فیلم بیشتر »»
کد خبر ۶۹۸۱۱
تاریخ انتشار: ۱۱:۴۹ - ۲۷-۰۱-۱۳۸۸
کد ۶۹۸۱۱
انتشار: ۱۱:۴۹ - ۲۷-۰۱-۱۳۸۸

دستان کوتاه

سرش را پایین انداخته بود، از خیابان رد می شد و با تلفن همراهش صحبت می کرد.

ـ خسته شدم از این همه مسخره بازی. دیگه حالم بهم می خوره. از صبح تا حالا جون بکن بخاطر هیچی. معلوم نیست اینهمه درس خوندیم که چی بشه. یه آدم هیچی نفهم که هر رو از بّر تشخیص نمی ده بیاد بهت بگه باید کارت رو چطور انجام بدی . . .

چند لحظه ای گوش داد و دوباره منفجر شد

ـ کی می گه؟ من می دونم یا اون احمق؟ بابا ما از اون اولش هم شانس نیاوردیم. طرف هیچ کاری نمی کنه، ول ول می گرده و مفت می خوره تازه منتش رو هم می کشن و تحویلش هم می گیرن. اونوقت ما باید مثل خر کار کنیم و حرف هم بشنویم . . .

به صدای ترمز اتومبیل یکمرتبه از جا پرید. پسرک را دید که با صورت زمین خورد و صدای فریاد راننده در خیابان پیچید: آخه احمق مگه کوری؟ این چه طرز از خیابون رد شدنه؟ پاشو خودت رو . . .
و صدایش مرد و مات ایستاد.
به طرف پسرک دوید و کنارش زانو زد. پسرک سعی می کرد از جا بلند شود، اما نمی توانست، دستان کوتاهش را با ناامیدی تکان می داد. دستش را دور کمر پسر انداخت و با یک ضرب از زمین بلندش کرد.

ـ ببخشید. شرمنده ام. تو رو خدا ببخشید. . . نفهمیدم چی شد. ممنون آقا. ببخشیدها. یه دفعه نمی دونم چرا خوردم زمین. به خدا حواسم بود
ـ عیب نداره. حالت خوبه؟ چیزیت نشد؟ صورت زخمی شده.
اول صدای خودش را نشناخت. مطمئن نبود بتواند حرف بزند. اما نه، مثل اینکه خودش بود . . .
ـ نه. چیزیم نشده. ممنون. حالم خوبه.

پسرک را روی جدول می نشاند که متوجه شد تنها یک لنگه کفش به پا دارد. اطراف را نگاه کرد. لنگه دیگر را دید که به پل خیابان گیر کرده بود. پسرک با حالت عذرخواهانه ای گفت: مثل اینکه کفشم گیر کرد به پل. از پام در اومد. ببخشید. میشه اونو بدید به من؟
کفش را جلوی پای پسرک گذاشت و او را تماشا کرد که خم می شد و سعی می کرد زبانه کفش را بگیرد. دستان پسر را کنار زد و زبانه کفش را گرفت. چشمان کنجکاو خیره نگاهشان می کردند.

ـ نه شما زحمت نکشید. خودم می پوشم.
ـ بپوش. خب. حالا پاتو بده جلو تا من پشت کفشت رو درست کنم.
ـ تو رو خدا ببخشید. شرمنده ام. زحمت نکشید خودم می تونم. خیلی ممنون. پوشیدمش. ممنون . . . خیلی ممنون.

رنگ پسرک پریده بود و دستان کوتاهش می لرزیدند.

ـ حالت خوبه؟ بذار برات آب بیارم.
ـ نه تو رو خدا. نمی خواد. تا همین الان هم خیلی زحمت کشیدین. شرمنده. تو رو خدا ببخشید.

دلش می خواست سر پسرک فریاد بکشد. کمی نگاهش کرد. سپس زیر بازویش را گرفت و بلندش کرد.

ـ بهتری؟ می تونی راه بری؟ می خوای باهات بیام؟
ـ نه تو رو خدا. نمی خواد. خونمون همین جاست. خودم می رم. ممنون. شرمنده. تو زحمت افتادین. تو رو خدا ببخشید.

دور شدن پسرک را نگاه می کرد که یکمرتبه یاد تلفن همراهش افتاد. گوشی را از جیبش درآورد و متوجه شد تماس را قطع نکرده است.

ـ الو . . . الو . . . چی شده؟ الو . . . چرا جواب نمی دی؟

تماس را قطع کرد.  شانه هایش از پشت عینک آفتابی می لرزیدند.

مریم آقازاده

ارسال به دوستان
captcha
روزانه ۶۰ گرم بادام‌زمینی چه تغییری در عملکرد مغز ایجاد می‌کند؟ معنی نماد D کنار پورت USB چیست؟ چرا بعضی افراد سالم‌تر پیر می‌شوند؟ دانشمندان سرنخ تازه‌ای پیدا کردند معنای واقعی «شجاعت» در فلسفۀ اخلاق ارسطو چند نشانه‌ سکته مغزی که با علائم بیماری‌های دیگر اشتباه گرفته می‌شوند اگر پنجره هواپیما در حین پرواز بشکند، چه اتفاقی می‌افتد؟ ۲۵ کشوری که سختگیرانه‌ترین آزمون‌های رانندگی را در جهان دارند (+ اینفوگرافیک) لیگ نخبگان آسیا/ استقلال برابر الغرافه با نتیجه ۲ بر یک پیروز شد ۴ کشته در پی تصادف النترا با پژو در جاده طالقان قزوین توضیحات معاونت دانشجویی دانشگاه بوعلی‌سینا درباره پیگیری مسمومیت تعدادی از دانشجویان حمله یمن به فرودگاه ریاض و پایگاه خمیس مشیط پامپئو: آمریکا هنوز به اهدافش در جنگ علیه ایران نرسیده  تحلیل کتاب قدرت عادت/ شناخت رفتارهای روزمره و کشف راهی برای تغییر زندگی هدف قرار گرفتن یک نفتکش در تنگه هرمز بیانیه وزارت خارجه در محکومیت اتهام‌زنی انگلیس علیه ایران