عصر ایران؛ احمد فرتاش - اتو ارنست لئوپولد فون بیسمارک در ۱ آوریل ۱۸۱۵ در شهرشوتسهوفنِ پروس (امروزه در آلمان) متولد شد. خانوادۀ او از طبقۀ اشراف کوچک پروسی بودند و تربیت او در محیطی سنتی و محافظهکار، پایههای شخصیت و جهانبینی او را شکل داد. پدرش تأکید ویژهای بر نظم، مسئولیت و وفاداری به دولت داشت و بیسمارک این ارزشها را بهطور عمیق درک و پذیرفت. تحصیل او در دانشگاههای برلین و ینا، در رشتۀ حقوق، با تأکید بر تاریخ و علوم سیاسی، او را برای ورود به دنیای دیپلماتیک و سیاست آماده کرد.
پس از اتمام تحصیلات، بیسمارک وارد خدمات دولتی پروس شد و کار خود را بهعنوان کارمند منطقهای آغاز کرد. تجربۀ او در مدیریت امور محلی، دیدی عملی و واقعگرایانه نسبت به سیاست و جامعه به او داد. در این دوره، بیسمارک به تدریج متوجه شد که قدرت و نفوذ در سیاست تنها از طریق واقعبینی، محاسبه و درک عمیق ساختارهای اجتماعی و سیاسی به دست میآید. این نگاه بعدها اساس سیاست او شد.
بیسمارک در دهههای ۱۸۴۰ و ۱۸۵۰ وارد سیاست ملی شد و به مجلس پروس پیوست. او به عنوان نمایندهای محافظهکار، بهویژه در مقابل لیبرالها و دموکراسیخواهان، موضع گرفت و به شدت به حفظ سلطۀ پادشاهی پروس علاقهمند بود. با این حال، او همزمان توانایی چانهزنی و مصالحه را داشت و به تدریج خود را به عنوان یک استراتژیست سیاسی توانا و واقعگرا معرفی کرد. بیسمارک با فهم دقیق تعادل قدرت میان دولت و طبقات اجتماعی، به سیاستمداری بیرحم، اما کارآمد تبدیل شد.

در سال ۱۸۶۲، او از سوی ویلهلم یکم به عنوان صدراعظم و وزیر خارجۀ پروس منصوب شد. دوران صدارت او با چندین هدف روشن مشخص شد: متحد کردن آلمان تحت رهبری پروس، حفظ سلطۀ پادشاه و افزایش قدرت بینالمللی کشور. بیسمارک برای تحقق این اهداف، از تاکتیکهای سیاسی پیچیده، ائتلافهای موقت و جنگهای هدفمند استفاده کرد. سه جنگ بزرگ او، علیه دانمارک (۱۸۶۴)، اتریش (۱۸۶۶) و فرانسه (۱۸۷۰–۱۸۷۱)، نه تنها مرزهای آلمان را بازتعریف کرد، بلکه پایههای امپراتوری آلمان متحد را شکل داد.
در سال ۱۸۶۴ بیسمارک با اتریش متحد شد و در جنگ آلمان-دانمارک ایالت اشلسویگ-هولشتاین را متصرف شد. دو سال بعد جنگ پروس-اتریش را آغاز کرد که به نابودی کنفدراسیون آلمان و در نهایت بیرون راندن اتریش از شهریارنشینهای آلمانی انجامید. سال ۱۸۶۷، کنفدراسیون آلمان شمالی تاًسیس شد که در آن بیسمارک به عنوان صدراعظم منصوب گشت. در پایان جنگ پروس-فرانسه و با شکست ناپلئون سوم در ۱۸ ژانویه ۱۸۷۱، ویلهلم یکم در ورسای به عنوان امپراتور خوانده شد و از این رو بیسمارک توانست با همت و تلاش خود امپراتوری آلمان را تاًسیس کند. بیسمارک صدراعظم امپراتوری شد و لقب صدراعظم آهنین را از آن خود کرد.
یکی از ویژگیهای برجستۀ بیسمارک، توانایی دیپلماتیک و استراتژیک او بود. او با استفاده از اتحادها، تهدیدات و دیپلماسی پشت صحنه، توانست پروس را بدون آسیب جدی به قدرت داخلی و خارجی این سرزمین، به یک متحد اصلی در اروپا تبدیل کند. مهارت او در ترکیب جنگ محدود و دیپلماسی پیچیده باعث شد که هیچ نیروی خارجیای نتواند به راحتی بر پروس غلبه کند و جایگاه بیسمارک به عنوان سیاستمداری بیبدیل تثبیت شود.
