فیلم بیشتر »»
کد خبر ۷۷۸۵۵
تاریخ انتشار: ۱۱:۰۲ - ۲۳-۰۴-۱۳۸۸
کد ۷۷۸۵۵
انتشار: ۱۱:۰۲ - ۲۳-۰۴-۱۳۸۸

پلي بسوي خدا

روزگاري دو برادر که در همسايگي هم در مزرعه شان زندگي مي کردند با هم اختلاف پيدا کردند. اين اولين اختلاف جدي آنها در اين چهل سال بود. آنان در اين مدت بدون هيچ گير و گرهي دوش به دوش هم کار کرده بودند، ماشين آلات شان را به هم مي دادند، کارگر و محصولات شان را با هم شريک مي شدند. اما حالا، بعد از اين همه همکاري، اولين شکاف جدي بين شان ايجاد شده بود.

اول با يک سوءتفاهم ساده شروع شد بعد به يک اختلاف اساسي تبديل شد، سرانجام کار به دعوا کشيد و به هم ناسزا گفتند و اکنون چند هفته بود که با هم حرف نمي زدند.يک روز صبح در خانه "جان" را زدند در را باز کرد، نجاري با جعبه ابزارش پشت در بود. نجار گفت: دنبال يک کار چند روزه مي گردم. گفتم شايد شما کارهاي جزيي داشته باشيد که بتوانم انجام دهم.برادر بزرگ تر گفت: بله. اتفاقاً دارم. مزرعه آن طرف نهر را مي بيني؟ مزرعه همسايه من است. در واقع او برادر کوجک تر من است.تا هفته پيش علفزاري بين ما بود. اخيراً با بولدوزرش خاکريز رودخانه را برداشته و حالا فقط يک نهر بين ماست. شايد او اين کار را از سر لجبازي کرده باشد. اما مي دانم چه طور تلافي کنم. آن کپه الوار را نزديک انبار مي بيني؟ مي خواهم با آنها نرده اي بسازي به ارتفاع دو متر و نيم که ديگر نه خانه اش را ببينم نه قيافه اش را.نجار گفت: گمانم فهميدم اوضاع از چه قرار است. جاي ميخ و چاله کن را نشانم بده تا کاري کنم که خوشت بيايد.برادر بزرگ تر بايد به شهر مي رفت. لوازم کار نجار را در اختيارش گذاشت و رفت. نجار تمام روز را سخت کار کرد. اندازه گرفت، اره کرد، ميخ کرد، حوالي غروب هنگام بازگشت مزرعه دار، نجار تازه کارش را تمام کرده بود.

مزرعه دار با ديدن حاصل کار نجار چشم هايش از تعجب گرد شد و دهانش باز ماند. نه تنها نرده اي وجود نداشت. بلکه يک پل درست کرده بود... پلي که اين طرف نهر را به آن طرف وصل مي کرد. کاري هنرمندانه، با دست انداز روي پل و همه چيزهاي لازم يک پل.

همسايه اش، يعني برادر کوچک ترش، دست ها را باز کرد و به طرف آنها آمد: تو واقعاً رفيق خوبي هستي که بعد از آن حرف ها و کارهايم باز اين پل را ساختي.

دو برادر در دو سوي پل ايستادند و بعد در ميانه پل به هم رسيدند و دست هم را گرفتند برگشتند و ديدند که نجار دارد جعبه ابزارش را برمي دارد که برود.برادر بزرگ تر گفت: نرو صبر کن. چند روز ديگر بمان. کلي کار برايت دارم. نجار گفت: دلم مي خواهد بمانم.اما پل هاي زيادي مانده که بايد بسازم.

فقط اين را به ياد داشته باشيد که خدااز شما نمي پرسد چه اتومبيلي داشتيد، اما از شما خواهد پرسيد که با اتومبيل تان چند نفر را به مقصد رسانديد.

خدا از شما نمي پرسد خانه تان چه قدر بزرگ بود، اما از شما خواهد پرسيد چند نفر را با روي خوش در خانه تان پذيرفتيد.

خدا از شما نمي پرسد چند دست لباس در کمدتان داشتيد، اما از شما خواهد پرسيد چند بي لباس را پوشانديد.

خدا از شما نمي پرسد چند دوست داشتيد، اما از شما خواهد پرسيد که شما در حق چند نفر دوستي کرديد.

خدا از شما نمي پرسد در کدام محله زندگي مي کرديد، اما از شما خواهد پرسيد که با همسايه تان چه رفتاري داشتيد.

خدا از شما نمي پرسد پوست تان چه رنگ بود، اما از شما خواهد پرسيد که چه خصوصيات اخلاقي داشتيد.
 
پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر
ارسال به دوستان
captcha
وقتی هیچ‌چیز عادلانه نیست؛ سختی‌های زندگی چگونه جهان‌بینی ما را بازسازی می‌کنند؟ سقوطِ معمارِ ساواک؛ چرا تیمور بختیار از نمادِ قدرت به مخالفِ دربار تبدیل شد؟ ۵ باور اشتباه درباره موفقیت که آرامش را از شما می‌دزدند نخستین چراغ راهنمایی جهان چگونه متولد شد؟ چه عینک آفتابی به فرم صورت شما می‌آید؟ ترفند ۵ ثانیه‌ای برای انتخاب مدل مناسب می‌خواهید در تصمیم‌گیری بهتر شوید؟ از مورچه بپرسید!/ پنج نکته آموزشی از دنیای حشره‌ها هفت اثرِ (به‌اصطلاح) نفرین‌شده در موزه‌های سراسر جهان (+عکس) راز سانسور سه‌هزار ساله؛ باستان‌شناسان نام سه پادشاه حذف‌شده آشور را پیدا کردند راز سرمایه‌گذاری هنگفت ایرلاین‌ها روی کابین هواپیما چیست؟ خورورات یا کباب ارمنی؛ ترکیبی هنرمندانه از گوشت ترد و آبدار، سبزیجات کاراملی و ادویه‌های معطر هیولای کوچکی که فرش و لباس می‌خورد! حداکثر قد مجاز برای نشستن پشت فرمان تانک آمریکایی M1 Abrams چقدر است؟ نادیده گرفتن نیازهای شخصی؛ این ۲ زنگ خطر را جدی بگیرید هفت عبارتی که افراد کنجکاو و متفکر در گفتگوهای غیررسمی به زبان می‌آورند چرا خوشحال نیستیم؟ ۲ چیز را از ذهنتان حذف کنید