عصر ایران؛ احمد فرتاش - کلمنس ونتسل فون مترنیخ، یکی از برجستهترین دیپلماتها و سیاستمداران قرن نوزدهم، در ۱۵ مه ۱۷۷۳ در کوبلنتس به دنیا آمد. کوبلنتس امروزه در آلمان قرار دارد ولی در آن دوران جزو امپراتوری اتریش بود.
مترنیخ در خانوادهای اشرافی و مذهبی پرورش یافت و از همان آغاز زندگی، با اصول دیپلماسی، سیاست و فرهنگ اروپایی آشنا شد. تحصیلات او در رشته حقوق و فلسفه، همراه با آموزشهای کلاسیک و آشنایی با سنتهای سیاسی اروپای مرکزی، پایههای دانش او را در سیاست و مدیریت روابط بینالملل شکل داد.
مترنیخ در اوایل دوران کاری خود، تجربههای دیپلماتیک اولیه را در دربار بایرن و سپس در وزارت امور خارجه اتریش کسب کرد. او با دقت، صبر و تحلیل دقیق شرایط سیاسی، توانست خود را به عنوان یک دیپلمات خبره و مشاور مورد اعتماد دربار اتریش مطرح کند. هوش سیاسی و توانایی او در سنجش قدرتها، مذاکره و پیشبینی نتایج، موجب شد که به یکی از چهرههای محوری سیاست اروپای پس از انقلاب فرانسه و عصر ناپلئون تبدیل شود.
طرحی از دیدار و مذاکرۀ مترنیخ و ناپلئون بناپارت در 1813
در دوران حکومت ناپلئون، اتریش چندین بار در جنگهای متناوب با فرانسه شرکت داشت و مترنیخ بهعنوان دیپلمات و مشاور، تلاش میکرد تعادل قدرت در سطح اروپا را حفظ کند. او معتقد بود که ثبات اروپا تنها با حفظ موازنه قدرت میان کشورها و جلوگیری از سلطه یک قدرت مطلق بر قاره ممکن است. این دیدگاه، بعداً پایه سیاستهای او در دوران پس از ناپلئون شد. مترنیخ از ۱۸۰۶ تا ۱۸۰۹ سفیر اتریش در فرانسه بود و از ۱۸۰۹ وزیر امور خارجۀ اتریش شد. او در سوقدادن امپراتوری اتریش به تقابل با ناپلئون بناپارت نقش مهمی داشت و توانست امپراتوری اتریش (فرانتس دوم) را متقاعد کند که با دشمنان ناپلئون بناپارت متحد شود؛ چراکه مترنیخ قدرت ناپلئون را مانع توازن قوا در قارۀ اروپا و خطری برای کشورهای اروپایی میدانست.
پس از سقوط ناپلئون و شکست امپراتوری فرانسه، مترنیخ به عنوان وزیر خارجه اتریش، نقشی کلیدی در کنگره وین (۱۸۱۴–۱۸۱۵) ایفا کرد. این کنگره، که با هدف بازسازی اروپا پس از سالها جنگ و آشوب برگزار شد، صحنهای برای نشان دادن مهارتهای دیپلماتیک و استراتژیک مترنیخ بود. او با دقت و تمرکز بر ثبات، موازنه قدرت و حفظ سلطنتهای سنتی، سعی کرد از تکرار جنگهای گسترده جلوگیری کند.
مترنیخ از ۱۸۲۱ صدراعظم اتریش شد و تا ۱۸۴۸ صاحب این مقام بود. او در عین حال وزیر خارجه هم باقی ماند. یعنی از ۱۸۰۹ تا ۱۸۴۸. در مجموع او ۳۹ سال وزیر خارجه و ۲۷ سال صدراعظم اتریش بود. این مدت طولانی حضور در رأس وزارت خارجه و رأس دولت، طبیعتا از او دیپلمات و سیاستمداری حرفهای و کارکشته ساخت.
