کد خبر ۶۸۵۰۰۷
تعداد نظرات: ۱۰ نظر
تاریخ انتشار: ۱۱:۵۷ - ۲۸ مرداد ۱۳۹۸ - 19 August 2019
وضع ما درست مثل کسی است که در داخل قطار نشسته است و همه بارش را روی سرش گذاشته است.

عصر ایران - "اکهارت تُله" 71 ساله، از متفکران و رهبران معنوی در دنیای غرب است. او مدام بشر امروز به نیروی حال دعوت می کند و تمام آنچه در جهان است را جلوه ای از خدا می خواند.

کتاب های متعددی از او در ایران ترجمه شده است، از جمله: نیروی حال، شکوه زندگی در لحظه حال، تمرین نیروی حال،زمینی نو، یگانگی با تمامیت هستی و ... .

امروز می خواهیم سه برش از افکار و نوشته های او را مرور کنیم:

بارتان را زمین بگذارید

مشکل می‌توان کسی را یافت که بگوید من هیچ باری را حمل نمی کنم. فقط فردی چنین حرفی را می‌زند که تمام بارش را به هستی داده باشد و نکته جالب در این است که در هر صورت همه بارهای زندگی از آن هستی است. ما فقط فضولی غیر ضروری می‌کنیم.

وضع ما درست مثل کسی است که در داخل قطار نشسته است و همه بارش را روی سرش گذاشته است. مسافران دیگر او را متقاعد می‌کنند که بار خود را بر زمین بگذارد، و می‌گویند چرا خود را بی خودی رنج میدهی، قطار هم تو و هم بارت را حمل می‌کند. بدانید بار کلی این عالم نیز بر دوش هستی است، تمام اجرای امور عالم توسط هستی است. اما ما مسافران عجیبی هستیم، در طول مسافرت با قطار هستی تمام بار را بر روی سر خود گرفته و حمل می‌کنیم. و اینگونه است که همواره زندگی مان در رنج و عذاب طی می‌شود.
به هستی اعتماد کنید...بارتان را زمین بگذارید.
آماده باشید تا آنچه را که از روی حکمت به شما اعطا می‌کند قبول کنید. یقین داشته باشید هرچه پیش آید بهترین خواهد بود.

گدای 30 ساله

گدایی سی سال کنار جاده ای نشسته بود.
یک روز، غریبه ای از کنار او می گذشت.
گدا، به طور اتوماتیک، کاسه ی خود را به سوی غریبه گرفت و گفت:«بده در راه خدا!»
غریبه گفت:«چیزی ندارم تا به تو بدهم.»
آنگاه از گدا پرسید:«آن چیست که رویش نشسته ای؟»
گدا پاسخ داد:«هیچی! یک صندوق قدیمی ست. تا زمانی که یادم می آید، روی همین صندوق نشسته ام.»
غریبه پرسید:«آیا تاکنون داخل صندوق را دیده ای؟»
گدا جواب داد:«نه، برای چه داخلش را ببینم؟ در این صندوق هیچ چیز وجود ندارد.»
غریبه اصرار کرد:«چه عیبی دارد؟ نگاهی به داخل صندوق بینداز.»
گدا کنجکاو شد و سعی کرد در صندوق را باز کند.
ناگهان در صندوق باز شد و گدا با حیرت و ناباوری و شادمانی مشاهده کرد که صندوقش پر از جواهراست...

زمان و انتظار

زمان اصلا چیز خوبی نیست، زیرا پنداری است باطل. آنچه که تو خوب و با ارزش می دانی، زمان نیست بلکه چیزی است بیرون از زمان، لحظه حال است که واقعا ارزش دارد.

هر لحظه نسبت به گذشته بمیر، تو به گذشته احتیاجی نداری فقط هنگامی به گذشته رجوع کن که در ارتباط با لحظه حال باشد.

نیروی حال و کمال هستی را احساس کن حضور خود را احساس کن.

هوایی را که به درون بدن تو وارد و خارج میشود احساس کن.

لحظه حال تنها واقعیتی است که باید با آن مواجه شوی، تو همواره با لحظه حال طرف هستی، نه آینده، تو هرگز با آینده طرف نمی شوی.

جمله ” یک روز به چنگش خواهم آورد ” شور و سرمستی را از کارهای اکنون تو می ستاند با چنین فکری تو همیشه منتظری تا یک روز زندگی را شروع کنی اگر با چنین الگویی در ذهن خود زندگی کنی، به هر چه و هر جا که برسی، باز از لحظه اکنون خود ناراضی خواهی بود.

آیا به انتظار مدام عادت کرده ای؟ چقدر از زندگی خود را در این انتظار صرف کرده ای البته انتظارهای کوچک بد نیست، مانند انتظار در صف اتوبوس، فرودگاه یا انتظار برای مسافری که قرار است بیاید یا کاری که قرار است تمام شود و غیره ….

بسیاری از آدم ها همه عمر خود را صرف می کنند تا شاید عاقبت به روزی برسند که بتوانند واقعا زندگی کنند.

انتظار حالتی است از حالات ذهن، انتظار اساسا به معنای آن است که تو آینده را می خواهی و لحظه حال را نمی خواهی.

هیچ عیبی ندارد که هدف هایی را برای خود تعیین کنی و برای رسیدن به آنها بکوشی، اشکال در این است که این هدف ها را جانشین احساس از زندگی کنی آنها را با هستی اشتباه بگیری، لحظه حال را وسیله کنی و به پای آینده بریزی.

