عصر ایران؛ احمد فرتاش - سیاست در جهان امروز بیش از هر زمان دیگری گرفتار روزمرگی شده است. دولتها مدام از بحرانها سخن میگویند، رسانهها پیوسته بر اضطرارها تمرکز میکنند و افکار عمومی در معرض موجی دائمی از اخبار فوری قرار دارد، اما در میان این همه هیاهو، چیزی به طرز محسوسی غایب است: تصور آینده. سیاست دیگر کمتر دربارۀ «ساختن جهانی متفاوت» سخن میگوید و بیشتر به «مدیریت بیپایان بحرانها» شبیه شده است.
در قرن بیستم، حتی خطرناکترین ایدئولوژیها نیز واجد نوعی «تخیل سیاسی» بودند. لیبرالیسم، سوسیالیسم، ناسیونالیسم و جنبشهای ضداستعماری، هرکدام تصویری از آینده ارائه میکردند؛ آیندهای که قرار بود از دل سیاست متولد شود. مردم فقط به برنامههای اجرایی رأی نمیدادند، بلکه به رؤیاها و روایتها دل میبستند. سیاست، عرصۀ وعدههای بزرگ بود؛ وعدۀ عدالت، آزادی، رفاه، برابری یا عظمت ملی.
امروز اما بسیاری از این روایتهای کلان فرسوده شدهاند. نه فقط در خاورمیانه، بلکه در بخش بزرگی از جهان، سیاست بیش از آنکه افقگشا باشد، درگیر بقا شده است. دولتها عمدتاً از کنترل تورم، مهار بحران انرژی، جلوگیری از رکود، مدیریت مهاجرت یا کاهش تنشهای امنیتی سخن میگویند. حتی احزاب سیاسی نیز اغلب فاقد چشماندازی بلندمدتاند و رقابتهای انتخاباتی بیشتر بر ترس از رقیب استوار است تا امید به آیندهای متفاوت.
شبکههای اجتماعی نیز این وضعیت را تشدید کردهاند. سیاست در فضای دیجیتال، بیش از آنکه فرصت اندیشیدن ایجاد کند، به واکنشهای فوری و هیجانهای زودگذر وابسته شده است. چرخه سریع خبر و جنجال، مجالی برای شکلگیری ایدههای بلندمدت باقی نمیگذارد. سیاستمداران مدام ناچارند به «اکنون» پاسخ دهند؛ به بحرانی که همین امروز ترند شده است. در چنین فضایی، تخیل سیاسی قربانی سرعت میشود.
از سوی دیگر، تجربۀ شکست بسیاری از پروژههای ایدئولوژیک در قرن بیستم نیز نوعی بدبینی عمیق نسبت به آرمانگرایی و تخیل سیاسی ایجاد کرده است. جنگها، انقلابهای ناکام، اقتدارگراییهای ایدئولوژیک و فروپاشی برخی رؤیاهای سیاسی، باعث شدهاند بخش بزرگی از جهان نسبت به هر پروژۀ بزرگ تغییر، محتاط یا حتی بدبین شود. به همین دلیل، سیاستمداران نیز اغلب ترجیح میدهند وعدههای محدود و محافظهکارانه بدهند. گویی دوران ایدههای بزرگ پایان یافته و جهان وارد عصر مدیریت تکنوکراتیک شده است.
با این حال، جامعه بدون تخیل سیاسی نمیتواند برای مدت طولانی پایدار بماند. انسانها فقط با نان و امنیت زندگی نمیکنند؛ آنها نیاز دارند احساس کنند آیندهای بهتر ممکن است. هنگامی که سیاست نتواند افق تازهای خلق کند، نوعی خستگی جمعی شکل میگیرد. مشارکت سیاسی کاهش مییابد، بیاعتمادی گسترش پیدا میکند و جامعه به تدریج در نوعی رخوت یا عصبانیت دائمی فرو میرود.
شاید یکی از دلایل قدرتگیری دوبارۀ پوپولیسم در نقاط مختلف جهان نیز همین خلأ تخیل سیاسی باشد. جنبشهای پوپولیستی، حتی اگر برنامهای مبهم یا خطرناک داشته باشند، دستکم میکوشند احساس حرکت، تغییر و امکان را زنده نگه دارند. آنها از جهانی متفاوت حرف میزنند؛ جهانی که قرار است «مردم واقعی» دوباره در آن دیده شوند. در مقابل، بسیاری از جریانهای رسمی سیاست، بیش از حد محتاط، اداری و فاقد شور اجتماعی به نظر میرسند.
بحران تخیل سیاسی فقط بحران سیاستمداران نیست؛ بحران زمانۀ ماست. جهانی که مدام درگیر اضطرار است، به سختی میتواند دربارۀ آینده فکر کند. اما سیاستی که آینده نداشته باشد، دیر یا زود مشروعیت خود را از دست میدهد. جامعهای که نتواند فردایی متفاوت را تصور کند، یا به گذشته پناه میبرد یا در خشم و سرخوردگی فرومیرود.
شاید مهمترین وظیفۀ سیاست در سالهای آینده، نه صرفاً حل بحرانها، بلکه بازگرداندن امکان تخیل باشد؛ توانایی تصور جهانی که هنوز وجود ندارد، اما میتواند ساخته شود.