تصویر مترنیخ در 1828
یکی از مهمترین اصول مترنیخ، حفظ نظم محافظهکارانه و سلطنتهای مشروع در اروپا بود. او معتقد بود که انقلابها و جنبشهای لیبرال، تهدیدی برای ثبات قاره هستند و باید با روشهای دیپلماتیک و گاه سرکوبکننده کنترل شوند. این نگرش باعث شد که سیاستهای او غالباً محافظهکارانه، واقعگرا و معطوف به حفظ تعادل میان قدرتهای اروپایی باشد؛ حتی اگر بهای این محافظهکاری و موازنهگرایی، محدودیت آزادیهای سیاسی در برخی کشورها میبود.
در سیاست داخلی اتریش، مترنیخ نقش مهمی در تقویت قدرت دولت مرکزی و حفظ اقتدار امپراتوری خاندان هابسبورگ ایفا کرد. او با ایجاد سیستمهای اطلاعاتی، کنترل مطبوعات و نظارت بر فعالیتهای مخالفان، توانست ثبات نسبی را در یک امپراتوری چندملیتی تضمین کند. این اقدامات، هرچند موثر، نمونهای از محدود کردن آزادیهای فردی و کنترل شدید سیاسی بود.
مترنیخ، در سیاست بینالمللی، به عنوان استاد توازن قدرت از طریق ایجاد اتحادهای هوشمندانه شناخته میشود. او با طراحی شبکهای از معاهدات و ائتلافها، از جمله همکاری با بریتانیا، روسیه و پروس، توانست فرانسه را تحت کنترل قرار دهد و از وقوع یک جنگ گسترده در اروپا جلوگیری کند. این روش، برخلاف برخی رویکردهای پرخطر ناپلئون سوم (لویی بناپارت)، تاکید بر پیشگیری و مدیریت محتاطانۀ بحرانها داشت.
مترنیخ در 1840
با این حال، میراث مترنیخ نیز دوگانه است. از یک سو، او نقشی حیاتی در جلوگیری از جنگهای خانمانسوز و تثبیت اروپای پس از ناپلئون داشت و پایههای نظم بینالمللی قرن نوزدهم را بنا نهاد. از سوی دیگر، روش محافظهکارانه او تحرکات دموکراتیک و ملیگرایانه را سرکوب کرد و تا حد زیادی باعث شد که انقلابها و آزادیهای سیاسی در کشورهای تحت نفوذ اتریش به تأخیر بیفتند.
تحلیل تاریخنگاران نشان میدهد که مهارتهای مترنیخ در پیشبینی تحولات، مدیریت بحرانها و دیپلماسی محتاطانه، نمونهای از سیاست واقعگرایانه بود که هنوز در مطالعات روابط بینالملل مورد توجه است. او نشان داد که ثبات و امنیت اغلب نیازمند مصالحه، صبر و گاه اقدامات محدودکنندۀ سیاسی است.
در واقع مترنیخ سیاستمداری بود که امنیت را بر آزادی ترجیح میداد و چنین ترجیحی از سوی یک دولتمرد، البته عجیب نیست. عمر مترنیخ در تالارهای قدرت سپری شده بود و او جهان و جامعه را "از بالا"، از موضع یک فردِ صاحب قدرت، نگاه میکرد. چنین منظری، مانع از همدلی او با کسانی میشد که بخشی از ساختار قدرت نبودند و در اکثریت هم قرار داشتند. به همین دلیل، مترنیخ دولتمردی نامحبوب نزد لیبرالها و دموکراتهای اتریش و سایر کشورهای اروپایی بود.
در عصر مترنیخ، لیبرالها با محافظهکاران بر سر کسب قدرت و حقوق سیاسی برابر و آزادیهای بیشتر درگیر بودند. دموکراتها نیز که اساسا با منشأ خانوادگی قدرت، یعنی با سلطنت و خاندانهای سلطنتی، مخالفت بنیادین داشتند.
