال امام، زد و خورد شده و هلي کوپترها دارند مجروح ها را مي آورند. ريختند پزشک و پرستار و بيمار. ما باز آمديم پايين، قبل از اينکه امام بيايد. گفتم آمبولانس داريد. حالا نگو اينجا بيمارستان است و من دارم مي پرسم آمبولانس داريد. آمدند جلو و گفتن اينجا بيمارستان است. آمبولانس براي چه؟ گفتم، بيمار ما يک جوري است که ما بايد از اينجا ببريمشان. بالاخره خيلي عجيب بود. نهايتا نگذاشتند. يک پزشکي جلو آمد. اسمش هم آقاي صديقي بود. گفت: من دکتر صديقي هستم. يک پژو504 نقره اي رنگ دارم. ماشين که آماده شد، در را باز کرديم. يک دفعه امام دستشان را تکان دادند. تمام بساط ما رو به هم ريختند. تا ايشان از هلي کوپتر بيايد پايين، سوار ماشين بشود، گرفتار شدند. با زحمت ايشان را سوار کرديم. محمد آقا و احمدآقا هم سوار شدند. من ماندم. من آنتن ماشين رو گرفتم و خودم را پرت کردم روي سقف ماشين. حالا با قباي آخوندي و آويزان، ماشين هم دارد مي رود. اومديم تا نزديک درب بيمارستان و خلاصه زدم به شيشه. به حاج احمد آقا گفتم که من اين بالا هستم که شما داريد به سرعت مي رويد. ايشان گفت: عجب پس تو آمدي. گفتم: بله، پس چي من ول نمي کنم. آمديم پايين، سوار شديم و از درب که آمديم بيرون به راننده گفتيم بريم کوچه کناري. ماشين هم بود. ديگر گفتيم برويم ماشين خودمان را برداريم. جالب اينجا بود که همه انقلابيوني که در کميته استقبال بودند، امام را گم کردند. همه نگران بودند. همه توسط دوستان نهضت آزادي با دولت و مرکز اطلاعات تماس گرفتند و گفتند امام را کجا برديد. آنها هم گفتند ما تا بيمارستان هزار تخته خوابي و يک پژو 504 سوارش کرده را داريم. بعد از آن ما هم گم کرديم. اصلا لطف خدا بود. از محمد آقا طالقاني و پزشک هم خداحافظي کرديم. ما با يک پيکان آبي خودم رفتيم. امام عقب نشسته و احمد آقا جلو. من هم که توي پيکان خودم. حالا همه بهشت زهرا دنبال امام هستند. ما هم توي خيابان هاي خلوت تهران.

حاج احمد گفتند برويم جماران. من گفتم بريم خانه ما. امام فرمودند برويم منزل آقاي کشاورزي (فاميل آقاي پسنديده، اخويشان) پرسيدم: کجاست؟ فقط احمدآقا مي دانست که توي جاده قديم شميران و در خيابان انديشه. که ايشان هم اگر برود در محل، مي تواند بفهمد کجاست. ظاهرا آنجا هم انديشه يک و دو و سه داشت. رفتيم سينما صحرا (مولن روژ). احمد آقا پياده شد و از مردم مي پرسيد که انديشه کجاست. هيچ کس هم نمي دانست توي اين ماشين چه کسي نشسته؟ بالاخره سووال کرديم و پيدا کرديم و رفتيم خانه مذکور. تنها يک پيرزن آنجا بود.

پيرزن مات و مبهوت مانده بود که امام خانه ما آمده. امام هم آرام آرام رفتند توي آشپزخانه. از اين پيرزن مي پرسيدند و احوالپرسي مي کردند. بعد نماز سه نفره خوانديم. امام هم پيش نمازمان بودند. ناهار نان و کره خورديم. بعد احمد آقا زنگ زد به حسين آقا، پسر آقا مصطفي و گفت: ما منزل آن کسي هستيم که در بهشت زهرا کنارش ايستاده بوديد که متوجه شد و آمدند.

