کد خبر ۶۴۰۷۸
تاریخ انتشار: ۱۱:۵۳ - ۱۵ بهمن ۱۳۸۷ - 03 February 2009
خاطرات هادى غفارى


حجت الاسلام هادى غفارى فرزند آيت الله شهيد حسين غفارى در سال ۱۳۲۹ در حومه تبريز به دنيا آمد مادرش دختر روحانى بزرگ و فقيه روشنفكر آيت الله مقدس تبريزى است.

پدرش سال ها با استبداد داخلى و خارجى مبارزه كرد كه در پايان اين مبارزه شهادت براى آزادى ايران و اسلام بود.

يكى از مهمترين حركات هادى غفارى در زمان قبل از پيروزى انقلاب ديدار وى با امام خمينى(ره) در نوفل لوشاتو بود كه جريانات اين سفر و ديدار را چنين شرح مى دهد:

نشانى دقيق محل سكونت امام را به دست آوردم. كارهايم را نيز انجام دادم و در همان صبح به آژانس هواپيمايى ايرفرانس مراجعه كرده و براى بعدازظهر همان روز بليت پرواز به پاريس را تهيه كردم. نام من در پاسپورت و بليت هواپيما عبدالله گلشنى و شغلم نيز كاسب بود. وقتى به پاريس رسيدم، شب از نيمه گذشته بود ـ دومين شب ورود امام به پاريس ـ از فرودگاه شارل دوگل به منزل حضرت امام تلفن زدم. يكى از بچه ها كه بعدها به ابوحنيف معروف شد، گوشى تلفن را برداشت و قرار شد كه به دنبالم بيايد. وقتى به همراه آقاى ابوحنيف به منزل حضرت امام رفتيم ايشان در يك آپارتمان سه اتاقه ساكن بودند. من، از فرط خستگى، در درگاه اتاق خوابم برد. تازه خوابيده بودم كه ديدم كسى تقريباً پايم را لگد كرد. از خواب بيدار شدم و ديدم كه يك پيرمرد بلندقدى است كه لباس بلند عبا مانندى هم بر تن دارد. من هم خواب آلود بودم و متوجه نشدم كه كيست. فقط گفتم: حاج آقا مگر پاى مرا نديد
او برگشت و گفت: نه آقا ببخشيد، متوجه نشدم.

صداى دلنشينى داشت. كمى چشم هايم را ماليدم. آنگاه متوجه شدم كه او حضرت امام هستند. امام بلند شده بود تا نماز شب بخواند. فرداى آن شب وقتى داخل اتاق امام(ره) رفتم، حاج احمدآقا هم حضور داشتند. سلام و عليك كرديم. بعد حاج احمد آقا گفتند: آقاى هادى غفارى ايشان هستند. اون نوارى كه توى سرداب گوش كرديد و گفتيد خدا اين طلبه هاى جوان را حفظ بكند، مربوط به ايشان است. در هر صورت ساعاتى را با ايشان صحبت كرديم و در لحظه جدايى، امام فرمودند كه خانواده ات را هم بگو تا به اينجا بيايند بلكه از تنهايى دربيايى.

خاطره اى از امام در پاريس

يكى از شب ها ما مجموعه فيلم هاى «سوپر هشت» را كه از ايران برايمان فرستاده بودند و مربوط به حوادث ايران بود، خصوصى براى حضرت امام به نمايش گذارديم. البته خيلى نگران بوديم كه ممكن است خداى نكرده اين فيلم ها به لحاظ روحى بر روى حضرت امام تأثير بدى بگذارد و ايشان را شديداً متأثر كند و خداى ناكرده امام دچار حادثه شوند. ولى خود حضرت امام اعلام آمادگى كرده بودند و اصرار داشتند كه اين فيلم ها را ببينند. حاج احمد آقا بيشتر از همه نگران بود. يكى دو بار تصميم گرفتيم فيلم را ناتمام قطع كنيم اما امام متوجه مى شدند و مانع گرديدند. البته امام با ديدن اين تصاوير، متأثر و ناراحت هم شدند، حتى اشك هم توى چشمانشان حلقه زده بود، ليكن بعد از آن كه فيلم تمام شد، حضرت امام فرمودند «شاه گور خودش را كنده است!»

ثبت نام براى پرواز به سمت ايران

كم كم براى آمدن به ايران آماده مى شديم. ثبت نام شروع شد عده اى جزو كسانى بودند كه قطعاً به ايران مى آمدند. حاج احمد آقا از من پرسيد: شما هم به ايران مى آييد گفتم: بله من هم مى آيم.
سرنوشت هواپيمايى كه به ايران مى رفت، معلوم نبود، اما به همراه امام آمدن موجب مسابقه اى شده بود. خود امام هم روحيه شان به گونه اى بود كه مى فرمودند: «من راضى نيستم كسى با من بيايد. بگذاريد من تنها بروم.»

