عصرایران؛ احسان محمدی- جنگ برای هر کس یک شکل است. کسی که خانهاش نزدیک نهادهای نظامی و دولتی است و هر شب با صدای باز و بسته شدن در آسانسور هم کابوس موشک میبیند با آنکه در یک روستای دنج زندگی میکند «جنگ» را مثل هم تجربه نمیکنند. مادری که پسر سرباز دارد، مردی که همسرش در بیمارستان کار میکند، زنی که شوهرش در آتشنشانی خدمت میکند، مردی که در میناب دختر خردسالش را با دستهای خودش دفن کرده، پیرمرد و پیرزنی که فرزندانشان مهاجرت کردهاند، کارگرهای روزمُزدی که در روزهای عادی هم سفرهشان خالی بود و حالا نه نان دارند و نه امکان ترک منزل، نیروی نظامی که پای پدافند و لانچر به آسمان زل زده است و ... هر کدام شکل متفاوتی از این جنگ را تجربه میکنند. جنگ برای همه ما که در ایران هم زندگی میکنیم یک شکل نیست. چه رسد برای آنها که از ایران به دورند.
ما درگیر جنگی شدهایم که امیدوار بودیم رخ ندهد اما مثل یک سرنوشت محتوم در تقویم زندگیمان از راه رسید و ادامه دارد. حالا وارد روز بیست و دوم شدهایم. ترامپ توئیت میزند که خیلی زود تمام میشود اما حتی ثانیههایی بعد از شروع سال 1405 که با قلبهای در هم فشرده کنار سفره هفتسین «یا مقلب القلوب و الابصار» خواندیم هم موشکهای آمریکایی و اسرائیلی به میدان بهارستان و شهرهای مختلف برخورد کردند. وقتی د چنین موقعیتی قرار میگیریم چکار میتوانیم بکنیم؟
جوابها کلیشهای اما واقعی است، احتمالاً هر کشوری که درگیر جنگ شده هم مردم همین حرفها را زدهاند. اینکه باید خونسردی را حفظ کرد، باید به آرامش خودمان کمک کنیم، باید از توزیع استرس و خبر بد جلوگیری کنیم و …
من در هر چیزی تردید داشته باشم در یک چیز تردید ندارم، اینکه «تمام میشود». تمام میشود و به زندگی برمیگردیم، عزیزان و ساختمانهایی را از دست میدهیم و ممکن است تغییرات عمیقی درون ما و پیرامونمان رخ بدهد اما کماکان مادرها قورمهسبزیخواهند پُخت، پدرها کنترل تلویزیون را دستشان میگیرند، پسرها و دخترهای نوجوان عاشق میشوند و به حرف کسی گوش نمیدهند، گویندگان خبر با اغراق از پیشرفتها حرف میزنند و کارمندها هر وقت فرصت کنند اداره را میپیچانند!
میدانم در این شرایط خواندن این جملات خیلی روی اعصاب است اما چند وقت بعد میبینید که همینطور است. حتی ممکن است روزهایی از راه برسد که غبطه بخوریم به حالمان در سال ۱۴۰۴، به همان روزهایی که به نظرمان مزخرف بود و امکان نداشت زندگی از آن بدتر شود و با حسرت بگوییم قدر آن روزها را ندانستیم! ممکن است اوضاع بهتر شود. تقریباً هیچکس، هیچچیز از آینده نمیداند حتی آنها که وانمود میکنند همه چیز را میدانند!
«دل قویدار!»
این دو کلمه برای من حکم جادو را دارد حتی وقتی دل خودم شبیه «ارگ بم» فروریخته است. من جنگ هشت ساله را از نزدیک دیدهام. کشته شدن عزیزانم، گرسنگی و فرار، خاکستر شدن خانهها، پیر شدن یکشبه پدرها و مادرها و کابوسهایی که بچهها با خودشان حملکردند. در کتابم «جنگ بود» در موردش نوشتهام اما ماجرا این است که جنگ فعلی خیلی متفاوت است، نه آنقدر جنگ است که آدمها توی خیابان برای خرید نرود و حتی در کافه نشیند، نه آنقدر صلح است که بوی باروت و خون نپیچد توی هوا! ...
این جنگی نیست که «با نوای کاروان بار بندید همرهان» جوانها از زیر اسپند بگذرند و بروند خط مقدم. این جنگی است که غولی با چشمهای قرمز از توی سیاهی آسمان به زمین زل میزند و هر جایی را که بخواهد ویران میکند. نه سنگ من و تو شهروند به آسمان میرسد نه دود دل دردمندان چشم غول را کور میکند. زنان و مردانی وسط این هیاهو با تمام وجود دارند میجنگند با غول، با شجاعت و جسارتی مثالزدنی و رشکبرانگیز پای پدافند و لانچر، لای خرابه و ویرانه ...
در چنین شرایطی دل قویداریم و امیدوار باشیم به روحی که در ذرهذره این خاک وجود دارد، روح سربازان، پدران و مادران و پسران و دخترانی که در طول تاریخ از ایران دفاع کردند حتی وقتی زورشان کم بود، شمشیرشان کُند بود، اسلحهشان فشنگ نداشت.
این جنگ هم تمام میشود، دیر یا زود با زخمهایی بر تن و روحمان اما چارهای نداریم جز ادامه دادن و مراقبت از اینکه «بدتر از این نشود»، چیزی که همیشه نگرانم میکند تجزیه و تفرقه است، هر جا نشانهاش را دیدیم محکم جلویش بایستیم، ما گذر میکنیم از این طوفان موشک و آتش … باید گذر کنیم، چون قرار است بعد از این، دوباره زندگی کنیم، دوباره دلتنگ شویم، دوباره غبطه بخوریم به هم، دوباره تلاش کنیم برای بهتر شدن، دوباره به گلدانهایمان آب بدهیم و دوباره جلوی آینه لبخند بزنیم به خودمان که شبِ سیاه هم گذشت و «هنوز زندهایم و مثل هر درخت دیگری پُر از پرندهایم!»
دل قویدار عزیز من! دل قویدار …