کد خبر ۸۱۵۲۳۳
تاریخ انتشار: ۱۲:۱۶ - ۰۹ آذر ۱۴۰۰ - 30 November 2021
شاردن، جهانگرد فرانسوی در سفرنامه خود نوشته: «به اعتقاد من در سراسر روی زمین هیچ قومی در شناختن منابع آب‌های زیرزمینی و کار بالا اوردن آب‌ها از عمق زمین، به قدر ایرانیان مهارت ندارند».

  عصر ایران، رضا شاه‌ملکی- ژان شاردن، جهانگرد فرانسوی معروف که در زمان صفویه به ایران سفر کرده، در سفرنامه خواندنی خود درباره مهارت ایرانیان در استفاده از آب و منابع آبی نوشته:

   «به اعتقاد من در سراسر روی زمین هیچ قومی در شناختن منابع آب های زیرزمینی و کار بالا اوردن آبها از عمق زمین، به قدر ایرانیان مهارت ندارند» و در ادامه اشاره دارد که همین سیاست در عصر صفوی موجب شده تا در اطراف اصفهان 1400 ده و آبادی وجود داشته باشد. (سفرنامه شاردن/ جلد 5)زاینده‌رود و  بی‌آبی؛ از آبادانیِ صفوی تا قحطی قاجاری/ «شاردن» خبر نداشت!

 

  اما شاردن خبر نداشت رفته رفته این مهارت و مدیریت را از دست خواهیم داد! یا در این تخصص تاریخی زیاده روی خواهیم کرد و به لطف افزایش جمعیت از ایران 10 میلیونی عصر صفوی به 80 میلیونی امروز، و سپردن کار به دست کارنابلدان و البته دگرگونی های اقلیمی، چنان پدر آبها را از زیر زمین در خواهیم آورد که دیگر نشانی از آن باغ‌ها و روستاها و خرمی‌یی که در کتابش ذکر کرده نخواهد ماند.

  روزی که شاه عباس بزرگ اصفهان را به پایتختی برگزید، البته زاینده رود روان بود و ایران به گفته تاورنیه دیگر سفرنامه نویس روزگار صفوی، «یکی از حاصل‌خیز ترین کشورهای مشرق‌زمین محسوب می شد».

  این را هم بیفزایم: اصولا اقلیم ایران از گذشته تا به امروز اقلیمی خشک بوده و شاهد آن ابداع قنات توسط ایرانیان است. منتها به حکم تجربیات تاریخی آموخته بودیم تا با منابع آبی چگونه رفتار کنیم.

   هر از گاهی اینجا و آنجا و از زبان این و آن می شنویم: ای برادر... تو که نمی‌دانی... در گذشته برف فراوان بوده و باران هم. گذشته برای ما عموما گذشته زندگی خودمان است که به چشم دیده ایم یا شنیده‌ایم و نه گذشته در پیوند با تاریخ.

  البته که شاید تا حدودی چنین بوده اما تاریخ ایران همواره خشک‌سالی‌ها و به دنبال آن قحطی های فراوان به خود دیده و نماز باران‌ها در تمنای ریزش نزولات آسمانی خوانده شده. دعای باران آیت الله سید محمد تقی خوانساری در قم در تاریخ معروف است و البته بارَش فراوان باران پس از آن.

زاینده‌رود و  بی‌آبی؛ از آبادانیِ صفوی تا قحطی قاجاری/ «شاردن» خبر نداشت!
 
  برای آنکه فکر نکنید خشکیدن زاینده رود فقط در روزگار اخیر روی داده‌، باید اشاره کنم که جابری انصاری در کتاب تاریخ اصفهان و در شرح روزگار ناصرالدین شاه می‌نویسد:

  « ... زنده رود چنان خشکید که...اگر چاهی می‌کندند نم نمی‌د‌یدند، مگر در چشم یتیمان و آب نمی‌بردند جز از آبروی کریمان...تمام قراء شکسته و مخروبه ...تاجایی که بعضی دهات اربابی را مالکین از بیم مالیات، به علما واگذار کردند»   (‌ص57.تصحیح جمشید سروش )