پس از اتحاد آلمان در سال ۱۸۷۱ و تاجگذاری ویلهلم اول به عنوان قیصر، بیسمارک به عنوان صدراعظم امپراتوری آلمان منصوب شد. در این مقام، او به سرعت سیاست داخلی و خارجی آلمان را شکل داد. در سیاست داخلی، بیسمارک برنامههای متعددی اجرا کرد؛ از جمله سیاست ضدکاتولیک و اصلاحات اجتماعی محدود، تا هم قدرت دولت مرکزی را تقویت کند و هم از گسترش جنبشهای انقلابی جلوگیری نماید. او همزمان تلاش کرد طبقات کارگر و صنعتگر را با ارائۀ بیمهها و اعطای حقوق اجتماعی محدود، تحت حمایت و کنترل دولت قرار دهد؛ حرکتی که به عنوان نمونهای از واقعگرایی سیاسی و اجتماعی شناخته میشود.
در سیاست خارجی، بیسمارک سیستم اتحادها را پایهگذاری کرد که هدف آن حفظ صلح و ثبات اروپایی و جلوگیری از ائتلاف دشمنان آلمان بود. او با ایتالیا و اتریش رابطه برقرار کرد و تلاش کرد فرانسه را منزوی کند تا از هرگونه تهاجم احتمالی این کشور به آلمان جلوگیری کند. سیاست خارجی او مبتنی بر واقعگرایی، تعادل بین قدرتها و پیشبینی بحرانها بود و بسیاری او را به عنوان معمار صلح اروپا در دوران خود میشناختند؛ حتی اگر شیوههایش گاه متناقض و بیرحمانه به نظر میرسید.
بیسمارک همچنین به عنوان یک استراتژیست حقوقی و قانونمدار شناخته میشود. او توانست نظام قانونی و اداری آلمان را تقویت کند و پایههای یک دولت مدرن و مرکزیشده را فراهم آورد. او همواره بر اهمیت قدرت دولت، انضباط و عقلانیت در سیاست تأکید میکرد و باور داشت که موفقیت هر ملت در سیاست، به ترکیبی از رهبری قوی و دیپلماسی هوشمندانه وابسته است.
زندگی شخصی بیسمارک نیز جالب توجه است. او در خانوادهای محافظهکار، با تربیتی سختگیرانه رشد کرد، اما در عین حال توانایی برقراری روابط اجتماعی پیچیده و ایجاد شبکههای نفوذ گسترده را داشت. بیسمارک به ادبیات و تاریخ علاقهمند بود و اطلاعات وسیع او در این حوزهها به او کمک میکرد تا تحلیلهای سیاسی دقیقتر و جامعتری ارائه دهد. رفتار او گاه سرد و محاسبهگر بود، اما دوستان و نزدیکانش او را فردی با هوشِ سرشار، حافظۀ عالی و درک عمیق انسانها میدانستند.

بیسمارک در سالهای پایانی، به رغم اختلاف با قیصر جدید و تغییر شرایط سیاسی، همچنان بر اثرگذاری خود ادامه داد. او معمار آلمان متحد، سیاستمداری واقعگرا و استراتژیستی بیبدیل در قارۀ اروپا بود و تحلیلهایش دربارۀ مفاهیم قدرت، دیپلماسی و دولت، تا امروز در مطالعات سیاسی و تاریخ جهان مورد استفاده قرار میگیرد. او همچنان به عنوان یکی از مهمترین شخصیتهای تاریخ اروپا شناخته میشود. او یکی از مهمترین پرچمداران «رئالپلتیک» (سیاست واقعی یا واقعگرا) در تاریخ بشر شناخته میشود. با این حال، نگاه انتقادی به اقدامات او، نقاط قوت و محدودیتهای میراث او را نیز آشکار میکند.
یکی از دستاوردهای مهم بیسمارک، اتحاد آلمان تحت رهبری پروس بود. این اتحاد نه تنها پایههای یک دولت قدرتمند و متمرکز را شکل داد، بلکه جایگاه آلمان را در صحنۀ سیاسی اروپا تثبیت کرد. سه جنگ برنامهریزیشده او – علیه دانمارک، اتریش و فرانسه – نمونهای از توانایی استراتژیک بیسمارک بود: او توانست با حداقل تلفات و بیشترین بهرهبرداری سیاسی، مرزهای آلمان را توسعه داده و مشروعیت داخلی خود را تقویت کند. تحلیلهای مورخان نشان میدهد که این مهارت، بیشتر ناشی از توانایی بیسمارک در برقراری توازن دقیق میان تهدید، فرصت و زمانبندی بود تا صرفاً قدرت نظامی.