امام در ميان اهالى نوفل لوشاتو

شب آخر، تمام مردم نوفل لوشاتو باخبر شده بودند كه امام مى خواهند بروند. همه آنها با گل به جلوى منزل امام آمده بودند. زن هاى فرانسوى محله نوفل لوشاتو نيز روسرى به سر كرده در آنجا حضور يافتند. آنها آنقدر گلدان آورده بودند كه در خانه امام بسته شده بود.

عصر آن روز، امام بدون هيچ برنامه قبلى وارد خيابان شدند. امام فرمودند: «من مى روم توى خيابان كه با مردم صحبت كنم.»
ما گفتيم: آقا خطر دارد.

فرمودند: «اين حرف ها نيست.»

سپس امام در همان خيابان بر روى يك صندلى نشستند. با اينكه زمستان بود، مردم هم بر روى آسفالت سرد خيابان نشستند. در اين موقع، يك خانم مسيحى برخاست و خطاب به امام گفت: ما در چهره شما مسيح را مى بينيم. مدتى كه شما در اينجا بوديد، براى ما رحمت بود. ما نمونه اخلاق اسلامى را در همسايگانى مثل شما ديديم. آن خانم روسرى كوچكى به سرش بسته بود و ۵۵ سال سن داشت. بعد آن خانم ادامه داد: ما اول فكر مى كرديم كه شما مثل ديگر رهبران دنيا با خدم و حشم فراوان مى آييد. اما ديديم كه چنين نيست.

تداعى شب عاشوراى امام حسين(ع)

صحبت هاى امام تمام شد و براى خوردن شام به داخل منزل تشريف بردند. امام چهار زانو در جمع بچه ها نشستند و فرمودند: «آقايان! من امشب مى خواهم بروم. راضى نيستم كسى با من بيايد. من بيعتم را از آقايان برداشتم. آقايان اصرارى نداشته باشند كه حتماً با من بيايند. اجازه بدهيد اول من بروم و اگر كشتنى هست براى من باشد و فقط من كشته شوم و شما جان خود را به خاطر من به خطر نيندازيد. من از شما خواهش مى كنم و به شما عرض مى كنم.»

وقتى امام اين صحبت ها را مى كردند، بچه ها اشك مى ريختند. امام ادامه دادند: «من از احساسات پاك ملتم تشكر مى نمايم. اما به اين حكومت مزدور هيچ اعتبارى نيست و ممكن است على رغم همه قوانين بين المللى، هواپيماى ما را بزنند.‎/.»

در اين وقت ديگر ناله همه ما درآمد.

در هواپيما به سوى تهران

امام سوار هواپيما كه شدند، در جايگاه خودشان مستقر گرديدند. جاى ايشان در جلوى هواپيما كنار پنجره بود. ايشان پس از نشستن خيلى ساده و طبيعى دعاى سفر را شروع كردند و خيلى جدى عبايشان را تكان داده و تميز كردند. انگار نه انگار كه در آينده دچار چه سرنوشتى خواهند شد چرا كه هر آن امكان داشت هواپيما را بزنند. اما بسيار آرام و با حالتى خندان و شاداب نشسته بودند و ما هم تند تند با ايشان عكس مى گرفتيم، نوبت به نوبت به طورى كه همه افراد حاضر در هواپيما با امام عكس گرفتند.

بر فراز خاك ايران

كمك خلبان اعلام كرد كه وارد خاك ايران شديم. در همين هنگام ديديم كه امام از پله ها پائين مى آيند. در همين لحظه، صداى صلوات بلند شد. امام آرام درجايشان نشستند. معمولاً من و آقاى خوئينى و صدوقى پشت امام مى ايستاديم. خبرنگارى براى مصاحبه جلو آمد و پرسيد: اكنون كه بعد از چندين سال تبعيد به ايران مى رويد چه احساسى داريد

امام كمى سرشان را بالا آوردند و فرمودند: «هيچى».

از طرف كمك خلبان اعلام شد كه نيم ساعت مانده تا هواپيما بنشيند.

خمينى اى امام

پس از پياده شدن بلافاصله آمدم به همان سالنى كه حضرت امام در آنجا ايستاده بودند. در همين حال، صداى سرود معروف «خمينى اى امام» برخاست. مردم هم مى خنديدند و هم گريه مى كردند. وقتى جمله خمينى اى امام گفته مى شد سقف فرودگاه به لرزه درمى آمد. امام در حالتى مظلومانه از ايران تبعيد شد و حالا در اوج قدرت به ايران بازمى گشت. من همان موقع ياد آياتى از قرآن افتادم كه خداوند به پيغمبر مى فرمايد: شما به زودى با پيروزى و با قدرت بازمى گرديد. حضرت امام در آنجا مشغول صحبت شدند: «من آمده ام عزت شما را حفظ كنم. من آمده ام در كنار شما با نظام طاغوتى مبارزه كنم.‎/.» و بعد راجع به فلسفه آمدنشان به ايران صحبت كردند. امام از آنجا در آغوش عده اى، به سمت در خروجى فرودگاه رفتند و سوار ماشين شدند.