  ظل‌السلطان فرزند بدنام و ستم‌کار ناصرالدین شاه که حاکم اصفهان هم بود، در هنگامه دیگری از خشک شدن زاینده رود، در کتاب سرگذشت مسعودی می‌نویسد:

  «درسال 1289 ه به چشم خود دیدم در میان رودخانه زاینده رود چاهی کنده بودند به قرب 30 ذرع، آبی به زحمت می کشیدند برای مشروبات، همین که دلو بالا می آمد، سگ و گربه و آدم و کلاغ و گنجشک بدون ترس از یکدیگر بر روی هم آب می خوردند...»
زاینده‌رود و  بی‌آبی؛ از آبادانیِ صفوی تا قحطی قاجاری/ «شاردن» خبر نداشت!

حتی اعتراض کشاورزان اصفهانی هم جدید نیست. در خاطرات نظام السلطنه شرح مبسوطی از اعتراض کشاورزان اصفهانی به بی آبی و قحطی سال 1288 ق آمده.

 یا اگر می خواهید بگویید که باید دورتر رفت، عارض شوم این دعای باران و طلب بارش ، ریشه‌های پیش از اسلام هم دارد.

    ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه در روایت خشکسالی و قحطی روزگار پیروز، پادشاه ساسانی آورده است‌:

   « در زمان شاهی فیروزـ نیای انوشیروان ـ هیچ باران نیامد. و مردمان در ایرانشهر به خشک‌سالی فتادند. فیروز خراج از آنان برداشت و درهای خزاین خود بگشاد، و از اموال آتشکده ها وام گرفت و با آن به مردم ایرانشهر یاری کرد. با مردم چون پدر مهربانی نمود ، چنانکه در آن روزگار کسی از گرسنگی تباه نشد... پس به آتشکده ای در فارس که آذرخوراء بود برفت و نماز گذارد و سجده کرد و از خداوند خواست آن بلا را از مردمان دور گرداند... پس بگفت: ای خداوند من که نامهای تو فرخنده باد، اگر از بهر من است که باران نمی آید ، پس بر من آشکار گردان تا کناره گیرم. و اگر جز این است، پس بلا را بگردان... و و با باران بر آنان کرم کن. پس از شهر آذرخوراء بیرون شد و روی به شهر دارا نهاد...و چون به جایی رسید که امروز روستای کام فیروز فارس است، ابری برخاست و باران ریختن گرفت، چنانکه مانند آن هرگز ندیده بودند...» ص 
110
حال باز گردیم به حکایت اول‌مان، و این رفتار پیروز را را با آنچه میرزا عبدالحسین، پیشکار مالیه اصفهان کرده مقایسه کنید، در همان قحطی عصر ناصری:

«...چهارده هزار تومان نقد و هزار خروار جنس، از مالیات اصفهان به میرزا عبدالحسین مساعده دادند که آنچه را بتواند نسق بگیرد و احیا نماید، یک دینارش را صرف دهات نکرد....» (تاریخ اصفهان/ همان)

آن هم در ایامی که شاعری سروده بود:

گرانی که آدم خوری باب گشت
هزار و دویست و هشتاد و هشت
(نگاه کنید به: ماه و خورشید و فلک/ باستانی پاریزی)

 خود ظل السلطان هم که از خشکیدن زاینده رود گفته و اشک تمساح به قحطی مردم ریخته، چنان اندوخته بود که وقتی مرد، فقط 20 روز طول کشیده تا ماترک او را تقسیم کنند و سهم وراث را بدهند!

  باستانی پاریزی می‌نویسد:

  «روز آخر صارم الدوله قباله یک ملک شش دانگی را به عنوان حق القدم به آخوند جَزی ( که اورا برای تقسیم اموال فراخوانده بودند) داد. ولی او نپذیرفت و تقاضا کرد تا 5 هزار من گندم بدهند به نانواهای اصفهان تا بروند و بگیرند...» ماه و خورشید و فلک/ ص 30 لابد حاکم که ظل السلطان باشد، پیشکارش هم باید میرزا عبدالحسین باشد!

ارسال به دوستان
پربازدید ها
وب گردی
تورهای لحظه آخری
علم و فناوری