آخر شب شهيد عراقي و... امام را آوردند مدرسه رفاه. صبح در مدرسه رفاه جايگاهي را درست کردند ( مدرسه رفاه وصل به دبستان علوي شماره يک بود) مرحوم عراقي هم دستور داده بود که ديوار بين اين دو مدرسه را خراب کرده بودند و مدرسه علوي يک وصل به مدرسه رفاه شده بود. من از خانه ساعت 6 آمدم بيرون. بروم مدرسه رفاه، که ديدم آقاي مطهري و منتظري دارند از خيابان ايران مي آيند پايين. آنها تا من را ديدند گفتند که آقاي نوري بياييد. گفتند: "اين مدرسه رفاه که امام آنجاست، توي کوچه هست و درش هم باريک است و مردم که مي خواهند بيايند با امام ديدار کنند، صفشان تا خيابان طول مي کشد. حالا مي خواهيم برويم مدرسه علوي شماره 2 رو ببينيم." حالا هيچ کس هم خبر ندارد. من آشنا بودم، چون پسرم آنجا تحصيل مي کرد. رفتيم با آقاي مطهري. مي دانستم که آنجا جاي خوبي است و درب پارکينيگي دارد. يک درب براي ورود دارد و يک درب براي خروج. دفترش هم در حياط يک جاي مناسبي براي ايستادن امام و ملاقات هاي ايشان بود.

آمديم و تا ديديم، آقاي مطهري گفتند که برويم امام را بياوريم. ما آمديم مدرسه رفاه. آقاي مطهري هم آمد و امام هم از طبقه دوم مدرسه رفاه آورديم و از پله هاي پايين که برويم سمت علوي که ديوارش را مقداري تخريب کرده بودند. بايد مي پيچيدم سمت چپ. آقاي مطهري هم بدون اطلاع کسي پيچيدند توي پارکينگ و من را هم صدا زد و يک ماشين پيکان که سوييچش هم رويش بود که نمي دانستيم مال ه کسي هست، سوار شديم. باز دوباره بدون آنکه کسي متوجه شود از جلوي مردمي که آمده بودند با امام ديدار داشته باشند، گذشتيم. آنها هم متوجه نشدند که امام داخل اين ماشين هست.

رفتيم مدرسه علوي شماره 2 بدون اينکه کسي متوجه باشد. امام را پياده کردم و خودم دويدم و آمدم مدرسه علوي شماره يک. پشت بلندگو به مردم گفتم: "توجه داشته باشيد اينجا کوچه باريک است و در ورودي کوچک امام رفتند مدرسه علوي شماره 2 يک مقدار پايين تر. با صلوات برويد امام را آنجا ملاقات کنيد."

بحث دولت موقت شد که شوراي انقلاب تصميم گرفت. من هم عضو شوراي انقلاب نبودم . به نظر من تشکيل دولت موقت از نهضت آزادي و بازرگان به دو دليل بود. يکي اينکه امام اساسا علاقه نداشتند که روحانيت کار اجرايي بگيرد. لذا براي رياست جمهوري بعد هم که بحث مرحوم بهشتي شد، امام موافقت نکردند. امام مي خواستند بفرمايند که حتي المقدر روحانيت مسئوليت اجرايي نگيرد که مردم به ذهنشان نزند و دشمن ها نگويند که روحانيت مبارزه کرد و به اينجا رسيد تا خودشان به قدرت برسند. اين ذهنيت امام بود. دليل دوم اين بود که گروه هاي ديگر تشکيلات نداشتند که ابتدا به ساکن دولت تشکيل بدهند. بايد بگردند دنبال نيرو. يعني امام و يا دوستاني که به امام مشورت مي دادند، مثل آقاي هاشمي و بهشتي و ... اين را مد نظر داشتند. نهضت آزادي گروهي بود که مسلمان هم بودند و اختلاف سليقه هم داشتيم ولي مسلمان هم بودند و سال هابود تشکيلات داشتند و کار اجرايي مي کردند. آن زماني که داشتند حکم را مي خواندند، فکر مي کردم شوخي است و باور نداشتيم . ما آن زمان دو فرستنده تلويزيون داشتيم يکي فرستنده تلويزيون خودمان بود و بردش هم تا خيابان پيروزي بود. جالب بود که اين تلويزيون انتخاب بازرگان را نشان مي داد و مي رفتيم در زيرزمين تلويزيون سراسري با بختيار مصاحبه مي کرد. از او مي پرسيدند آقاي خميني دولت تشکيل داده نظر شما چيست؟ او گفت :حالا شوخي است. حالا هر موقع جدي شد!!!

