عصر ایران؛ سوده صدری - خیره به خورشید نوشتهی اروین یالوم (روانپزشک و رواندرمانگر آمریکایی) نام اثری است دربارهی بنیادیترین اضطراب انسان یعنی: ترس از مرگ.
یالوم در این کتاب با نثری روایی، ترکیبی از تجربههای بالینی، داستان بیماران، تأملات شخصی و ارجاعهای فلسفی ارائه میدهد تا نشان دهد چگونه «آگاهی از مرگ» میتواند به جای فلج کردن، ما را بیدار کند.
ایدهی مرکزی کتاب:
«اضطراب مرگ، عامل پنهان بسیاری از اضطرابهای زندگی است.»
یالوم معتقد است بسیاری از ترسها، وسواسها، بحرانهای میانسالی، نگرانی درباره پیری، موفقیت، خیانت یا بیماری در لایهای عمیقتر ریشه در هراس ناهشیار از فنا شدن دارند.
ما بهجای مواجهه مستقیم با مرگ، به شکلهای غیرمستقیم از آن فرار میکنیم.
کتاب خیره به خورشید نوشتهی اروین یالوم در ظاهر درباره مرگ است، اما در عمق، درباره ساختار روان انسان و رابطهی او با «بودن» است.
یالوم تلاش میکند نشان دهد اضطراب مرگ یک ترس ساده از پایان زیستی نیست، بلکه تهدیدی برای بنیادیترین حس ما یعنی «تجربهی وجود داشتن» است.
او توضیح میدهد که ذهن انسان از کودکی بهطور پیوسته در حال ساختن یک حس تداوم است. ما زندگی را به شکل یک خط ممتد تجربه میکنیم؛ خطی که از گذشته آمده، اکنون را تشکیل داده و به آینده امتداد دارد مرگ این خط را قطع میکند.
بنابراین آنچه اضطراب ایجاد میکند، صرفاً توقف بدن نیست، بلکه قطع شدن این تداوم روانی است.
در واقع، ترس اصلی این نیست که «بدن من از کار میافتد»، بلکه این است که «آگاهی من که جهان را تجربه میکند، برای همیشه خاموش میشود».
یالوم معتقد است ذهن انسان برای تحمل این حقیقت، به شکل ناهشیار دفاعهایی ایجاد میکند. یکی از مهمترین این دفاعها، احساس استثنا بودن است.
در سطح منطقی، همه میدانند که خواهند مرد، اما در سطح عمیق روانی، بسیاری از افراد بهگونهای زندگی میکنند که گویی این قانون درباره آنها صدق نمیکند.
این احساس به فرد اجازه میدهد زندگی روزمره را ادامه دهد، برنامهریزی کند و آینده را واقعی فرض کند. اما این دفاع شکننده است.
با نزدیک شدن به مرگ از طریق افزایش سن، بیماری یا از دست دادن دیگران، این توهم ترک برمیدارد و اضطراب عمیقتری ظاهر میشود.
نکته مهمی که یالوم مطرح میکند این است که اضطراب مرگ اغلب به شکل مستقیم تجربه نمیشود. بلکه خود را در قالبهای دیگری نشان میدهد: اضطراب عمومی، افسردگی، احساس پوچی یا بحران معنا.
بسیاری از افرادی که احساس بیمعنایی میکنند، در واقع بهطور ناهشیار با محدود بودن زمان خود مواجه شدهاند. آنها متوجه شدهاند که فرصت بینهایت نیست، اما هنوز راهی برای پذیرش این واقعیت پیدا نکردهاند.
از نظر یالوم، شدت اضطراب مرگ ارتباط مستقیمی با نحوه زندگی فرد دارد. افرادی که احساس میکنند زندگی واقعی خود را زندگی نکردهاند، اضطراب بیشتری تجربه میکنند.
دلیل این موضوع این است که مرگ برای آنها نهتنها پایان زندگی، بلکه پایان فرصت برای تبدیل شدن به آن چیزی است که میتوانستند باشند.
در اینجا، مرگ به شکل یک محرومیت تجربه میشود: محرومیت از تحقق خود.
در مقابل، افرادی که زندگی خود را اصیلتر تجربه کردهاند، رابطه متفاوتی با مرگ دارند. آنها هنوز ممکن است از مرگ بترسند، اما این ترس کمتر فلجکننده است زیرا آنها احساس میکنند که حضورشان در جهان واقعی بوده است. این افراد کمتر احساس «زندگی نزیسته» دارند.
یالوم همچنین به یک تحول روانی مهم اشاره میکند که میتواند در نتیجه مواجهه با مرگ رخ دهد. وقتی فرد واقعاً محدود بودن زمان خود را درک میکند، بسیاری از نگرانیهای قبلی اهمیت خود را از دست میدهند.
نیاز به تأیید دیگران، رقابتهای اجتماعی و تلاش برای اثبات خود کاهش مییابد. در عوض، توجه فرد به تجربه مستقیم زندگی افزایش پیدا میکند.
روابط عمیقتر میشوند، حضور در لحظه پررنگتر میشود و ارزش تجربههای ساده بیشتر احساس میشود.
در این معنا، آگاهی از مرگ میتواند یک نیروی سازماندهنده برای زندگی باشد. مرگ به زندگی ساختار میدهد، زیرا محدودیت ایجاد میکند. اگر زمان نامحدود بود، هیچ انتخابی فوریت نداشت و هیچ تجربهای منحصر بهفرد نبود. محدود بودن زمان است که باعث میشود هر لحظه ارزش پیدا کند.
یالوم در نهایت به این نتیجه میرسد که هدف، از بین بردن اضطراب مرگ نیست، بلکه تغییر رابطه با آن است. وقتی مرگ بهعنوان بخشی طبیعی از وجود پذیرفته میشود، دیگر تنها یک تهدید نیست بلکه تبدیل به زمینهای میشود که زندگی در آن معنا پیدا میکند. فرد دیگر صرفاً تلاش نمیکند زنده بماند، بلکه تلاش میکند واقعاً زندگی کند.
به همین دلیل، «خیره شدن به خورشید» استعارهای از روبهرو شدن مستقیم با حقیقت فناپذیری است. نه برای ایجاد ناامیدی، بلکه برای از بین بردن توهمها.
وقتی توهم جاودانگی کنار میرود، امکان تجربه اصیلتر زندگی به وجود میآید. در این وضعیت، فرد دیگر زندگی را به تعویق نمیاندازد، زیرا میداند زمان محدود است.
در نگاه یالوم، مرگ نهتنها پایان زندگی، بلکه عاملی است که میتواند کیفیت زندگی را تعیین کند. مواجهه صادقانه با این واقعیت، فرد را از یک زندگی ناخودآگاه و دفاعی به سمت یک زندگی آگاهانه و انتخابشده هدایت میکند.