وقتى به خيابان آزادى وارد شديم، ديدم كه جمعيت موج مى زند. اتوبوس قادر نبود راه برود. من از شيشه به بيرون نگاه مى كردم. برخى از مردم كه مرا مى شناختند، با دست هايشان بوسه مى فرستادند. سر خيابان بهبودى يكى از دوستانم را ديدم. او يك موتوسيكلت چهار سيلندر بزرگ داشت. خدا مى داند كه چه احساسى از خود نشان مى داد. انگار مى خواست با موتوسيكلتش به داخل اتوبوس بپرد.

سرانجام به بهشت زهرا رسيديم. صحبت هاى امام در آنجا بسيار استدلالى بود و انگار در يك جو آرام بيان مى شود و هيچ اتفاقى نيفتاده است. آخر سر امام فرمودند: «من به پشتيبانى از اين مردم دولت تعيين مى كنم! من توى دهن اين دولت مى زنم!»

21 بهمن، اعلام حكومت نظامى

بعد از ناهار ۲۱ بهمن متوجه شدم كه بختيار حكومت نظامى اعلام كرده است. خيابان ها موج مى زد از جمعيت (مسلح و غيرمسلح)‎/ اين احساس به وجود آمده بود كه ممكن است آخرين لحظه هاى عمر حكومت و خاندان پهلوى در حال گذر باشد. امريكايى ها به شدت فشار مى آوردند و سران ارتش هم اعلام كرده بودند كه ما به هر قيمتى، حركت را سركوب خواهيم كرد. تماس هايى هم كه بين بعضى از سران ارتش و دولت موقت مهندس بازرگان انجام شده بود، عملاً سودى نداشت. ساواك و افرادى مثل قره باغى، مقدم و ديگران رسماً اعلام وفادارى به شاه كرده بودند و مى گفتند كه حتى با كشتار ميليونى، انقلاب را خفه خواهيم كرد.

كارتر رسماً اعلام كرده بود كه به هر حال كودتا خواهد شد و كشتار وسيعى انجام مى شود، ولى امام فرمود در ايران كسى جرأت كودتا ندارد و اگر در ايران كودتايى بشود، مردم از چشم امريكا و كارتر مى بينند. ساعت ۲ بعدازظهر بود كه اعلام شد از ساعت ۴حكومت نظامى است.

امام: حكومت نظامى بايد شكسته شود

من در خدمت حضرت امام بودم. به ايشان عرض كرديم كه بختيار حكومت نظامى اعلام كرده است، خيلى صميمى به امام گفتيم كه آقا ما به خيابان مى رويم. امام فرمودند: مردم آرامش را حفظ كنند. در عين حال هوشيار باشند. دوباره حضرت امام ما را صدا كردند و فرمودند: حكومت نظامى توطئه است، به هر قيمتى بايد حكومت نظامى شكسته شود و ادامه دادند: اگر امنيت حكومت نظامى اجرا شود، همه زحمات به هدر خواهد رفت و بكوشيد حكومت نظامى از بين برود و البته رفت.

22 بهمن، قطع آخرين نفس هاى رژيم شاهنشاهى

نزديك به اذان صبح ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ بودكه ديگر هر نوع حركتى از ناحيه ارتش تمام شد و حالا مى بايست كلانترى ها را مى گرفتيم. ارتش با تمام تجهيزاتش سقوط كرده بود و حالا فقط كلانترى ها مانده بودند. به هر نحوى تا طلوع آفتاب ۲۲ بهمن تمام كلانترى ها بدون استثنا تخليه شدند. بعد از آن بچه ها به سمت تلويزيون و بعد زندان اوين رفتند. بچه ها در زندان اوين را باز كردند و همه زندانيان به خيابان ها ريختند.

صبح روز ۲۲ بهمن فقط قرارگاه عشرت آباد به سختى مقاومت مى كرد، آنجا هم تا ظهر كارش تمام شد و سقوط كرد. به هر حال پايان روز ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ بود كه همه چيز تمام شد و تلاش ها به ثمر نشست.‎
 
منبع: ایران
 
ارسال به تلگرام
ارسال به دوستان
پربازدید ها
تورهای لحظه آخری
علم و فناوری