حتما بختيار هم به خودش مي گفت تا زماني که شوخي است کاري نداريم و زماني که جدي شد، فرار مي کنيم ديگر. از همان موقع عده اي مخالف بودند. مرحوم آيت ا... رباني شيرازي به شدت مخالف بود و به امام مي گفت که من مي دانم که دارد اشتباه مي شود. دارد منحرف مي شود. اينها آدم هايي نيستند که انقلابي باشند. خيلي حساس بود. روي اين قصه. شما ببنيد که تفاوت هايي که اين دولت موقت با ما داشت. خدا خيلي لطف کرد. دولت بازرگان روي کار آمد، وقتي شما به نخست وزيري مي رفتيد، بوي انقلاب نبود. منشي هايي که بودند دخترهاي بي حجاب و همه کرواتي و همه ناتوان و ضعيف بودند. در شرايط انقلاب همون ماههاي اول ساواکي ها آمده بودند، تظاهرات کرده بودند و عيدي مي خواستند. و بعد هم خطرناک تراينکه يک عده استاندار گذاشتند که يا از گروهک ها بودند ويا... . يونسي که در گروهک کردستان بود و چه خيانتي کرد به انقلاب و من در سخنراني هايم گفتم که اگر من کاره اي بودم، دولت موقت را محاکمه مي کردم. يا طاهر احمدزاده براي خراسان يا طباطبايي که بعدا هم تصادف کرد و از مجاهدين خلق بود براي مازندران. در جهاد هم که اولين نماينده و سرپرست گذاشتند همينطور بود تا اينکه من نماينده امام شدم در جهاد سازندگي . در جهاد هم يکي از بدبختي ها اين بود که بايدمي جنگيديم با اين سرپرست هايي که دولت موقت انتخاب کرده بود. من با مجاهدين خلق کرمانشاه و تهران و خراسان و... جنگيدم و از اين نيروها استفاده نيز مي کردم.

خوشبختانه اين اختلافات بروز کرد و بروز کرد تا قصه لانه جاسوسي. لانه جاسوسي که توسط دانشجوها تسخير شد دولت ديگر نتوانست تحمل کند و استعفا داد. لطف خدا هم همين بود که استعفا داد و انقلاب مسير خودش را طي کرد.

اين تحليل هايي بود که آن موقع خودمان مي کرديم. از هوشياري و حکومت اين بود که اول يک گروهي را گذاشت که آمريکايي ها و غربي ها خيلي بد بين نباشند. اين احتمال را بدهند که يک پل ارتباط دارند که آن دولت موقت است ولي اگر تندروها مي بودند، شايد تحمل نمي کردند و مانع تراشي مي کردند. اما يک گروه معتدلي آمد سر کار و لطف خدا بود ولي اين در اذهان نبود ولي اين گونه اتفاق افتاد. مثل آن هلي کوپتر در بهشت زهرا بود که اتفاق افتاد. ما تحليلمان اين بود که آمريکايي ها رودست خوردند و امام به آنها خلاصه اين ترفند را اعمال کردند. آنها هم دلشون خوش بود که اول انقلاب دولتي آمده که با خود آنهاست و بعد هم که خوب پا گرفت و قانون اساسي درست شد. خبرگاني درست شد. علت اصلي اينکه نهضت آزادي را قرار دادند، خوب اين بود که اينها اول خودشان عضو شوراي انقلاب بودند. مثل بازرگان و سحابي. آنها خودشان عضو شوراي انقلاب بودند. بعد هم همان طور که گفتم يک گروه سيستم يافته ي منظمي بودند. با انقلاب هم بودند و کار اجرايي هم کرده بودند و آن زمان مناسب ترين گروه آن روز آنها بودند. منتهي قدر ندانستند و خوب عمل نکردند و منجر شد که لطف خداوند سبب شد و بالاخره برداشته شدند.
 
