۱۲ دی ۱۴۰۴
به روز شده در: ۱۲ دی ۱۴۰۴ - ۰۲:۳۰
فیلم بیشتر »»
کد خبر ۹۹۷۳۴
تاریخ انتشار: ۰۹:۲۶ - ۱۷-۱۱-۱۳۸۸
کد ۹۹۷۳۴
انتشار: ۰۹:۲۶ - ۱۷-۱۱-۱۳۸۸

عشق...


پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند.

پیرمرد گفت....

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم او چه کسی است...!


منبع: dastanak.com

پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر
ارسال به دوستان
انتشار یافته: ۰
در انتظار بررسی: ۱
غیر قابل انتشار: ۰
ناشناس
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
۱۵:۵۹ - ۱۳۸۸/۱۱/۱۷
2
4
ببخشيد، اگه اينقدر عاشق زنش بود، چرا اونو گذاشته بود خانه سالمندان؟