دفتر کار مترنیخ
در واقع لیبرالهای اروپا با اقتدارگرایی مترنیخ مشکل داشتند، دموکراتها نیز سلطنتگرایی و اشرافگراییِ سیاسی یا رویکرد آریستوکراتیک او به سیاست مخالف بودند. دموکراتهای اروپا در آن دوران، علاوه بر جناح چپ جریان لیبرال، سوسیالیستها و آنارشیستها بودند.
اروپا در قرن نوزدهم در معرض امواج متلاطم تجدد بود. انقلاب فرانسه در پایان قرن هجدهم، سرآغازی شده بود برای به زیر کشیدن خاندانهای سلطنتی و عبور ملتها از سلطنتهای مطلقه و امپراتوریها. طبیعتا محافظهکاران اروپا با تحولات متجددانهای که به زیان خاندانهای سلطنتی و اشرافی بود، موافق نبودند. مترنیخ هم یکی از همین محافظهکاران بود. او به عنوان سیاستمدار و دولتمرد، هوش و تدبیر قابل توجهی داشت، ولی مشکلش این بود که در برابر طوفان ایستاده بود و میخواست مانع پیشروی ارابۀ تاریخ شود.
عاقبت طوفان انقلابهای ۱۸۴۸ از راه رسید؛ طوفانی که از فرانسه آغاز شد و در سراسر اروپا گسترش یافت و حتی بخشی از آمریکای لاتین را درنوردید و در مجموع بیش از ۵۰ کشور درگیر آن شدند. انقلاب ۱۸۴۸ فرانسه، بساط "سلطنت ژوئیه" (پادشاهی لوئی فیلیپ بر فرانسه) را جمع کرد و امواجش به امپراتوری اتریش هم رسید و موجب سقوط دولت وین شد. مترنیخ بهناچار برای چند سال به انگلستان رفت و در سال ۱۸۵۱ از سیاست کناره گرفت و سرانجام در در ۱۱ ژوئن ۱۸۵۹ در وین درگذشت.
کاریکاتور فرار مترنیخ از وین، پس از انقلاب 1848
در سال ۱۸۴۸ که مترنیخ به عنوان یکی از غولهای سیاست محافظهکارانه در جهان مدرن، از قدرت ساقط شد، کارل مارکس و فردریش انگلس کتاب «مانیفست کمونیست» را منتشر کردند که پنجمین کتاب پرفروش در تاریخ زندگی بشر بوده. همزمانیِ سقوط مترنیخ و انتشار مانیفست کمونیست، به خوبی نشان میدهد که چرا از نیمۀ دوم قرن نوزدهم تا پایان نیمۀ اول قرن بیستم، جهان غرب انواع و اقسام تلاطمات و بحرانهای سیاسی و نهایتا دو جنگ جهانی بود.
مترنیخ مدافع "ثبات" بود ولی مارکس و سایر دشمنان اشرافیت در اروپا بر طبل "تغییر" میکوبیدند و خواهان منتفیشدن امتیازات موروثی و اشرافیای بودند که دست طبقات میانی و فرودست را قرنها از دامن قدرت کوتاه کرده بود. دولتمردانی مثل مترنیخ، به رغم سالها زمامداری و تمام تلاشی که برای حفظ ثبات در قارۀ اروپا به خرج دادند، نهایتا نتوانستند در برابر امواج متجددانهای که در دریای تاریخ سر بر آورده بودند، مقاومت کنند.