** ايرنا: در باب صدور انقلاب و موفقيت در اين عرصه سخن بگوييد. چقدر توانسته ايم آثار انقلاب را جهاني کنيم؟

* ناطق نوري: من از کساني هستم که معتقدم خيلي موفق بوديم. البته از اين بيشتر هم مي توانستيم موفق باشيم و به هيچ حدي نبايد قانع مي شديم ولي از عمق جانم اعتقاد دارم که خيلي موفق بوديم. يعني اگر قبل از انقلاب را مي ديديد، حکومت قبل را با آن شيب تندي که داشت مي رفت دنبال نابودي دين و اسلام و... . اگر انقلاب نمي شد معلوم نبود که ما 10 سال 20 ديگه اصلا کجا بوديم. نه از تاک نشان بود و از تاکنشان. اين انقلاب که آمد چند تا کار را بزرگ و ماندگار در تاريخ بشريت انجام داد. يکي اينکه اين تئوري که دين افيون ملت هاست را شکست. کمونيسم و مارکسيسم را هيچ کس نتوانست از نظر تئوري به هم بزند. خوب غربي ها نتوانستند. هر چه سرمايه دار مقابل کمونيسم ايستاده بود، کمونيسم همان طور پيش مي رفت. کنار گوش آمريکا، کوبا شکل گرفت و کره شمالي و ويتنام هم به همين صورت. شوروي هم که خوب يک اقتداري داشت و کمونيست ها حسابي از يک طرف حرف خلق و مردم مي زدند و شعارهاي نان، مسکن و آزادي سر مي دادند بعدا هم مي گفتند که دين واقعا عامل تخدير و افيون ملت هاست. دين نمي تواند حکومت کند. دين طرفدار استکبار است و... . الگوي اين دين هم مدنظرشان حکومت کليسا بود و دين ضد بشر و ترقي. کاري که امام کرد در ميدان عمل کمونيست و مارکسيست را به پوچي کشاند. تمام اين تئوري ها به هم ريخت. عملا نشان داد که دين افيون ملت ها نيست، عامل رشد ملت هاست. نه تنها تخدير نمي کند حکومت مي تواند تشکيل دهد. ضد استکبار و ضدمستکبرين و ضد سلطه است. اصلا تمام تئوري هاي طول تاريخ را به هم ريخت .

اما آثارش اگر اين انقلاب هيچ کاري نکرده باشد احياي تفکر اسلامي کافي بود که تفکر اسلامي در آن زمان مرده بود. سيد قطب يک رهبر روشنفکر نويسنده متفکر مصري بود. امام آمد اصلا بالا دست همه اينها. احياي تفکر اسلامي کرد. حالا اين اثرش چه بود. اثرش در منطقه بود. ما که گفتيم صدور انقلاب، نمي خواستيم يک چيزي توليد کنيم و با کاميون و تريلي، اسلحه، چريک و اين چيزها صادر کنيم. ما مي خواستيم تفکر انقلابي اسلامي را صادر کنيم. همين فلسطين که بحث غزه هست، اگر تاريخ را بخوانيد رهبران حرکت فلسطيني و فلسطيني ها چپي ها بودند. کمونيست ها بودند نه مسلمان ها. امروز رهبرانشان چه کساني هستند؟ امروز ديگه کمونيسم رنگي ندارد. امروز اسماعيل هنيه مي آيد و اين سخنراني را مي کند. خدا هست و آخرت هست. اصلا بحث قيامت و نصرت خدا و الهي و جهاد و شهادت، اين ها همه ادبيات ديني است. اين برکت از کجاست؟ يا در لبنان. من وقتي مي گويم با همه وجودم معتقدم، علتش اين است که آن محرمي که اشاره کردم قبل از انقلاب تاسوعا و عاشورا ماه غلبه خون بر شمشير، اول آن محرم من لبنان بودم. ششمش فرانسه و نوفل لوشاتو بودم. عاشورا آن قطع نامه را در تهران خواندم. آن اول محرم که رفتم لبنان با يک تاجر شيعه از بيروت مي رفتيم نبطيه در جنوب لبنان. وسط راه در منطقه اي سني هستند. به محض اينکه به آنجا رسيديم، ديدم سني ها به مناسبت عاشورا سياه پوش کرده بودند. اين پيرمرد هفتاد سالش بود و شروع کرد به گريه کردن. پرسيدم چرا گريه مي کني، گفت من پنجاه سال بين بيروت و نبطيه مي روم. هيچگاه نديدم محرم اهل سنت براي امام حسين عزاداري کنند. اين برکت امام شماست. قبل از پيروزي انقلاب صدور انقلاب شروع شد. و بعد روي ديوارهاي بيروت نوشته بود: "سيغلب دم علي سيف." خون بر شمشير غلبه مي نمايد. رفتيم جنوب. جنوب لبنان شيعه هم بودند. توي نبطيه و غيرنبطيه. اما من به شما بگويم آن روز دختر و زن با حجاب کمتر ديدم. امروز چگونه هستند حتي غير شيعه ها. امروز چگونه هستند؟ اين صدور انقلاب است که صورت گرفت. اين انقلاب ايران است که اثرش را گذاشته. بچه هايي که استشهادي عمل مي کردند در جنوب لبنان، قرآن را مي گذاشتند و آياتش را گوش مي کردند. بعد از گوش کردن مي رفتند مي زدند به صف اسراييلي ها.
جوان دلاوري يک وصيت نوشته بود به يکي از رفقهايش که در خانه تيمي بودند و آورده بود من رفتم اما از تو يک گله دارم؛ شب هايي که با هم بوديم نماز شب نمي خواندي. اين ساخته و پرداخته انقلاب است.