آیا تا کنون به آسمان پر ستاره و بی منتهای شب نگاه کرده ای؟ آیا با دیدن آن همه شکوه و جلال و آرامش حیرت نکرده ای؟

آیا تا کنون حقیقتا به صدای جویبار در دل کوه گوش سپرده ای؟ یا به صدای آواز خوش پرنده در یک غروب تابستانی آرام؟

هشیاری نسبت به این چیز ها، مستلزم خاموشی ذهن است. باید برای یک لحظه کوله بار شخصی دغدغه ها، گذشته و آینده، و همه دانسته های خود را زمین بگذاری،

در غیر این صورت، نگاه می کنی، اما نمی بینی، گوش می سپاری، اما نمی شنوی. حضور کامل تو لازم است.

بسیاری از آدم ها چنان زندانی ذهن خویش اند که برای آن ها زیبایی طبیعت اصلا وجود ندارد. ممکن است که بگویند: ” چه گل قشنگی ” ، اما این گفته آن ها چیزی نیست، مگر برچسب زدنی مکانیکی و ذهنی.

زیرا آن ها سکون و آرامش ندارند، حضور ندارند، گل را حقیقتا نمی بینند، ذات گل را احساس نمی کنند، قداست گل را احساس نمی کنند.

همان طور که خود را نمی شناسند، ذات خود را حساس نمی کنند، قداست خود را احساس نمی کنند.

همه چیز زنده است، خورشید، زمین، سیاره ها، حیوانات، انسان ها همه این ها مراتب ظهور آگاهی اند. خداست که خود را در صورت های گوناگون پدیدار می سازد.

ارسال به تلگرام
ارسال به دوستان
انتشار یافته: ۱۰
در انتظار بررسی: ۰
غیر قابل انتشار: ۰
ناشناس
Iran, Islamic Republic of
۱۲:۲۸ - ۱۳۹۸/۰۵/۲۸
1
46
بسیار زیبا بود.
ناشناس
Iran, Islamic Republic of
۱۴:۰۹ - ۱۳۹۸/۰۵/۲۸
22
20
بیشتر حرفاهاش و خیلی از حرف ها و نوشته های غربی ها ریشه در آثار مولانا داره. و فرهنگ و تاریخ ایرت. زرتشت و میترائسم . چرا به این اا اشاره نکردید و چرا ما اینقدر بی عرضه ایم که دیگران ما رو سانسور می کنن؟ اون گدای ۳۰ ساله ماییم.
پاسخ ها
ناشناس
| Iraq |
۱۷:۲۶- ۱۳۹۸/۰۵/۲۸
دوست عزیز ، درست که سرانه مطالعه و میل به آگاهی تو ایران کمه و از داشته هایی به قول شما فقط پز دادنش رو بلدیم ولی یه نکته ای رو باید خدمتت عرض کنم
رویکرد اکهارت تله و مولانا و هر عارفی که میشناسی ، اینه که منیت و نسبت دادن چیزها به من و داشته ها و ... رو بزاریم کنار ، وقتی این اتفاق افتاد یعنی افراد دیگه ای هم مثل این بزرگان تولید شدن ، این احساس تملک دقیقا نقطه مقابل آموزه های این عزیزان هست ، چه فرقی میکنه کی داره میگه ، مطلب رو بگیریم و از همزاد پنداری با مطلب و صاحبش و مکتبش و ... پرهیز کنیم
ناشناس
| Iran, Islamic Republic of |
۰۹:۵۳- ۱۳۹۸/۰۵/۲۹
ریشه این حرفا بودیسم و هندوئیسم هست.
متاسفانه ما دچار خود برتر بینی کاذب شدیم و به همین خاطر نمیتوتیم راحت زندگی کنیم.
مهتاب
| Iran, Islamic Republic of |
۰۸:۱۹- ۱۳۹۸/۰۵/۳۰
تا کی توهم ؟ هنوز هم فکر میکنید هنر نزد ایرانیان است و بس وهمه دنیا از ما الهام گرفتند الان برو آمریکا و اروپا جایی مثل ایران رو اصلا نمی شناسند اینجا رو به اسم میدل ایست میشناسند
ناشناس
Iran, Islamic Republic of
۱۴:۳۰ - ۱۳۹۸/۰۵/۲۸
0
17
عالی بود
کامران کمیلی پور
United States
۱۴:۳۴ - ۱۳۹۸/۰۵/۲۸
3
28
بسیار عالی.
از شما ممنونم که برکت اکهارت تله را به فضای عصر ایران وارد کردید.
ناشناس
United States
۱۷:۱۶ - ۱۳۹۸/۰۵/۲۸
0
2
سعی کرده ام باری بر دوش نداشته باشم برای همین ازدواج نکردم شغل ثابتی ندارم و گنجشک روزی هستم یعنی داشته باشم میخورم نداشته باشم شب را گرسنه سر میکنم.پنجاه سال سن دارم . خانه ای هم بنام خودم ندارم. اجاره نشینم. برادر و خواهری هم ندارم. در واقع پولی ندارم و برای همین خیالم از همه چیز حتی مرگ راحتست.غم و غصه کسی یا چیزی را هم نمیخورم.روزی را خدا میرساند فقط دلت پاک باشد
نادر
Iran, Islamic Republic of
۰۱:۳۳ - ۱۳۹۸/۰۵/۲۹
0
0
رها ساختن بار نیز نیاز به تمرین هایی دارد.اموزه های سعدی-حافظ-مولوی-فردوسی-اکهارت و .....و با رها ساختن بار جهل و نادانی ادم ها سبک بال می شوند و به پرواز در می ایند ....
ناشناس
Canada
۲۲:۲۶ - ۱۳۹۸/۰۵/۲۹
1
4
افرادی که به روشنگری رسیده انددر دنیا کم نیست اما تنها در کشورهایی که ازادی بیان هست امکان ظهور دارند.
پربازدید ها
علم و فناوری
نیازمندیها