در سیاست داخلی، بیسمارک توانست قدرت دولت مرکزی را تقویت و مخالفان را کنترل کند. سیاست ضدکاتولیک و اصلاحات محدود اجتماعی، هرچند با اهداف محافظهکارانه اجرا شد، نمونهای از توانایی او در ترکیب فشار و مصالحه بود. با این حال، نگاه انتقادی نشان میدهد که این اقدامات گاه به محدود کردن آزادیهای مدنی و تقویت اقتدار شخصی در دولت منجر شد. در واقع، بیسمارک با تمرکز بر قدرت دولت، برخی اصول دموکراسی و مشارکت گستردۀ مردم را نادیده گرفت. بدیهی است که چنین سیاستی، دست کم در جهان دموکراتیک غرب، در درازمدت نمیتواند مبنای عمل باشد.
یکی دیگر از ابعاد قابل توجه، مهارت دیپلماتیک بیسمارک در سیاست بینالملل است. او سیستم اتحادها و ائتلافها را به گونهای طراحی کرد که فرانسه منزوی بماند و صلح نسبی اروپا حفظ شود. با این حال، برخی مورخان انتقاد میکنند که این سیستم، به ایجاد رقابتهای پنهان و بیاعتمادی میان قدرتها انجامید و زمینههای تنشهای بعدی اروپا را فراهم آورد.
به عبارت دیگر، صلح بیسمارک نه ناشی از حل ریشهای اختلافات، بلکه محصول مدیریت حسابشده و تعادل موقت قدرتها بود. به همین دلیل، برخی از مورخان و تحلیلگران سیاسی معتقدند او مسائلی اساسی و حلنشده را برای نسلهای بعدی دولتمردان آلمانی باقی گذاشت و در دوران زمامداری خودش، آن مسائل را صرفا از دستور کار بینالملل خارج کرد.
اگرچه بیسمارک هم در دفاع از خودش میتواند بگوید پارهای دردها درمان ندارند و آدم عاقل صرفا باید مرهمی برای کاهش این دردها پیدا کند. به هر حال مشکلات ارضی بین آلمان و فرانسه در نیمۀ اول قرن بیستم، در دو جنگ جهانی، بویزه در جنگ جهانی اول، دوباره سر بر آورد.
از منظر اجتماعی و اقتصادی، بیسمارک نشان داد که سیاستمدار واقعگرا میتواند مسائل اجتماعی را ابزار تثبیت قدرت کند. اصلاحات محدود در حوزۀ بیمه و حمایت اجتماعی،
نمونهای از این رویکرد است: او با ایجاد بستههای محدود رفاهی، طبقۀ کارگر را به سمت دولت متمرکز جذب کرد و از شورش یا نفوذ ایدئولوژیهای رادیکال جلوگیری نمود. این اقدامات، اگرچه مدرن و پیشرو به نظر میرسید، اما بیشتر جنبۀ تاکتیکی داشت تا انگیزهای صرفاً انساندوستانه.
بیسمارک همچنین میراثی دوگانه در سیاست و تاریخ بر جای گذاشت: از یک سو، او نمونۀ برجستۀ سیاستورزی استراتژیک و واقعگرایی سیاسی است، از سوی دیگر، محدودیتها و روشهای او، از جمله تمرکز شدید بر قدرت دولت و محدود کردن آزادیهای مدنی، نمونهای از خطرات تمرکز قدرت و نادیده گرفتن دموکراسی را نشان میدهد. این دوگانگی، باعث شده است که ارزیابی او در تاریخ، همواره ترکیبی از ستایش و نقد باشد.
از دیدگاه فلسفی و تاریخی، مشی سیاسی بیسمارک مؤید این است که قدرت، سیاست و اخلاق میتوانند در تعادلی ظریف با یکدیگر قرار گیرند یا با هم در تضاد باشند. او نشان داد که موفقیت سیاسی نیازمند تحلیل دقیق انسانها، جامعه و نظام بینالملل است، اما این تحلیل هرگز تضمینکنندۀ عدالت یا اخلاق محض نیست. به همین دلیل، میراث بیسمارک برای مطالعات سیاسی معاصر، درسهایی دربارۀ استراتژی، دیپلماسی، محدودیتهای قدرت و تعامل میان سیاست و جامعه ارائه میدهد.
با این حال، همواره باید آگاه بود که موفقیت سیاسی و اخلاق، همیشه همزمان تحقق نمییابند و تمرکز صرف بر قدرت، میتواند پیامدهای ناخواستهای برای جامعه به دنبال داشته باشد. بیسمارک از سال ۱۸۷۱ تا ۱۸۹۰ به عنوان نخستین صدراعظم آلمان فعالیت کرد و در ۳۰ ژوئیه ۱۸۹۸ در سن ۸۳ سالگی درگذشت.
پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر