عصر ایران؛ سعید خاتمی - نظم کنونی جهان بر پایه یک تقسیمکار نانوشته اما صُلب بنا شده است؛ تقسیمی که گویی جهان را به دو کفه تقلیلناپذیر بدل کرده است.
در یک سو، «بلوکِ منابع» ایستاده است؛ کشورهایی مانند عربستان، قطر و کویت در خلیج فارس، یا ونزوئلا در آمریکای جنوبی. اینها مخازنِ عظیم انرژی جهان هستند که وظیفهای جز تأمین سوخت ماشینآلاتِ جهانی ندارند و در ازای ثروت زیرزمینیشان، تکنولوژی را وارد میکنند.
در سوی دیگر، «هژمونیِ دانش» قرار دارد؛ کشورهایی مثل ژاپن، آلمان، کره جنوبی یا تایوان. آنها از فقر منابع رنج میبرند، اما با انحصار فناوری، نبضِ اقتصاد و سیاستِ گیتی را در دست گرفتهاند.
این ترازویِ نابرابر، همان نظمی است که قدرتهای مسلط برای بقای خود از آن صیانت میکنند: «منابع از شما، دانش از ما؛ و هیچکس نباید از پیلهی خود خارج شود.»
داستانِ تنشهای بیپایانِ معاصر از همینجا آغاز میشود. هژمونی جهانی به خوبی میداند که اگر کشوری دارای منابع سرشار، تصمیم بگیرد حصارِ «واردات» را بشکند و به دانش بومی دست یابد، عملاً از مدارِ تحت کنترل خارج شده است.
پیوندِ «ثروتِ خدادادی» با «تکنولوژی بومی»، از یک کشورِ تأمینکننده، یک «بازیگرِ مقتدر» میسازد. به همین دلیل است که هرگونه حرکتِ ایران به سمتِ بومیسازیِ فناوریهایِ لبه (مانند صنایع دفاعی، هوافضا و هستهای)، با تندترین واکنشهایِ سخت و نرم مواجه میشود؛ چرا که این لرزهای است بر اندامِ نظمی که ایران را تنها به عنوانِ یک صادرکننده موادِ خام میپسندد.
اما ابعاد این نبرد امروز از مرزهای نظامی فراتر رفته و کالبدِ تمدنی ایران را هدف گرفته است.
وقتی دشمن صنایع مادر نظیر صنایع فولاد را هدف قرار میدهد یا با وقاحت تهدید به نابودی شبکههای برق و گاز میکند، هدفش تنها تخریب چند سازه فنی نیست؛ بلکه او در تلاش است تا «ارادهی استقلال» را از طریق فلج کردن زیرساختهای زیستبومی تنبیه کند.
زدنِ زیرساخت، یعنی تلاش برای بازگرداندن ایران به «نقطه صفر» تاریخی و پرتابِ یک ملت به «عصر حجر»؛ جایی که ایرانِ فاقدِ ثباتِ زیرساختی، دوباره مجبور به پذیرشِ نقش قدیمی خود در کفه ترازوی هژمون شود: یک تأمینکننده ضعیف که حتی برای روشن کردن چراغ خانههایش یا تولید یک ورق فولادی، محتاجِ اجازه و قطعاتِ هژمون باشد.
تاریخِ ۳۰۰ سالهی ما پس از غروبِ اقتدارِ نادرشاه افشار، روایتِ مکررِ یک تراژدی است. در تمام این قرون، ایرانِ زخمی هرگاه در تنگنایِ فشارِ قدرتهایِ بزرگ قرار گرفت، ناچار شد پارهای از تنِ خود را برای راضی کردنِ هژمونِ وقت قربانی کند.
اما امروز، مأموریتِ قوای مسلح از «دفاع مرزی» به «دفاع تمدنی» ارتقا یافته است؛ حراست از رگهای حیاتی (انرژی و صنعت) که قرار است مانع از تکرار تاریخِ تلخِ واگذاریها شوند.
نیروهای مسلح ایران اکنون در خطِ مقدمِ این دفاع از هویت و زیرساخت ایستادهاند. اما سؤالِ اساسی اینجاست:
آیا ایران سرانجام موفق خواهد شد پس از سه قرن، بر سراشیبیِ تاریخیِ خود غلبه کرده و با حفاظت از «کالبدِ زیرساختی» و پیوند زدنِ آن به «دانشِ بومی»، از ترازویِ تحمیلیِ هژمون خارج شود، یا بارِ دیگر آرایشِ جنگیِ دشمن و ضربه به پیهایِ توسعه، ما را به مدارِ وابستگی و نقشهی شومِ تجزیه بازخواهد گرداند؟
پاسخ در توانِ بازدارندگیِ قوای مسلح برای حفظِ رگهای حیاتی این سرزمین نهفته است.