کتاب «مانیفست حزب کمونیست»، اثر مارکس و انگلس
با این حال این شکست تاریخی، اهمیت مترنیخ به عنوان یک دیپلمات و سیاستمدار و دولتمرد را منتفی نمیکند. در نگاه او به سیاست و قدرت، نکتههای مثبت و مفید متعددی وجود دارد که در جهان کنونی هم میتوانند راهگشا باشند. مثلا مترنیخ معتقد بود:
«اصول پایهای علوم سیاسی در شناخت صحیح منافع تمام کشورها ریشه دارد. حفاظت از منافع ملی تمام کشورها، ضامن بقای کشور است. درحالیکه رویکردی که صرفاً بر پایهٔ منافع ملی یک کشور باشد –تفکری که مردان کوتهبین و نادان بدان معتقدند و آن را به کار میگیرند- ازلحاظ اهمیت در ردهٔ دوم قرار میگیرد. تاریخ عصر جدید بهخوبی اهمیت کاربرد اصول اتحاد و توازن را نشان میدهد… تلاشهای تمام کشورها برای اتحاد… میتواند زمینهساز برقراری نظم و قانون باشد.»
چنین رأیی دربارۀ "منافع ملی"، خردمندانه و عمیقا اخلاقی است و در واقع مروج ایدۀ "صلح جهانی" است که در آرای ایمانوئل کانت مطرح شده. مترنیخ همچنین نظریهپرداز "توازن قوا" بود. او معتقد بود توازن قوا ابتدا باید در داخل کشورها ایجاد شود و سپس میان دولتها.
اما مشکل رویکرد مترنیخ به مسئلۀ توازن قوا این بود که او وقتی از توازن قوا بین نیروهای موثر در یک کشور حرف میزد، عمدتا توازن قوا میان "حکومت" و "طبقات اشرافی" را مد نظر داشت. در حالی که اشراف اقلیتی از جامعه بودند. به عبارت دیگر، ایدۀ "توازن قوا در داخل کشورها"، در نگرش سیاسی مترنیخ، خصلتی غیردموکراتیک داشت. به همین دلیل او مخالف سرسخت جنبشهای آزادیخواهانه و نیز مخالف هر گونه تغییر در "وضع موجود" بود.
عکسی از مترنیخ در سنین پیری
در واقع جان کلام مترنیخ به طبقات میانی و پایین جامعه (یعنی خردهبورژوازی و حتی بورژوازی و نیز کارگران و دهقانان) این بود که حکومتِ سلطنتیِ متکی به اشرافیت، امنیت شما را کاملا و رفاه شما را حتیالمقدور محقق میسازد، به شرطی که شما خواهان حقوق برابر با طبقات فوقانی جامعه (خاندان سلطنتی و خاندانهای اشرافی) نباشید.
بدیهی بود که چنین خواستهای، مقبول لیبرالها و سوسیالیستها، که به ترتیب در پی "برابری سیاسی" و "برابری اقتصادی" بودند، واقع نشود و دولتمرد محافظهکاری چون مترنیخ، نهایتا با سر بر آوردن موج گستردۀ انقلابها و جنبشها و شورشهای ۱۸۴۸ (مشهور به "بهار ملتها") در اروپای متجدد، از اریکۀ قدرت سرنگون شود.
مشکل دیگر سیاستورزی مترنیخ این بود که او خواستار بقای امپراتوری اتریش بود و به همین دلیل با جنبشهای ملیگرا نیز به شدت دشمنی داشت. اما این تقابل بیهوده بود چراکه امپراتوریها در حقیقت واحدهای سیاسی چندملیتیاند و ملل گوناگون را تا ابد نمیتوان با چسب قدرت در کنار هم نگه داشت. کمااینکه امپراتوری خاندان هابسبورگ در اتریش نیز از عهدۀ چنین کاری برنیامد. در واقع مترنیخ "خادم امپراتوری در عصر دولت-ملت" بود و دقیقا از این حیث هم در برابر روند تاریخ ایستاده بود و نهایتا نیز تاریخ چنانکه او میخواست، رقم نخورد و امپراتوری باشکوه اتریش در عصر زمامداری مترنیخ، امروزه دیگر وجود خارجی ندارد.