نکته ديگه؛ مگر همين اسراييل نبود که 6 روزه در جنگ ژوئن 3 کشور را گرفت و همين لبنان تا بيروت آمد. اما چطور نتوانست سال 2006 با 33 روز مقاومت روبرو شود. نتواند بيايد جلو و شکست بخورد و بعد برود. اين همه آموزه ها را از کجا گرفتند. ايثار و شهادت را از کجا گرفتند.

امروز ترکيه که يک کشور لائيک بود چگونه است؟ اگر از من بخواهند بپرسند در مورد مسايل غزه کدام کشور زيباتر تظاهرات کرده و مردانه آمد، بنده نمره 20 را به ترکيه مي دهم.
تشکيل دولت ترکيه و آمدن اردوغان شعاع اين انقلاب است و خواست خداست. در آذربايجان رفته. در ترکيه رفته. ترکيه متحول شده. ديگر ارتشي هاي ترکيه، ارتشي هاي سابق نيستند که بياند بگيرند و ببندند و محاکمه کنند. ديگر تمام شد. همه اين آوازه ها اينجاست.

آمريکايي ها و غربي براي اينکه عقب نمانند، ديدند که شيعه دارد رهبر مبارزه اسلامي مي شود. گفتند که ما بايد يک آلترناتيوي براي شيعه درست کنيم. يک نيروي به ظاهر انقلابي درست کنيم. سلفي ها را تحريک کردند. طالبان و وهابيان آن طرف سبب اين شدند که دشمن عليه خودشان شد. طالبان را درست کردند که مقابل ما بايستند عليه خودشان شد. القاعده را درست کردن عليه شيعه بايستند عليه خودشان شدند.اين ها دست پروده هاي آنها هستند.

از سوي ديگر تمام مسلمان هاي دنيا مثل هند و حتي تايلند را ببينيد."يدخلون في دين ا... افواجا". اين صدور انقلاب بود. راهپيمايي ها در دنيا چرا براي صبرا و شتيلا رخ نداد؟ مگر کفر قاسم رخ نداد؟ اين اولين جنايات اسراييلي ها در تاريخ نبود اما هيچگاه موج اين گونه نمي شد. يا اينکه يک خبرنگار عراقي آن جرات رو پيدا مي کند و اين کار را مقدس براي خودش مي داند. اين الهام را از کجا گرفته؟ همه متعلق به انقلاب است. احياي تفکر اسلامي و دفاع از مستضعفين و مردم به معناي واقعي است.
ارسال به تلگرام
ارسال به دوستان
پربازدید ها
تورهای لحظه آخری
علم و فناوری